سرآغاز هر نامه نام خداست که بی نام او نامه یکسر خطاست
سرآغاز هر نامه نام خداست که بی نام او نامه یکسر خطاست
نیا باران !
زمین جای قشنگی نیست........
من از اهل زمینم.....
خوب می دانم که گل در عقد زنبور است......
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم ....
دوست می دارد.....
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید یه حسه تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن تو این بی راهه بن بست
یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست ... منم مثل تو میدونم
نگو باید برید از عشق...نه می تونی نه می تونم
بهار نزدیک شده درختای آلوچه شکوفه زدن صبح که نفس می کشی دیگه سوزی نداره چقدر
امسال زود رفت سال بعد هم به همین سرعت میره...؟؟
یک سال از عمرمون گذشت باید منتظر باشیم تا وقتی که بابت این یه سال از عمرمون باید جواب بدیم.....
چه کارایی کردیم...
گناه کردیم؟؟
دل کسیو شکستیم؟؟
کار خوبی کردیم؟؟؟
به کسی زور گفتیم؟؟
حق کسیو ازش گرفتیم؟؟
وای خدا........ چیکار باید بکنیم......
امسال مون چطوریه؟
می ترسم خدای مهربون
از اینکه امسال که داره میاد آدم خوبی نباشم......
گناه کنم........
دستگیر نباشم........
پارسال که موقع تحویل سال بود شرایط بدی داشتم.......
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست حکایته منه از همون اول سال تا همین آخرا هر روز
انگار یه مشکلی وجود داشت.......گاهی خیلی سخت می گذشت........گاهی آتش بس
بود....گاهی هم واقعا تو ناچاری که چه کنم؟؟
چه شبایی که تو تنهایی گذروندم
چه شبایی که تنهایی گریه کردم
چه شبایی که به آسمون خیره شدم و فکر میکردم که آیا این شب لعنتی صبح میشه؟؟ حالا که
صبح شد چطوری می گذره؟؟
بالاخره صبح شد........بالاخره گذشت.......
با پستی بلندیش گذشت ......امسال چی میشه؟؟
اصلا امسال هم زنده ام؟؟
اگه امسال آخرین ساله زندگیم باشه چی؟؟
کلی کار نکرده دارم.......کلی آرزوی برآورده نشده دارم.......کلی آدم هست که باید منو
ببخشن.........
انگار باز خل شدم ....باز فکرای عجیب اومده تو سرم......
خدایا کمکم کن
بذار امسال یکم خوب و خوش زندگی کنیم....به خدا جای دوری نمیره........
چرا گاهی وقتا همه چی سخت میشه؟؟
تنها شدن سخت میشه........دوست داشتن سخت میشه.......فکر کردن به کسی که نمیدونه داری بهش فکر میکنی سخت میشه....یه وقتایی به یکی که برات مهمه فکر میکنی سعی میکنی تمرکز کنی و یه پیغام تله پاتی براش بفرستی ولی نمیشه؟؟
یه بار یکی ازم پرسید عاشق شدی یا نه؟؟ انگار سخت ترین سوال دنیا بود........
شدم یا نه؟؟ انگار نشده بودم ولی مگه فقط عاشق شدن یعنی این که فقط باید عاشق یه غریبه بشی و بعد اون غریبه برات آشناترین آدم بشه؟؟؟
من عاشق هستم. این واقعیته....واقعا عاشق بابام هستم ..... عاشق داداشم.....عاشق فاکهه کوچولو..... عاشق یه دوست خوب و مهربون که بهش میگم سما....انگار واقعا آسمونیه....اگه دوست داشتن اینارو نمیشه گفت عاشقشون بودن...... پس اصلا عشقی وجود نداره....
ولی عجب چیزیه انگار واسه همه ی آدما یه جاش مبهمه هر کیو هر چقدر هم دوست داشته باشی باز باید یه جایی تنها باشی.........ذات آدمی همینه. به تنهایی احتیاج داره......باید تنها باشه که به معشوقش فکر کنه به اونی که عاشق بودنو تو ذاتش گذاشته و قبل همه معشوقه مخلوقاتش بوده .....چه حسه قشنگی......
من امشب سخت بیمارم
و در بیماری ام مرگی فرو خفته
نگاه دیده ام لرزان و بی تاب است
نمی دانم چرا دستان اندوهم، کمی سرد و کمی پر التهاب
تن بیمار من می سوزد از درد فراق
چرا امشب چراغ خانه خاموش است
چرا دستم عرق کرده
چرا چشمان من گریان و نالان است
عجب ایام نامردی
من امشب خواه یا نا خواه، دلم را می سپارم بر سر باد هوای صبحگاهی، تا نسیم آن، زداید غصه های بی شمارم را
نمی دانم چرا این دل گرفته است
و چرا من بی صدا در غربت یارم ، چنین بی تاب می گریم.
خدایا نالم از درد فراق یار دیرینم
من امشب درد را دیدم
من امشب نیز می میرم
من امشب کوه های غصه هایم را فرو می ریزم
اما ، کاش می شد قطره اشک را
از روی لبهای سحر بر داشت..
عشق از زبان تسبیح.....
من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی، ذهن مرا گرداندی
ذکر ها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو و لی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن، رشته ی ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم تو چرا چرخاندی؟؟
تا حالا شده از خودت بپرسی کی هستی؟ چی شد که بوجود اومدی؟از اینکه حالا این زندگی رو داری راضی هستی یا گله داری؟ من فکر میکنم آدما اومدنشون بی دلیل نیست یعنی همین جوری به دنیا نیومدن که فقط به دنیا اومده باشن، زندگی کنن، خوب یا بد باشن، ازدواج کنن و باعث بوجود اومدن آدمای دیگه ای بشن بعد هم بمیرن و اون دنیا به حسابشون رسیده بشه و در نهایت یا برن جهنم یا برن بهشت... ولی وقتی فکر میکنی می بینی آدم نمی تونه چیزی جز این باشه پس چی به دست میاره؟ یه خاطره ی خوب که بعد مردن درموردش بگن آخی آدم خوبی بود جاش بهشته یا نه بگن خوب شد مرد شرش کم شد؟ این چیزای عجیب غریب تو وقتایی که بیکارم میاد تو ذهنم همش سؤال میشه ولی فقط سؤاله. از خودم می پرسم ولی نمی تونم جواب پیدا کنم.اوایل این چیزا برام مهم نبود زندگی عادی داشتم ولی بعد از یه اتفاق شاید تقریباً از هشت سال پیش فهمیدم که چه بخوام چه نخوام منم یه موجودی مثل بقیه ام و یه روزی از دنیا میرم الان که دیگه عادت کردم می بینم چقدر خوبه که آدم دائم به مرگش به رفتنش و یا یه جور مهربونتر به سفر کردنش فکر کنه اینطوری وقتی میخوای دست به کاری که میدونی درست نیست بزنی همین تصور جلوتو میگره و به تو میگه تو حق نداری به خودت به دیگران و به خدا خیانت کنی حالا دیگه خیلی وقته که از مردن نمی ترسم...
خدا گوید: تو ای زیباتر از خورشید
تو ای والاترین مهمان دنیایم بدان آغوش من باز است
شروع کن یک قدم با تو! تمام گامهای مانده اش با من...
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من....
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من...
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من..
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم
آن منِ دیوانه عاصی در درونم های و هوی می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت روزنی را جستجو میکرد
می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم دردِ سیالِ صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید دوستش دارم، نمی دانی؟
روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم؟
آن منِ سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم
« فروغ فرخزاد »
اصل و نصب عشق.......
ای عشق از آتش اصل و نصب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان بادافتاد
هر قصر بی شیرین، چو بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودن
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
پروانه ها....
لحظه ی ویران شدن خانه هاست جشن چراغانی ویرانه هاست
مزرعه ی شمع که آتش گرفت خرمن خاکستر پروانه هاست
حیرت دریا شدن قطره ها خواهش جنگل شدن دانه است
چشم به ره، گوش به زنگ صدا حلقه ی خاموش درِ خانه هاست
هق هق بغض است به تسکین درد دست تسلی به سر شانه هاست
گم شده در نقشه ی جغرافیا ناحیه ی قاف در افسانه هاست
مسئله مشکل فرزانگان فلسفه ی ساده ی دیوانه هاست
از این حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم...
از اینکه هر دو می دونیم نباید فکر هم باشیم...
از اینکه تا کجا می ریم....اگه یک لحظه تنها شیم...
ته این راه روشن نیست....منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق ... نه می تونی .... نه می تونم...
نه می تونیم بر گردیم....نه رد شیم از تو این بن بست...
منم می دونم این احساس نباید باشه..اما هست...
سوالی ساده دارم از حضورت....
من آیا زنده ام وقت ظهورت؟
اگر که آمدی من رفته بودم
اسیر ماه و سال و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم......
من بنده.... تو تابنده.... من نیست.... تو پاینده.... درمانده ی دیروزم.... تو نوبر آینده....
مصرف شده در ذاتم.... آباد خراباتم.... چون هرزه پراکنده.....تو ثابت و سازنده.....
من ذره ی بی قدرت.... مبحوط در این حکمت..... تو پادشه عالم.... واضح تو و من مبهم....
تو پاک و تو پاکیزه.... عاری ز هر انگیزه.... من پوچ من آلوده.... بیهوده و فرسوده....
از خاک برون زدی نهانم.... یک روح نشانده ای به جانم.... از عشق تو ریشه ی روانم.... از تو ست غریزه درتوانم....
تو راز و نیازم من..... تو صوتی و سازم من..... از ترس، نه... از عشق است در شوق نمازم من.... من غالب و شیدایم.... در حسرت فردایم.....
من جامه ی زربافی.... من را نفسی کافی.... از صحت تن شادم .... شادم گر آزادم.... با یک دل خوش من را....، بنگر که چه آبادم....
دانی که نه انسانم.... ای کاش که آن بودم،،، آن را که تو می خواهی
انسان نه فقط انسان.... در راه نه گمراهی.... دایم نه هر از گاهی....
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.....
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....
پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم....
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.....
همین بود آخرین حرفت، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت، حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.....
نمی دانم چرا رفتی....
نمی دانم چرا.... شاید خطا کردم....
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی گذر کردی....
نمی دانم کجا.... تا کی..... برای چه....
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت..... و بعد از رفتنت رسم نوازش، در عمق خاکستری گم شد.... و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....
و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود... بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.... و من با آنکه می دانم که تو هرگز یادم را با عبور نخواهی برد، هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام... برگرد.
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت....
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم....
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است...
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...
نمی دانم چرا، شاید به رسم عادت پروانگی مان، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....
روزگارا... که چنين سخت به من ميگيری با خبر باش که پژمردن من آسان نيست...
گرچه دلگيرتر از ديروزم...
گرچه فردای غم انگيز مرا می خواند....
ليک باور دارم دلخوشی ها کم نيست... زندگی بايد کرد.
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلانشست.
عشق آن شب مست مستش کرده بود ....فارغ ازجام الستش کرده بود.
گفت:یارب ازچه خارم کرده ای؟ برصلیب عشق دارم کرده ای.؟خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تومجنونم مکن.
مرداین بازیچه دیگرنیستم این تو و لیلای تو ...من نیستم....
گفت:ای دیوانه لیلایت منم دررگ پنهان وپیدایت منم.
سالهابا جور لیلا ساختی من کنارت بودمو نشناختی........
شب، قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند و چه زیباست شرم زمین که خود را به خواب میزند....
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که به تو می اندیشم! به تو... آری !!!
به تو یعنی به همان منظر دور... به همان بند صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه به همان وهم همان تصویری..، که سراغش را از شعر خودم میگیری...
به همان زل زدن از راه دور به هم،،، یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم!
به تبسم به تکلم..... به دل آرایی تو....
به خموشی ......... به تماشا........... به شکیبایی تو....
به نفسهای تو در سایه ی سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است...
در من انگار کسی در پی انکار من است...
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است..
یک نفر ساده! چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش...
آه...ای خواب گران،، سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده وآوار شده
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزی اش،، میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش...!
آی... بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست!
راستی این شبح هر شب تصویر تو نیست؟؟
اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست ...پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکیست ؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش!
آری...آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه درد و زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگر این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی! عشق من...!
آن شبح شاد شبانگاه تویی......
ای امید شاپرکهای غریب ....... ای دلیل آیه امن یجیب
ای کلید قلبها در دست تو ....... کوچه های شهر دل، بن بست تو
ای صدای بلبلان عشقباز ....... آرزوی چشمهای نیمه باز
پرچم سبزت دلیل آفتاب ....... در دل شبهای مشتاقان بتاب
ای فدای اشکهایت،ابرها ....... رنگ و بوی روشن گلبرگها
وارث عدل و صدای چاه ها ....... در خط صبرت عدالت خواه ها
کشت مارا انتظارت، دلبرا ....... ازپس این ابر بی باران درآ
غرق شد دنیای ما در سرب ها ....... در صدای تیر و خشم بمب ها
کاش چشم جغد ها بیدار بود ....... صبح فردا، وعده دیدار بود