سال 1400
سال جدید راه جدید
تهوعی باید تحولی شاید
وقت تغییر است
عمر همچنان در گذر است
سال جدید راه جدید
تهوعی باید تحولی شاید
وقت تغییر است
عمر همچنان در گذر است
چند سالی بود که این وبلاگ را فراموش کردم انسان ها چه زود فراموش می کنند دست نوشته های خود را اما چه زود گذشت .
طی این سالها روی نوشتن من محقق شد و دو کتاب چاپ کردم
یک سایت اموزشی راه اندازی کردم و کلی خاطره دارم
سعی می کنم هر از گاهی به این وب لاگ سری بزنم
من در سایت کتابفروشی به ادرس
مقاله و مطلب می نویسم .
در ضمن یک کتابفروشی راه اندازی کردم و به عشق کتاب خودم رسیدم در سایت شامهر کتاب
شغل من کتابفروشی هست و علاقه ام و عشقم هم کتاب هست .
امروز می خواهم اسم چند کتاب خوب که کمک میکند تا در نویسندگی توانایی کسب کنید معرفی کنم.
چگونه می توان داستان نویس شد ؟
نویسنده جمال میر صادقی
نشر سخن
...............................
داستان نویسی به زبان آدمیزاد
زندی اینگرمنسن و پیتر اکونومی
نشر آوند دانش
.................................
داستان نویسی برای کودکان
به زبان آدمیزاد
نویسنده : لیسا روجانی بوچیری و پیتر اکونومی
نشر آوند دانش
....................................
هنر داستان نویسی
دیوید لاج
ترجمه رضا رضایی
نشر نی .
....................................
هنر نویسندگی
مجید روشنگر
نشر مروارید
........................................
یک دو سه نویسندگی
اتوسا افشین نوید
نشر افراز
..............................
سعی می کنم در نوشته های و پست های آینده کتابهای بیشتری معرفی کنم .
تا بعد ..
بر همه دوستان و یاران قدیمی
چند سالی بود که این وبلاگ در بین مشغله های زندگی ام گم شده بود اما حالا آمده ام که از اول شروع کنم
قصد دارم اینجا تمرین کنم و به زودی
کتاب می نویسم .
منتظر نقد و نظر شما دوستان هستم .
یکی از علاقه مندی های مهم که فراموشی و غفلت روزگار مرا از علاقه ام دور کرده بود باز شعله ور شده .
امیدوارم این بار فراموش نشود
اکنون که 30 سالگی را رد کرده ام و وارد دهه چهارم زندگی شده ام می خواهم از آرزو ها و آرمانهایم بنویسم .
روايتگري در داستان
يكي از نكات كليدي در مبحث داستان، بحث روايت است. شناخت روايت هم به ما كمك مي كند داستان را بهتر بشناسيم و هم كمك مي كند بهتر داستان بنويسيم. بحث روايت البته بحث طول و درازي است، اما سعي مي كنيم اين جا تا حدي درباره ي تعريف آن و ديدگاه هايي كه درباره اش هست، صحبت كنيم. اكثر روايت شناسان، روايت را متني مي دانند كه قصه اي را بيان مي كند و يك قصه گو (راوي) دارد. ژرار ژنت، منتقد فرانسوي، روايت را گونه اي گزينش عناصر و ايجاد نظم هم نشيني در طرح مي داند قبل از پرداختن به مبحث روايت شناسي، خوب است ابتدا گونه هاي مختلف راوي را مرور كنيم:
1ـ راوي داناي كل كه چهار شكل دارد: الف ـ نويسنده ي داناي كل: در اين شكل روايت كه قديمي ترين شكل آن است و معمولاً در قصه هاي قديمي، مثل هزار و يك شب پيدا مي شود، راوي نويسنده ي داستان است و بر همه چيز آگاهي دارد. در اين شكل از روايت افعال معمولاً به صورت ماضي مي آيد؛ ب ـ راوي داناي كل خنثي: در اين شكل روايت، نويسنده مستقيماً درگير نيست و من دوم او (كه او هم داناي كل و كلي نگر است) روايت گر است؛ ج ـ راوي داناي كل چندگانه ي محدود: در اين شكل، راوي به كل ناپيداست و از ذهنيت شخصيت داستان روايت گري مي كند. رمان «خانم دالووي» از ويرجينيا ولف، داراي چنين روايتي است؛ د ـ راوي داناي كلّ محدود: در اين روايت، ما فقط ذهن يك راوي (معمولاً يكي از قهرمانان) را پيش رو داريم و محدود بودن آن به اين دليل است كه داستان فقط از ديد يك شخصيت ديده مي شود.
سلام
مدتی نبودم . به لطف الله متعال یک نوزاد به جمع خانواده کوچک ما افزوده شد تا شادی ما را چند برابر کند .
عزیزم به این دنیا خوش آمدی ؟ تولدت مبارک دختر عزیزم .
با تشکر از زحمات همسر عزیزم .
سلام
به بخش نقد و بررسی داستان امتحان ریاضی خوش آمدید .
اول از همه از دوستانی که وقت گذاشتند و داستانهای بی سروته مرا خوانده اند متشکرم .
از طرفی باز لطف دوستان شامل حال ما شد و نقد ها نظراتشون گفتند .
معین گفته اند :
سلام رفیق
من نظر خودمو در مورد داستانت میگم راستش من اصلا با این نوع داستانها حال نمیکنم در واقع داستان به نظر نمیرسه بیشتر شبیه انشا یا خاطره نویسیه
و بدتر از همه اینکه معلوم نیست اخرش چی میشه
اینها نظر شخصی من بود و هیچ دلیلی نداره که درست باشه
پاسخ : معین جان نظر لطف شماست حقیقت امر چون من از دوران نوجوانی عاشق انشا نویسی و خاطره نویسی بوده ام شاید نوشته هایم شبیه انشا و خاطره باشد سعی می کنم اطلاعاتم را بیشتر کنم تا با شیوه های داستان نویسی آشنا شوم.
رجب بذرافشان شاعر عزیز فرموده اند :
سلام
خوب بود. اما می شد بهتر از این... دوست عزیز روایت داستان خود بخود از شخص اول به شخص سوم در نوسان است و تمام تلاش نویسنده متمرکز بر ایجاد ساخت و چارچوبه ای منسجم و مستحکم باید باشد. امید که داستان های خوبی از شما در اینجا بخوانم.
سبز و سرشار
پاسخ : حقیقا امر در داستان امتحان ریاضی از آنجا که با فونت قرمز نوشته ام به حالت اول شخص روایت می شود .
مشکل اساسی در ادامه داستان داشتم مجبور شدم خودم را در جای بهزاد قرار دهم و داستان را ادمه بدهم . تلاش می کنم با فن نوشتن آشنا شوم و داستانهای بیشتری بخوانم تا با نویسندگی و داستان نویسی آشنا شوم.
ممنون از نظر لطف شما .
سپیده خانم گفته اند :
فکر و ایده هاتونو دوست دارم. ولی ... یه جوری داستانا این شکلی احساس رمان زرد به آدم میده. ناراحت نشیدا
پاسخ : سپیده خانم گفته شما حق است داستانهای من بوی مجلات زرد و رمانهای زرد می دهد .
برای شروع داستان نویسی و کسب مهارت در نویسندگی این نوع داستان نویسی را شروع کرده ام .
انشا الله در آینده داستانهای بهتر و با مضامین عرفانی و اخلاقی می نویسم .
با تشکر از شما و دیگر دوستان .
روايتگري در داستان
يكي از نكات كليدي در مبحث داستان، بحث روايت است. شناخت روايت هم به ما كمك مي كند داستان را بهتر بشناسيم و هم كمك مي كند بهتر داستان بنويسيم. بحث روايت البته بحث طول و درازي است، اما سعي مي كنيم اين جا تا حدي درباره ي تعريف آن و ديدگاه هايي كه درباره اش هست، صحبت كنيم. اكثر روايت شناسان، روايت را متني مي دانند كه قصه اي را بيان مي كند و يك قصه گو (راوي) دارد. ژرار ژنت، منتقد فرانسوي، روايت را گونه اي گزينش عناصر و ايجاد نظم هم نشيني در طرح مي داند قبل از پرداختن به مبحث روايت شناسي، خوب است ابتدا گونه هاي مختلف راوي را مرور كنيم:
1ـ راوي داناي كل كه چهار شكل دارد: الف ـ نويسنده ي داناي كل: در اين شكل روايت كه قديمي ترين شكل آن است و معمولاً در قصه هاي قديمي، مثل هزار و يك شب پيدا مي شود، راوي نويسنده ي داستان است و بر همه چيز آگاهي دارد. در اين شكل از روايت افعال معمولاً به صورت ماضي مي آيد؛ ب ـ راوي داناي كل خنثي: در اين شكل روايت، نويسنده مستقيماً درگير نيست و من دوم او (كه او هم داناي كل و كلي نگر است) روايت گر است؛ ج ـ راوي داناي كل چندگانه ي محدود: در اين شكل، راوي به كل ناپيداست و از ذهنيت شخصيت داستان روايت گري مي كند. رمان «خانم دالووي» از ويرجينيا ولف، داراي چنين روايتي است؛ د ـ راوي داناي كلّ محدود: در اين روايت، ما فقط ذهن يك راوي (معمولاً يكي از قهرمانان) را پيش رو داريم و محدود بودن آن به اين دليل است كه داستان فقط از ديد يك شخصيت ديده مي شود.
این داستان شاید ادامه موضوع نباشد اما برشی برای یک داستان کوتاه می باشد .این قسمت تطابق موضوعی با سیر داستان رعایت نشده باشد . در ضمن در قسمتی که به حالت اول شخص نوشتم مشکل داشتم نمی دانم خوب ازآب در آمد یا نه > راهنمایی کنید؟؟!
امتحان ریاضی
همهمه و اضطراب همه را فرا گرفته بود و بچه ها روی تابلو اعلانات به دنبال اسم و شماره صندلی خود بودند . مثل همیشه بهزاد با کلی جزوه و کاغذ که با دست خط اجغ وجغش نوشته بود آمد و در گوشه ای از محوطه دانشگاه توی جزواتش غرق شده بود و در آن همهمه و سرو صدا جزواتش را مرور می کرد.
نیم ساعت دیگر امتحان ریاضی عمومی داشت و کل خوانده هایش و معلومات ریاضی اش را به حافظه می سپرد تا شاید بتواند نمره قبولی را از درسی که همیشه ازش متنفر بود بگیرد . هر یک از دانشجویان در جستجوی اسم و شماره صندلی خود بودند و پرستو که در حال جستجوی اسم خودش بود به ناگاه متوجه بهزاد شد که با آن قیافه گرفته و درهمش سرش روی جزوه ها بود و انگار اصلا حال روز خوشی نداشت .
پرستو جلو رفت و جزوه را از داخل دستان بهزاد کشید و نگاهی کوتاه به چهره بهزاد انداخت و با صدای نازک و لطیفش گفت : فکر می کنم خواندن این موقع دیگر فایده نداشته باشد .
می دونی چرا اینو بهت می گم چون حال روز خودم بهتر از تو نیست اما مثل اینکه شانس با ماست شماره صندلی من و تو نزدیک به هم هست به من برسون .
بهزاد که به چهره پرستو زل زده بود بدون اینکه چیزی به او بگوید روی خود را چرخاند و به تابلوی اعلانات نگاهی انداخت تا شماره خودش را پیدا کند . در حال خواندن اسم ها بود : شماره 247 پرستو محمدی و شماره بعدی 248 بهزاد شهنازی و شماره بعدی پسر درس خوان کلاس حسین قرگوزلو بود .
پرستو با اینکه از رفتار خشک و بی احساس بهزاد دلخور شده بود چیزی نگفت و زودتر از او رفت سرجایش برروی صندلی 247 نشست . بهزاد طبق روال همیشه با قیافه اخمو و آرام خود امد برروی صندلی جلویی پرستو شماره 248 نشست . به دو طرفش نگاه کرد دانشجویان علوم سیاسی نشسته بودند و ردیف جلویش آقای قرگوزلوی مغرور و خود راضی نشسته بود و ردیف پشت سرش هم عزیزی که عاشقش بود اما این روز ها از عاشقی فارغ شده بود .
بهزاد بعد از آن خاطرات تلخ گذشته برای آشتی و هم چنین به خاطر کم محلی به معشوقه اش در محوطه دانشگاه برای جبران روی خود را به طرف پرستو کرد و خیلی قرص و محکم گفت : خانم محمدی شما می توانید به من کمک کنید تا به یاری همدیگر یک نمره پاس شدنی از این ریاضی بگیریم . احساس می کنم هر چی خوانده ام الان هیچ نمی دانم ؟! پرستو که اولین بار بود می دید پسر خجالتی و مجنونش این چنین گرم با او صحبت می کند خوشحال شد و در پاسخش گفت : هر چی بلد بودم می گویم شما هم هر چی بلد بودی بگو.
بهزاد نیش خندی زد و گفت : تو که ریاضیت بد نیست ما رو بگو که شب امتحانی هستیم .
کم کم سکوت بر جلسه حکم فرما شد و برگه های امتحان بین دانشجویان توزیع شد و امتحان شروع شد .
(این قسمت به حالت اول شخص است )
همین که برگه سوالات به دستم رسید سکته را زدم ؟! مگه این ها سوال بودند چیز های عجیب و غریبی روی برگه چاپ شده بود معلوم نبود از کجای کتاب این سوالات را در آورده بود . استادی که ما می شناختیم حتما آش خوبی برایمان پخته بود که یک وجب روغن روش واسه .؟!
از همه بد تر حال روز پرستو بود که پشت سرم بود و فقط گاهی احساس می کردم صدایش می آید که می گوید سوال دو . دو . سوال دو
ولی مگه واقعا می شد سر جلسه ای که کلی ناظر و مراقب داشت اون هم امتحان چی ؟ امتحان ریاضی که اصلا نمی شود به این راحتی تقلب کرد .< چیزی به کسی رسوند.
در اون ساعت حال و روز خودم خنده دار تر بود .! به طور کامل iq ای کیو قفل کرده بود و هیچ پیامی نمی فرستاد که بتوانم سوالات را جواب بدهم .از روی ناچاری صورت سوال را دوباره می نوشتم و کلی فرمول و معادله اختراع می کردم که هیچ ریاضی دانی تا به حال کشف نکرده بود و کاشف این راه حل ها فقط خودم بودم و می بایست اقدام به ثبت آنها در کتاب گینس و یا کتب ریاضی دانشگاهی می کردم . ؟؟! شاید اینطوری جزء محدود ریاضی دادنان دانشگاه قرار می گرفتم.
حدود نیم ساعتی به پایان جلسه امتحان بود دانشجویان علوم سیاسی وقتشان برای پاسخگوی تمام شده بود که برگه هایشان را جمع کردند تا سالن را ترک کنند .
من هم که مرتب اینور و اونور می شدم سعی در نگاه کردن روی برگه جلویی خود داشتم نظر مراقب جلسه جلب شد . مراقب جلسه که چند صندلی اونطرف تر پای ستون روی صندلی نشسته بود بلند شد و با قدم های تند بالای سرم ظاهر شد انگاری یک مجرم یا سارق حرفه ای را دستگیر کرده ؟! نگاه تیز و پرهیبتی به ما انداخت و گفت : مشکل داری ؟ چیزی شده؟!
من هم که موقعیت را مناسب دیدم گفتم : دسته صندلی یه خورده کج هستش می تونم جابه جا بشوم .
ناظر (مراقب ) که قیافه جدی و مهربانی داشت گفت : بلند شو برو اونجا بشین ؟1
اونجایی که او می گفت صندلی کناری پرستو بود در حالی که من می خواستم هم ردیف شاگرد زرنگ کلاس قرگوزلو شوم اما مراقب کار خودش را کرد و ما دو تا کودن را که هر دو از درس ریاضی می نالیدیم و حال روزمان شبیه هم بود کنار هم نشاند .
پرستو که موقعیت را مناسب دید . هی سوال می کرد ما هم که می دانستیم جواب سوالاتمان همه غلط غلوط هستند و چرند مرند روی برگه نوشته ام همینطور زیر چشمی بهش نگاه می کردم و اصلا جوابش را نمی دادم و گاهی هم با ایما و اشاره بهش حالی می کردم : بابا کار ما از تو خراب تر است بی خیال ما بشو.
به هر حال جوش آوردم و با صدای بلند به مراقب گفتم :
اجازه هست من از اینجا جابجا شوم این خانم مخ ما رو خورد ؟!
خنده بچه ها به هوا رفت و پرستو هم با قیافه ای غضبناک بهم نگاه می کرد .
پایان .
داستان چه گونه پديد مي آيد؟
اثر ادبي ـ داستان يا رمان ـ وقتي پديد مي آيد كه نويسنده اش قادر باشد آ«جهانيآ» را بيافريند و بپذيراند؛ يعني واقعيتي را تجسم ببخشد يا آشكار كند و ما را روياروي آن قرار دهد. براي اين كه داستان در ما بگيرد قبل از هر چيز بايد تماسي با دنياي نويسنده ـ آن چه نويسنده آفريده است ـ حاصل شود؛ بايد كه ما وارد دنياي او شويم و اين دنيا را از آنِ خود سازيم. بدون اين ارتباط يا امتزاج، كه گاه شدت مي گيرد و گاه از هم مي گسلد، مفهوم خلاقيت معنايي نخواهد داشت.داستان يك واقعيت مستقل است، حتي اگر كاملاً واقع بينانه و مستند باشد. واقعيت داستان، قطع نظر از شناخت نويسنده از آن، كليتي تمام شده نيست، زيرا كه خود واقعيت به صورت كل واحدي قابل رويت نيست. ما، چه در مقام نويسنده و چه در مقام خواننده، نسبتي با واقعيت ـ تماميت جهان ـ داريم؛ بنابراين شناخت واقعيت يك مفهوم نسبي است، ما آن را تماماً نمي شناسيم و همواره آن را آ«خلاصهآ» مي كنيم. در حقيقت فرديت ما محدود بودن نوع نگاه يا نظرگاه ما را بيان مي كند، و در عين حال موقعيت ما را در ارتباط با نگاه يا نظرگاه ديگران نشان مي دهد. هر موقعيتي گذرگاه يا روزنه اي به موقعيت هاي ديگر دارد و همين وضعيت يا كيفيت است كه ارتباط ما را با ديگران فراهم مي آورد.
اما در ذات فرديت ما چيزي هست منحصر و متعلق به خود ما كه امتياز ما را، به رغم هم جواري و مشابهت موقعيت ها، نسبت به ديگران بيان مي كند. هر يك از ما مزاج و ذايقه خاص خود را دارد. ادبيات انعكاس همين امتياز، يا مزاج و ذايقه خاص، است. اثر ادبي وقتي پديد مي آيد كه صدايي يكه و يگانه را بازتاب دهد. بدون صداي واحد، صدايي كه از اعماق درونيات راوي شنيده مي شود، داستاني به وجود نمي آيد. آن چه از آن به سبك تعبير مي كنيم يك عنصر فردي و مستقل است. در واقع مرزهاي زبان هر آدمي مرزهاي دنياي او محسوب مي شود.