اللهی...

دلم باران... دستم باران... دهانم باران... چشمم باران... عشق من..

روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم

هر اذانی که می وزد، پنجره ها باز می شوند و اسم تو پوران می کند

هر اسم تو را که صدا می زنم، ماه در دهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم ، با همه دهان ها تو را صدا می زدم

کفشهای ماه را به پا کردم دوباره عازم توام

تا زلف یار در آبادی من است، هر لب که خنده ای کند از شادی من است.

زندگی باتوست... زندگی همین جاست...

باغ قشنگ آرزوهایت.......

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.....

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

 پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم....

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...

  دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.....

 همین بود آخرین حرفت، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت، حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.....

 نمی دانم چرا رفتی....

 نمی دانم چرا....  شاید خطا کردم....

 و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی گذر کردی....

 نمی دانم کجا....  تا کی.....  برای چه....

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید....  و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت.....  و بعد از رفتنت رسم نوازش، در عمق خاکستری گم شد.... و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....

 و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود...  بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....

 کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد....  و من با آنکه می دانم که تو هرگز یادم را با عبور نخواهی برد، هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام... برگرد.

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

 و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت....

 تو هم در پاسخ  این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم....

 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است...

 و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...

 نمی دانم چرا، شاید به رسم عادت پروانگی مان، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....

 

وقتی دلمون از چیزی میگیره و دلمون واسه یکی که خیلی دوسش داریم تنگ میشه یه احساس غریبی به ما دست میده و بی اختیار قطره های اشک از چشمامون میادو رو گونه هامون جاری میشه احساس میکنیم، می تونیم با اشک ریختن یکم خودمون رو خالی کنیم و سبک بشیم ولی میخوام اینو بگم کی تاحالا پیش اومده حتی گریه کردن هم سبکتون نکنه تاحالا براتون پیش اومده اونقدر گریه کنین که که اشکاتون خشک شن و از شدت گریه بیهوش بشین تا حالا شده گریه کردن یکی رو ببینین و بی تفاوت از کنارسش بگذرین در حالی که اون از شما بخواد که تنهاش نزارین نمی دونم تا حالا شده یک سال همیشه دلواپس باشین منتظریه خبر خوش باشین منتظر یه چیز خوب که خوشحالتون کنه ولی انگار چیزای خوب خوشحال کننده از شما فرار میکنن همش خبرهای بد وناراحت کننده. تاحالا پیش اومده اونقدر بهتون سخت بگذره که تحمل تون تموم بشه احساس ناامیدی کنینولی درمقابل هیچی به روی خودتون نیارین و همیشه تو برخوداتون طبیعی باشین همش سعی کنین یه طوری رفتار کنین که همه احساس کنن همه چیز خوبه و هیچ مشکلی ندارین انگار فقط از این دنیا فقط خوبیها و خوشیها بهتون رشده.خدای شکرت خدایا کمکم کن خدایا بهم صبرو تحمل بده ویه ارادهی محکم که در برابر سختی ها نشکنم دوست دارم خدااااااااا

به امید روزی که غمهامون قربانیه شادیهمون بشن.

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

 
زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت 
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...

خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

همواره در ذهن داشته باشيد كه:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود

افسوس!

همه چیز رو از سر راهت خط بزنی

بعد بفهمی

خودت تو لیستی بودی

که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده...

افسوس!

تو رفتيو.......

تورفتي ودوست داشتن هايم

زيرپايت له شد

ومن بي توچه تنهاشدم

وبه دنيا نشان دادم

كه من مجنون ترين ليلاي تاريخم

دل من...

مرا یاد نمی کند و باز دلم بی رحمانه می خواهدش


 

چه غرور بی غیرتی داری ای دل من...


آدم ها...

دیشب خدارو دیدم...



گوشه ای آرام میگریست...

 


من هم کنارش رفتم و گریستم...


 

هر دو یک درد داشتیم ...

 


" آدم ها...."


باران

باران مي باريد...


كودك نگاهي به سوراخ چكمه اش انداخت!


لبخندي زد


سرش را رو به آسمان كرد وگفت: " خدايا گريه نكن "


" امشب مي دوزمش...!


خدایا!



در انجماد نگاهای سرد این مردم دلم برای جهنمت تنگ شده؟؟؟؟


تنهایی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.....

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

 پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم....

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...

  دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.....

 همین بود آخرین حرفت، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت، حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.....

 نمی دانم چرا رفتی....

 نمی دانم چرا....  شاید خطا کردم....

 و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی گذر کردی....

 نمی دانم کجا....  تا کی.....  برای چه....

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید....  و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت.....  و بعد از رفتنت رسم نوازش، در عمق خاکستری گم شد.... و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....

 و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خیس باران بود...  بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....

 کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد....  و من با آنکه می دانم که تو هرگز یادم را با عبور نخواهی برد، هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام... برگرد.

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

 و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید، کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت....

 تو هم در پاسخ  این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم....

 و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است...

 و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر...

 نمی دانم چرا، شاید به رسم عادت پروانگی مان، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....


تو دنیای من یه خدا هست که همیشه تو آسمون زندگیم تک و تنهاست .یه امید .. .... یه عشق...  یه .......... فقط میشه گفت یه خداااااااااااااااااااااااااااااااا

     

 

 خدا جونم یه دل دارم قد آاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآسمونت بزرگ  که خودت بهم دادی.من آماده ام  .......آماده امُ  هرچی دلت میخواد غم و غصه بریز توش .هر چی دلتنگی هست بزار سهم من ولی  به خودت قسم   تنهام نزارررررررر  

 

  حاضرم  بلند بلند داد بزنم  ...داد بزنم  و بگم  آهای  دلتنگیااااااااااااااا    آهای بیکسیااااااااااااااااااا   آهای  غم و غصه های کوچیک و بزرگ.......همه بدونید  ..خدا با منه........................ با من 

نایت اسکین

رهایم کردی ورفتی چرا اخر؟

رها کردی مرا با کوهی از یادت،

فراوان خاطرات شور و شیدایی

رفاقت، شادمانیها، سرود مهربانیها، خروش نوجوانیها

مرا آسوده در دنیا، درون خرمن غمها رها کردی

درونم از فراق تو بسان هیمه در کوران این غمخانه می سوزد

از آن روزی که از آغوش من رفتی

درونم خالی از شور است و شیدایی

پر از غوغای تنهایی

و مملو از سرود ناشکیبایی

من از آن لحظه خالی از رفیقم،

خالی از عشقم

نمی بارد دگر بر قلب من باران چشمانت

نمی بارد،

درونم تلخ می سوزد به یاد خلوت معصوم چشمانت

صدایت همچنان در روح من پیچیده می رقصد

و من هر بار غمگینم

و می سوزد دلم در حسرت آن لحظه تقدیر

و من یک عمر در تقصیر آن تقدیر خواهم سوخت

و بر روی مزارت اشک را با اشک خواهم دوخت

کجایی ای رفیق لحظه های سرخوشی هایم

نایت اسکین

کجایی ســـــــــــــــــــــــهراب

آب را گل کردنــــــــــــــــــــــــــد

چشـــم هــا را بستند و چه بــــا دل کردند ...

وااای ســـــــــــهراب کجـــــایی آخـــر ؟...

زخم ها بر دل عاشـــــــــــــق کردند

خون به چشمان شقـــــــــایق کردند ...

تو کجایـــــی سهرابــــــــــــــ ؟

که همین نزدیکی عشــــــــق را دار زدند ،

همه جا ســـــــــــــایه دیـــــــوار زدند ...

ای سهــــراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیاست...

دل خـــوش سیــــــری چند ؟

صبر کن سهــــــراب ...!

قایقـــــــــــــت جا دارد ؟؟؟!!!

به سراغ من اگر می آیی

تند و آهسته چه فرقی دارد ؟

تو به هر جور که دلت خواست بیا

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد

مثل آهن شده است

چینی نازک تنهایی من ...


کارت پستال درخواستی طراحان

از عمق کوههای هیمالیا جایی که برفها هرگز آب نمی شوند ،

رودخانه گنگ سرچشمه می گیرد این نقظه شروع بسیار کوچک است

و به تدریج بزرگ و بزرگتر می شوود تا بالاخره به اقیانوس تبدیل می شود.

راه عشق نیز به همین ترتیب است . شروع آن بسیـــــــــــــــار کوچک است

ولی در آنجا نباید توقف کرد بلکه باید جریان پپیدا کرد .

بیا تا بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نهایت با هم حرکت کنیم .

کارت پستال درخواستی طراحان

زندگی قصر دل انگیز خیال

                                  زندگی زمزمه گرم جهان

زندگی بوی دلاویز وصال

                                 زندگی آینه پاک زمان

در نگاه گل سرسبز وجود

                                در دل شادی و شور

در سراپرده ای از بود و نبود

                                 زندگی رسم خوش عاطفه هاست

گردش چرخ حیات

                              تپش قلب زمین

انعکاس گل نورانی مهر

                              بر بلندای تن آینه ها

زندگی خنده زیبای امید

                               بر شب تیره یاس

تابش نور خدا بر دل مرده خاک

زندگی سنبل عشق

زندگی شادی و شوق

زندگی یکسره پیوند و صفاست

زندگی زیباست...

کارت پستال درخواستی طراحان

گاهے ، وقت خـבاحافظے از کسے

خواسته یا ناخواسته مےگیم : « مواظب خوבت باش ! »

مواظب خوבت باش یعنے فکرم پیش توئه !

مواظب خوבت باش یعنے برام مُهمے !

مواظب خوבت باش یعنے نگرانتم !

... مواظب خوבت باش یعنے בوستت בارم !

مواظب خوבت باش یعنے به خـــــــבا مے سپارمت !

مواظب خودت باش یعنے از الان בلم واست تنگ شـבه!

مواظب خوבت باش یعنے... واقعاً مواظب خوבت باش

کارت پستال درخواستی طراحان


کارت پستال درخواستی طراحان

صداقت يعنی از مرز افق ها به قصد ديدن رويت گذشتن

ميان کوچه های سبز احساس به دنبال قدمهای تو گشتن

نجابت يعنی از باغ نگاهت به رسم عاطفه يک پونه چیدن

ميان سايه روشن های احساس تورا از پشت يک آينه ديدن

دو چشمت سرزمين آرزوها نگاهت داستان آشنايی است

امان از آن زمان که قلب عاشق گرفتار خزان يک جدايی است

تو در آن سوی مرمرهای احساس و من در جستجوی يک بهانه

که شايد روزی از فصل شکفتن به تو گويم کلامی عاشقانه

تو يعنی نرگس باغ تجسم تو يعنی يک جهان بالاتر از نور

تو يعنی يک فرشته مثل مهتاب که با لبخند می آيد از آن دور

سپردم به تو دريای دلم را تو ای افسانه ايثار خورشید

کارت پستال درخواستی طراحان

نایت اسکین

تا خدا خداست

الوسلام

این منم مزاحمی که آشناست

 

هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست


شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

 

الو.. ...

 

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟

 

چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر

صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟

 

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...

 

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

 

الو

مراببخش،باز هم مزاحمت شدم

 

دوباره زنگ می زنم

دوباره

 

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست

دوباره

.

.

.

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست

نایت اسکین

شبهایم بارانیست...

 یکتا

کنار باغچه ی دلم نشسته و در افکارم غرق بودم که باران نامی کنارم نشست و گفت :

بیست و پنج روزه که هر روز تو را کنار این باغچه می بینم . آهی کشیدم و گفت : تنها ، کنار این باغچه

چه میکنی ؟به صورت مهربانش نگاه کردم و با بغض گفتم : زنبق می کارم .چشمان متعجبش را به من

دوخت و گفت : زنبق ؟ دانه ی اشکی روی گونه ام سر خورد و روی گلبرگ زنبق جا خوش کرد . 

نگاهی به بیست و پنج زنبقی که کاشته بودم کردمو گفتم : بیست و پنج روز پیش زندگیه زنبقی را

گرفتم تا خود زندگی کنم . سهم من از آن زندگی ، بیست و پنج روز تنهایی و فراق شد .لبخند تلخی

  زدم و او سرش را زیر انداخت و دوباره پرسید : چرا زنبق می کاری ؟ سرم را بالا گرفتم و گفتم :

 هر روز به جبران زنبقی که بی رحمانه چیدمش و زندگی را از او گرفتم ، زنبقی می کارم و آن را

  با اشک های دل تنهایم آبیاری می کنم تا زندگی از دست رفته ی دوستش را به او بدهم ،

 شاید که مرا ببخشد و ... .

باران دست مهربانش را دور گردنم حلقه کرد و گفت : ببخش که نمیتوانم برای تنهایی ات کاری بکنم .

بوسه ای بر گونه اش زدم و گفتم : برو ، دل های بسیاری منتظر باریدنت هستند. آهی کشید و رو به

آسمان گفت : خدایا ، تنهاش گذاشتند ، تنهاش نذار !!

با رفتنش نگاهم به ردپاهای جا مانده بر دلم افتاد ، اشکم سرازیر شد و گفتم : خدایا !!

 

ردپایش بر دل و جان خودنمایی می کند

                                             هرشب این دل با خیالش غوغایی  می کند *

 

خدا هم از این همه تنهایی دلش گرفته بود و می بارید که آهسته گفتم :

                                 

خدایا گریه نکن ، همه چیز درست میشه !!!

 

الو ... خونه خدا ؟

Click to view full size image

الو ... خونه خدا ؟

الو ... الو... سلام 

 کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ 

 مگه اونجا خونهء خدا نیست؟

 پس چرا کسی جواب نمیده؟

 یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس . بله با کی کار داری کوچولو ؟

 خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ... قول داده امشب جوابمو بده .

 بگو من میشنوم .

 مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

 هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

 صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

گفت :

 اصلا اگه نگی خداباهام حرف بزنه گریه میکنما ... 

 بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

 بگو زیبا بگو . هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

 دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

 خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

 چرا ؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

 آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

 نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

 مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی

حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

 خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

 آدم ، محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه

مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

 کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

 بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

 کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند برلب داشت ، آرام و آسوده ، در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

نایت اسکین

دل من سخت شکست

 

شیشه ای می شکند...یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکسد؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست،یک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان امد،شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل ان شیشه ی مغرور شکست،عابر خنده کنان می امد...

تکه ای از ان را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم میشد...

اما اشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفتغصه ام را نشنید،از خودم پرسیدم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما،

 هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید

نایت اسکین

ببار باران ببار...




ببار باران ببار

ببار بر روی  عشق خاک شده خاکستر

ببار باران ببار

که گر شود جوانه زند عشق ز این خاکستر

ببار باران ببار

که شاید عشق ز نو زنده شود در این خاکستر

امیدی یک ثانیه هست

در این جهمنم دره ی خاکستر

ببار که که شاید امیدی اید

امید یک ثانیه شود هزاران ثانیه ز این خاکستر


حس عشق

لحظه ها را با تو بودن

در نگاه تو شکفتن

حس عشق و در تودیدن

مثل رویای تو خوابه

باتورفتن با تو موندن

مثل قصه تورو خوندن

تا همیشه تورو خواستن

مثل تشنگی آبه

اگه چشمات منو می خواست

تو نگاه تو می مردی

اگه دست هت مال من بود

جون به دست هات می سپردم

اگه اسمم رو می خوندی

دیگه ازیادنمی بردم

بی تو اما سر سپردن

توغبارجاده موندن

بی توحتی زنده بودن

بی هدف نفس کشیدن

تا ابدتورو ندیدن

واسه من رنج وعذابه

اگه چشمات منو می خواست

تو نگاه تو می مردی

اگه دست هت مال من بود

جون به دست هات می سپردم

اگه اسمم رو می خوندی

دیگه ازیادنمی بردم

اگه با من تو می موندی

رقص اشک

 

Click to view full size image

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش

مي برم تا که در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لکه عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو اي جلوه اميد حال

مي برم زنده به گورش سازم

تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله مي لرزد مي رقصد اشک

آه بگذار که بگريزم من

از تو اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

به خدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

من عاشق نبودم

 

Click to view full size image

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم میگفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمیدانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود.


عاشق...

ببخشیدم که عاشق چشم عسل ریز شمام

دلم داره می ترکه از بس که لبریزِ شمام

یه وقتی ، نشنوم ، صدام ، توی خیالتون گمه

به جونتون قسم که دل خراب یه تبسمه

ببخشید این جسارتو ، که ساده دوستتون دارم

که پیش یه نگاهتون یه مثنوی کم می یارم

سمند شعرِ عاشقیم شما کجا و ما کجا

پینه زدن دستای من از این نوشتن شما

جسارته ولی می خوام رو گلدونا دس بذارین

آخه شما واسه گلا حرفای تازه تر دارین

دس بذارین رو باغچه ها تو مشتتون زندگیه

منو ببخشید ، که دلم آخرِ دیوونگیه

می شه با دستای شما یه سقف موندنی رو ساخت

باید به چشمای شما تموم زندگی رو باخت

می شه با اسمتون ، عزیز ، نفس کشید و تازه شد

دلم دیگه با عشقتون چه ساده هم اندازه شد

منو ببخشید عزیزم که عاشق شما شدم

غصه ها تونو بسپرید به قلب عاشق خودم ... !

هیچستانم

 

Click to view full size image

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگهای هوا،پرقاصدهایی است

که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته خاک.

روی شن ها هم نقش های سم اسبان

سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه یمعراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم وآهسته بیایید،مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من...............