دو قدم مانده به گل

_ شعرهایی که می پسندم _ خاطرات شعری من

تو مبادا به فکر من باشی فکر کردن به من غم‌انگیز است

کاش مى‌شد که حرف‌هایم را

روبروى تو، مو به مو بزنم

تا که آزرده‌خاطرت نکنم

باز باید به شعر رو بزنم

 

شعر، دنیاى کوچکى که در آن

تو براى همیشه مال منى

من، جواب سکوت مبهم تو

و تو زیباترین سوال منى

 

وَهم زیباى من سلام، کمى

بنشین باز پاى صحبت من

بنشین دردِ دل کنم با تو

حامى روزهاى غربت من

 

بنشین، شعر تازه دم کردم

باز هم تشنه‌ى شنیدن باش

روى یک قله رو به آغوشم

باش و آماده‌ى پریدن باش

 

تو در آغوش من؟ چه رویایى

حیف در شعر واقعیت نیست

عاقبت در مجاز مى‌میرم

بودنت حیف بى‌نهایت نیست

 

در کنار منى و تصویرت

در دل استکان نمى‌افتد

چای خود را بنوش عزیز دلم

حرف من از دهان نمى‌افتد

 

همه‌ی من براى تو، تو بخند

ترکمن‌چاى عهد ننگینی‌ست

عاه از سرزمین رفته، دلم

عاه با عین آه سنگینى است

 

ضربه‌اى سخت زد به احساسم

عشق، با این‌که حسن نیت داشت

رفتى و بعد رفتنت گفتم

آه پس مرگ هم حقیقت داشت

 

عشق یک واژه است بعد از تو

خانه‌ام از سکوت لبریز است

تو مبادا به فکر من باشى

فکر کردن به من غم‌انگیز است

 

خوب شد نیستى ببینى که

دوست‌دارت هنوز هم تنهاست

او که تکرار مى‌کند با خود

اشک، تنها سلاح بى‌کس‌هاست

 

مردهایى که خوب مى‌بینند

مثل من از بقیه پیرترند

خاطره‌هاى کمترى دارند

مردهایى که سر به زیرترند

 

وهم من، بیش از این نمى‌خواهم

علت بغض و هق‌هق‌ات باشم

تو براى خودت کسى هستى

من نباید که عاشقت باشم

 

گرچه لبخند می‌زنى، بر عکس

سرد و بى‌اشتیاق مى‌افتى

لنگ پیچیدگی‌ست فعلِ شدن

ساده باش، اتفاق مى‌افتى

 

سیدتقی سیدی


حوالی: عشق, واقعیت
+ انتشار یافته در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 20:32  توسط احسان جمشیدی   | 

ایستگاه بعدی، سعدی

‏پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

سعدی

‏پ‌ن۱:توصیه‌های معنوی، مذهبی برای رشد و تعالی و کاسبی‌های روانشناسی انگیزشی را از یک جنس می‌بینم در همه‌ی آن‌ها رنج‌کشیدن طبیعی جلوه داده می‌شود و حتی گاهی حق ماست، چون یا گناهکار بوده‌ایم یا خودمان نخواسته‌ایم و در نهایت به اندازه کافی رنج نکشیده‌ایم تا رنج نکشیم.

پ‌ن۲:‏عشق، دادن چیزی‌ست که ندارید به کسی که آن‌ را نمی‌خواهد. -لکان

+ انتشار یافته در  یکشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۱ساعت 3:32  توسط احسان جمشیدی   | 

من به وصل تو مشتاق و تو...

من گوش استماع ندارم، لمن تقول؟

بی‌دل گمان مبر که نصیحت کند قبول|•|من گوش استماع ندارم لمن یقول

تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق|•|جایی دلم برفت که حیران شود عقول

آخر نه دل به دل رود انصاف من بده|•|چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول

یک دم نمی‌رود که نه در خاطری ولیک|•| بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول

روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم|•| پروانه را چه حاجت پروانه دخول

گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست|•|بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول

نفسی تزول عاقبة الامر فی الهوی|•|یا منیتی و ذکرک فی النفس لایزول

ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست|•|گر رد کنی بضاعت مزجاة ور قبول

ای پیک نامه بر که خبر می‌بری به دوست|•|یالیت اگر به جای تو من بودمی رسول

دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد|•|وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول

سعدی چو پای بند شدی بار غم ببر|•|عیار دست بسته نباشد مگر حمول

سعدی

https://t.me/diversityofsimilarities/416

https://twitter.com/ehsan7j/status/1500556879742840837?t=QFdjDbtulQlyJ3ushNjJBQ&s=19


حوالی: عاشقی
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 18:0  توسط احسان جمشیدی   | 

عاشقی

پدیده عجیبی است عاشق شدن، اصلاً چه معنی می‌دهد در هزاره سوم عاشق شد؟ اساساً عشق چیست؟

عشق شاید سالهای سال دزدکی نگاه کردن باشد یا شاید عشق روزی جرئتی در عاشق بسازد و او بگوید که عاشق است.

ولی معشوق از روز ازل تا شام ابد ناز می‌کند، پس می‌زند و حتی دیداری را هم از عاشق دریغ می‌کند.

دریغ...

‏«من و تو پنجره‌های قطار در سفریم
سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد.»

#روزگار_عاشقی_با_عشقی_چندین_ساله_ولی_خاموش...

+ انتشار یافته در  پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 22:44  توسط احسان جمشیدی   | 

پرستار

الهی تب کنم! شاید پرستارم تو باشی
طبیب حاذق این قلبِ بیمارم تو باشی

به بهانه‌‌ای باید می‌نوشتم، وظیفه ‌ام می‌دانم که جایی حرفم را بزنم تا دیده شود شاید به موضوع این وبلاگ نیمه جان نخورد ولی می‌نویسم.

‏یکی از حقوق بیماران آشنایی با وظایف کارکنان بیمارستان است.

در سراسر دنیا کتا‌ب‌های مختلفی برای آموزش رشته‌های مرتبط با بهداشت و درمان وجود دارد در این مطلب بر اساس کتاب Fundamentals of Nursing یا اصول پرستاری Potter&Perry به بخش‌هایی از وظایف اصولی پرستاری می‌پردازم.

‏یکی از علل مهم آسیب به بیمار به خصوص بیمارانی که در بستر می‌مانند مشکلات بهداشتی بیماران است.

در فصل Hygiene کتاب به موضوعاتی که یک پرستار در این زمینه باید بداند و برای بیماران انجام دهد می‌پردازد.

در بخش دهان و دندان به آموزش نحوه مسواک زدن، شست‌وشوی دندان مصنوعی می‌پردازد که ‏به کمک، تحت نظارت و یا توسط پرستار بایستی انجام شود.

پرستاران در دوران تحصیل خود آموزش‌های کافی جهت نحوه حفظ بهداشت سر و گردن و موهای آن ناحیه می‌گیرند و کمک به بیماران جهت انجام این ضروریات از وظایف پرستاران است.

‏حفظ بهداشت سایر قسمت‌های بدن، وسایل بیمار و هم‌چنین تخت بیماران از مباحث دیگر آموزش داده شده در این کتاب به عنوان وظایف پایه‌ای که پرستاران به‌عهده دارند است.

در بیمارانی که دچار ناتوانی حرکتی هستند، حفظ بهداشت ناحیه عانه و نشیمنگاه جهت پیشگیری از عفونت‌های گاهاً مرگبار آن ناحیه و زخم بستر حیاتی است که به عنوان وظیفه‌ی پرستاران به آنها آموزش داده می‌شود. 

‏در نهایت ذکر این نکته ضروری است که آگاهی خدمت گیرندگان از وظایف و حقوق خود باعث افزایش کیفیت ارایه خدمات و در نهایت بهبود سلامت عمومی خواهد شد.

این مسائل بهداشتی دارای اهمیت فراوان بوده و واسپاری آن به افراد آموزش ندیده همچون همراهان بیمار و پرسنل خدماتی بخش ممکن است ‏باعث خسارات جبران‌ناپذیری به سلامت بیماران شود.

در فرصت مناسب دیگری سایر وظایف پرستاران محترم جهت آگاهی بیماران یادآوری خواهم کرد.

منبع: کتاب potter 

تصاویر متن کتاب در ادامه مطلب «امکان آپلود فراهم نشد»

(تصاویر این مطلب تماماً از کتاب اصول پرستاری است.)


حوالی: پرستار
ادامه مطلب
+ انتشار یافته در  دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 18:19  توسط احسان جمشیدی   | 

شکست

باید مراقب بود شکستنی‌ها می‌شکنند ولی من قوت غالبم شکست است.

+ انتشار یافته در  سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط احسان جمشیدی   | 

هزار بسته‌ی بنزو[دیازپین] فدای این غم برنا

چقدر اینجا خوب مانده، بعد از چند ماه یا بهتر بگویم چند سال هنوز همان‌طوری‌ست که باید باشد. ساده، بی‌آلایش و بدون اضطراب خواننده و دنبال کننده حتی قالب آن هم سالم مانده است تنها چیزی که خودم ساخته‌ام اول این عکس گل بر روی چوب را دیدم بعد منی که از کامپیوتر و رایانه و فضای مجازی در حد استفاده روزمره می‌دانستم با تلاش فراوان و زحمت بسیار این قالب را به وجود آوردم.

وضعیت خودم این جور می‌نماید.(آخرین حیرت زمانی ست که دیگر پی می بری چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد. منسوب به ریچارد براتیگان)


حوالی: دردودل
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 3:57  توسط احسان جمشیدی   | 

[این هم از پشت طویله]

شتر از خانه رفت سمت کویر
شیر غرّید گوشه‌ی تصویر
گرگ غرّید در ادامه‌ی شیر
بعد روباه داد زد: تکبیر!
جفت‌گیری گوسفند و الاغ

گربه دنبال موش رفت یواش
ببر مشروب خورد با اوباش
کوسه در فکرِ کرمِ دندان‌هاش
بز به روباه گفت: آدم باش!
جفت‌گیری گوسفند و الاغ

آخرین لاک‌پشت راه افتاد
اسب شیهه کشید در دل باد
ماند ساکت، قناری آزاد
بعد، روباه سهم بز را داد
جفت‌گیری گوسفند و الاغ

رفت در عمق آب، بچّه‌وزغ
کبک افتاد از هوا شترق!!
جغد می‌خواند در شب مطلق
سگ به روباه گفت: ای احمق!
جفت‌گیری گوسفند و الاغ

لاشخورها نگاه پشت نگاه
چند کفتار در ادامه‌ی راه
لاشه‌ی سگ میان حوض سیاه
تسلیت گفت زیر لب روباه
جفت‌گیری گوسفند و الاغ

در افق، قار قار چند کلاغ
خبر صلح و دوستی در باغ
خبر مرگ آدم و شلّاق
جفت‌گیری گوسفند و الاغ
لاک‌پشتی هنوز اوّل راه...

سید مهدی موسوی
"انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی‌رویه‌ی تعداد گوسفندان"


حوالی: شعر, سیدمهدی موسوی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 3:33  توسط احسان جمشیدی   | 

واقعیت همه‌ی ساحت‌های زیستن در ایران...

اینجا کجاست؟ مملکت کاسه‌لیس‌ها
دزدیده‌اند امنیتش را پلیس‌ها

لاادری

+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 23:50  توسط احسان جمشیدی   | 

[توبه‌ی حضار]

 داشتم با خودم فکر می‌کردم که چگونه روزگار می‌گذرد و چه‌ها از سر ما در این دوران گذشت. تجربه ۱۸ماه کار در وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، آن هم در اورژانس یکی از بیمارستان‌های مناطق محروم و دورافتاده مرزی، آشنا شدن با مشکلات مردم و سطح فکری آنها، ساختار‌های مبتنی بر فساد(نه فساد سیستماتیک) و ... به من چیزهایی آموخت که شاید بدون تجربه آموخته نمی‌شدند.

قبل‌ترها اینجا نوشته بودم که از آقای فلانی و فلانی از سران مملکتی خوشم می‌آید و حرف‌شان را قبول دارم. آدمی‌ست و نادانی و وقت برای توبه بسیار...

تو توبه‌نامه را بنویس امضا کردنش با ما...


حوالی: توبه‌نامه
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 20:3  توسط احسان جمشیدی   | 

من منتظر بودم که ... فکر اینجاشو نمی‌کردم

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

افشین یداللهی


حوالی: شعر, افشین یداللهی
+ انتشار یافته در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۹ساعت 1:31  توسط احسان جمشیدی   | 

این هم از پشت بلاگفا

بوی‌ کباب مجلس تنهایی‌ام خوش است
کانجا جگر ز بی‌نمکی شش نمی‌شود
بیدل


حوالی: شعر, بیدل
+ انتشار یافته در  جمعه نهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 19:39  توسط احسان جمشیدی   | 

زمان

زمان نازاست.

عجوز دهر این پتیاره، جادوگر
به هر در می زند ، اما :
« کارش در نمی گیرد ! »
 
کسی این پیر افسون ساز زشت افسانه را
در بر نمی گیرد!
*
زمان دیگر به مردی راد آبستن نخواهد شد
به زهدانش نخواهد خفت ، تخم پاک‌آیینی
دریغا پاکمردی را نخواهد زاد 

کسی همخوابه‌ی این پیر جادوگر نمی‌گردد
وگر همخوابه‌ای پیدا کند
چنگیز، یا ضحاک
به گوهر پست
به تن ناپاک
به آیین ظالم و سفاک!
*
زمان نازاست
زمین گهواره‌ی طفلان نازیباست
و باد هرزه‌گرد،
گهواره جنبان فضیحت‌هاست 

اجاق زندگی کور است
دگر مردی نمی زاید
سخن این جاست !!!

حمید سبزواری   1342


حوالی: شعر, روزگار
+ انتشار یافته در  دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 1:22  توسط احسان جمشیدی   | 

تنوع شباهت‌ها

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

زهر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

سایه (هوشنگ ابتهاج)

کسی دوست داشت می تواند در کانال تلگرام بنده مطالبی در حوزه ادبیات بخواند به نام تنوع شباهت‌ها و به آدرس زیر برای خودم مطلب انتخاب می‌کنم و گاهی از خودم می‌نویسم و به دنبال ازدیاد عضو نیستم.

@diversityofsimilarities

t.me/diversityofsimilarities

+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 22:42  توسط احسان جمشیدی   | 

برای جلوگیری از حذف شدن تارنما گاهی بروزرسانی لازم است

نوای همدلی را گرچه سردادند بعضی‌ها
ولی با کج‌رویی دنبال ایرادند بعضی‌ها

اگر از من بپرسی بین اینها فرق بسیارست
پی دادند بعضی‌ها و بیدادند بعضی‌ها

چنان بالای محفل باد در غبغب می اندازند
که انگار از دماغ فیل افتادند بعضی‌ها

بنابر مصلحت تغییر موضع هایشان عالی‌ست
و در تشخیص سمت باد استادند بعضی‌ها

خیالی نیست گر دنیای ما را آب با خود برد
میان خواب شیرین مثل فرهادند بعضی‌ها

گروهی از فلاکت در جهنم دره می‌خوابند
و از فرط خوشی در جنت آبادند بعضی‌ها

بنی آدم کجا اعضای هم باشند سعدی جان!
که ما خون می‌خوریم و این‌چنین شادند بعضی‌ها

خطا کردند بعضی‌ها و فهمیدند خیلی‌ها
گرفتارند خیلی ها و آزادند بعضی‌ها

نمی دانم خیالات است یا با چشم خود دیدم
که تاوان بدی را خوب پس دادند بعضی‌ها

حمید اسماعیلی

ذکر این نکته ضروری است که ما را در توئیتر با @ehsan7j فالو کنید که... 


حوالی: شعر, حمید اسماعیلی
+ انتشار یافته در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:36  توسط احسان جمشیدی   | 

گوسفند زنده، چرنده بَرنده که به فروش می رسد.

یکم:

ماه
خودش را در آب انداخت
کف ِرودخانه ای
تا پر کُند
تنهاییِ تکه سنگی را

علیرضا عباسی

دوم:

چه فروتن!
اتفاق
که همیشه می افتد

حمیدرضا شکارسری 

سوم:

چه فروتن!
پلنگ پتویم
هرگز به آهو نمی رسد

حمیدرضا شکارسری

چهارم:

چه فروتن!
گلی که روییده
در ترک باسن مجسمه بتونی

حمیدرضا شکارسری

پنجم:من هم به پی روی از این دو می گویم

چه فروتن

تیترهای درشت

سیاه ترند.

ششم: در سایر شبکه اجتماعی های اجتماعی فعال تریم. هر چند دسترسی به آنجا مشکل شده است.

توئیتر


حوالی: شعر, احسان جمشیدی, حمیدرضا شکارسری, علیرضا عباسی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 19:2  توسط احسان جمشیدی   | 

از گرگ و میش، میش ش شدیم ما

از هر آنچه نوشته ای در لیست
عدل چیزی که دوست دارم نیست

شاکیان زیر جلد، متهمند
صف پر است از خزندگان ِدوزیست

خفه کن غژغژ ِ ترازو را
تا تمرکز کنم عدالت چیست

لای پرونده ی مصیبت را
او که امضا نکرده باشد کیست؟

عمر ِ سنگ است عمر ظالم ها
ظلم یک رشته کوه ِ تاریخی ست
۳/۶/۹۴
مریم جعفری آذرمانی-راویه

پ ن۱: اگر ماشاءالله یادتان می رود بگویید همین اول.
بعد این عکس را نگاه کنید و روحتان را تازه کنید(خواهرزاده ام هست New Version نی نی رقیه عشق این بنده که به مژگان سیه هزار رخنه کرده در دینم و عکس هم در روز اول سال گرفته شده است.) عکس


حوالی: شعر, روزنوشت, مریم جعفری آذرمانی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 3:15  توسط احسان جمشیدی   | 

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق ||| نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

من راضیم از خودم که با آن همه زخم
تا آخر شاهنامه رستم ماندم
امیر مرادی

نمره امتحان پره اینترنی ۱۵۵ شدم


[آیکن باز کردن نوشابه برای خود]

نمره امتحان پره اینترنی آمده و بنده ی حقیر ۱۵۵ تا از ۲۰۰ سوالی را که در قطب۳ طرح شده بود درست زده ام.
خیلی از تلاش خودم و تقریباً از نتیجه راضی هستم.
تا همین الان  یعنی حدود دو ساعت بعد اعلام نتایج خدا را شکر یکی از کسانی که با هم وقت می گذرانیم  از ما چندتایی بیشتر زده و دیگری هم به احتمال زیاد یکی یا دو تا بیشتر زده و شاید بتوانند استریت شوند و قبل از انجام سربازی برای آنها و طرح برای من در امتحان دستیاری شرکت کنند البته آنها هم به دلیل کم بودن معدل نسبت به نفر اول معدل با اینکه اول یا دوم یا حداقل سوم امتحان پره اینترنی می شوند ولی باز هم شایدی در کارشان هست. برای شان بسیار خوشحال هستم. من حتی اگر سوم هم شوم چون حدود یک نمره کسری معدل از نفر اول معدل دارم مانع  کسب اجازه شرکت در آزمون تخصص می شود. برای همین هم که استریت نخواهم شد خوشحالم. حتماً خیری در آن است.
مطلب طولانی ای در حوزه شعر آماده کرده بودم که این روزنوشت پیش آمد؛ ما را در هر حال ببخشید.
پ ن: هرچند نوشتن از نمره ای که گرفتم شوآف (همان ریای خودمان) باشد ولی من این شوآف(ریا) را نشانه ای از استیلای شوآف مداری (ریاکاری) و مصرف داروی تسکین بخش شوآف به شیوه suppository (شیاف) می دانم و اعلام می دارم که جز پرچم داران این عمل نسبتا قبیح هستم.


حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, امیر مرادی
+ انتشار یافته در  یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 1:2  توسط احسان جمشیدی   | 

حرف های ما هنوز ناتمام

وطنم ای شکوه پابرجا
در دل التهاب دورانها
کشور روزهای دشوار
زخمی سربلند بحرانها

ایستادی به جنگ رودررو
خنجر از پشت می زند دشمن
گویی از ما در نهان بر ما
وطنم پشت حیله را بشکن
...
...
...
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
...
...
...
 كافر اگر عاشق شود،
بی پرده مؤمن می شود
چیزی شبیه معجزه با
عشق ممكن می شود!
...
...
...
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
...
...
...
 بی عشق عمر آدم
 بی اعتقاد می ره
 هفتاد سال عبادت
 یک شب به باد می ره

دکتر افشین یداللهی روانپزشک، شاعر و ترانه سرای زبردست هم در ۴۸سالگی رفت.
مثل قیصر در ۴۸سالگی مثل سیدحسن حسینی در ۴۸سالگی و مثل احمد عزیزی که آن حادثه در ۴۸سالگی برای او رخ داد.
راستی می خواستم مطلبی راجع به احمد عزیزی بنویسم که این حادثه بر حادثه قبل نشست.
از نظر من در ایران تنها دو ترانه سرا بودند که کارهایشان جنبه هنری بارزی داشت که ایشان یکی از آن دو بود.


حوالی: شعر, افشین یداللهی, سال نحس
+ انتشار یافته در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:28  توسط احسان جمشیدی   | 

وقتی یخ ها آب شدند|رها شدیم|پیوندی نبود|لب هایی به اندوه جمع آمده بود|نه برای بوسه

یکم:
وقتی یخ ها آب شدند
رها شدیم
پیوندی نبود
لب هایی به اندوه جمع آمده بود
نه برای بوسه
 -شاعرش را نمی شناسم چند وقت پیش جایی شنیدم که آن هم یادم نمی آید.-
دوم:
موهای مادرم سفید شده‌است
می ترسم به سفیدی این کوه ها شود
فصل ها عوض شوند
و ایمان بیاورم
به پایان فصل سرد
-سارا کاظمی . این را هم جایی شنیدم یا دیدم و به خاطر سپردم کتابی نبود-
سوم:
می فروشد او به جانی بوسه ای
رو بخر کان رایگان ست رایگان
 -مولانا. با خواندش  این شعر در ذهنم آمد که قبلتر اینجا گذاشته بودم از علی محمد مودب:
به بهار بدهکارم
                         دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنجشنبه بدهکارم
                                 دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم
                      دست کم یک جان
                                                  برای هر لبخند!

-عاشقانه های پسر نوح-
چهارم:
مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست
چگونه حوصله جاودانگی باشد
 -فاضل نظری-
پنجم:
الان در فرجه مطالعاتی برای امتحان پره اینترنی هستم می خوانم نه برای پاس کردن نه برای اول شدن بدون استرس و جز بهترین روزهای دوران دانشجویی من به حساب می‌آید هرچند این سرما خوردگی های لعنتی حدود ۱۰ روز است که دمار از روزگارمان در آورده است
ششم:
راجع به چند نظر خصوصی که در وبلاگ گذاشته شده‌اند دوستی که هر چند وقت یکبار طعنه سیاسی می فرستی. می توانی نظر خصوصی ندهی و عمومی نظر بگذارید در این حد صعه صدر دارم و نیز اینکه مدتهاست -چیزی نزدیک سه سال- دیگر دلبسته هیچ طیف جناح یا جریان سیاسی نیستم و چند هفته ای هم هست که دیگر آن ارادت شدید را به سیدنا القائد (آقا) و سیدنا الرئیس (محمود) را هم ندارم چرا که می دانم و می فهمم آن آرمانهایی که به خاطرشان دوستشان داشته ام هرگز اجرایی نخواهند شد حتی اگر بخواهند هم نمی شود. اما همچنان از آنهایی که بدم می آمد بدم می آید و حتی بیشتر...
آن نظردهنده غیر محترم که به یک شاعر و صاحب وبلاگ فحاشی می کنی بدان هر چه فحش بلد بودم و نبودم را نثار خودت و خانواده نامحترمت و روح و روانت کردم. بیمار جان اگر می خواهی به شاعری فحاشی کنی به صفحه شخصی اش برو آنجا را می خواند نه اینجا را.


حوالی: شعر, روزنوشت, مولانا, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت 16:23  توسط احسان جمشیدی   | 

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل / بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

اینستاگرام پدیده مرموزی ست.
نمی دانم دقیقا چرا از واژه مرموز استفاده کردم ولی احساس می کنم بهترین واژه برای بیان مفهوم مورد نظرم است.
برای پدیده هایی که اصلا جنبه شادی آوری ندارد جشن بگیری شاد شوی یا خودت را به شاد بودن بزنی بعد خوراک صفحه ات را جور کنی.
مثلا جشن گرفتن شروع به بیگاری کشیده شدن (اینترنی) ... بگذریم
متاسفانه این کار را فقط یک جنسیت، یک شهر، یک طرز فکر، یک سطح اقتصادی و ... انجام نمی دهند و نوعی همه گیر شده است.
حرف های دیگر و آوردن مثال را می گذارم برای فرصتی دیگر.
من خودم هم کمی دچار این موضوع شده بودم ولی سعی کردم که از خودم دورش کنم.(الان شاید بگویید که چه آدم اعصاب خورد کنی است!!)
این مدت که کمتر اینجا مطلب گذاشته ام هم کم و بیش مطالعه شعرهای شاعران و گاهی کتاب های شعر را ادامه داده ام راجع به ادبیات و شعر هم حرفی در دلم مانده بود که باید می گفتم در طی این چند سال اخیر همه یا نزدیک به همه شاعران معاصر دچار افت شده اند و تقریبا تنها کتاب خوب شان همان کتاب اولشان است همه...
پیشنهاد من حافظ است و اگر کمی سلیقه تان با بیدل جور می شود بیدل است.

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

حافظ


حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, حافظ
+ انتشار یافته در  پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:38  توسط احسان جمشیدی   | 

بگذریم

ما ک. خلیم حوصله شرح قصه نیست!

توضیحات: خیلی جدی این را وسط بحث به بنده خدایی گفتم. الان کمی پشیمانم ولی خیلی جا داشت که گفتم.
ما خیلی آدم مأخوذ به حیا و دارای عفت کلامی بودیم ولی از وقتی استادی که به اخلاق ، دین و ... شناخته می شد و دوستانی که از لحاظ سیاسی هم زلفی به ایشان گره زده بودند با کلید واژه اخلاق و بداخلاقی به مخالفان حمله می کردند را آن گونه نواختند. دامنه الفاظ ما هم کمی بازتر شد.
حضرت آیت الله علامه جوادی آملی + اینجا
الان که فکر می کنم این کلمه ما هم می تواند مثلا یک اصطلاح علمی روانشناختی یا انسان شناختی باشد
پ ن۱: البته ذهن شما منحرف است و گر نه می شود این طور خواند
ما که خلیم حوصله شرح قصه نیست

یا این طور

ما کد خلیم حوصله شرح قصه نیست.
البته که ما کد خوریم حوصله شرح قصه نیست شرح حال عده دیگری است
پ ن۲: با گذاشتن این مطلب آن معدود خوانندگان هم از ما نا امید می شوند.
پ ن۳: واقعا این شعر فاضل نظری معرکه ست و تکرار و تکراری نشدنی
بی لشگریم!حوصله شرح قصه نیست 
فرمانبریم حوصله شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم! حوصله شرح قصه نیست

فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو
بازیگریم!حوصله شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم! حوصله شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست
پی می بریم؟! حوصله شرح قصه نیست...

فاضل نظری


حوالی: شعر, روزنوشت, فاضل نظری
+ انتشار یافته در  شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ساعت 18:51  توسط احسان جمشیدی   | 

سختی همیشه در صد و سی سال اول است

شرمی است در نگاه من؛ اما هراس نه
کم صحبتم میان شما، کم حواس نه

چیزی شنیده ام که مهم نیست رفتن ات!
درخواست می کنم نروی، التماس نه

از بی ستارگی ست دلم آسمانی است
من عابری «فلک» زده ام، آس و پاس نه

من می روم تو باز می آیی مسیر ما
با هم موازی است ولیکن مماس نه

پیچیده روزگار ِ تو، از دور واضح است
از عشق خسته می شوی اما خلاص نه

کاظم بهمنی-عطارد

پ ن۱:به این آهنگ از پرواز همای و این آهنگ (موذنا به امید که می زنی فریاد ...تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم) -چهره- گوش بدهید شاید خوشتان آمد
پ ن۲: وقتی بحث شاعرانه ما به این سمت و سو حرکت می کند ... این جمله را به زبان می آورد که این بود ارزش ها ... !؟!؟

+چرا خُشگلان را نصحیت کنیم
بیایید از پول صحبت کنیم

+خُشگلان نقطه پرگار وجودند ولی
پول داند که در این دایره سرگردانند

پ ن ۳ : عنوان از شعر زیر از محمدکاظم کاظمی

اینجا، در این تلاقی خون‌ها و شیشه‌ها
شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها

شب‌های بد بلندترند از همیشه‌ها
تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
***
یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر
سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌
منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

«من آمدم ترانه بیارم برایتان‌
آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شب‌هایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌
سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود
یعنی خوراک برّه نصیب تو می‌شود

ما هندوانه هر شب دی پوست می‌کُنیم‌
آن را نثار خوب‌ترین دوست می‌کنیم»
***
کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌
با هر چه نزد خویش ببینی بسنده کن‌

امسال اگر بریدۀ نان می‌خوریم ما،
سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

 


حوالی: شعر, روزنوشت, کاظم بهمنی, محمدکاظم کاظمی
+ انتشار یافته در  چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ساعت 18:46  توسط احسان جمشیدی   | 

چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجی  که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد

این پست از چند بخش تشکیل شده و در حال تکمیل است.
بخش اول:(بخش مزخرف سیاسی)
یکم:خیلی دلم برای کسانی که به آقای روحانی به عنوان فردی که تا حدی مخالف نظام باشد رای داده اند (در حالی که در نگاه کلی که الان می شود به گذشته داشت ایشان اساسا گرینه اصلی نظام بودند) و نیز دوستان ارادتمند دو آتشه جناب احمدی نژاد و رهبری به صورت هماهنگ می سوزد. این دو گروه در سپهر سیاسی کشور را من جنبش سبز-بنفش و رهبری نژادی می نامنم.
دوم: گروه دیگری که متاسفانه خودم هم تا حدی جزو آنها محسوب می شدم گروهی است که به دلواپس شناخته می شوند در حالی که صاحب و اصل قضیه نه تنها نگران نیست بلکه حتی خودش هم در حال تکمیل همان کارهاست آنها نگرانند. این گروه عاقبتی جز حذف و یا گوشه نشینی نخواهد داشت.
سوم:جناب خشونت‌طلب‏@Khosunat_Talab در توئیتر دیدگاه های خود را اینچنین بیان کرده اند که به نظر اینجانب هم صحیح هستند.(قسمت هایی را برای خوانش راحت تر ویرایش کرده ام)
غافلگیریتون از نهی احمدی نژاد و تحلیلای فضایی در توجیهش برام جذابه. یک ماه و نیم پیش همینجا گفته بودم :) https://twitter.com/Khosunat_Talab/status/764369169760608256 …
(آغاز مذاکرات حقوق بشری یعنی به محمود یا هرگزینه ضداستعماری جوندار دیگه اجازه ورود به انتخابات داده نخواهد شد. نظام هنوز با این دولت کار داره
«یعنی مردادماه»12:53 AM - 13 Aug 2016)
+رهبری سیاست امتیازدهی دربرابر تنفس اقتصادی را پیش گرفته اند. برجام، FATF، IPC، معامله جاسوس با چمدان پول، برجام حقوق بشری مثالهای آنند.
لذا دولتی می خواهد که هم دهنده خوبی باشد که به دادنش افتخار کند و به خودش افتخار کند و مدال و سکه جایزه بدهد، هم طرف مقابل دهندگیش را قبول داشته باشد که پای کار بیاید.
یک دلیل روشن برای کسانی که در مقابل فهمیدن مقاومت می کنند.
لاریجانی: «بنده مسئول موضوع (IPC) هستم.» روشن نیست از طرف کی؟ «دولت ۱۵ ملاحظه را اعمال کرد.» ۱۵ ملاحظه‌ی کی؟ باز برید به زنگنه بپرید :)
-(یک نفر سوال می پرسد) غیر از احتمالی که می‌دهید، چه شواهدی دارید؟ تنفس اقتصادی می‌خواهند چه بشود بعدش؟
+احتمال کجا بود؟ برجام را که خودشون فرمودن قبل ازاین دولت خودم شروع کردم. آی پی سی را هم که دفاع کرد و گفت ویرایش نهاییش باید به تایید دفتر برسد.
مبادله جاسوسی که دست قوه قضائیه است هم اختیارش دست دولت نیست. مذاکره حقوق بشری را محمد جواد لاریجانی صراحتا گفت «با خواست و اراده نظام است»
تنفس اقتصادی میخواهد برای چی؟ برای جلوگیری از فروپاشی نظام و انقلاب به دست فرودستان در اثر وضع بد اقتصادی. مقابله با تکرار ۲۸ مرداد
خطر جنبش اجتماعی خیلی زیاد هست. در چند وقت اخیر چند مورد خودسوزی دستفروش داشتیم. چیزی که جهان عرب رو فرستاد هوا. خطر جدی هست.
در مشهد بیش از یک میلیون حاشیه نشین داریم، رهبری دیگر ساختار و توزیع و فلان را ول کرده مستقیم پول وکیف وکفش ولوازم تحریر در بین آنها توزیع می کند
اصلا در منع احمدی‌نژاد هم مهم ترین نگرانی که گفته شد ممانعت از دوقطبی شدن بود. قطبی و افراطی شدن جامعه میتواند جرقه آن آتش باشد آتشی که مثل ۸۸ هست با چند تفاوت یکی اینکه جیبمون پر نیست و تحملش را نداریم. دو این بار دیگر فقط قرتی ها نمیاند وسط، پابرهنه ها و گرسنه ها هم میاندکه سهم شان را بگیرند.
من (صاحب وبلاگ)هم اضافه کنم که جنس افراد حامی احمدی نژاد هم تغییر کرده؛ هم هسته اصلی حامیان؛ هم عامه رای دهندگان؛ هم بعضا افراد، هم افکار و هم صبرشان. این را به عنوان یک احمدی نژادی دلواپس ذکر می کنم شاهد صحبت هایم هم تصاویر و فیلم های حضور احمدی نژاد در سفرهای اخیر هست.

پیشاپیش  مسولیت این نوشته را بر گردن نمی گیرم واز آن ابراز برائت می کنم که خدای ناکرده کسی دلگیر نشود کسی عصبانی نشود و از ما شکایت نکند. در کل این مطلب توسط هکری ملعون در وبلاگ فخیمه ما آورده شده است.!!!

بخش دوم:بخش شخصی و دانشگاهی
با این پیش فرض که پروپوزال بنده تصویب شود.
اسفند ماه آزمون پره انترنی دارم.
برای ادامه تحصیل و شرکت در آزمون دستیاری و متخصص شدن سه راه وجود دارد؛ یکی اول شدن در مجموع معدل و امتحان پره انترنی که ما به دلیل پاره ای از مسایل در معدل فاصله یمان از نفر اول شدن کمی زیاد است و بایستی اگر میخواهیم استریت شویم در امتحان پره انترنی با اختلاف زیاد اول شویم؛ هر چند تلاش خود را کم و بیش، زیاد کرده ایم ولی کار سختی است.
راه دوم رفتن به طرح است که تا پیدا کردن محل طرح و رفتن و گذراندن طرح و اجازه شرکت در آزمون پیدا کردن حداقل ۲ سال طول می کشد تازه فقط اجازه پیدا کردن و نه آمادگی؛ که هر چه در این ایام خوانده ایم یا از یاد می رود یا با تغییر منابع به یادها می پیوندد.
می ماند راه سوم که همان ازدواج است و با این امر اجازه شرکت در آزمون پیدا کردن که خود امری مشکل است.
با شرایط من پیدا کردن کسی که حداقل ویژگی های مورد نظر من را داشته باشد و حاضر باشد با من ازدواج کند امر بعیدی است. تازه اگر این شخص والا و فهمیده در اطراف ما در این مجال زمانی باشد پیدا کردن آن برای آدم کارنابلدی چون من دشوار است.
از خانواده های محترم خواهشمند است توانایی های لازم را به فرزندان خود بیاموزند تا نشود آنچه هست.
برای ادامه زندگی مجبوریم که ازدواج کنیم که ما...

کلاً زندگی سخت است و شوخی ندارد.

بخش سوم:شعر ( در فضای شبکه های اجتماعی خصوصاً تلگرام و اینستا و با تاکید بیشتر تلگرام گروه و کانال های شعر فراوانند اما من هنوز هم دلبسته سایتها و بلاگها هستم ارتباط برقرار کردن با سلیقه گردانندگان آنها برایم سخت است ولی در فضای وب هم آزادی عمل بیشتری بود و هم به گمانم سلیقه ها دلچسب تر. هر چند که دیگر دارد از پا می افتد.)

چه جای بحث، از آن ظلمِ مطلقاً شده اش
وَ شیک پوشیِ عفریتِ نسترن شده اش
ولی به حرمتِ «هاثورن» و مای من شده اش
برای «مارک توآین» و تنِ وطن شده اش
که زیر خاک از این انتخاب می لرزد

مسمّطی بنویسم که بوم گریه کند
از این روابطِ مسموم و شوم گریه کند
فرشته جای جَهول و ظَلوم گریه کند
نه من، که آینه هم رو به روم گریه کند
حقیقت است که یک سِنت هم نمی ارزد

رسید ـ مشعله در دست ـ تا سیاه کند
سرِ نمایشِ آزادی اش تباه کند
فقط مجسّمه ای مُرده رو به راه کند
که هی بِایستد و بِرّ و بِر نگاه کند
به آن پرنده که از ترسِ جنگ پرپر زد

ترانه نیست که تنها صدای بمب و تفنگ
به گوش می رسد از صفحه های شهرِ فرنگ
چگونه خوش بنشینم در این دَلنگ دَلنگ
که پشتِ صحنه، وطن ـ آن زنِ شکسته ی جنگ ـ
به یادبودِ پسرهای کُشته اش سر زد

غریبِ کابل و این مرزهای محدودم
به سوگواریِ شهریورت خودِ رودم
که داغدارِ شهیدِ تو ـ «شاه مسعود» ـ ام
برای شرح تو ای کاش «بیهقی» بودم
که آتش آمد و بر ریشه ی تناور زد

درآمدند که آیینه را حرام کنند
وَ بعدِ کرب و بلا، باز قصد شام کنند
به این خوشند که خود را یزید نام کنند
ـ بگو نفر به نفر نخل ها قیام کنند ـ 
چگونه مار در این آشیانه چنبر زد؟

و بیست و هشتمِ مرداد؛ روزِ بی ضربان
غمِ «مصدّق» و تیمارِ «نصرت» و «اخوان»
و اژدهای گرسنه، کنار این همه جان ـ
چقدر کاسه ی غصبی که نفت خورد از آن
وَ باز رفت و به هر جا رسید لنگر زد

جنونِ پنجره ها از روانشناسیِ اوست
که دیو، مسأله اش «غیرِ خود هراسیِ» اوست
شعارِ «من همه ام» منطقِ قیاسیِ اوست
که سازمان ملل کاخ اختصاصیِ اوست
ـ وَ از توحّشِ دربان نمی شود در زد ـ

قرار بود بهشتِ زمین شود، امّا
در این مشاهده، یک برگ هم ندارد تا
مورّخان بنویسند شرح حالش را
اگرچه باز هم از بینِ این همه امضا
به تک نگاریِ ابلیس، عشق می ورزد

مریم جعفری آذرمانی

چه ترکیب جالبی غیرِخودهراسی و کلاً چه شعری

بخش چهارم: آدم ها به گمانم وجوه مختلفی دارند و در هر وجه آن مسلک خاصی. مثلا من خودم در وجه دوستی (اگر بشود اسم بعضی از روابط را دوستی گذاشت) در محل کار و تحصیلم انتخاب های متفاوتی دارم که شاید در خارج از آن محیط انتخاب هایم آن گونه نباشد که قطعا هم این طور است. ولی در دوستی هایم(که به گمانم می شود به آنها دوستی گفت) در خارج از فضای تحصیل انتخاب هایم جوری دیگری بوده و تقریبا به روحیات، اخلاق و تفکرم نزدیک تر بوده اند.

آدم ها به گمانم خیلی تغییر می کنند من یکی که آره. همین آرشیو وبلاگ را که می خوانم به این جمله بیشتر معتقد می شوم


حوالی: شعر, روزنوشت, مریم جعفری آذرمانی, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 2:25  توسط احسان جمشیدی   | 

دو شعر عاشورایی

بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می زدند 
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند

پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت 
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر 
دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند

غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان 
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند

در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان 
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن 
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند

...

قسمتی از یک شعر بلند-علیرضا قزوه


تترون های ژاپنی
عطرهای فرانسوی
برنج های پاکستانی
چای های هندی
در "عزای تو "همه ی جهان جمع اند

ما هم امده ایم ....
با نامه های "کوفی ".....!

چیزی عوض نشده ...
فقط تقویم ها شیک تر شده اند!
و سال هاست دو روز پشت سر هم، "سرخ اند "
می گویی نه
مسلمی بفرست ...
تا از بلندترین برج پایتخت
پرتش کنیم !

به یاد لبان تشنه ات
ظهر عاشورا ...
شربت زعفرانی نوشیدیم
در جام های کریستال.....!

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید!
بگذارید
آنها که می خواهند کنار دریا بروند؛
بروند .... آن طرف
راه را بر کاروان تو بسته اند ...
این طرف
چه راه بندانی ست جاده شمال ....!

سعید بیابانکی


حوالی: شعر, عاشورا, علیرضا قزوه, سعید بیابانکی
+ انتشار یافته در  یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:32  توسط احسان جمشیدی   | 

مردم!!!

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

کتاب-فاضل نظری


حوالی: شعر, فاضل نظری, ناب, مردم
+ انتشار یافته در  پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 15:43  توسط احسان جمشیدی   | 

با آن همه دلداده دلش بسته ما شد ||| ای من به فدای دل دیوانه پسندش

زردها بی خود قرمز نشده اند.
قرمزی رنگ نینداخته است،
بی خودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاگو» امّا،
«وازنا» پیدا نیست.

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
***
«وازنا» پیدا نیست.

من دلم سخت گرفته است از این،
میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است،
چند تن خواب آلود،
چند تن ناهموار،
چند تن ناهشیار.

نیما یوشیج

پ ن۱:ای لعنت به روزگار... چه سی و چند روز خوبی بود حیف که تمام شد آن حال خوش

پ ن۲:
حوصله شرح قصه نیست.
حوصله شرح غصه نیست.
حوصله...
...حوصله...
...صله...
صله اما بسیار...
تو ولی شعر نمی دانی و تنها به نجوم
علم افلاک یا به گمانم املاک مشغولی
نه خدایا تو همانی که حقوق دانی!


حوالی: شعر, نیما یوشیج, روزنوشت, احسان جمشیدی
+ انتشار یافته در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 3:27  توسط احسان جمشیدی   | 

غیر قابل فروش

عزیز خاطر تو
به چاه نفت رسیده‌ست و
                              بر نمی‌گردد
به فکر پیرهن تازه باش، یعقوبم!

سیدعلی میرافضلی

پ ن: از گشت و گذارهای شبانه در فایل های ذخیره شده ام پیدایش کردم و این یکی.

جهان، کتابِ بی سر و تَهی است
که سطر سطر آن
به غیر حرف‌های خاک و خونْ گرفته نیست.
حکایت دروغ‌های این و آن
و کینهٔ فلان
به خاطر فلان دلیل، با فلان.
کجایِ این کتاب، خواندنی است؟

فقط دو صفحه‌ای که عکس دارد و نقوش
و شعرهای بی رتوش
و لحظه‌های نابِ غیر قابلِ فروش 
فقط همین!

در این کتابِ ناروا
اگر نبود رقصِ رنگ
اگر نبود نور و نغمه و نوا؛
کتاب را
درون گنجه‌ای سه قفله می‌گذاشتم
و جز سکوت
خیال هیچ کار دیگری نداشتم.

سید علی میرافضلی


حوالی: شعر, ناب, سیدعلی میرافضلی
+ انتشار یافته در  شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 2:45  توسط احسان جمشیدی   | 

بداهه بامراد

فیش من است او لو ندهینش

#فیش_گیت

پی نوشت ۱ : بخش جراحی مجبور شدیم مبحث بیماریهای بدخیم تیروئید و ندول منفرد تیروئید رو ارائه بدم از روی این فایل

دانلود

چقدر بخش بدی بود خداروشکر که تمام شد.


حوالی: شعر, روزنوشت, احسان جمشیدی, توئیت
+ انتشار یافته در  یکشنبه ششم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:51  توسط احسان جمشیدی   | 

❤ مخصوصن این آخری❤

غریبه! بگو آدمی یا پَری؟
کدومی که اینجوری دل میبَری؟

کدوم آفتاب از کدوم آسمون
توو چشمِ تو پاشیده جادوگری؟

که تونستی دستاتُ قایق کُنی،
از آبایِ تو قصّه ها بگذری،

بیای شهرِ ما رُ بریزی به هم
بگی از منم حتّا عاشق تری.

ندونی دوا درمونِ روزامه
شبی که قایم کردی تو روسری.

صدات و نیگات، آتیشَم میزنن
دوتاشون و مخصوصَن این آخری؛

دوتا حبّه زیتونِ فلفل زَدَهن
دوتا سبزِ مایل به خاکستری

که تا قاف رؤیا تو رو میبرن
میمونی باهاشون بری یا نَری...

چی میخوای بگی که نمیگی؟ بگو!
با این سَر تکون دادنِ سَرسَری...

سلامِت قرارِ خداحافظه
خداحافظی ت آخرِ دلبری

می دونم نمی خوای دلم بشکنه...
نگو که نمی خوای بذاری بری!!

می تونی بری... اما تنها برو
دل عاشقاتُ کجا می بَری...

محمد جواد آسمان


حوالی: شعر, ترانه, عشق, محمد جواد آسمان
+ انتشار یافته در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۵ساعت 23:18  توسط احسان جمشیدی   | 

مطالب قدیمی‌تر