خالووو رجبعلی
اغاز به کار رسمی وبلاگ خالوو
"ادرس سایت http://sms2013zarin.blogfa.com/
/
اغاز به کار رسمی وبلاگ خالوو
"ادرس سایت http://sms2013zarin.blogfa.com/
/
همــدیــگر را لـــمس کنیم...
"سنگ قبر" احساس ندارد...
سنگین کام میگیری مرد! در این سرمای خیابان به یاد کدام نارفیق دود میکنی لحظه ، لحظه خاطراتت را...؟
مبادا دوست "گرفته باشی" ،
که شهری را به نماز ایات وا میدارم ..!
!میدونی رفیق
تاحالا دیدی وقتی یه سگ میره زیر ماشین و زخمی میشه
به زور خودشو میکشونه اونور جاده ...
انتظار نداره کسی کمکش کنه و زخمش هاشو ببنده ...
انتظار نداره کسی یه کاسه آب بذاره جلوش ...
فقط می خواد بره یه جایی کز کنه و با درد خودش بسازه
بره یه جایی که حداقل کسی بهش سنگ نزنه !!!
میدونی رفیق؟؟
دارم خودمو می رسونم اونور جاده ... نمی خوام بغلم کنی ...
نمی خوام حالمو بپرسی ... یا زخمامو ببندی ...
فقط ...
فقط اون سنگی که تو مشتت قایم کردی
یا بنداز زمین یا همین الان
بزن و بعدش برو !!!
خیلی خستم رفیق ... خیلی خستم
گر چه خود؛ مهمان
بغضهاے بے دلیلم..!
خیلے دوستت دارم ،
اما نمیدانم ، خیلے را چگونه
بنویسم که خــیـــلے خوانده شود...
لــــبخــند تو تمام تعادل شهر را به هم مــیــریــزد تـــــو بخند من شهر را دوباره میسازم ....
خــــراب ، به اندازه ی همان قاضی
که متهم اعدامی اش رفیقش بود A

که اگر یاد خدا بودیم نصف بهشت مال ما بود A
عاقــبت خانه خراب دل دیوانه شدم
مَــحَرم یک حَرَم و از همه بیگانه شدم
لَبِ مِــی نوش تو تا بَر لَبِ پـیمانه رسید
خون جگر گشتم و مِی در دل پیمانه شدم
یــار چون شمع شب افروز به بزم دگران
ســـوختم ز اتش غِیرَت پَرِ پَروانه شدم
همه شب تا که به پایش نرسد بوسه شوق
از حَسَــد مُـــردم و خاک رَهِ میخانه شدم
من که افسونگر افشانه دل ها بودم
اتشی ریخت به جانم که خود افسانه شدم
جُز بِه یادِ مَن و دل تا نَزَنَد می همه جا
نـــــغـــمه ســـاز شـــدم ناله مستانه شدم
این چه شوری است که در سینه مشتاقم ریخت
وین چه حالی است که یک سَر هَمِه جانانِه شدم
این چه بازیست ندانم به سرا پرده غیب
که بازیچه به تسبیحِ زمان دانه شدم
نور حق بین که چو در این دِلِ دیوانه دَمید
شُهره شـــهر شـــدم مَــــحرم هَر خانه شدم
مَدِه بر باد، تو خــــاکســتر من به ســر ســـنگ مَزن ساغر من
شـعله شو ، یکسـره نابودم کن اخـــــر ای اتش دل ، دودم کــــن
قصه شو ، خواب به چـشمانم ریز گل امیــــد به دامـــانـــــــــم ریز
مســــتیم بخش ز چشمانِ سیاه تا شـــوم پیش نــگاه تو تَباه
شورِِِ شعرم شو و جــاویــدم کن اســــمانم شو و خـــورشیدم کُن
آه بـــگــــزار که دیــــوانـــه شَــوَم گِــــرد تو گـــردَم و پَــــروانه شَــــوَم
تا ســـحرگاه به جز مُشتِ پــــری از { مـــحّــــمــــد } هیچ نماند اثری
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .
زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:
ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .
خـــــُدایا
مــَنـــ فقـــط تو را دارمــــ ؛
مواظبــــِ خودتــــ باشـ
امشب غمم دوچندان، سیگار پشت سیگار
مستی ز من گریزان ، سیگار پشت سیگار
تو کرده ای خرابم ، سیگار پشت سیگار
هر شب در انتظارم ، سیگار پشت سیگار
من در غم تو سوختم ، سیگار پشت سیگار
به گوشه ای چشم دوختم ، سیگار پشت سیگار
امروز رفت و فردا ، سیگار پشت سیگار
هر شب کنار سروها ، سیگار پشت سیگار
از درد تو کشیدم ، سیگار پشت سیگا
ادمهایی که: اگر کنارشون هم باشی
دلت براشون تنگ میشه!
قهوه ام را شیرین کن ؛
آن روز که تلخ میخوردم ؛
روزگارم شیرین بود
گفتـــم: خدایا! سؤالــــى دارم ...
گفتـــــــ : بپرســـــــ ...
پرسیـــــدم: چرا وقتــــــى شــــــادم همه با من میخنــــدند ،
ولى وقتـــــى ناراحتم كســـــى با من نمى گرید ؟!
جواب داد: شادىـــــــــ ها را براى جمـــــــع كردن دوست آفریده ام
ولــــــى غم را براى انتخاب بهترین دوســـــــت ....
از هر کس نامم را پرسند ؛ گویند ولش کن؛
مرد بد نامیست؛ رفیق باده و بنگ است
عجب دارم تو اینها را نمی دانی؟
تمام شهر میدانند
برو ؛ برو از من گریزان شو
برو با دیگری هم عهد پیمان شو
قصه ی من قصه ی درد است ؛
قصه ی رنج است؛
قصه ی اندوح یک مرد است .
از قضا روزے اگر حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
در مسجد یه میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویند که مستــــــان ز خدا بےخبرند
{ در حسرت یک نعره ے مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد }
تا دست به قلم میبَرَم ...
سراغِ تو را میگیرند کلمات. . . . . .
چه بنویسم ...؟

حق استــ ..
خدایا :
حقم را می خواهمــ ...
ارزو هایم
سکوتی میکنم
بالا تر از فریاد

"غلامتم"
ساده اند باور میکنند تو را
میفروشند...
شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم /
بگفتم خالقا یا رب تو فک کردی که من مستم؟
کجایی تو؟
چه هستی تو ؟
چه می خواهی تو از قلبم؟
تو از مستی چه می دانی؟
تو از قلبم چه میجویی؟
تو فرعون را خدا کردی/
تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی
سپردی تیغ بر ظالم /
به مظلومان جفا کردی/
به ان شیطان خون خوارت تو ظلم را عطا کردی
سپس گفتی مشو کافر؟
تو فک کردی که من مستم ؟؟؟؟؟

و چه احساس قشنگیست ؛
که در خلوت خود
یاد یک دوست تو را غرق تماشا سازد...
قدمی راحتم اما قدمی میسوزم؛
دفتر خاطره ها خا لی و بی نام ولی؛
من پر از گفتنم و چون قلمی میسوزم؛
تو ز ارقام اهورا رقمی هستی و من ؛
تک تنها ز غم تک رقمی میسوزم ؛
شب پر از دردسری دارم و در بزم سکوت ؛
بر دمی ساکتم و باز دمی میسوزم ؛
تو که از سوختن مجرم شب با خبری
جرم من چیست که هر شب ز غمی میسوزم..؟؟

ندیده آب، چه داند سراب یعنی چه ،
درست نیست که بگویم چه حالتی دارم ،
مرا ببین ؛ که بدانی " خراب " یعنی چه!؟

غــرور به عـشـق اجـازه رسـوا شـدن نـداد
یــک بــوســه در تـهِ ..تـهِ ..تـهِ قـلـبم مُـــرد

یک شبی مجنون نمازش را شکست،
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست،
عشق ان شب مست مستش کرده بود
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دل خونم نکن،
من که مجنونم تو مجنونم نکن ،
مرد این بازیچه دیگر نیستم ،
این تو و لیلای تو..... من نیستم،
گفت : ای دیوانه لیلایت منم .
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی؟؟؟