من و تو
من وتو
وقتی کنار همیم قشنگ ترین ترکیب دنیاییم.
چرا...
او هم آدم است...
اگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفت ,غصه نخور.....
اگر رفت..... گریه نکن.....
یک روز چشمای یک نفر عاشقش میکند....
یک روز معنی کم محلی را میفهمد . . .
خسته ام...

خـسـتـهتـر از آنـم
کـه لـیـوانـی چـای
آرامـَم کـنـد
آغـوش ِ گـرم ِ تـو را مـیخـواهـم...

مرا حبس كن در آغوشت . . .
من
براي حصارِ بازوان تـو
مجرم ترين
زنداني ام . . .
دلم میخواهد صدایت کنم...
دل و جزیره...
من وتو....
راست گفتی سهراب...
دوستی ها کمرنگ...
بی کسی ها پیداست...
راست گفتی سهراب آدم اینجا تنهاست...
خط تیره_
می اورند که به خط فاصله میگفت : خط _ تیره
عشق چیست؟
عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد از معلم تاریخ
پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان استlove از معلم
زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:همپای از معلم ادبیات پرسیدند عشق
چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد از معلم ریاضی پرسیدند
عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست از معلم فیزیک
پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود
میکشد از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می
توان توصیفش کرد از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است
که هرگز اوت نمی شود از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟
گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد از معلم زیست پرسیدند
عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود از
معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟گفت عشق تنها اسیدی است که درون
قلب اثر می گذارد واقعا عشق چیست....؟
مرداد
به كسانی كه صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
حسین پناهی
آینه ی شکسته
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم
باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم ر بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي
باز او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود
عكس رخ خويش ببيند اين گيسوي افشان به چه كار آيدم
امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را
اي آينه مردم من از حسرت و افسوس
او نيز كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن چه بگويم كه شكستي دل ما را.
