تو

جالبه که اومدم اینجا تا برات چند خطی بنویسم؟ راستش نمیدونم دقیقا چرا باید از تو بنویسم. شاید چون تو اولین من بودی در همه چیز و من به تو بیشتر از هر کسی اعتماد و علاقه داشتم.

احساسم به تو اینقدر پاک و نو بود که انگار هنوزم همون شکلیه. نگات نمیکنم. انگار که نمیبینمت. انگار که وجود نداری برام ولی یه چیزی از تو وصله به من که اگه یکی چشم بصیرت داشت میتونست ببینه که چجوری وصلم بهت و حواسم هست. امشب بیشتراز همیشه بهت اهمیت ندادم. انگار که وجود نداری برام!! ولی سنگینی نگاهتو عمیقا احساس میکردم. جوری حسش میکردم انگار که بار اوله منو میبینی. هنوزم برام سواله که چرا اینکارو با هر دومون کردی. چی شد که اینکارو کردی و حالا چرا ناراحتی. چرا انگار زخم داری. تو دوسم نداشتی. باور کردم که هیچ علاقه ای بهم نداشتی و خیلی راحتت منو گذاشتی کنار و حالا چرا دعوا داری. چرا ناراحتی. چرا دنبال اینی که ببینمت و باهات حرف بزنم حتی شده یک کلمه. تو ازدواج کردی!! درحالی که اون وجود داره و هر بار که منو میبینه انگار یه زخم کهنه رو دیده. تو برای من عزیز بودی :)

میخوام برام مهم نباشی و باهات عین بقیه رفتار کنم ولی نمیشه.

میدونی چرا؟؟ چون آثار تو حتی تو این چنلم وجود داره. تو قلبمو شکستی و دیگه برام اهمیتی نداری. نمیتونم به همین راحتی ببخشمت و فکر کنم وجود نداری. تو سالهاست با اونی. اونی که هم اسم منه!!!

من نمیخواستم تو زندگیم شکست داشته باشم تو بهم تحمیلش کردی.

من نمیخواستم یک عاشقانه ی نافرجام داشته باشم تو بهم دادیش.

من حتی نمیخواستم جز تو کسیو ببینم و کاری کردی همه رو ببینم جز تورو.

من هزاران بار به هزار روش باهات خداحافظی کردم و تو اما موندی.

شاید باید قبول کنم که گوشه ای از قلب کوچک من جایی برای تویی که اولین نفر لبامو بوسید وجود داره و متعلق به اونه.

کاش کاری نمیکردی که اینقدر احساس کم بودن داشته باشم. احساس اضافی بودن. احساس خواسته نشدن :) کاش جور دیگه ای بودی باهام. کاش یه خداحافظی رو سهم من میدونستی و بعدش میرفتی. برای همیشه میرفتی.

یک سال بعد

سالی یه بار میام اینجا. مینویسم و بعدش میرم.

زندگی؟؟ انگار گیر کردم .. نه پیشرفتی .. نه از اون چیزای خوب که یهو میاد وسطش و میگی دیدی میرزید؟ دیدی تلاشات نتیجه داد؟ دیدی شد؟ انگار همه ی شدن ها برا یکی دیگست و من فقط باید ببینم و شاهدش باشم و رد شم و بگذرم .. تلاشام کم بوده؟ نمیدونم شاید :)

بهرحال الان دیگه 27 سالم ..7 سال از اون روزی ک گفتم ب تموم ارزوهام میرسم میگذره و ..

هفت سال گذشت عزیز من .. و اینجا 11 ساله شد .. یازده سال با من ..

دیگه اون موجود 16 ساله نیستم ولی هنوزم قلبم زود میشکنه .. دیگه از بابا و مامان پولی نمیخوام ولی هنوزم با فقر دست و پنجه نرم میکنم ..

دیگه غذاهامو خودم میپزم و خودم کرایه خوابگاهمو میدم و خودم میرم سرکار .. شاید رسیدن ب همین معنا باشه نه؟؟

هنوزم عاشق پاریسم و درحال خوندن زبان فرانسم و میخوام برم دانشگاه. امیدوارم سال بعد بیام و نتیجه ی تلاشامو اعلام کنم

همینجوری

داشتم فکر میکردم نوشتن نامه برای خود یک سال بعدم فایدش چیه؟ یک آپدیت از گذشته؟ یا یاداوری این که چقدر خسته و غمگین و تنهام؟ یا حتی گفتن جمله هایی که نیاز دارم از بقیه آدمای زندگیم بشنوم تا آروم بشم و هیچکس نیست که اونارو به من بگه و یاداوری کنه پس خودم انجامش میدم؟
از کی اینقدر به خودم اعتماد کردم که حرفای گذشته خودم روی خود آیندم تاثیر میزاره؟
شاید از بچگی همین بودم برای همین منتظر تایید هیچکس نبودم. حتی اینقدر به خودم تکیه کردم که حرفا و گفتن جمله هایی مثل بهت افتخار میکنم دیگه اون حس قشنگ و بهم نمیده‌.
شایدم فیک بودن جملشون باعث میشه باورم نشه. یا حتی شاید باور نداشتن به اون شخص باعث همچین چیزی میشه‌. یا شایدم هم سطح نبودن با اون انسان و دیدن این که از من عقب تره باعث میشه حس خوبی ازش نگیرم. بهرحال همه ی ماها منتظر تایید کسایی هستیم ک تونستن از پس این زندگی بربیان حالا با هر طرز تفکری.
اصلا چرا منتظر تایید دیگرانم و خلا این اینقدر توی زندگیم حس میشه که میشنیم ودرموردش مینویسم؟ بازم نمیدونم. ولی میخوام که بنویسم و بنویسم و بنویسم.
نوشتن باعث میشه حس بهتری بگیرم و راستشو بخوای دیشب و امروز زیاد فکر کردم و فکر کردن زیاد باعث میشه بیشتر افسرده بشم.
بهرحال من چند سالی هست که درگیر افسردگیم و درونگرا بودنم زیاد اجازه نمیده با کسی حرف بزنم و‌شاید نبود کسی توی زندگیم باعث این شده که بخوام با خودم حرف بزنم و البته ک یک موجود دوست داشتنی هست ک همیشه دوست داره توی مغزم زندگی کنه و بفهمه اون تو چخبره ولی من به عنوان کسی که هستم نیاز دارم بنویسم و این نیازم از بچگی بوده.
شاید از همون 9 سالگیم که تصمیم گرفتم دفتر خاطرات داشته باشم یا حتی 16 سالگیم که تصمیم‌گرفتم ولاگ داشته باشم.
راستی عشق پوشالی 10 ساله شده :)
تو ده ساله اونجا مینویسی و مینویسی و مینویسی. با وجود تموم درداش ده ساله تورو میشناسه و باهات بزرگ شده.
این یک متن برای یک سال آیندم نیست این یک نوشتس که در حال حاضر نمیتونم جای دیگه بزارمش. تنهایی ترسناکه. و بخش مهمش اینه که من توی تک تک خواب هام تنهام. زیادی تنهام. همیشه سردرگمم و دنبال راهی هستم که خودمو‌ نجات بدم. کاش اینقدر تنها نبودم.
و تصمیم گرفتم از اینجا برم. جایی که انسان های زیادی منو میشناسن و باهام حرف میزنن ولی من نمیتونم بینشون زندگی کنم پس میرم جایی که تنها تر باشم فقط بخاطر این که بتونم آزادیمو بدست بیارم و زندگیمو بسازم اونجوری که همیشه آرزوشو داشتم.
آیا به جایی که میخوام میرسم؟
آیا هنوزم ایمان دارم که یک روزی بزرگترین نقاش جهان میشم؟
آیا قراره روی استیج های بزرگ قدم بزارم؟
آیا قراره با انسان های بزرگ هم نشین بشم؟
آیا هزینه ای که میپردازم که به اونجا برسم کافیه؟
امیدوارم کافی باشه. چون اگه نباشه من دیگه هیچی ندارم و نمیخام‌معنی زندگی رو از دست بدم. پس امیدوارم که برسم. برسم و برسم و برسم.
فعلا خسته ام. نیاز به خواب شدید در وجودم بیداد میکنه و میخوام کمی بخوابم.
حتی امروز صبح وقتی هفت صبح چشمام خودکار باز شد یکی درونم گفت بخواب آریای عزیزم تو هیچ اشتباهی رو مرتکب نمیشی اگه چند ساعت رو روی تختت دراز بکشی و بزاری انرژیت برگرده.
نمیدونم چرا اون صدا اینو گفت ولی حس میکنم خستگیم اینقدر زیاده که میخواد بهم استراحت بده و اینقدر منو نشکنه با حرفهای دردناکش :)
همین دیگه.
شبخیر
Sat, 12 aug 2023.
00:28.

کمی از الان بگم

داشتم متن قبلی رو میخوندم و به این فکر میکردم که چقدر قشنگ یه نفرو دوست داشتم درحالی که اون نفرت انگیز ترین آدم زندگیم بود!

جالبه ک فاصله بین عشق و نفرت و خیلی قشنگ میشه دید .. نمیخوام از اون آدم دیگه حرفی بزنم بهرحال اونم تو گذشته موند مثل خیلیای دیگه که تو این چند سال اومدن و نتونستن بمونن نخواستن بمونن یا حتی پشیمون شدن و برگشتن و خواستن بمونن بازم نتونستن .. نمیدونم مشکل از منه یا اونا بهرحال دیگه اهمیتی نداره .. مهم خودمم و تهیونگ و شاید لویی؟؟ آره من بعد از چندین ماه هنوز ازش ناراحتم :) اون شت لعنتی نباید منو یادش میرفت ولی خب رفت و حالا شاید یکی قشنگترشو دارم ..

کیم تهیونگ .. امیدوارم اونو کسی ازم نگیره چون اون زیادی قشنگه .. خودش .. صداش ‌.. اکتاش و حرفاش .. من هرچقدر از زیبایی این آدم بگم کم گفتم .. اومد که نجاتم بده؟ اومد ک منو به آریا نزدیک تر کنه؟ اومد که قلب شکستمو درمان کنه؟؟ اومد که بگه تنها نیستم؟

آره موفق شد .. و خب آریای الان ‌کاملا مستقل شده .. پولاشو الکی خرج نمیکنه .. از آدما ناراحت نمیشه .. درداشو جار نمیزنه و حتی میتونه راحت کنار بزاره و بره چون برای خودش احترام قائله و کسی ک نخواد کنارش بمونه قطعا از بی لیاقتی خودشه :)

آها .. نگفتم داریم انقلاب میکنیم .. نمیدونم تهش قراره چی بشه ولی فک کنم داره اتفاق میوفته .. میخایم پس بگیریم ایرانمونو .‌. شاید چند ماه بعد بیام و بنویسم هی آریای گذشته با توام ما آزاد شدیم :)

آره که خلاصه من بدون لویی نمردم ولی چند تا جونمو از دست دادم و شکستم ..

تاملینسون .. تو قطعا باید جواب قلب شکستمو بدی شایدم نخوای تو زندگیم بمونی ولی اهمیتی نداره بهرحال من فهمیدم قرار نیس بدون وجود آدما تو زندگیم بمیرم حتی اگه اون آدم تو باشی .. آره لو .. حتی اگه تو باشی من قرار نیست بدون تو بمیرم

HBD ariya

امروز تولدمه .. 25 سال ها؟ ... زیاده فک کنم ولی خب پارسال عاشق شدم .. یه عشق شیرین که هرچی از شیرینیش بگم کم‌گفتم با این که درد زیاد داشت و دردی که این مدت کشیدم زیاد تراز حد توانم بود ولی کی میتونه شیرینی این عشق و زیر سوال ببره؟

آریان تموم چیزی که میخواستم و داشت و خب اون نتونست، نخواست، شکست، خسته بود، نمیدونم هرچیزی که بود نتونست و سعی میکنم بعد از شکستگی های قلبم درکش کنم چون من بهرحال بابت کاراش بخشیدمش بابت قلبی که مال خودش بود و لهش کرد بهرحال آدما میتونن با دارایی هاشون هرکاری بکنن .. نه؟

از آریا بخوام بگم .. اون بزرگ شده .. منطقی تر شده .. زودتر میبخشه .. عصبی و ناراحته .. خستس خیلییی خستس .. و این مدت کمرش شکست و از خیلیا متنفر شد .. 

آریا خیلی بزرگه و من میخوام که بزرگتر بشه و خب با وجود تموم دو قطبی بودنش که یه لحظه خیلی خوبه و ی لحظه خیلی بد و داره خودشو بفاک میده بازم آدم خوبیه و تلاش میکنه آدم بهتری باشه

آریا بودن سخته و خب خودم دمت گرم که 25 سال تنهایی زندگیو بفاک دادی .. مراقب خودت و اطرافیانت بودی .. و من امیدوارم روزای بهتری در انتظارت باشه :)

برات بهترین هارو آرزو میکنم .. برای تو، برای آریانی که بهت گفت از دور قشنگی .. اون حتی به این باورم نداره و میدونه تو از نزدیک قشنگتری همه اینو میدونن .. تو واقعا قشنگی باید به خودت باور داشته باشی شیرینکم

تولدت کلی مبارک .. مرسی که با قلب شکستت هنوز اینقدر مهربونی .. مهربونی اصل تموم رازای خوب دنیاست

مراقب خودت و قلب شکستت باش پسر مو آبی :)

تولدت مبارک💙

شیراز 1400

 

من دارم اینجا جون میدم. من دارم اینجا فرو میرم لا به لای کارای کرده و نکرده‌ی خودم. من دارم اینجا هرشبمو تا صبح با مرور چیزایی که دیدم میگذرونم. من دارم اینجا جون میدم.

کسی صدای منو میشنوه؟

من اینجا بین بازوهای خودم گیر افتادم. داره محکم فشارم میده و ولم نمیکنه. هرچی زور میزنم، چنگ میندازم تاثیری نداره. بی فایده‌س!

دارم پس میزنم خودمو! یه حجم عظیمی از من توو منه. چند سالی هست که میجنگه باهام و هربار شکستم میده. آخرین بار امشب بود. برام نامه فرستاد. فازشو سر ادبی نوشتنش نفهمیدم. برام نوشته: سلام. با توجه به اینکه ما شما را به رسمیت نمیشناسیم لطفا حداکثر تا چهل و هشت ساعت آینده این بدن را به مقصد بی نهایت ترک کنید.

الان میفهمی؟ میفهمی که میگم من دارم اینجا جون میدم؟

شرایط

لبه ی پشت بوم خانه ی پدری نشستم .. فاصلم با زمین شاید بیست متر یا شایدم بیشتره .. اگه خودمو پرت کنم میمیرم؟ احتمالا ..

این که نمیخوام بمیرم خودش یه مسئله ی جداست .. درد قفسه ی سینم امانمو بریده .. بغضی سنگین ک شکسته نمیشه ..

میدونم من معتاد سیگارم و الان ندارمش! درد دارم میدونی؟ دردی عمیق و کهنه .. خسته شدم .. خسته ی خسته .. شونه هام تحمل نداره .. چقدر دیگه باید بگذره تا دیگه خودمو دوس داشته باشم .. چقدر دیگه باید بگذره که آروم بشم و از شرایطم راضی باشم

چقدر دیگه؟

نوشتن اینجا آرومم نمیکنه و نمیدونم چرا هر چند ماه یه بار میام و خودمو تخلیه میکنم جایی که هیچ فایده ای نداره .. دلم تیغ میخواد .. میخوام دردو حس کنم شاید مغزم آروم شه .. شاید دردم آروم شه .. آره باید حسش کنم و از این که تنها راهی که پیدا میکنم آسیب رسوندن به خودمه ..

خب من ..

از این متنفرم :)

کاریش نمیشه کرد میشه؟؟ فقط میخوام صدای مغزمو آروم کنم .. فقط میخام آروم شم .. میخام این سردرد فاکی رو حس نکنم ..

لعنت به بیست و چهار سالگی .‌. لعنت به حاجی آباد و لعنت به این خونواده .. من هیچکدومشو نخواستم! هیچکدومو ..

آذر 99

دوباره تکرارش کردم و من دوباره ازش لذت بردم :) 

دارم اهنگ what a feeling واندی گوش میکنم 

دلیل این که چرا دوباره تیغو برداشتم و یه خط دیگه بغل خط قبلی انداختم کاملا چیز واضحیه..درد اینقدر حس میشد که میخواستم خاموشش کنم بقول هیزل "درد خواستار اینه که حس بشه" منم حسش کردم با تموم وجودم دردی که تو تک تک سلولای وجودم پیچیده بود و حس کردم و نتیجش شد برداشتن تیغ و نفس نفس زدنای سنگین و حس کردنش و خونی که تموم تلاششو میکرد وکه راهی به خروج از بدنم پیدا کنه..انگار که اونم از این کار لذت میبرد و از این زندانی که پوستم براش ساخته بیرون میپرید..

 

ولی عذاب وجدان دارم :)

میدونم که عذاب وجدان داشتن یا نداشتن هیچ چیزیو درست نمیکنه یا این که این عذاب وجدان و حس میکنم و این باعث بشه بار بعد انجامش ندم.. نه متاسفانه از این خبرا نیست

روی صندلی نشستم لپ تاپم رو پامه و نقاشی لویی که همین چند ساعت قبل غرقش شده بودم رو زمینه و منتظره دوباره برم و غرقش بشم..لویی ای که این روزا دلیل زندگیم یا بهتر بگم دلیل زنده بودنمه..واضحه که از مرگ نمیترسم و حقیقتا برای مردن آماده هم هستم..ولی لو نمیزاره..نمیخام ناامیدش کنم..

لویی تاملنسون بهتره که این کارتو ادامه بدی و بتونی تا ابد گوشه ای از ذهنم زندگی کنی..چون من نمیدونم چقدر بعد از این که دیگه حضور گرمتو توی وجودم حس نکردم..دقیقا چقدر بعدش که از سرما کل وجودم یخ بست میتونم نفس بکشم

بخوام که نفس بکشم..پس بهتره همونجا بمونی

 

آریا

sunday, november 29, 2020

پاییز

ادما وسط یه زندگشون میمیرن...وسط یه جملهه

کمی وسط تر از پاییز

تا حالا شده صدای کوبش قلبتو هر روز و هر ثانیه و هر دقیقه حس کنی؟؟

مثه چکه کردن اب به سینک میمونه..مثه صدای تیک تیک ساعت تو یه خونه ساکت وقتی از فشار خستگی دلت میخواد تا ابد بخوابی ولی نمیزاره..ارومه..شاید بقیه روزا چیزخاصی به نظر نیاد ولی بعضی وقتا فقط رو اعصابه..اینا همش نیست..

تند زدنش..نفس نفس زدنت..سرفه های بعدش از خشکی گلو.. اینم همش نیست..

نتونی بدویی چون قلبت تحمل این حجم از واکنش بدنت رو نداره..نتونی بیشتراز یه بار از پله ها بالا بری و بدونی ک بدون اب دوساعتم زنده نمیمونی..

لرزش پا..و تمسخر برای لرزش دستات..این که به خنده بگن تو سن 23 سالگی شبیه 63 ساله ها هستی..نه فقط از روی ظاهر..

چه اهمیتی داره؟؟؟وقتی شبا از صدای بلندشو از کوبش محکمش از خواب میپری

وقتی هر لحظه هشدار هاشو حس میکنی..داد میزنه میگه اروم باش..

دارم غر میزنم :)

از اولین باری ک حسش کردم خیلی میگذره..اولین بار خلی فرق داشت..منو از خواب بیدار کرد و من در اوج کوچیک بودنم به کسی نگفتمش..محکم میزد  حس میکردم میخواد قفسه سینمو بشکافه و بپره بیرون..انگار از این که قلب من بود ناراضی بود..دلش نمیخواست اینجا باشه..دردش اینقدر زیاد بود که بغضی سنگین تو گلوی ورم کردم نشست بعدشم قطرات پی در پی اشک ک روی گونه هام نشست

در اوج شلوغی تبدیل به اروم ترین فرد خونه شدم..یه ائم عصبی که کاری به کسی نداره تا وقتی ک بهش کاری نداشته باشن..ناراضی از خودش از خونوادش و تنفر از شهرش..فرار..فرار..فرار

چیزی که همیشه باهام بوده..فکری ک تا ابد توی ذهن مریضم میمونه و به روز انجامش میدم..نفس های دردناکمو میدم بیرون..

بازم دارم غر میزنم :)

تلوزیون روشنه..و فیلم کیمیا برایبار هرازو خورده ای داره پخش میشه و مامانی ک یکم قبل اجازه نداد تلوزیون و خاموش کنم و الان چشماشو بسته و به خواب عمیقی فرو رفته..

بابا توی یوتوب میچرخه و کلیپ های مختلف و نگاه میکنه و منی ک این گوشه پاهامو دراز کردم و لپ تاپ و روی پام گذاشتم و از هیچ مینویسم..

چشمامو میبندم و سعی میکنم ذهن بهم ریختمو اروم کنم و یکی یکی به صداهای درونم گوش کنمو بهشون توجه کنم..ولی اونا از منم بی طاقت ترن و حتی صدای داد هام وقتی میگم تو نوبت باشن و اروم باشین هم نمیشنون..

پوفی میکشم..بچه درونم این روزا ساکت تراز همیشس و حتی باهام حرف هم نمیزنهوومیبینم ک دستاشو دور پاهاش جمع کرده و سرشو روی زانوش گذاشته و هیچی نمیگه..انگار که باهام قهر کرده

same lips red,same eyes blue

same whites shirt,couple more tattoos

هری داره تو گوشم tow ghots میخونه..این اهنگ و برای لویی خونده مثله تموم اهنگای دیگش..همون لب های قرمز؟همون چشمای ابی؟همون تیشرت سفید..یکم تتوی بیشتر..میتونه باکی غیر از لو باشه؟؟

عشق لری باعث میشه بفهمم زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره و ارزش زندگی کردن و ادمامه دادن داره

میخوام بگم...

 

 

 

آریا

walking in the wind

و من باز اینجام...این خیلی قشنگه که یه وب فقط و فقط مال خودمه و هیچ کسی نه اونو میبینه نه میخونه...دارم اهنگ walhing in the wind واندی رو گوش میکنم...از البوم made in the A.M ارومم میکنه...راه رفتن تو باد

تابستون اروم تراز همیشه داره به خاطراتم سپرده میشه و پاییز داره میاد تابستون 99 که هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم...البته غیر از واندی که این روزا بخش بزرگی از زندگیمو تشکیل داده منم ازش راضیم اونا باعث میشن فراموش کنم همه چیو باعث میشن برای یه ثانیه به ویدیو هایی که هزاران بار دیدمش بلند بلند بی قیدو بند بخندم و فراموش کنم ارزوم چیه و ایا بهش میرسم یانه...لویی بخش بزرگی از زندگی الانمو تشکیل داده و هری بقیشو...و لری زوج مورد علاقه من تو دنیا :)
دیگه چی؟؟ راستش هیچی...فقط اومدم اینجا اعلام حضور کنم...7 سال از تشکیل اینجا میگذره...عشق پوشالی ای که برای من پر از خاطره خوبه

اها دارم یه بوک مینویسم...یه رمان از لویی و هری...اره گفتم که اونا الان تقریبا کل زندگیمو وقتمو مال خودشون کردن...هرچی ویدیوهاشونو حرفاشونو و اهنگاشونو گوش میکنم...بقیه وقتا هم مشغول فکر کردن به این کتابم...اسمشو گذاشتم  walls یکی از اهنگ های لویی و اسم البومش :) دیوارها...والز برا من معنی خیلی زیادی داره...منی که دیواری قطور دور خودم کشیدم و اجازه ورود به هیچکس و نمیدم...

نوشته قبلیم واسه زمانیه که اسرا فوت کرد...جالبه من هیچی از این که اینو اپلود کردم ایینجا ادم نبود...وقتی خوندمش تعجب کردم....اون واسه وقتیه که حالم به شدت بده و بعدش تموم وجودم تلاش میکنه که فراموشش کنه...شاید فقط دارم فراموشی میگیرم....نمیدونم

عشق پوشالی عزیزم...من تا اخرین لحظه زندگی اینجا مینویسم...چون من از نوشتن خسته نمیشم...نوشتن منو اروم میکنه و قادرم ساعت ها فقط تایپ کنم :)) عشق پوشالی عزیزم ممنون که همراهیم میکنی

الهام...

 

اسرا

شونه های خمیدمو راست میکنم و با نفسی عمیق سعی دارم بغضمو پنهون کنم

این روزا زیادی تو نقاب زدن استاد شدم و حقیقتا برا خودمم جای تعجب داره... این که وقتی پیش بقیم خنده ای غیر واقعیمو رو لبام میارم ولی بازم این چشمام هستن که حقیقتو لو میدن حقیقتی تلخ که هیچکدوم از اون ادما قصد فهمیدنشو ندارن...انگار که همشون همینو میخوان یه خنده ی غیر واقعی با حسرتی و غمی که تو چشمات موج میزنه یادمه همیشه تو کنابا و داستانا میخوندیم که ارزش ادمی با باطن خوبه.. یکی میشه برام باطن خوبو بخش کنه؟ مگه کسی هم به باطن توجه داره؟ مهم فقط یه ظاهر زیبا و فریبندس... بازدم خستمو بیرون میدم و به اسرایی که دیشب نمیدونم بر اثر چی فوت کردو من باورش نکردم و فقط گفتم این یه شوخیه بچگانس اخه مگه میشه ادمی که دوروز پیش خوب بود الان مرده باشه؟ ن نمیشه ولی الان اون خروارها خاک روشو دیدم با این که من عملا هیچ رابطه ی خوبی باهاش نداشتم ولی این زیادی سخت بود که نوجوون بیست ساله که تو اوج میدرخشیدو... خب راستش اونم ظاهرش بود :) باطنش اسرایی بود که حالش خوب نبود که دردی رو تجربه کرده بود که بهش میگفت این 20 سال نیس این 40 سال زندگی در پوست 20 سال بوده :))

ارزش زندگی کردنامون به چیه؟ این که تهش میسپارنمون به خاک سرددد و و موریانه ها بد بند وجودمونو تغزیه میکنن و بعدش هیچ و پوچ بعدش سکوت مطلق بعدش تموم شدن درد...مارو بخاطردرد کشیدن به دنیا میارن؟؟

کاش نمیوردن...

اردیبهشت 99

چشمامو با درد باز میکنمو و نگاهمی به سر مشتم میندارم... خدایا من دیشب چیکار کردم؟

طعم خون میپیچه تو گلوم...بوی خون تموم وجودمو پر میکنه... هیسسسس اریا اروم باش چیزی نیست تموم شده و دیگه خونی در کار نیست

ازجام بلند میشمو نگاهی ب ساعت گوشیم میندازم یک و خورده ای انگار این روزا واسم عادی شده که این ساعتا از خواب بیدار شم تازه یادمه چند روز پیشا ساعت 6 یا 7 بعد ازظهر از خواب بیدار میشدم... بی خوابی و بد خوابی داره مغزمو داغون میکنه فک کنم همینم باعث شده که مچو خط بندازمو به خونش بالذت نگاه کنم...

اره دیشب لذت بردم از دردش دردی که کشنده نبود ولی وجودمو ذره ذره پرکرد دردی که خودم به وجودش اوردم و این خیلی لذت بخش بود. 

سیما میگه مازوخیزم یا با درصد زیادی سادیسم دارم و از خود ازاریم لذت میبرم ولی اینجوری نیست من فقط کمی ترسیدم و این درد برای من زیادی بود و من نتونستم تحملش کنمو خواستم با درد دیگه ای اون دردو فراموش کنم درسته فراموش نشد ولی کمرنگ شد و باعث شد بعدش شبو تاصبح بخابم از خستگیه ناشی از فشاری ک روم بود و مجبور نبودم تا صب این پهلو و اون پهلو شمو تو گوشیم دنبال هیچی بگردم

اره عشق پوشالی و من بازم برگشتم که اینجا آپدیت بزارم و فقط وفقط بخاطر خودم که بعد ها بیامو بخونمشون و بگم که تو این ماجرای تجاوز من ن سر پیاز بودمو ن تهش ولی این منم که دارم مجازات میشم :) 

خستم نای حرف زدن با هیچکسو ندارم و سرم کمی هم درد میکنه  من واقعا دلم میخواد بخابمو یه ماه بعد بیدار شم شایدم و سه ماه بعد و من واقعا به ی خواب زمستونی نیاز ذارم

دوست دار تو

آریا

حال این روزهای من

نمیدونم چه اتفاقی میوفته که یهو لپ تاپمو باز میکنم و بجای نوشتن اینا تو دفتر خاطراتم که دیگه جزعی از زندگیمه تصمیم میگیرم اینجا بنویسم

شاید چون هر چن وخ ی بار بی اختیار به اینجا سر میزنم و نوشته های قبلی رو میخونم و امیدوار میشم به این که همه اون روزای بد گذشتن...

راستش اومدم بنویسم که اون قولی که به خودم تو 20 سالگیم دادم و کم و بیش دارم بهش عمل میکنم

همون نوشته ای که گفتم من هیچ فایده ای را هیچکس ندارم :) راستشو بخاین تو این دو سال اینقد تلاش کردم که همین چن روز پیش دومین نمایشگاه گروهی نقاشیمونو به سرپرستی استاد افرینش برگذار کردیم و من فوقالعاده از این که عضو کوچکی از این نمایشگاه بزرگ بودم لذت بردم

و راستش دارم هشتمین اثر هنریمو هم تمومش میکنم با کلی انرژی مثبت خودم که عاشقشم و قطعا میتونین از نوشته هام بفهمین که چقدرررر به خودم افتخار میکنم که تو ی مسیر مشخص قدم برداشتم و چقدر برای این راهم تلاش کردم و چقدرررر دوسش دارم

نقاشی کشیدنو         بزرگترین نقاش جهان شدنو

و من به خودم قول دادم که به خواستم برسم و همینجا جایی که تا ابد این نوشته میمونه میگم که من به اون چیزی که میخام میرسم حتی اگه غیر ممکن به نظر بیاد

هیچکس نمیتونه حتی تصور کنه که نقاشی کشیدن چه حس فوقلاده ای به من میده و از همینجا میخام از خودم تشکر کنم که اینقدررر صبورانه با مشکلاتش جنگید و اینقدر پشتکار داره

دمت گرم خودم توو بهترینی :))))

 

 

و این بزرگ ترین هدف من در سن 22 سالگیع

 

الهام

چهرازی

دلم درد نگرفت جمشید!نگران شدم چرا درد نگرفته

بهت قول دادم درست اما نمیتونم ازش جداشم

یا هی از دور نیگاش کنم

می با دیگران خورده است و با ما سرگران دارد :))

حال این روزهای من

حال این روزهای مرا به کسی نگویید

اگر سراغ گرفتند بگویید خوب است و دل از دلش تکان نخورده

بگویید امسال هم دریغ نیست از سال های گذشته

بهار همان بهار است

اما نگویید افتابش دیگر آن افتاب نیست

بگویید

کار میکنم نان در می اورم

اشتها دارم و نان میخورم

دلتنگ نمیشوم

نگران رفتن کسی نیستم

حسرت نداشتن کسی را ندارم

و خلاصه کیفمان کوک است و قرار است بماند

حال این روزهای مرا به مادرم هم نگویید

حالت خوب هم که باشد مادرها نگران میشوند

چه رسد به حال این روزهای من که عالیست

بگویید خوشحال است و یک طوری بگویید

که خودتان هم باورتان شود

 

غریب است دوست داشتن

غریب است دوست داشتن

 


 

دوست دارم ها را نگه میداری برای روز مبادا

دلم تنگ شده هارا...

عاشقتم ها را...

این جمله ها که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی

باید ادمش پیدا شود

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد

 

سنت که بالا رفت کلی دوست دارم پیشت مونده

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مونده که خرج کسی نکرده ای و روی هم تلنبار شده اند

 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشی اش...

 

شروع میکنی به خرج کردنشان

 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 

توی رقص اگر پا به پایت امد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را با صدای بلند خواند

 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده ات انداخت و اگر منظره های قشنگ را نشانت داد

 

برای یکی یک دوست دارم خرج میکنی

برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی

یک چقدر زیبایی

یک با من میمانی؟

 

بعد میبینی ادم ها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی به مخ زدن به اعتماد ادم ها به پیری و معرکه گیری

اما بگذار به سن تو برسند!بگذار صندوقچه شان لبریز شود ان وقت حال امروز تورا میفهمند بدون این که تورا به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن

 

و عجیب تر از ان دوست داشته شدن

وقتی میدانیم کسی با جانو دل دوستمان دارد

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم هر چه او عاشق تر ما سرخوشتر

هرچه او دلنازک تر ما بی رحم تر

 

تقصیر از ما نیست تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده اند....

 

دکتر علی شریعتی

پاییز ارارم ارام تمام میشود

پاییز آرام آرام تمام می شود. از لابلای در اتاق و پنجره هایمان می بینیمش . گاهی که سرک می کشد، دستهایش پر از باران است. گاهی که خمیازه می کشد ،یک عالم برگ های به خواب رفته  زرد و سرخ را روی دامنت می ریزد و گاهی یک کاسه ی برف برایت هدیه می فرستد .

هیچ فکر کرده ای که چرا باید همیشه برگ ریزان بیاید و باران ببارد؟ هیچ فکر کرده ای  چرا تنه  درختان غول پیکر باید کمی بلرزد . آه درخت به این بزرگی ؟! حالا که می دانی همه جا پاییز است .

بیا لحظه ای پاییزت را با تن لرزه های درختان حس کن. با آمدن بی امان باران و برف خیس شو . پرواز پرندگان را در گستره ی آسمان ببین و بدان این لحظه همچنان که دارد می زاید ، از دست هم می رود، و ما نیز همچنان که هستیم رو به رفتنیم ، چون برگ ، باران، اما هرگز تکرار نخواهیم شد.

می گویند : بهار سرآمد فصل هاست چرا که آغاز زندگی را نوید می دهد . تابستان فصل برکت هاست زیرا نعمت های الهی در این فصل نصیب بندگان می شود . زمستان فصل رحمت الهی است ، فصل بارش نزولات جوی و سیرابی زمین .

اما کسی از لطافت پاییز سخن نمی گوید، جز خش خش برگ ها و غروب غم انگیزش .

آنها نمی دانند که پاییز هم سرآمد فصل هاست . من پاییز را می فهمم و این را خوب می دانم که هستند کسانی زیبایی های پاییز را همچون من دیده اند و می شناسند . کسانی که به عظمت پاییز پی برده اند و عاشق آنند . من غروب همه روزها را چون غروب روزهای پاییزی دل انگیز می پندارم . من عاشقم ، عاشق پاییز ...

رادیو چهرازی 16

پاییز که می شه ما بی‌اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.
 صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟
مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟
تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.
می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.
می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!
می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه ش لخت؟
یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.
می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز.
می گه چای از دهن افتاد.
جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟
چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟
جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.
می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟
می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟
یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!
جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!
...
جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.
می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟
 
جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.
«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»
نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. 
جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.

آرزو

به آرزوهایم قول رسیدن دادم...

حوا


حوا بودن تاوان سنگینی دارد … وقتی آدم ها برای هر دم و بازدم هوا نیاز دارند …

فقط یه قدم...

فقط یه قدم

مونده بود که بی بهونه برسیم بهم

این نامه اخره که حرفامو میگم

منو به دستای گریه نسپارتم

😔😔😔

 

حجت اشرافزاده

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

من میتوانم

امشب...

شبی که چشم به جهان گشودم...

من...

منی که الان بیست سالمه...

8.2.76

.

8.2.96

بیست سال از من گذشت...

هیچ فایده ای برای خودم...

 برای خانواده ام...

 برای کشورم...

 برای همزاد هایم...

برای زمینم نداشته ام...

بیست سال از عمرم گذشت...

راحت یا سخت...

شاد یا غمگین...

هرجور بود گذشت...

الان من مانده ام...

با یک گذشته نه چندان خوب...

من مانده ام با کوله باری از فکر ،خیال ،خاطره....

من مانده ام با بیست سال تجربه...

من هستمو یک آینده نامعلوم...

من باید ان را معلوم کنم...

من باید ایندمو بسازم...

خودم تنهایی...

بدون همراه...

سخته ولی شدنیه...

من الهامم...

همونی ک این بیست سال سرش با سربلندی بالا بود...

من همونم...

من میتونم...

پیش ب سوی یک سال فوق العاده...

من میتونم..........

خاطرات من..

امروز 2 اردییهشت 96 

ساعت 2:00am 

من الهام، شیش روز مانده به تولد 20 سالگیم...

بغض تمام وجودمو گرفته...

سرم از سردرد داره منفجر میشه...

نه نای نوشتن دارم...

نه حرفی واسه گفتن...

فقط سکوت و سکوت....

نمیدونم قصدم از نوشتن چی بود که شرو کردم به نوشتن اونم تو وبلاگ بچگی هام، واسم جالبه. متن های قدمی رو ک میخونم، میفهمم همه روزایی که نمیدونستم چطوری بگذرونمشون گذشت...

الانم میگذره...راحت تراز اون چیزی که فکرشو کنم...ولی چطوری گذشتن مهمه‌...زمان برای من حکم مهره اصلی شطرنجم که همون زندگیمه داره....

زمان...

کاش یکم برای گذشتن صبر داشت..

کاش ثانیه ها صبور بودن...

کاش یکی پس از دیگری میگَذشت...

کاش پیر نمیشدم...

کاش به همین زودی مهر بیست سالگی رو بر روی پیشانیم نمیگذاشتند...

کاش ده ساله بودم...

که قدر تک تک لحظه هامو بدونم...

چشمام نمیبینه...

بغض دارم...

ولی من هنوز خدارو دارم....

و او بهترین دوست برای منه...

میرم که ی زندگی تووپ رو تو بیست سالگیم شرو کنم...

بزار بقیه هرچی ک میخان بگن‌ مهم من هستم خدای من...

همین و بس....

اردیبهشت

اردیبهشت  ... 

از  آن ماههای  لعنتی ست   که

در  آن  کوه می چسبد  ،

 دریا  می چسبد

 با دوستان  در خیابان  بودن  می چسبد  ،

در خانه  بودن و  ولو بودن   زیر دست و پای

همه  بودن  می چسبد  

تمام رنگ ها برای پوشیدن  خوبند

و

هوا جان می دهد برای عاشقی کردن  

و

آنقدر  این  " اردیبهشت "  برای همه  چیز و

همه کار  دوست داشتنی ست  که یک ماه برایش کم

است  و باید  کم کمش  شش ماه تمدید شود  
 

و چه  زیباست  اگر  روزهای اردیبهشت  ، آغازی

باشد و تولدی ..   

تولد  آنها که دوسش  داری  ...

اردیبهشت

آغاز سال جدید من از " اُردی بـــهشت "  است...


"اردی بـــهشتی" 

که نه مانند فروردین زمستانی است

و نه مانند خرداد تابستانی...


ماهی ست خالص و خاص در قلب بهار بدون هیچ گرایشی...


و این است اعتدالی ترین بهار....

سیگار..

 

آره داداش سیگار مے كشم!

كہ منت نامرد نكشم!

سیگار مے كشم!

كہ از نارفیق نكشم

سیگار مے كشم!

كہ بتونم غم وغصہ هامو تنها رو دوشم بكشم!

تو از پشت خنجر نزن ، نمے خواد بہ فكر سلامتیہ ما باشے ....

 

سلام.بعداز مدت ها برگشتم😍😘

سلااام😊

چ خوبه بعد از این همه مدت برگردی ب وبلاگت😍

راستی ادرس اینستگرام و تلگرام هم میزارم اونجا فعالتریم😉

اینستگرام👇

Eshghposhali

 

تلگرام

Eshghposhali

فقط سرچ کنید خودش میاد

 

باز برمیگردم😜

پسرا در این ایام گرامی...


پسرا در این ایام گرامی از دوس شدن/تیکه انداختن/شماره دادن /حرف زدن با هر دختری جدا خودداری فرماییدولنتاین نزدیکه با یه چشمک هم دوس میشن از ما گفتن بود