هی خدا

خدایا !

به من بفهمون که مرگ هست !

به من بفهمون که یادم نره !

به من بفهمون که خوبم ، حیفم !

به من بفهمون مسخ نشم !

به من بفهمون بازیوجدی نگیرم !

...

آهای ! تویی که اون بالا نشستی ! آره با توام !

به جای اینکه هرهر به من بخندی ، دستمو بگیر !

یاد بده ، اما نه با درد ! بفهمون ، اما نه با زجر !

بفهم ! من میخوام مال تو باشم !

لطفا درک کن ، خدا .... !

جون خودت درک کن ...

 

من فقط یه معتادم ، همین !

 

همه جا سیاهی ، همه سیه پوش ، همه داغدار ...

همه گریان ، همه نالان ، همه در سوگ

 

حسرت من ، دل سیاهی است ، در این شب تیره

در میان این همه سیه پوش

داغدار

گریان

نالان

کی به چراغ معرفتی روشن می شود ؟

 

عمر ، همه به بی حاصلی و بی خبری سپر شد ،

دل سیاه ماند ، راه تاریک ماند ، مقصد گم شد .

من هنوز در گیر این :

که امسال سیاه بپوشم یا نه ... !

 

بس است ،سعید

زخم ما رشد به درون...

روی صندلی مترو ، وسط شلوغی جمعیت ، گیجم ... سرمو تو دستام گرفتم . هدفون تو گوش ، گنگ و نامفهوم ، صدایی شبیه سوت تو گوشم میپیچه ... بی اختیار با خودم حرف میزنم . حس میکنم باید موهامو دونه دونه بکنم ! یا اینکه انگشتمو بکنم تو چشمایی که تیر می کشند ... یه چیزی تو مغزم  وول میخوره که دلم میخواد با تمام وجود بکشمش بیرون ببینم چیه ! چه شکلیه ! اصلا دلم میخواد سرمو بکنم دستم بگیرم !

می خوام فکر نکنم ، می خوام هیچی رو نبینم ، می خوام ساکت شم ،    می خوام نشنوم ، می خوام هیچ بویی رو حس نکنم ، می خوام ...

حالا حس بهتری دارم ! خیلی احساس خوبیه ! راحت شدم ! حالا وقته اونه که برم یه مدت طولانی بخوام ... دنیا و آخرت هم مال شماها ... !

 

 

پ . ن : بچه ماهی ، خیال دریا داشت ، گاو هم دوستان خود را داشت ، آنچه اندازه ي خودم جا داشت ، پُشتِ مَن بود و خانه يِ حَلزون !!!

پ . ن : نه دِلت مي برد مرا ، نه صِدات ... خسته ام  آه از تمامِ جهات ... دلخوشم به کُدام راهِ نِجات؟!! ... دل خوشم به کدام راه نجات ؟!! منِ زيرِ کتاب ها مدفون ... من زیر کتاب ها مدفون ... من زیر کتاب ها مدفون ...

 

همیشه پای خدا در میان است

هرچقدر پدر و مادرم نتونستن از من یک مرد بسازن ، این روزها خدا خودش شخصا دست به کار شده و با ایجاد انواع و اقسام مشکلات بزرگ و کوچک و بعضا منحصر بفرد و مواجه کردن من با آنها ، قصد داره از من یه مرد زندگی بسازه !!! واقعا جا داره همینجا در حالیکه بغض گلومو فشار میده از همین تریبون از خداوند بزرگ بابت این همه  زحمتی که   می کشند تشکر کنم و بگم واقعا راضی به زحمت نیستم ! همین !

حسنک امسال ... واقعا جای تاسف است که

گاو ما ما می كرد. گوسفند بع بع می كرد. سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود . حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آمد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.

 پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...

دیه؟!

دیه در مذهب شیعه

بر اساس نظر فقهای شیعه، میزان دیه یک مرد مسلمان، بر اساس یکی از این شش معیار تعیین می‌شود: ۱۰۰۰ گوسفند، ۲۰۰ گاو، ۱۰۰ شتر، ۲۰۰ دست حله یمنی، ۱۰۰۰ دینار طلا، یا ۱۰۰۰۰ درهم نقره.

پرداخت دیه در ایران

در فقه شیعه که مبنای قوانین مجازات اسلامی در ایران است، پرداخت دیه بر عهدهٔ فرد مقصر است و اگر وی فوت نموده باشد از ماترک وی پرداخت می‌شود. البته امروزه اغلب این کار برعهده شرکت‌های بیمه‌گر می‌باشد. قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران میزان دیه «یک انسان کامل» را برای سال ۱۳۹۰ بر اساس بهای صد شتر (معادل ۹۰ میلیون تومان) تعیین کرده ‌است.

همچنین در مواردی پرداخت دیه کشته‌شدگان را حکومت جمهوری اسلامی ایران بر عهده می‌گیرد از جمله در زمانیکه شخص یا اشخاصی در اثر ازدحام کشته/زخمی شوند یا جسد مقتولی در خیابان و اماکن عمومی پیدا شود و نتوان این قتل را به کسی نسبت داد، دیه از بیت‌المال پرداخت می‌شود و فرقی نمی‌کند متوفی بر اثر قتل عمد کشته شده باشد یا قتل غیر عمد.(مثل حادثه رانندگی) در حالتی که مراجع انتظامی قتل را عمد تشخیص دهند، اگر مقصر یا قاتل در نزد مراجع قضایی شناخته نشود، ورثه دیه شخص را از دولت دریافت می‌کنند؛ و یا اگر قاتل پس از مرگش شناسایی شود، پس از مرگ قصاص به دیه تبدیل شده که باید از اموال برجای مانده از وی پرداخت شود و اگر مالی نداشته باشد از اموال نزدیکترین خویشاوندان وی و اگر خویشاوندی نداشت یا آنها استطاعت پرداخت آن را نداشتند،(اعسار آنها ثابت شد) حکومت پرداخت آن را به دولت واگذار می‌نماید. در مواردی که پس از پرداخت دیه از جانب دولت، قاتل شناسایی شود، موظف است دیه را به بیت‌المال برگرداند. این حکم شامل عابران پیاده‌ای که از محل ممنوع عبور افراد پیداه در خیابان‌ها و اتوبان‌ها عبور می‌کنند و با خودروی دارای سرعت مجاز برخورد کرده و کشته می‌شوند و راننده حاضر یا متواری شده است، نمی‌باشد و دیه‌ای به خانواده این گروه از مقتولین تعلق نمی‌گیرد.در موارد دیگر پرداخت دیه از بیت‌المال، مواردی خواهدبود که موضوع حکم، مشمول مقررات « مواد ۲۳۶، ۲۵۵، ۲۶۰، ۳۱۲، ۳۱۳ و ۳۳۲ و تبصره ماده ۲۴۴ قانون مجازات اسلامی» و « ماده ۱۳ قانون بکارگیری سلاح توسط مأمورین نیروهای مسلح در موارد ضروری» است.

جان لاک کیست؟

جان لاک (۱۷۰۴-۱۶۳۲) از فیلسوفان سده ۱۷ میلادی انگلستان بود. لاک از مهمترین شارحان نظریه قرارداد اجتماعی و پیروان مکتب تجربه‌گرایی است. نظرات او بر پیشرفت شناخت‌شناسی و فلسفه سیاسی مؤثر بود. او از تأثیرگذارترین اندیشمندان عصر روشنگری شمرده می‌شود. نوشته‌های او بر ولتر و ژان ژاک روسو، بسیاری از اندیشوران اسکاتلندی و انقلابیون آمریکائی اثرگذار بود. این تأثیر را می‌توان در اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا مشاهده کرد. فرضیه لاک در مورد ذهن معمولاً خاستگاه تصورات امروزی در مورد آگاهی و خود شمرده می‌شود.

فرضیه‌ای که در آثار فیلسوفانی چون دیوید هیوم، ژان ژاک روسو و ایمانوئل کانت برجستگی می‌یابد. لاک نخستین فیلسوفی بود که «خود» را از طریق استمرار «هوشیاری» تعریف کرد. او معتقد بود که انسان‌ها چون لوح پاک و دست‌نخورده و تهی از دانش زاده می‌شوند و هیچ دانسته درونی و ذاتی ندارند بلکه هر آن‌چه می‌دانند از راه مشاهده (تجربه) به دست می‌آید.

دغدغه اصلی لاک جامعه و شناخت‌شناسی بود. دیدگاه و بینش وی در زمینه «حکومت با رضایت رعایا»؛ آزادی؛ حقوق طبیعی انسان در زندگی؛ و مالکیت شخصی تأثیر بزرگی بر جریان و روند فلسفه سیاسی داشت. اندیشه‌های لاک شالوده مفاهیم به‌کاررفته در قانون و حکومت آمریکا را بنیاد گذارد و مواد لازم برای توجیه انقلاب را در دست مهاجران استعماری به دنیای نو نهاد. جان لاک را از جمله تجربه‌گرایان انگلیسی نامیده‌اند و تأثیر دیدگاه‌های وی در زمینه شناخت‌شناسی در دوره نوزایی نیز بطور برجسته حس می‌شد.

می نویسم

می نویسم

می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه، این گریه اگر بگذارد

گریه، این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج ازل خواهم گفت

می نویسم

همه هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم

می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه، این گریه اگر بگذارد

می نویسم

همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امّ خستگی ها باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم

می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه، این گریه اگر بگذارد.

       

                                         «سراب»

وقتي نمي نويسم

وقتی ننوشتم یعنی نبودم شایدم زنده نبودم یا شاید زندگی نکردم و یا آنقدر درگیر زندگی بودم که زندگانی نکردم و یا ... نمی دانم !

اما الان که می نویسم هم حتی مرددم که زنده ام یا مرده ... کلا بد برزخی است حال و هوای این روزهای ما ... یکی بیاید و ما را پیدا کند که چندی است گم شده ایم !

 

قرار نبوده

قرار نبوده !!!

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.

قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.

حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین.

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند

قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن
اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش
لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌_ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا.

 

شما هم شنیدید!؟

داستان پلمپ رستورانهای فرحزاد، آمار سقط جنین، 50 درصد زندانی معتاد، کاهش سن روسپیگری، صیغه و عقد موقت، کاهش اجباری مهریه ها، بانوان قلیانی، مرغ پرنده!، بانوی بد حجاب، بی قانونی قانونی، سوء مدیریت، کرایه افزایشی، درآمد کاهشی، گرد و خاک کجاست؟!، بی امکاناتی بیمارستانهای تخصصی و مجهز، بی سوادی استاد-دانشجو، استاد افراطی اخراجی نداریم!! سوال نپرسید، رحمت الهی(تحریم)، شبکه های تخصصی بدون پارازیت و سانسور، فتنه سران و انحراف جریانات، کاندیداهای صندوق یازدهم رژه میروند!؟، پرواز توپولف ها بر فراز کره ما (ه)، گرانی و تورم هنوز به کوچه دکتر نرسیده، کشف راس مثلث برمودا، فداییان آزاد راه فتیله و خاله شادونه، افزایش زمین های موات، پخش "کارتون خداوندمرغ ها را دوست دارد" هر روز از همه شبکه ها..........

واااااااااااای، سرم رفت، مخم داره میترکه، دارم دیوونه میشم، شما همه اینا رو شنیدید و...............

زنده باد ایران، جانم فدای ایران، ز ما ترا درود، ز ما ترا درود.........

فعالان

فعالان زن عربستانی از همه زنان این کشور خواسته اند با سوار شدن بر خودروهای خود در همه ی مناطق عربستان تحریم اعمال شده علیه زنان درباره ی رانندگی را بشکنند.

ضمنا سازمان عفو بین الملل اعلام کرد زنان در عربستان با تبعیض های بسیاری روبرو هستند و از حق رای دادن و تحصیلات عالیه محرومند و قادر به سفر یا کار نیستند و درباره ی حق ازدواج با محدودیت هایی مواجهند و به نظر می رسد که در منزل نیز با آنان رفتارهایی خشونت آمیز می شود.

به نظر بنده و تنی چند از دوستان مردهای زن ذلیل در کشور خودمان به شدت به این جور «فعالان» نیاز دارند تا برایشان کاری بکنند! چون تقریبا همه موارد محدودیت برای زنان در عربستان، برای عزیزان زن ذلیل خودمان هم وجود دارد؛ مثل حق سفر کردن!

بعضی از محدودیت ها هم در اینجا فقط ظاهرش فرق می کند. مثلا زنان عربستانی حق کار ندارند، ولی مردان ایرانی حقی به جز کار ندارند!

زیر سایه شما!

قاضی: شما با چه مجوزی...

ف.هـ: مگه آقای ک باهاتون صحبت نکردن؟

قاضی: آهان! بله، بگذریم! چه توضیحی دارید درباره...

ف.هـ: آقای ت توضیح دادن دیگه!

قاضی:  البته! یادم نبود! پس بگید چرا...

ف.هـ: ای بابا! اونم که خودم قبل دادگاه بهتون گفتم!

قاضی: خیل خوب لااقل در مورد...

ف.هـ: اونم قرار شد آقای س تماس بگیرن باهاتون!

قاضی: اصلا ولش کن! کجا بودی این چند وقت؟ خبری ازت نبود!

ف.هـ: زیر سایه شما! اونم بعد دادگاه صحبت می کنیم!!!

اپیدمی تفاوت فرهنگی در سفارتخانه

هنوز حوله دیپلمات دیپورت شده در برزیل به دلیل تفاوت فرهنگی!!خشک نشده؛ رسوایی دیگری برای ایران در صحنه بین المللی به بار آمده البته هنوز از سوی مقامات ایران تایید نشده که به نظر می رسد باز هم ناشی از تفاوت فرهنگی است، زیرا ایرانی ها علاقه خود به کودکان شیرین و دوستداشتنی را با نوازش و بوسیدن آنها نشان می دهند و دیپلمات ایرانی در آلمان هم احتمالا به همین دلیل  و برای ابراز مهر پدرانه خویش قصد بوسیدن دختر خردسال را داشته که در واقع با فرهنگ آلمان تفاوت داشته و دچار تفاوت فرهنگی شده است و در ضمن بعید هم به نظر می رسد دلیل قانع کننده ای برای طرف آلمانی باشد. نقطه عطف قضیه این است که طرف آلمانی چه قبول کند چه نکند به هر حال فرقی به حال دیپلمات ایرانی ندارد و وی صحیح و سالم و با نهایت احترام و با مدال افتخار به میهن برمیگردد!!؟؟؟

توصیه ای که ما به وزارت امور خارجه داریم این است که لیستی از مواردی که ممکن است دیپلمات های ایرانی در کشورهای دیگر دچار تفاوت فرهنگی گردند تهیه کرده و به کشورها اعلام کند؛ تا نه شاهد حساسیت دیگر ملل شویم و نه چهره ایران در جوامع بین المللی دچار خدشه گردد!!

شب قبر

 

دختری پشت یک اسکناس هزار تومنی نوشته بود:

« پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست مرا یک شب به دست صاحبخانه سپرد!

خدایا: چقدر می گیری که بگذاری شب اول قبر ، قبل از اینکه تو ازم سوال کنی من

ازت بپرسم؛ چرا؟»

زندگی من!

 

من میگم : ایرانی ها جهنم نمیرن ! چون همینجا هم  تنگی جا رو تحمل میکنن هم گرما رو ...

اون میگه : نفهم ! آدم باش !

اون یکی میگه : حیووون ، واسه چی هول میدی !

یکی این وسط  میگه : یه زلزله بیاد همه چی حل میشه !

تو جوابش میگن : بابا انگار مجردیا ! حالا خودت مردی که مردی ! بچتو دست کی می خوای بسپری ؟!!!

یکی داد زد : بوق ............ بوق ..... ک ... بوق .....

همه سرخ شدن اما کسی چیزی نگفت ! چه جماعت با غیرتی !!!

یکی هدفون تو گوششه  تا خروپف بغلی رو که روی زمین خوابش برده رو نشنوه ، اما نمیدونه که صدای هدفونش بدجوری رو نِرو ملت داره پیاده روی میکنه !

یکی هوار زد : آی ! گردنم خورد شد ! دستت رو بردار ...

یه عده هم یه چیزی گفتن و دسته جمعی زدن زیر خنده ...

یه دختر و پسر هم ، انگار یه جاهای دیگه سیر میکنن ... !

دستفروشم که نمک قضیه س ... !

چند نفر هم سر سوار شدن و پیاده شدن و نشستن باهم گلاویز شدن ! تازه همه اینا قسمت مردونه ماجراس ! زنونش که احتمالا گیس و گیس کشیه !

 

 

این همه آدم ناراحت ، با اعصاب های خط خطی  و بعضا مریض !

تنها گوشه ای از جامعه امروز ماست .... اینا صحنه هاییه که هر روز توی مترو داره رخ میده ...

یا معلمان اخلاق این جامعه " رطب خورده " شده اند و یا جامعه شناسان و روان شناسان ما " خواب " تشریف دارند .

یا شایدم " آش انقدر شور شده که ... "

سر کلاف از دست آقایان خارج شده است ، گویا !

احتیاجی به حمله نظامی به این ملت داغون نیست وقتی این ملت خود با خود دشمن است ... !

ملتی که حتی دشمنی کردن هم بلد نیست ...

برابری مـرد و زن

آیا زن و مرد با هم برابر هستند؟

اصلا باید برابر باشند؟

آیا از حقوقی برابر برخوردارند؟

نگاه حقوق اسلامی ایران به این دو برابر است؟

آیا برتری نسبت به هم دارند؟

در حقوق ایران به کدام یک بهای بیشتری داده شده است؟

شعر زیبای چاره از نادر نادر پور

او بود ، او که زندگيم را تباه کرد

او بود کانچه بود به باد فنا سپرد

او بود کانچه در دل من خانه کرده بود

از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد

او بود ، او که زندگيم را به خون کشيد

وانگه بر آنچه کرد ، نگه کرد و خنده کرد

چون آفتاب صبح که بر مرگ تيرگي

خنديد و شمع سوخته را سرفکنده کرد

گفتم که شور عشق وي از سر بدر کنم

اما خدا نخواست ، دريغا ! خدا نخواست

وان شيوه هاي نغز که عقلم به کار بست

بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست

ديدم که سرنوشت سياهم جز اين نبود

آري ، جز اين نبود که پابند او شوم

چونناله اي که بفشردش پنجه ي سکوت

از لب برون نيامده در دل فروشوم

اکنون من و خيال من و انتظار من

وين شام تيره دل که در او يک ستاره نيست

گر بايدم گريختن از چنگ اين خيال

جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نيست

به مناسبت بزرگداشت ملاصدرا

صدرالدین محمد بن ابراهیم قوام شیرازی معروف به مُلاصَدرا و صدرالمتألهین متأله و فیلسوف شیعه ایرانی ، یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان و روحانیان جهان اسلام در سدهٔ یازدهم هجری قمری و بنیان‌گذار حکمت متعالیه است.

ظهور ملاصدرا در حوالی پایان هزارهٔ اول پس از پیدایش اسلام به وقوع پیوست، و لذا، کارهای او را می‌توان نمایش دهندهٔ نوعی تلفیق از هزار سال تفکر و اندیشهٔ اسلامی پیش از زمان او به حساب آورد.

ادامه نوشته

نظرتون راجع به دکتر شریعتی چیست؟(do you know dr.shariati)

نظرتون راجع به دکتر شریعتی چیست؟(do you know dr.shariati)

اشعاری از مارگت بیکل ترجمه شاملو

دلتنگی های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می‌ماند،

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده،

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیاورده،

در این سکوت حقیقت ما نهفته است،

حقیقت تو

و من.

برای تو و خویش

چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را

.......در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

حصار

در دهلیز یک بذر

بذر درختی

درخت لوبیایی

لوبیایی سـحـرآمیز

لوبیایی بــی آفتاب

          بی باغبان

          بی ریشه

در بطن ریشه های بدون دانه

دانه های بی درد

دردهای یک تشنه

تشنه هایی عاشق

عاشقانی سرباز

سربازانی مدفون

مدفونهایی گمشده

گمشده هایی در حصار

حصار هایی بی حصار

در شکاف حصار یک لوبیا

تو را می جویم

خـــــــــدا

آیا تو هم ریش داری؟

کوک کن ساعت خویش

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش !

كه مـؤذّن، شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

كه سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه سحرگاه كسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خویش !

ماكیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش !

كه در این شهر، دگر مستی نیست

كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

كوك كن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست

و سحر نزدیک است

 

نتیجه نظر سنجی بهترین شاعر نو و سپید از دید شما کاربران گرامی


« بهترین شاعر »
 
به نظر شما بهترین شاعر شعر نو و سپید کدام است؟

1- فروغ فرخزاد
.
.
 18رای - 18.5%
.

2- سهراب سپهری
.
.
 32رای - 32.9%
.

3- مهدی اخوان ثالث
.
.
 9رای - 9.2%
.

4- احمد شاملو
.
.
 32رای - 32.9%
.

5- نیما یوشیج
.
.
 6رای - 6.1%
.

به مناسبت بزرگداشت حکیم توس


تولد و خانواده:
در سال 329 هجری که ابوعبداللّه‏ رودکی، پدر شعر فارسی بدرود حیات گفت، روستای باژ از توابع خراسان، شاهد ولادت ابوالقاسم حسن‏بن علی طوسی، معروف به فردوسی بود. فردوسی از کودکی به دانش‏آموزی پرداخت و اخلاق، تاریخ و فرهنگ ایرانی، تن و جان او را پرورش داد. او با شوق و دقتی عاشقانه، در نظم کشیدن شاهنامه می‏کوشید و هرگاه فرصتی می‏یافت، مطلبی از زندگی خود را نیز در سرگذشت این نامه باستان می‏گنجاند. او همسری باسواد و اهل ادب داشت که از او با لطف و مهربانی یاد می‏کند. همچنین صاحب پسر و دختری شد که البته پسر در جوانی از دست رفت و پدر را در غم خود داغدار کرد.

فردوسی و زبان فارسی:
فردوسی برای اظهار هنر خود، زبان ساده‏ای را به کار برده و شاهنامه را شاهکار زمان و بیان ساخته است. پس از اسلام و با ورود ادبیات عرب به ایران اندک‏اندک بسیاری از واژگان و ترکیب‏های اصیل فارسی، به دست فراموشی سپرده می‏شد، ولی حکیم توس، با به نظم در آوردن شاهنامه، تا حد زیادی جلو این کار را گرفت. از این رو، با اینکه بیش از هزار سال از تاریخ نظم شاهنامه می‏گذرد، امروزه هم زبان این کتاب، برای فارسی‏زبانان قابل فهم است. این، معجزه سادگی زبان است که فردوسی آن را به وجود آورد. بسیاری از واژه‏های ساده به کار رفته در شاهنامه، از آفت فراموشی مصون مانده است؛ زیرا بیشتر این واژه‏ها که در ادبیات شاهنامه آمده، بر زبان‏ها جاری گشته و تا امروز باقی است.

رسالت فردوسی:
حکیم ابوالقاسم فردوسی، با شاعران هم‏عصر خود تفاوت بسیاری داشت. در آن زمان، بسیاری از شاعران به ستایش شاهان و درباریان سرگرم بودند. در این میان، فردوسی، ستایش‏گری را پیشه خود نساخت. او در شاعری هدف بلندتری داشت و برای خویش رسالتی تاریخی قائل بود. به همین دلیل، به صله و ستایش نیاز نداشت. بزرگ‏ترین امتیاز فردوسی این است که او شاعری را رسالت می‏پنداشت و یک‏دل و یک جهت به این کار بزرگ همت گماشت و شاهنامه، ارزشمندترین کتاب تاریخی منظوم را از خود به یادگار گذاشت. 

پروردگار در شاهنامه:
دانای توس، حکیم ابوالقاسم فردوسی که دیباچه سخن را به دل‏نشین‏ترین آهنگ دین‏داری و دین‏باوری آراسته است، در ستایش خدای بزرگ می‏سراید:

به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر

او شاهنامه سترگ خود را به نام خداوند جان و خرد آغاز می‏کند و از دین و باورهای خود به صورت‏های گوناگون در آن سخن می‏آورد و انسان را به خداشناسی و دین‏محوری توجه می‏دهد. فردوسی در شاهنامه در ستایش یزدان پاک سخن گفته و سروده است:

جهان را بلندی و پستی تویی ندانم چه‏ایی هرچه هستی تویی


سرانجام :
فردوسی، شاعر حماسه‏سرای ایرانی، حدود نود سال زیست و سی سال از عمر گران‏بهایش را صرف نگه‏داری زبان اصیل فارسی و تمدن ایرانی کرد. او سال‏های آخر عمر را در تنگ‏دستی گذراند و توانایی مالی خود را که در جوانی از آن بهره‏مند بود، از دست داد؛ چونان‏که می‏سراید:

الا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان، برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی
مرا کاش هرگز نپروردیا چو پرورده بودی، نیازردیا

او در شهر توس از دنیا رفت و در باغش به خاک سپرده شد. بنای زیبا و اشعار بلند حک شده بر مزارش، چنان پویا و گویا سخن می‏گوید که گویی خود شاعر زنده است و با لحن دل‏نشین شعر می‏خواند:

هرگز نمیرد آن‏که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ادامه نوشته

یک با یک برابر نیست!!؟؟

معلم پای تخته داد می زد


صورتش از خشم گلگون بود

 
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود


ولی ‌آخر کلاسی ها

 
لواشک بین خود تقسیم می کردند


وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

 

ادامه نوشته

به نظر شما این شعر از کیست؟

به نظر شما این شعر از کیست؟

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناه سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید........او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

شعر «بودن» از شاملو

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست


گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک!

هوس

بغضی در گلویم بود

رفتی و این بغض دلم را گرفت

این عشق آتشین بی هوس

گرفتار خیال و خیانت ام کرده بود

رفتی که داغ دیده پر شرم تو را

چشمان پر غبار من نشکند

رفتی و خود را آزاد ساختی

غافل از آنکه

قفسی ساختی به پهنای دلم

پشت پایی زدی و رفتی

رفتی ولی خاطراتت را نبردی

نمی دانم شاید نخواست اش

چون که شهره ام به هوس بازی و گناه

عهد بستم گم شوم در اقیانوس اوهام

به سان قطره ای

عشق آتشین قدرت ایستادنم داد

نمی دانستم گر بمانم

تو می روی

علت اش را ندانستم

درداش را ندانستم

خداوندا من شهره ام به بی بند و باری

او چرا رفت؟

قدرتش را نداشتم

بخوانم دیده اش را

ادامه نوشته

فروغ فرخزاد

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده ی شیطانند.