حالا که پس از سال ها اینجا می نویسم حدود 6 ماه است که مادرم را از دست داده ام

زندگی پس از مرگ مادر یک اتفاق دیگری است

برای من که تا امروز تنهایی را تجربه کردم و ادامه دادم

بعد از مادر حجم تنهایی ها گسترده تر شده است

امروز داشتم به اتفاقاتی که در این وبلاگ درباره اش نوشتم فکر می کردم

این ادم ادم ها امروز کجاین اصلا دیگر کسی به این وبگاه سری می زند؟ بعید می دانم...

بعد از سال ها

امروز پیامی بعد از سال ها دریافت کردم

احساس کردم با این پیام هنوز زنده ام

کلام جادو می کند گاهی

حتی اگر در قاب کوچک یک پیام در وبلاگی قدیمی باشد

کجای دنیایی...

ایران خانوم مرد

از بس که جان نداشت...

گلوله را چکاند
گل پرپر شد
گمان کردند زیبایی را کشتند
غافل از آنکه
هزاران گل در باغ شروع به روییدن خواهند کرد..
#مرتضا_رنجبران

قلم ها بر سر نیزه

خون ها روی کاغذ

شکم ها فربه

چاک دهان فراخ

تیترها تیره، زخمی

سربه سر کینه نفاق

و ما خوانده یا خواننده

تماشاگران تاریخ معاصر

#مرتضی رنجبران

قدرت جادویی کلام را دست کم نگیریم

چه انسان ها که با کلام اطرافیان روزی چندبار می میرند و زنده می شوند 

 

مورسو (کاراکتر اصلی بیگانه آلبرت کامو) درست می گفت 
یکجایی در زندان 
زمان مفهوم خود را از دست می دهد
تنها چیزی که مهم است دیروز است و فردا 
و بعد از گذشت زمانی طولانی تازه طعم زندان را می چشی 
تعریف هرکسی از زندان متفاوت است 
میله های موازی جدا افتاده یا
 پنجره رو به کوچه اتاق آشپزخانه 
که رو به ساختمانی نیمه ساز باز می شود؟ 
جایی که تو دیگر آزادی هایی را که باید نداری و عشق و نفرت از تو جدا افتاده به خودی خود یک زندان مخوف است 
تنها چیزی که برای تو باقی می ماند و باعث می شود دوام بیاوری مشتی خاطرات و خواب است.
ما با اسلحه زمان که در جیب داشتیم  احساساتمان را کشتیم 
و به زندان تنهایی افتادیم 
حالا هم منتظریم کسی بیاید و صندلی را از زیر پایمان بکشد 
این تمام تصویر ما از زندگی است که روزی تصویری زیبا را از آن تصور می کردیم....
#مرتضا_رنجبران

چرا هنوز اینجا می نویسم؟

گاهی خودم هم نمی دانم...

هنوز به دنبال تو و خودم در این صفحه سیاه قدیمی می گردم 

گاهی هم در تصویر چشمان یک کودک معصوم تو را جست وجو می کنم 

تقصیر که بود

من؟

تو؟

اصلا این میان کسی مقصر بود؟

دیگر گذشت پر رفت و کم ماند 

این دیگر سهم من بود