صدای بنفشه

و بهشت

پنجره ای برای رسیدن

به چشمان توست

آه از شور صدایت

که

میخواند آواز را ...

برای چشمان سیاه خورشید   برای جنگل انبوه عطر های گیسوانش ..‌

دوستت دارم

و

این محکم ترین دلیل برای نفس کشیدنم

در انتظار مرگ...

صبور مثل درختی که در آتش می سوزد

و توان گریختن ندارد

حیرت زده چون گَوزنی....

که شاخ های بلندش، درشاخه گرفتارش کرده اند.

همه،این روزها این چنینیم...

#شمس_لنگرودی

دلتنگی

واژه عجیبی ست

پیچیده در نفس های تنهایی ام

دلتنگی

واژه جدیدی ست

پیچیده در روز های ابریم

رد پای تو ...




عاشق تو بودن
آئین من است
و مَنِ سر براه
دینی جز چشمان تو ندارم .

1396/05/16

بیماری نگاه

دوست داشتنت
آلزایمر می آورد
هرچه میبوسمت
فراموشم میشود
فردا باز هم باید تکرار کنم

میم _الف_باران
1396/05/01

به بهانه ی باران ...




جانی مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم

در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم

گر پرده‌های عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو برندارم

در پیش بارگاهت از دور بازماندم
کز بیم دورباشت روی گذر ندارم

روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم
گر ره بود به آتش، بیم خطر ندارم

عالم پر است از تو غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیکن، ولیکن من آن نظر ندارم

نه، نه تو شمع جانی پروانه تو ام من
زان با تو پر زنم من کز تو خبر ندارم

اینجا هنوز چراقی روشن است ...

این سماور جوش است ...


این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز

برگرفته از کتاب چای با طعم خدا...
شاعر:عرفان نظرآهاری

آهنگر جوان

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد: گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم. می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است : «خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن». برگرفته از مجله ی گل آقا

شب عطر زمین


تراوش تنفس عطرآگین ات

روی پوست شب

آنچنان دل زمین را به شور آورد

که فرشته ها هم برای تماشای توبه باد به شب پناه بردند

و آنگاه

فریاد پریان نازک اندام

خدارا هم در عرش

به وجد آورد

چنان که سیاهی را طلوع گل آفتابگردان به پای روز آورد

وتراوش تنفس عطرآگین ات

سحر را به قربانگاه نگاهت آورد

ای فصل آشتی شبنم و گیاه

تراوش تنفس عطرآگین ات

هلال سفید مهتاب را به پای گیسوی بلند سپیدارهای هستی آورد

غروب یک قصه ...


 

من قد کشیدنت را
هر زمان به آسمان نزدیک تر شدنت را
بیشتر و بیشتر به خیال رسیدنت را
نظاره گر بودم
تو حتی رو به زمین هم نمی اندیشیدی
با چه به کجا رسیدنت را نمیپسندیدی !!!
رسم درخت بودن این است
که رو به آسمان فکر میکند
نه به ریشه

 

ماهی های قرمز مرگ

چقدر اینجا پرسه میزنی!!! / شاید تو هم مقبره مواج بن لادن را شبها به رویاهایت مثال میزنی ؟!!!/آنها برای مرگ من و تو و ما و تنمان جادو میکنند/ تو هم برای فراموشی این قصه خودت را به خواب میزنی ؟!!!/غرور سپید فراموش شده ماهیهای قرمز برای گوانتانامو برده شد/ عطر این روزها را هم برای پاک شدن از بدی تا به کی سمباده میزنی؟..
چقدر میزنی چقدر میزنی؟/ تا کی فقط از همیشه در صحنه بودن لاف میزنی ؟!!!

شکستم من همچون آتشفشان  ...

اول:

غرور شکسته  من ...

تو/  پروانه باش / تا / پژمردگی باغچه ها / با رنگ بالهایت / بی معنی باشد

تو/ سایه باش / تا / گرمای زمین / به حرم شرجی نگاهت/ دیدنی باشد

تو باش/ تا / همه چیز/ زیباتر باشد

 

دوم:

بیقرارم، زمین

 

دلم گرفته / اینجا / همه ی تپش برگ بیقرار است / وپرنده / برای آوازصبح گاهی / روی شاخه جامانده از بهار/ نگران است

دلم گرفته / اینجا / نفس روزها تاریک است / وخورشید ترانه / برای آمدن / روی پرچین سپیدخانه اقاقی / بی تاب است

/ و /

چقدر /دلم گرفته اینجا ...

امروز اول اردیبهشت و رو ز بزرگداشت ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است.خالی از لطف نبود که شعری از ایشان بگذارم .با مرور به اشعار شنیده و خوانده و ... از ایشان به شعر زیر رسیدم

حال و هوای این روزهای من همچون شعری است که از سعدی در پی میگذارم ...


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم


نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم


شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد


دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی


که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم


که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب


که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم


که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت


که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن


سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل


و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم