این مدت نبودن به خاطر نداشتن اینترنت و بدقولی شرکتهای طرف قرارداد ما بود . برای برداشتن رانژه ، ما رو یک هفته از این شرکت به اون شرکت و به مخابرات پاس می دادن ، ولی الان اینجام توی این دنیای مجازی دوست داشتنی و از همه مهمتر کنار شما مهربونها .
یک هفته ای هم مسافرت بودیم (البته اگه بشه اسمش رو مسافرت گذاشت) . از چند هفته قبل طبق برنامه ریزی من و دخترک ، قرار بر این بود که بریم تهران و ۸ ، ۹ روزی رو اونجا بمونیم ، ولی طی یک برنامه یهویی
سر از بیرجند در آوردیم . بماند که توی راه دخترک مخ ما رو سالاد شیرازی کرد از بس که هی پرسید کی میرسیم بیرجند ؟ کی میریم تهران ؟
از اونجایی که برای رفتن به این مسافرت یهویی از قبل آماده نبودم و کلی خرید داشتم ، روز قبل از رفتن ، تمام صبح و بعد از ظهر رو توی بازار گذروندم (منی که از این مدل خرید کردن متنفرم ، هیچ وقت به قصد خرید وسیله ای خاص بیرون نمیرم همیشه هرچی به نظرم خوب و قابل استفاده باشه رو می خرم ) حاصل این بازار رفتن صبح و بعد از ظهر خستگی و سردرد وحشتناک بود که نتونستم با دقت و حوصله وسایل سفر رو جمع کنم .
پالتو قرمز رنگ دیانا فراموش شد .
لباس راحتی به مقدار زیاد برای دیانا فراموش شد .( دیانا در طول روز بیش از ۵ دست لباس عوض می کنه
)
جوراب برای همسر فراموش شد .
شال بنفش و طوسی رنگ برای خودم فراموش شد .
از همه مهمتر پک مربوط به دفترچه بیمه و شناسنامه ها فراموش شد
که برای رفتن به هتل در بیرجند نیاز ضروری بود .
خلاصه که ساعت ۱۲ شب رسیدیم هتل و با قیافه های این مدلی 


اتاق رو گرفتیم . صبح روز بعد همسری به کلاس رفت و ساعت ۴ و نیم به مقصد تهران زدیم به راه
وای که کم مونده بود از خستگی جیغ بزنم . طفلک همسر جان گیج خواب بود . مسیر ۱۴ ساعته رو باید تنهایی رانندگی می کرد روز بعد ساعت ۹ صبح رسیدیم منزل خواهر همسری .
البته با دیدن اونها خستگی از سرمون پرید و صبحانه ای زدیم بر بدن و حرف و گشت و گذار و مهمانی شروع شد . بعد از مدتها کلی به من و دخترک خوش گذشت .
دیانا که تمام وقت ، خونه عمه بود و با مهلا و محمد صالح بازی می کرد و من هم به دیدن فامیل رفتم . همسر جان هم که کنفرانس داشت و از ما جدا شد . یک مسافرت کاملاً مجردی
خدایا میشه پلیز ریپیت؟
دیانا با عمه ها و دختر عمه به پارک آبی رفت و حسابی بهش خوش گذشت و هیجاناتش رو تا حدودی تخلیه کرد
من که همراهشون نبودم ولی ظاهرا کلی شیطنت کرده و بهش خوش گذشته .
اونجا چیپس پنیری و ساندویچ خورده بود که حسابی بهش مزه داده . برگشتیم خونه خودمون میگه مامان من چیپس پنیری می خوام . براش درست کردم . میگه مامان این هم خوشمزه ست ، ولی اونی که اونجا خوردم خیلی خوشمزه بود . یه وقتهایی آدم نون خالی رو یه جایی می خوره که به اندازه خوشمزه ترین غذاهای دنیا بهش مزه میده .
جیگر مامان الهی که همیشه شاد باشی و اون خنده و قهقهه زدنهای از ته دلت همیشه پایدار .
عاشق خنده هاتم امید مامان
به دلیل برنامه از قبل تعیین شده همسری من و دخترک نتونستیم بیشتر تهران بمونیم و مجبور شدیم با همسر جان برگردیم و تمام قرارهای دوستانه رو لغو وندیم
. ایشالا یه فرصت دیگه 
ای وای از چمدون باز کردن اونم چمدونی که برای ۱۰ روز بستی و کلی لباس جمع کردی 
راستی فردا تولد دخترکه و هنوز برای جشن تولدش دست به کار نشدم .
حالم اصلاً خوب نیست ، سرما خوردم در حد او وَه ناک
دیانا هم که طبق معمول سینوسهاش درگیره
همسر جان هم امروز باید بره چون فردا کلاس داره
مامان خودم هم فشارش خیلی بالا رفته و نگرانش هستم زیااااااااااااااااااااااااااد
خلاصه که تولد هول هولکی دخترک رو کجای دلم بذارم ؟
اوه اوه نمیدونید چی می خواد برای تولدش !
یه جشن مفصل با یه کیک به این بزرگی (دستاتون رو از دو طرف باز کنید ، آها به همین بزرگی
) ضمناً با یه عالمه هدیه تولد 
برم ببینم چی از دستم برمیاد ؟!
بعداً نوشت :
- عکسهایی که کنار دریاچه گرفتیم روی گوشی شوهر خواهر همسری هستش اگه لطف کردن و عکسها رو ایمیل کردن اینجا میذارم .