انتظار

چگونه پیدا کنم تو را...
وقتی هیچ نشانی از تو ندارم...
انتظار چشم و مویم را رنگ می زند...
و مرا به افقی به نام پیری نوید می دهد...
اما چارای جز انتظار ندارم....

چگونه پیدا کنم تو را...
وقتی هیچ نشانی از تو ندارم...
انتظار چشم و مویم را رنگ می زند...
و مرا به افقی به نام پیری نوید می دهد...
اما چارای جز انتظار ندارم....

آرامشم میان دستانش بود
آنرا از من دریغ کرد
با من نیامد...رفت
من ماندم و سکوت
من ماندم و تنهایی
اشک وتاریکی و قبرستان
کاش هم آنجا می ماندم
کاش سنگی را به نامم می کردند
آن شبی که صد بار مردم
کسی برایم فاتحه ای نفرستاد...!!
بی اختیار غم
بی اعتبار عشق
محبوس در قفس...مبهوت در افق
از هیچ تا به هیچ
شب نامه ها بنفش
بغض و گلو و اشک...تار و نوا و جام
مستی به حد مرگ
ناگفته ها زیاد...
دستی به روی دست...
خصمی به نام دوست

حالم گرفته است
ابریست چشم من
دنیا مرا به باد تمنا گرفته است
خلوت گزیده از همه و مویه می کنم
دیگر چکامه های دلم رنگ غم گرفت
من در سریر عشق با چشم پر ز خون
شب گریه های بی کسی ام را نگاشتم
افسوس از تپش
افسوس از نگاه
دیریست آن مسافر من محو در افق
چشمان بی پناه مرا رنگ می کند...
آری ولی سفید...
مانده به راه دیدی بی اعتبار من...
آری به راه مرگ...

هیچ وقت نباید...!!!!
به خاطر یک لحظه...یک ساعت
به خاطر یک ساعت .....یک روز
به خاطر یک روز........یک هفته
به خاطر یک هفته.......یک ماه
به خاطر یک ماه.......یک سال
به خاطر یک سال......یک عمر
را خراب و تلخ کرد هیچ وقت!!!!

تمام شد ، بالا خره تمام شد
تمام انتظار ها ، استرس ها
دوری ، سختی ، جاده
تمام شد ، تمام نامردمی ها
بد قولی ها ، مزاحمت ها
تمام شد....
دوری از تلاش یا تلاش بیهوده
نمی دانم چیزی بدست آوردم
یا خیلی چیزها را از دست دادم
چقدر آرزو هنگام بر آورده شدن...
بی ارزش به نظر می رسد...
تمام شد...

مرگم را آرزو می کنم...!
وقتی سیاهی و پوچی این دنیا را می بینم...!
چه چیزی از من باقی خواهد ماند...؟
وقتی هزاران بار دیگر خورشید بر زمین بتابد...!
چقدر روزها شب و شب ها روز شود...
که در تاریکی انتظار دیدن یک آشنا را خواهم کشید.
مرگم را آرزو می کنم...!
وقتی می دانم قرار است به فقدان عزیزانم گرفتارشوم...!
چه چیزی مرا آرام خواهد کرد...؟
اگر عزیزی را از دست بدهم...!
چقدر خواهم سوخت و چقدر آب خواهم شد...
در دردی که درمانی جز مرگ ندارد.
مرگم را آرزو می کنم...!
وقتی می دانم چه باشم و چه نباشم گردون خواهد چرخید...!
چه چیزی مرا به خاطر تاریخ خواهد سپرد...؟
روزگار هیچگاه نگران نبودنم نخواهد بود...!
چقدر سیاه است دنیای بی عشق ، دنیای بی حضور احساس...
واینک مرگم را آرزو می کنم.

هم آغوشی با زیباترین معشوقه ی دنیا را فراموش کردم.
به خاطر تو...
ترسیدم تو تنها بمانی وقتی من مرگ را در آغوش میگیرم.
دیگر غنی شدن مرا اغناء نمی کند
جاده ی قناعت مرا به سوی خود می خواند.

فرو ریخت تمام کاخ آرزوهایی
که خالی از آرامش بود.

آقا...؟ خانم...؟
دنبال یه سنگ می گردم...؟
میگن درد آدم رو خوب میفهمه...!
میگن درد دل مردم رو گوش میده...!
بهش میگن سنگ صبور...! شما سراغ ندارین...؟
میگن بعضی آدما سر رو شونش میزارن و زار میزنن تا آروم شن...!

چرا رهام کردی...!
چرا منو به حال خودم گذاشتی...!
نکنه فراموشم کردی...!
این روزا بیشتر از هر وقت بهت احتیاج دارم...!
فقط یه نگاه دل تنگ نگاه مهربونتم...!
اگه من بی وفا باشم همیشه اینجور بوده...!
اما تو....!
خدا...!
این چشم خُشک گرچه نمیبارد از غَمَت
روشن شده است دیده به ماه مُحَرَمَت


چون بوی مرگ می رسد از کوچه های شهر
مانده غریب یکّه و تنها گدای شهر
از قلبهای یخ زده مهری گذر نکرد
پاییز پادشاهِ تمامِ هوای شهر
مغموم می شوم ز غمِ بی کرانِ خلق
قلبم عجیب خورده گره با صدای شهر
این مردمان صد دله دل را شکسته اند
من خسته ام زه قصه ی بی محتوای شهر
دارم امید رخت بگریم ز شهرخویش
تا بگذرم ز مردم مردم نمای شهر
چون سر نوشت، قصه ی من را ز سر نوشت
حکم از قَدَر نوشت به جای قضای شهر
چشمم به راه خیره شده، ای شهاب عشق
دیگر برس به همره بادِ صبای شهر
از ماهتاب دیده لیلی دمید دوش
نوری که گشت منجی مشکل گشای شهر
این زندگی است یا که تسلسل خدای من
کی صبح می شود شب بی انتهای شهر

پاییز دوباره آمدی
دوباره هجومت،تمام وجودم را درنوردید
آه پاییز...
چه سری است با تو؟!
سرمایت همه وجودم را می سوزاند
چه می کنی با من؟!
برگهای توست که می ریزد یا باران خاطرات من؟!
چرا رنگ زردت این قدر خاطره انگیز است؟!
مگر تمام عمرم پاییز بوده است؟!
چرا فقط همراه تو...
دلم به کوچه پس کوچه های برگ ریزان سرک می کشد؟!
مرا با خود ببر پاییز...
آه فصل مرگ...
چه شد که من با تو متولد شدم؟!
تو را فصل مرگ بنامم یا فصل تولد؟!
چرا بوی مرگ را روز تولدم به من هدیه می کنی ؟!
«پادشاه فصلها»
هجوم دلهره آمیزت را می ستاییم
مرا فتح کن...
مرا غرق کن...
در خاطرات غبار گرفته ام
فرو ببر...
پاییز ، خلاصه ی همه ی زندگی من..
دلم برایت تنگ شده بود
دوباره آمدی...
این روزها فکر و ذکرم شده نانِ شب
حتی بهره ای از تنهایی ندارم...
مانده ام نان برای زندگی است..؟ یا زندگی برای نان..؟

بیچاره پیرزن که دلم غرقِ مهر اوست
در کنجِ خلوتش چه غریبانه می گریست
این روزها دگر ز هیاهویِ خانه اش
حتی سکوت را به تماشا نشسته است
چشمش به راه و خیره نگاهش به سوی در
مانده غریب ، مأمنِ فرزند و قوم و خویش
بیچاره پیرزن چه عجب خنده ای نمود
از دردِ دست کج شده ابروی چو کمان
مویش به رنگ پاک سفیدی در آمده است
بیچاره مادرم چقَدَر قامتش خم است
اینک که عشق او به دوچشمان ابریم
دستور داده است ببارد به دامنم
در کودکی فرو روم و ناله میکنم
از آن طراوتی که فدا شد به پای من
از عمرِ خویش توشه بجز مادری نداشت
افسوس مادری که جگر گوشه اش برفت
یک روز من اراده نمودم که بر کَنم
دل را ز هر کسی و فقط ماند مادرم
دیگر تلاش کردن من بی نتیجه بود
معنی دل نبود بجز مهر مادرم
من یک نهال خسته ام و ریشه مادرم
آیا نهال ریشه تواند که برکَند
این خیره سر دلم که به هر جا گذر نمود
برگشت عاقبت سوی آغوش مادرم
دوستای خوبم سلام
این روزا واقعاً سرم شلوغه از همتون عذر میخوام که نمی تونم بهتون سر بزنم.
یه تحول بزرگ داره تو زندگیم رقم میخوره که حسابی ذهن و فکرم رو مشغول کرده
لطفا ازم دلگیر نشین همیشه حضورتون بهم دلگرمی داده ....
قول میدم جبران کنم....
این شب و روزا واسه منم دعا کنید....
اشکهایم را فرو می خورم
و می دانم این سیلِ فرو رفته
روزی مرا فرو خواهد بُرد
و من غرق می شوم در گریه های نکرده ام

دلم را نسوزانده...!
آنرا خاکستر کرده است
وقتی طوفان آهم خاکسترِ دلم را به باد دهد
به من خواهند گفت بیدل

سخن از عشق می راند
مرا در عمقِ خود مخروبه می سازد
همان طفلی که از او انتظاری نیست !
هم اینک نزد چشمانم
که از شوقش به سیل اشک غرقاب است
سخن از فلسفه از مهر!
سخن از غصه و غم!
حرف از تنهایی وغربت!
سراپا گشته ام محو تماشایش
کنون اعجابِ انگشتم به لب!
درمانِ دردِ غصه می گوید
مثالش بستنی یا بادباد ک!
حرف او مصداق یک پاکی است
خجل از عشق پاک او
واین نعمت که گویا حقِ چون من نیست
دریغ از زبانِ ناسپاس و نفسِ بی مقدار
سخن از بچه اش گوید
خیالاتش سفید و پاک
مرا با خود به دنیایی دگر می بُرد
دنیایش عجب زیباست
به من می گفت:
احساست ترک خورده
گمان دارم که زخم تو نمک خورده
به کوهستان برو یا دورتر یا کنجِ یک خلوت
قرارت بی قرار توست
بشکن این قفس را زود...

سخت است که :
رُمان سرشار از قهقه ات بشود
زمان سرشار از هق هق َت
فقط با جابجای چند حرف...!

این همه دوست ، این همه محبت.
دارم گُم میشوم در ازدحام آدمهای
که به من محبت دارند.
هر روز دور و بَرم شلوغ تر می شود.
و من هر روز تنها تر می شوم.

تو دلبری کردی من دلبسته شدم...
تو دل ربایی کردی من دلباخته شدم...
وقتی تو با دلنوازی غریبه شده ای...
وقتی تو با دلجویی بیگانه شده ای...
چیزی از من باقی نمی ماند!!!
جز یک دل شکسته ، یک دلسوخته
و هیچ انتظاری نداشته نباش...
بُگذار و بُگذر مانند رودخانه...
![]()
چشمانی که دیگر هیچ وقت باز نشد...!



شبها بی کسی را در گلویم حس میکنم
اشکم آب رویِ آتش نیست...!
آتشِ زیرِ خاکستر است...!

بهار آمد درختان سبز شده اند.
اما کسی سراغ برگهای سال گذشته را نمی گیرد.
گویی باد پاییزی همه را حتی از خاطر مردم هم برده است.
وقتی فصل زندگی من گذشت چه کسی مرا به خاطر می آورد.

هرسال لبخند شکوفه های مرگ را جشن می گیرم!

سال نو مبارک
هیچ حسی نیست !
هیچ محرکی وجود ندارد !
تمام خاطرات دارد خاک میخورد!
جای همه چیز را تنهایی گرفته است !
من باختم ، حتی او هم رفت ، آری عشق مُرد ، ...
تاجشن چهار شنبه سوری ات بی خطر باشد!

گرمایِ دستی را که تو از من دریغ کردی !
در آتشهای چهارشنبه سوری جستجو می کنم!

آتشِ چهار شنبه سوریِ هرسال تمام خاطرات را می سوزاند!
این است که دلتنگِ کسی نیستیم!

همه جا را بوی بهار گرفته است !
آه پاییز دلم برایت تنگ شده است !
یاداشت هایم مشتری ندارند این روزها !
همه منتظر بهارند !
من از پاییز می گویم !