شهیدِ گمنـــامی به نــامِ پسر...

فائزه که یادش نرفته که مادر هرجا رفت زود برگشت...که مبادا پسر بیاید و خانه نباشد؛که مسافر گم شده اش پشت در بماند...

فائزه که یادش نرفته مادر رفت سر خاک شهدای گمنام گریه کرد...

که قسمشان داد به برگشت عمو...

که گفت من که آب پشت سرش ریختم،که قرآن دادم ببوسد...

که زن و بچه داشت؛امیدِ زندگی داشت...

پس چرا نیســت؟!

کـــه گریه کرد بالایِ سر محمدرضـــاو  قسمش داد که دعا کند که برادر بازگردد...

فائـــزه خوب یادش هست که یک روز قبل از تولد یک سالگیش پلاک آوردند...

چکمه آوردند...قرآن جیبی و عکس دست جمعی خانوادگیشان را...آوردَنـــد...

کـــــــه گفتند رفت نماز ظهر بخواند و هرچه داشت گذاشت و رفت...

ورفــــت،برایِ همیشـه و برنگشت...

یــادم نرفته که عبدالرضا برای داداش دلش تنگ شد،که برادر جانِ خشایار اعتمادی را بخاطر برادر گوش کرد...

که هـــزار سهمیه ی بنیـــاد شهید و سفرزیــارتی وفلـــان و چنان ها جایِ پدر را برای دخترهــاو یکدانه پسر نگرفت...

که برای همســر وفادارش هیچکــس نگرفت جای او را...

که مـــادر هنوز چشم به راه پسر چشم به در دوخته و هیچگاه از تمامِ اینها استفاده نکــرد...

که ته تغاری خانه شان با چهل و دو سال سن هنوز دلتنگ برادر بزرگترش میشود و تا چشمش به عکس های دو نفره شان میوفتد،تا میبیند که دستان کوچکش را در دستان برادر گذاشته که برایش مثل پدر بود،به هم میریزد...

کــه سالی که وسایل هایِ عمو را آوردند؛من یک سالم نشده بود امــا یادم هست که رضایِ چهارده ساله از بهشت دعا کرد برای برگشتن برادر...

امـــــــــــــــــــــــا عمو هیچوقت برنگشت...

بــا تمامِ این ها هنوز همــه همان که بودند هستنــد...

می مــاننَــد...

302به لُپ کَشکـــالویِ خُـــــودم...

وقتی که میترسی از پس توقعات من بر نیای...

وقتی ترس از رسیدن یا نرسیدن پاهاتُ سست میکنه...

وقتی میترسی رویاهامون رنگ حقیقت به خودش نگیره...

وقتی دلت بلرزه بعد از اینکه صدات میکنم،که نکنه یه مدت دیگه نباشم که اینطوری صدات کنــــم...

وقتی خسته شی از تلاش کردن ونیاز داری به یه حرفایی که دلتُ روشن کنه...

حالا میگم،با صدای بلند...

من از تو توقع زیادی ندارم...نمیگم بودنت بسه...نمیگم کافیه،تلــاش کن برای با هم بودنمون...

برای با هم موندنمون...

برای اینکه رویاهایِ قشنگمون به حقیقت بپیوندِ...

سست نشو...مگه نمیگی من پشتت باشم برات بسه؟میدونم بس نیس ولی به اندازه کافی بهت فرصت میدم...کامل شو بـــیا...


مَن همه جوره هستـــم :)

3> دوسِـــــت دارم 3>

به نیمه وجودم...

عاشـــِقّـــــِــتَـــم زِنـــدگــــیم

300به شقایق و هرکی مث شقایقِ...

این روز ها علاقه ی عجیبی به نوشتن پیدا کردم...

تنهایی بد به سرم زده...

بدجور از همه دلخورم،همه گرگ شدن...فقط بخاطر منافعاشون دورُ برتن...

این اولین بار نیس از امروز منم میشم مث خودشون،گرگ ضفت...

خوی درندگی میاد سراغم...

پــاره پارشون میکنم :)

هِــــه از امروز فائزه مُــــرد...

برای همیشه

متنفّــــرم ازتون دوستایِ عزیز تر از جـــونَم

همینـــه که هست؛هرکی نتونست با یه بدتر از خودش زندگی کنه خوش اومده... :)

سگ تو روح آدم بی شرف و نامَـــرد

299جانَـــم...

خوشحال میشوی از اینکه یکی هَســت...

کنارت...

دستش در دستانت...

گرمیه نگاهش،که غرق میشوی در نگاهش...

بدون اینکه بگوید میفهمی که دلش چه میخواهد؛احساسش چیست...

دلتنگش که میشوی...انگار که سالها در کنارش زندگی کرده ای،انگار که پاره ی تَنَت...نیمه از وجودت نیست...

با یک آخ گفتنش چنان مغز استخوان هایت به درد میاید که انگار سالها مریضی و درد میکشی...

زنگ میزنی...حرف میزنی...قطع میکنی...حس غریب نبودنش تمام وجودت را فرا میگیرد...

مینویسی که دوستش داری،دستت روی دکمه ی ارسال است که صدای مسیجت خنده روی لبهایت مینشاند..."دوستت دارَم"...

خوشحالی از اینکه حرف دلتان احساساتتان تمام عاشقانه هایتان مثل هم است...

بیخود نیست صدایت میکنم...چشمهایم...نفسهایم...تمام زندگیـــَم...و هرچیز دیگری که ارزش دارد و شیرین است جـــانَم :)


خوشحالم از اینکه هستی :*



298 به شریک زندگیــم...

تا حالا دقت کردین که آدمایی که بزرگ شدنَم بچه بازی در میارن...؟

مثلـــا میرن زیر بارون،خل بازی در میــارن :)

این بزرگارو خیلــی دوس دارم...

میــــــــرَن اوووووووووَه یـــه راه دور...بعد برمیگردن...:)

اینــا این نوشته ها...اینا اگه برا شما معنا نداره برا من خیلی معنی میده...

چِشـــام؟

ما هم بعدا خل بازی در میاریم؟

به الانم خندت نمیگیره؟

به بچه بازیام...

به بچه گونه حرف زدنــام...

من اینا رو که میبینم که با چهل و یک سالگی هنوز از این قرارا دارن با خودشون...

به این شادیا خوشالیا...به همه این با هم بودنــا...

نمیدونم ما چی میشیم

چجوری میشیم...

نمیدونم...فقط دلم میخواد بقیه زندگیمو باهاش بگذرونم...خداکنه از رفتارام...از این وضعیتم خسته نشه...

هِــــــــــی

mr

297به عشقم...

وقتی تو باشی...

عشق باشه...

تصور اینکه دستات تو دستام باشه...که کنارم باشی...همه کسم بشی تو...

وقتی آهنگت برا من باشه...

وقتی امیدوارم کنی به فردا...

عاشقتم من...

یه سال پیش این روزا...

من کجا بودم تو کجا...هرکدوم تو لاک خودمون ...

هرکدوم تنها تو عالم خودمون...

بودیــــــم اما مال هم نبودیم،عاشق هم بودیم اونم بعد از یه عالمه تنفـــر...

دو تا آدم تخسِ مغرور که هیچکدوم حاضر نبودیم بگیم همو دوس داریم...

ایـــن روزا منتظر نتیجه کنکورامون بودیم...

یه ماهه دیگه سالگرد با هم بودنمونه...

کاش میتونستم کنارت باشم...

امــا یادت نره تمـــــام قشنگیِ عشق به دلتنگیشه ;)

همه زندگیمیــا آی آقـــا :)

296...

مَـن یـک دُختـرَم؛

از قـضـآ مُردادی...

و نیـز قُـرعـه بـه نـآمِ 9 اُفتـآدِه بـود،

تـآ مَـرآ بـه گـردَنِ زَمیـن نَـهَـد...

از نازنین...

با ستاره...

دوباره غروب...

دوباره آسمونِ میشی...

دوباره صدایِ گرفتمون...

نگرانیامون...

خستگی هامون،هیچوقت تمام نمیشه...

هیچوقت...

یه سری آدمایِ لاشی که معلوم نیس کی میخوان از زندگیت گم شن برن؛اصلا کِی پا برهنه اومدن توی زندگیت...

یه آدمایی که باید باشن و حایِ خالیشون قشنگ احساس میشه...

ولی خودشون و زدن به ندیدن...

دیده نشدن...

نمیدونم واقعا کی تمام میشه؟

این توقعا،این بد رفتاریا این احتـــرام قائل نشدنا...

میدونم تمام میشه اما کی...

خستگی هایِ من و امثالِ من تمامی نداره...

اگر داشت این همه همدرد نداشتم،یک از یک بدتر و بدبخت تر با هزار تا دردِ بدتر...

زنگ میزنی خیلی خیــــلی شاد حرف میزنی.ازت میپرسه خوبی؟!

میگی آره...

اما تویِ دلت میگی که خبر نداری امـــروز...دیـــروز...

هِـــــی،همون بهتر که با یه لبخند تصنعی روی لبت جوابِ تمامِ این بی اهمیتیارو بدی...

فَردا احتمالا  یه اتـــفاق مهم میوفته...

منتظرم و فقط دعا میکنم...

بابام چه کارا و زحمتایی که برای من نکشیـــد...

خدایا سایه شو از سرم کم نکن...

294...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

یا توی قفسیم یا به فکر قفس...

کلا ما ها خیلی آدمای ِ جالبی هستیم...

معلوم نیس دوس داریم کسی کنترلمون کنه یا نه.

مشخص نیس کدوم وری هستیم.

یه روز مود ِ مثبت یه روز مود منفی

حالاکه خونه ام نشستم عکسایِ خوابگاه رو نگا میکنم

اگه خوابگاه بودم الان داشتم یا فیلم بابا و مامان و نگا میکردم یا داشتم عکسایی هرکیو که اینجاست و اونجا دلتنگشم نگا میکردم.

اصلا حالمون دست خودمون نیس،البته جایِ شکرش باقیِ که به همین موضوع هم پی بردم...

به قول بچه هایِ زدبازی:"نه خوبیم،نه بدیم...همدیگه رو بلدیم".

بله اینجوریاس...

در هر صورت همه ی این دیوونه بازیا،دلتنگیا،نشستن بلند شدنا...

ندونم کاریا یه روز تمام میشه و وقتی اینو می فهمیم که دیگه...خیلی خیلـــی خیلــــی دیر شده

فائزه 30.2.92

 

293خیالت راهَت...

هَمــــه چـی

آرومـِـــــــــــــــــــــــــه...

مُطمئـــن باش...:)

292یالان...

بارِ آخرم همه چی تمام شده بود دیگه چه حالا چه 5ماه پیش تو فقط و فقــط محمدرضایی...

اگه دوس داشتی برو ادامه شو بخون...

رمزشم پسورد فیس اگه یادت نرفته و میل داری که بخونی...

ادامه نوشته

291...

عـــادتِ آدم هاست...

سیگـــار هم کـه کــامَش را داد...

زیــرِ پــا لِـــهَش می کــُـنند

290به آقای امیر علی...

سلام مستر...

با عرض معذرت...

خوش اومدی...

289برای رضا...

یادم هست رضا را که کز میکرد توی اتاقش...

برادر جان داریوش را گوش میکرد...

دلتنگ برادرش بود...

برادرش که جلوی چشمانش شهید شد و من هیچوقت نه حس کردم چقد دلتنگ است برای برادر...

و نه هیچوقت تصور کردم چشمان باز عمو را...

نه توانستم حس کنم دلتنگی رضا را...

اما بابا همیشه دلتنگیه فائزه رافهمید...

با فهمید دختر یکی یک دانه اش دلتنگ است...

دختر گفت بابا برویم بیرون...

بابابهانه جور کرد برای بیرون رفتن...

اما یک ربع بعد فائزه نوشته بود...از دلتنگیش...از دوست داشتنش...از احساسش و...

بابا حال بیرون را ندارم...

و بابا...

...

...

هر طور راحتی...

بارها رضا فائزه را درک کردودختر بابا را درک نکرد...هِــــــــــــــــــــــــــــــــــی

288به سپیده...

من:

میدانی...

شایـــد حالا وقتش باشد...

وقت گفتنِ تو و شنیدنِ او...
من هم یک روشن دلِ حرف گوش کن دلم میخواهد...
که فائزه را بخاطر خودش بخواهد...
حرفم را میفهمی؟یکی که فقط گوش باشدو
بقولِ تو بعد که سبک شدی...
خداحافظ...
اما همه فکر میکنند قصد داری از بودنت...گفتنت و خودشان را چه زمستان چه تابستان جمع میکنند...
با اینکه میفهمند از آینه یواشکی نگاهشان میکنی...
سپیده...


بلانش:
می فهمم...می فهمم فائزه...و همین می شود سکوت...

287به رفیقم...

از:رَفیقَم                                                   به:رَفیقِ بِهتَرینِش:)

اِمتحان داریم...

میگی اَگه نیستم...اَگه دَرس دارَم...

اگه مِثِ قَبل باهات حَرف نِمیزَنَم...

دلیلِ این نیس کِه دوسِت نَدارم...

میدونَم مَنَم دلَم میخواد دَرس بِخونم...

مَنَم دِلَم میخواد تُو مُوَفَق بِشی...

مِثِ هَمیشِه بِهتَرین باشی...

امــــّـــا راستِش...

دِلَم تَنگ میشـــه...

میخوام مثِ هَمیشِه باشــــی...

امــّـــا نِمیشه...

سَختَمِــــه نَبـــودَنِت...

میفَهـــمی؟؟؟

میــدونَم کِه میـــفَهمی...

مثِ هَمیشِه...

مُنتَظِرَمی اینجا...

میـــام،الان میام...

هَمیشِــــــــــــــــــــــــــــــه خُب؟

هَمیشه دوسِت دارَم...;-(

هَمین

مَن دانِشجواَم وَلـــی مِثِ کِلاس اَوَلیا هَمَشُو اَ اِ اُ گُذاشتَم کِه یِه چیزایی رو یادَم نَرِه...

کـــِه یـــادَم نَرِه...

کـــــــــــــِه یادَم نَرِه...

خُــــب فائــــزه همه فهمیدن...

دوبـــــــــــــــــــاره مَن مَن نیستم...

چمه؟

نه مث اون وقتا نه...

حالـــا

یکی هست...خوب میدونی...پس مراقبی...

مراقبِ دوس داشتنت باش...

اون خیلی خیلـــی خیلــــــــــی از تو بیشتر حالیشه...پس سعی نکن بچه بشی...

باشه؟

باشه...

قول...

از اون قولا که فقط یه بار دادی...؟

قولی که بشه روش حساب باز کرد...؟

اوهوم...

آفریـــــــــــــن به تو...

که اونو داری...

وقتِ رفتن نیست...آرومـــــی میدونم رفیق...

هیسسس شو دوباره...

مث وقتایی که نگاهش میکنی...خیالی...

پِِی نوشت:تو هنوز هم با  تمام نبودنت بودنِ منی...

باشه؟

دیووووونم کردی...

گفتی نگم خدانگهدارت...

باشه...خدا پُشت و پناهت...

287...

مردان هم قلب دارن

فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!

مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!

شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم تا مبادا...

لرزش دست هایم را ببینی !

مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ...

نه بخاطر زورِ بازوها



286لیلی و مجنون...


ليلي گفت: موهايم مشكي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،


 دلت توي حلقه هاي موي من است.

 نمي خواهي دلت را آزاد كني؟

 نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟

 مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،

گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.

 دلم را هم.

 ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،

 نمي خواهي عكست را توي جام عسل ببيني؟

 شيريني ليلي را؟

 

مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است، تلخ.

 تلخي مجنون را تاب مي آوري؟

 

ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.

 خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند.

 نمي خواهي خرما بچيني؟

 
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي كه مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.


مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنكه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.

 
ليلي گفت: قلبم اسب سركش عربي ست.

 بي سوار و بي افسار.

عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟

مجنون هيچ نگفت.

ليلي كه نگاه كرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.

ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.

285...

سلام یلداتون مبارک دوستان

زمستون شروع شد...

از اون شایعه ها هم هیج خبری نشد...

والا

:-*

284...

فُــــروغ نامرد زنگ بزن دلم واسه صدای آیلـــینت تنــــگ شـــــــــــــــــــــــــــــده

نامَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

سخته برام سخته دیدن ریحانه که چشم و ابروش شبیه توئه؛که تمیزیش عینِ توئه...

که حساسیتاش که یکی بود یکی نبوداش مث فروغه...

که نمیدونم باهاش راحتم یا تعارف دارم...یا دوسش دارم...

سخته برام که همه توی زندگیم باشن الا توئی که هر روز بودی...

که هرروز زنگ میزدی و..-سلام خاله

سلام خاله جون خوبی؟آیلینی خوبه؟

-مرسی خاله از درس و مدرسه چه خبر؟مشکلی نداری؟

-آره همه چی خوبه...آیلین کجاس؟

-همین جا داره موبایلمو میخوره...آیلـــین؟؟!

-ولش کن خاله

-خاله با مامانت کار داشتم میرم بعد زنگ میزنم.

-قربونتون برم میگم مامان خودش زنگ بزنه.

-باشه عزیزم خدانگهدار

-خدانگهدار

خدانگهدار فــــروغ...

از کی تاکــــی؟خدانگهدار

خدانگهدار خاله،خداحافظ...

 

فائزه      

283...

همیشه در حالی که...

یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

یه عالمه اشک توی چشماته!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب... خدافظ ...!




دَمــَــش گـــَــرمـ ...


بـــاران را مــےگـــویـــــَــمــ


بـــه شـــانـــہ امـ زد وگــُـفــــت : خــَـســتـــہ شُــــدے.. امــــروز را تــُــو اســـتـــراحــَـت کـــُـن...


مـَــن بـــه جــــایـــَـت مـــے بـــارَمـ.




همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت :

تنهــــا آمده ام

تنهـــا مـــیروم ...

یک وقـــت هــایــی

شایـــد حتـــی برای ساعتـــی

یا دقیــقه ای

کم مــی آوری ...

دل وامانـــده ات

یــک نفـــر

را مـــی خواهــد

که عاشقانه دوسش داری ...





ادامه نوشته

282...

چقدر خوبه وقتی با عشقت قهر میکنی

و بر خلاف ميلت ميگي:

ديگه دوستت ندارم، ديگه نمي‌خوامت...

اين جمله رو بشنوي:

غلط كردي، چه بخواي چه نخواي مال منــــي...

281...

خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب !

هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد !

این جمع پر از تنــــهاییست…

280...

عکــــس تو را به سقف آسمان سنجاق می‌کنم حال که این روزها از فرط دلتنگی چشمانم مدام رو به آسمان است بگذار تو در قاب چشمانم باشی…

خدایـــآا ! من اینجا دلــ ـمـ سخت معـــجزهــ میخواهــ ــد...!

بعدم...

هیچ ربطیم به همم نداشت...

گفتم که حالممم

خوش

نیست...

279...

سلام

یک هفته ای که تعطیل بودو رفتم پیش خانواده،دوستا...پیش خیلیاوپیش خیلیا هم نرفتم...

یا نخواستم یا نشد...

الانم که برگشتم بدتر از خونه حالِ هیچ کاریو ندارم...

حالِ دلم وبه حالِ مغزم خوب نیس؛اصلا معلوم نیس چه مرگمه...

زهرا جون ابجی دوس داشتم شما رو هم ببینم ولی متاسفانه نشد.فائزه بهم ریخته واسش دعا کن قربونت برم

واقعا گیجم...نمیفهمم چرا؟؟؟


278...

خدایا این حال الانمو هیچوقت خراب نکن...

بزا حس کنم منم با وجود تو یه پناه دارم...

واسه بودنم واسه موندنم...

واسه نفس کشیدنم...

خدایا ازت ممنونم...یک عالم شکرت

277...

rain:www.faezehariya.blogfa.com

همین الان که اون نیستش...

خدا هوس عاشق کشی کرده...

حالا من چیکار کنم؟؟؟

276...

هرزگی مختص به تن فروشی نیست

ربطی به جنسیت هم نداره

همین که از اعتماد کسی سوء استفاده کنی … هرزه ای

همین که به دروغ بگی دوستت دارم … هرزه ای

همین که خیانت کنی … هرزه ای


همین که رفاقتت به خاطر پول بفروشی … هرزه ای

اگه میخوای تن فروشی بکنی

صاحب اختیار بدنتی

اما هرزگی نکن

چون از احساس و آبروی و غرور دیگران باید مایه بذاری..!

 

حرف حق چون و چرا نداره...