عشق ابدی من دوستت دارم
تو که قطعا سهم منی
عشق ابدی من دوستت دارم
تو که قطعا سهم منی
تو معشوق ناب من هستی
همیشه عاشق و مجنون تو می مانم
شمردن ستاره های آسمان سخت نیست.....
وقتی تو می گویی دوستم داری...
دوستت دارم
حالا که دارمش انگار ندارمش
کاش زمان به عقب برمیگشت
اون روزا بهتر بود
دلم گرفته ...
گرفتن دستاهایت
آرامش وجودت
مهربانی نگاهت
و با تو همه چیز را داشتن
یعنی اوج خوشبختی
یعنی من فقط تو را دارم
تو فقط مرا
پس
تا ابد عاشقت هستم
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
من خسته ام
کوله بارم بر پشت
به کدامین فاصله ها می نگرم
ره جوی که میان منو تو
اندکی خاطره ها می گذرند
ار بس که چشیدم زهر را
در خلوت دل جام جهان می نگرم
درگذارم که شبی بانگ زنم
من از وسوسه ناخردان بیزارم
هر چه باشد گذری چند در این محفل ماست
ای مرغ صبا سحرگاه آواز دل می خواهم
گرچه سازم بشکست از دل بزنم ناله دل می خوانم
می خواهم از این شهر به جایی بروم
که در آن جاه و زمان بی اثر است
سید سعید عصایی
یه امشب مال من باش مال منی که دستاش به جز دست تـــو همراهی نداره
بزار یادت بیارم چجوری بی قرارم
دل من غیر تـــو راهی نداره

آغوشت را بگشا
به سینه ات بفشار مرا
مست می شوم از تپشهای قلب مهربانت
مست می شوم از داغی نفسهایت
حیران می مانم از آرامشت
بگذار آرام بگیرد این دل بی قرار من
من این آغوش را دیوانه ام
انتظار شنیدن دوستت دارم هایت ، دلتنگی هایت
بی قراری هایم را زیبا تر می کند
نگاه غرور مردانه ات هوش از سرم می برد
ایام را به انتظار می گذرانم تا سرم را میان دستهایت در آغوش گیری
و محبت بی کرانت را در حرف های نگفته ات برایم بازگو کنی
دوستت دارم
نگاهت برایم آسمان آسمان لبخند است
و من همیشه در انتظار نگاه مهربانت هستم
بودنت در کنارم ،
آرامشی بی نهایت است
نازنین
گاهی راز هایی را در سینه ات نگه میداری
که فاش کردنش از بین رفتن لحظه های خوشت با اوست
احساست باید راز بمانند, زیرا خلاف قول و قرار است
دشوار است پنهان کردن عشق از چشمانی که با اندک نگاهی
راز دلت را می خواند
افسوس....
سکوت را ترجیح میدهی ، نه اینکه حرفی نداشته باشی,
میترسی....
میترسی هر آن این راز فاش شود و آنچه را که در دل داری نمایان شود
زیر قولت بزنی و ترکت کند
هر چند بارها نگاهم را از او دزدیده ام
نگاهم در چشمانش دو دو میزند
غرق می شود
یقین دارم خوانده است نگاهم را
و می داند که چقدر دوستش دارم
نازنین
با صدای رسا خندیدی
خودت را ازغم دزدیدی
این یک فرجه است
نشان یک معجزه است
رو به آسمان پرواز کن
باتمام عشقت برای خدا آواز کن
راه برو قدم بزن حرف بزن
خوبیهارا برای خودت ورق بزن
دم نزن
سخن از غم مزن
شادباش
لبخند بزن
دلت را آب و جارو کن
عشقت را همچو باروت کن
رسم کن زیبا بکش
ای بنده ی زیبا سرشت
پروردگار تورا پاک آفرید
برای همیشه تورا پاک آفرید
سعید عصایی

دلم هوای تو را دارد
تویی که آغوشت، اوج مهربانیست
تویی که همنشین خنده های من هستی
تویی که گرفتن دستهایت برایم امنیت است
دلم هوای تو را دارد
تو
تویی که راه نوش شادی و آرامشم هستی
تویی که نگاهت مراقب نگاه نگرانم است
تویی که غبار دلم را کنار زدی
و مرا به آسمانی پاک
به تک درختی بلند
به صدای آب روان
با آهنگی دلنواز دعوت کردی
آری دلم هوای تو را دارد
بمان
بمان که ماندنت را دوست دارم
نازنین
مهربانم
دیشب در آن تاریکی و سکوت پاییزی....
قدم به قدم و گام به گام در ژرفای سرد هوا
در تار و پود نگاه مهربانت غرق شدم
نفس نفس زنان، خندان و دلشاد در
آن هوای سرد
نسیمی با طراوت با آفتابی طلاگون را احساس میکردم...
آرامش آغوشت را با دنیا عوض نخواهم کرد
نازنین عبدالهی فرد
همیشه دلم می خواست یکی رو داشتم
بعضی وقتا که بقیه اذیتم میکنن
بیاد کنارمو دستشو بذاره دو طرف صورتم
و زل بزنه تو چشمام
بگه
ببین....تو منو داری....
یه روز تابستونی یه نفر دستامو گرفت چشم تو چشمم انداخت و گفت
تو منو داری ، من هستم
هنوزم پای حرفش مونده
روزگار رفته را بنگر ببین چه حاصل است...
عاشقش بودم تباهی یافتم
دوستی کردم شکست انداختم
اعتمادم را خیانت کرد جواب
دل سپردن را درک انداختم
تا کی دوستت داشته باشم از تو دور؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم
وحسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم
تا تو را به من نزدیک و نزدیکتر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...
تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود
و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم
تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟
تا کی باید دلـــــــم را به فردا ها خوش کنم
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم
تا کی...
شب را سبری می کنم تا در گذر لحظه هایم
نگاهم برزیبایی نگاهت خیره گردد و من باشم وچشمان تو و اشتیاق عشق
از حصار افکار بریشانم می گریزم و می روم
تابه روزی که دست هایمان به هم آغوشی هم برسند
تابه روزی که بها وبهانه عشق
تنها کنار هم آرام گیرند
....
می روم تا در بی من گامهایم،
آرزوی باتو بودن را به تصویر بکشند
گاهی آنچنان دلتنگت میشوم
که تمام عاشقانه های دنیا نیز
این دل بیقرار را آرام نمیکند
آن لحظه باید فقط توباشی
ومن
خیره شوم دردریای چشمانت
به آتش بکشم تمام آرامشت را
با دستانم زنجیری بسازم برگردنت
وبا بوسه ای بدوزم لبانت را
باشد که دیگر مرا دلتنگ خودت نکنی
کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز
کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو
بودن کرده
کاش می دانستی چقدر دلم از این
روزهای سرد بی تو بودن گرفته
کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب
آهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ
شده
کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام
کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر
خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
می دوم تا دم در
پابرهنه بی کفش
اما بازهم...
نیستی...
دیوانه شده ام
از بسکه باد ادای آمدنت را در می آورد
ومن...
مهربانم
بر آسمان وفایت خیره مانده ام
در اوج نا امیدی دل به رفاقت تو بسته ام
خاطرات تلخم را در کوله باری تا انتها به درک کوفته ام
تو آشناترین برای من هستی
که از نگاهت سیراب نخواهم شد
تو را در لحظه دلتنگی و تردید
به یاد آرم
تا که تکرار نشود قصه تلخ و روزهای نا امیدی ام
سایه های شکسته ام ، غرور از دست رفته ام
چهره ای که برگ پوش خزان بود
تحمل غمهای زل زده به من کار آسانی نبود
یاد تو مرا به امید می سپارد گویی صبح به شمایل تو است
نازنین
تقدیم به تو عزیزم
دنیا برام قشنگ میشه وقتی تو پیش من باشی
بازم کنارم بمونی وصله ی جون من باشی
یاد تو مونس منه همدم بی قراریام
میشکفه خنده رو لبم وقتی کنار تو میام
بیا نشون عشقتو از تب و تاب من بگیر
نگاه مهربونتو رحمی کن و ازم نگیر
عشق تو رو لبای من شعر قشنگ بودنه
کار منو چشمای تو از عاشقی سرودنه
صدات هنوز تو گوشمه گفتی می خوایی بری سفر
دلتنگ کسیم که در کنارمه
ولی نیست
چقد خسته ام
آروم نیستم
روز و شب ها برام سنگین شدن
من تو این تنهایی
دارم اذیت میشم
خودش گفت تنهام نمیذاره
بعضی وقتا انقدر دلتنگش میشم
که اگر بفهمه خودش از نبودنش خجالت می کشه
من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها.... می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند ببینم... می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود... شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی تو شدم من... و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند... کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود... اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد... حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم... پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...
امشب شب دیگریست
یک شب از همان شب های بی تو
در به در به این کوچه و آن کوچه
می دانم که انتهای یکی از کوچه ها منتظری
نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه
نه حتی خیال یک خواب آرام
چشم هایی دارم
که گاهی به یادت می افتم
دستهایم....دست هایم
مهربانند همانند
عاطفه ای که همیشه به من می بخشی
و هر از گاهی
برای تو......به یاد تو.....و....به عشق تو
شعری می نویسند
محبوبم
مرا همینگونه دوستم بدار
شانه هایم باز نوازش
می خواهد
ودوستت دارم
همانگونه که دوستم داشتی
ونگاهت را می ستایم
و
می دانم
چشم های تو همیشه
بر چهره ام عاشقانه می نگرند
ویرانی ام از آنجا شروع شد که فهمیدم …
از میان این همه بود
در آرزویم کسی بود که نبود
خدایا
این همه حس دلتنگی را از من بگیر...
فراموشی خاطره ها همین نزدیکی هاست...
دستمو بگیر