زندگی را آنچنان سخت مگیر

 

 

 

 

جانمازي هم هست ٬بر سر طاقچه اش

سفره ناني هم هست٬ که پر است ٬شکر خدا

پر از نان لواش

قاب عکسي ست به ديوار اطاق آويزان

يادگاريست که از مادر پيرم دارم٬

بر سر سفره ي عقد

پدرم تا امروز همچنان مظلوم است

از نگاهش پيداست

جاي شکرش باقيست خانه ام خالي نيست

گربه اي هست ٬کز آن زن همسايه ماست

صبحها مي آید٬ به غذاي سرد شب مانده ما

روزگاريست که عادت دارد

جاي شکرش باقيست خانه ام خالي نيست

تو حياط خونه مون

اون طرف حوضش يه تلمبه س

توي حوضش سه چهار تا

ماهي هاي گرد و قلمبه س

رو درخت دم حوض

پر از گنجشکاي ريز و درشته

پر از کلاغاي تشنه و گشنه

عصرا ديدن داره اونقده شلوغ پلوغه تو حياط

انگاري جلو سينماس و

پنداري شبهاي جمعه س

جاي شکرش باقيست نفسي هست هنوز

که هنوز مي آيد زندگي را آنچنان سخت مگير

 "مسعود فردمنش"

باز گشت دوباره

سلام و عرﺽ ادب به همه دوستانم ، عزیزانم که در نبود من در این مدت طولانی بنده رو فراموش نکردن ، به زودی بر میگردم و با انرژی در خدمتتون خواهم بود . 

دوستون دارم 

اینم چندتا عکس

پسرا وقتی غیرتی میشن .....................

 

فقر و ثروت ....................

 

عشق یعنی این .....................

 

دوتا خواهر ...................

 

دنیای مدرن ....................

 

چند سخن زیبا

چند سخن زیبا

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند.

گراهام بل

 

خداوند ما را برای خودش آفریده است پس قلبمان آرام نمی گیرد مگر وقتی که به او روی می آوریم.

سنت آگوستین

 

فهمیدن بهتر از دانستن است.

گوستاو لوبن

کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند .

فردوسی خردمند

 

تمام پیشرفتهای عالمگیر خود را مدیون تفکر منظم و یادداشت برداری دقیق هستم .

ادیسون

 

هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است . اما هربار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتا این نخ تبدیل به طناب و بلندی می شود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد.

اریسون سووت ماردن

 

حیات آدمی در دنیا همچون حبابی است در سطح دریا .

جان راسکن

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"

 

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"
گرگی که در این خانه نشسته است بگو کیست؟
"این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست"
خاکش پر خون است، جسد هست، کفن نیست
کو کشور نوع دوستی و منشور کوروش؟
اینجا همه دانند که ایران کهن نیست
گویند که میدان "تیان*" ننگ بشر بود
"کهریزک" ما بدتر از آن ظلم پکن نیست؟
"در دامن بحر خزر" و کوه دماوند
چندی است که جز داغ جوانان وطن نیست
در دشت پر از لاله زیبای شمیران
بلبل شده سلاخی و آهو به چمن نیست
ملت همه مبهوت شده، خسته و حیران
از بهت دروغی که در آن جای سخن نیست
ترویج ریا، مکر و دورویی چه بلایی است
"دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست"
من بهر که خوانم خط قرآن و علی(ع) را
در جمع غریبی "که در او فهم سخن نیست"
هر کس که زند تهمت آشوب به مردم
جز ابله کوته نظر یاوه دهن نیست
تهران شده یکپارچه فریاد ز بیداد
شیراز دگر نیز که شیراز کهن نیست
هر چند که "سرسبز" بود دامن و دشتش
چون دامن دلهای پر از عشق وطن نیست
این داغ بود کهنه عزیزان وطن دوست
آن کس که دم از جنگ زند فکر وطن نیست
"این خانه قشنگ است" به تن پوش صداقت
این خرقه تزویر که رای تو و من نیست
سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم
این سبزی ما "سبز خدایی" است "لجن" نیست

تــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــد

سلام به همه دوستای عزیزم به تولد من خوش آمدید

 روز تولدم ۱۷/۱۱/....

 

وقتی دستت تو دست عشقته ، فریاد بی صدا

وقتی دستت تو دست عشقته

وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده . . .
بی تفاوت ازین فشار رد نشیا
داره باهات حرف میزنه . . .
میگه دوست داره !
میگه هوات و داره !
میگه حواست به من باشه !...
میگه حواسش بهت هس !
میگه تنها نیستیا !
میگه . . .
تو هم همینجور که دستت تو دستشه
آروم انگشت شصتت و بکش رو انگشتاش . . .
آره
یه وقتایی بی صدا و بی نگاه حرف بزنین !

دلتنگم
نه برای روزهایی که رفتی ..
نه برای آرزوهایی که ورق ورق شعر کردم
.
دلتنگم
نه برای " بودن هایش "
که با او باشد یا نباشد ، عاشقش هستم !
.
.
....
فقط دلتنگم
برای دوستت دارم هایی که به او گفتم
و
او سکوت کرد !!!!

 

فریاد بی صدا
من زاده دامان غمم هيچکسم نيست جز اشک در اين غمکده فرياد رسم نيست اي درد بيازار مرا هرچه تواني خوش باش که ميميرم و کس داد رسم نيست . .. نه از آشنايان وفا ديده ام .. نه در باده نوشان صفا ديده ام .. زنامردميها نرنجد دلم .. كه از چشم خود هم خطا ديده ام . ..اين چه كاريست كه من مهر تو بر دل گيرم ...تو شب و روز بگيري به دلت كينه من ... نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت ... طبيبا مكن منعم از جام می .. که درد درون را دوا دیده ام .. . وفاي تو را نازم اي اشك غم ... كه در ديده عمري تورا ديده ام

خوب میدانم که سالهاست مرده ام ...

خــــــــداحافظی موقتی

سلام دوستای گلم به علت شروع امتحانات نمیتونم بیام وب بعد از امتحاناتم حتما برمیگردم .

زیبــــاتـــریــــن قــــلب ، بهت نمی گم دوسِت دارم ، این سوی و آن سوی زندگی

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب رادر آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود  و   هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که  قلب او به  راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرداشاره کردو با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین  شیارهای عمیق هستند . گرچه  دردآورند اما  یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی ازقلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

 

 

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم...

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه...

 

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

 

آدمی دو قلب دارد قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

 

یکی رادوست میدارم

 یکی رادوست میدارم ولی او باورندارد یکی رادوست میدارم همان کسی که شب وروز به یادش هستم ولحظات سردزندگی رابا گرمای عشق اومیگذرانم کسی که دوست میدارم که میدانم هیچ گاه به اونخواهم رسید وهیچ گاه نمیتوانم دستانش رابفشارم یکی رادوست میدارم بیشترازهرکسی همان کسی که مرااسیرقلبش کرد یکی رادوست میدارم ولی اوهرگزاین دوست داشتن را باورنکرد نمیداند چقدر دوستش دارم نمیفهمد که اوتمام رندگی ام هست یکی راباهمین قلب شکسته ام باتمام احساساتم بی بهانه دوست میدارم یکی را دوست میدارم... بااینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما... من دیوانه ام.....

قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری       غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من ! همه از خویش مرا می‌رانند

ازهمه دیوانه و دیوانه‌ترم