
زلال که باشی سنگ هایت را میبینند
بر میدارند و نشانه میروند
درست به سوی خودت

زلال که باشی سنگ هایت را میبینند
بر میدارند و نشانه میروند
درست به سوی خودت
خب فکر کنم نزدیک یکسال باشه که سر نزدم
ممنون از همه اونایی که اومده بودن و کامنت گذاشته بودن
دلم تنگ شده بود واس وبلاگ
وبلاگی که 5 ساله شد و چقدر خاطره با خودش داره
امیدوارم سالی که گذشت با تمام کم و کاستی هاش سال خوبی براتون بوده باشه و آرزوی یه سال پر از قشنگی و لبخند واس همتون دارم.
دوستتون دارم
بای تا های
"ماهی قرمز میخواهم"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی ، مغازه هارا می گردند
حال خوش دستفروشی ست که می تواند چند ر.زی بی دغدغه مامورین ، بساط کند
قول پدری ست به دخترش که
: بازار شب عید خوب است ؛ لباس عیدت جور است!
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار ؛به رویش دوباره ی موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد.
شک و تردید پیچاندن کلاس ها :
" از بیستم یا بیست و پنجم؟"
اسفند حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند ...
عطر خوشی است!
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی ....
بعد چند ماه دانشجویی تازه وقت کردم بیام اینجا چقدر دلم تنگ شده بود واس وبلاگم اما واقعا وقت نمیشد ترم دو هم داره تموم میشه و کم کم امتحانا شروع میشن چه زود همه چیز داره جلو میره
چشن فارغ التحصیلیه بچه های 92که بود همشون افسوس سال های قبلشونو میخوردن که باهم بودن
آخ که چقدر منتظرم این چهارسال زودتر تموم شن و منم فارغ التحصیل شم
اونوقت تبیل میشم به یه ماما
دختر گلا تا اونموقع مزدوج شین بیاین خودم بچه هاتونو به دنیا میارم
نمیدونم دوباره کی بیام
شاید بعد امتحانا
تا اونموقع به رسم همیشه بای تا های

همه ساعت ها، دقیقه ها ثانیه ها خسته شدند اما نیامدی
سالهاست نبودنت کابوس شبانه ام شده است اما نیامدی
واژه انتظار را از تمام لغت نامه ها حذف کردم اما نیامدی
نرگس هایم غنچه دادند گل شدند اما نیامدی
خسته ام از جمعه هایی که می گذرند و نمی آیی
ظهورت زمزمه عاشقانه ی عاشقانت است بیا!!!
خوب من
تا کی به تنمای وصالت اشک ها از دیده ها جاری باشد اما تو نیایی
ترسم از آن است که روز شمار زندگیم تمام شود و تو هنوز نیامده باشی
مهدی جان ظهور کن!بیا!!اینجا همه انتظار تورا می کشند .
االهم عجل لولیک الفرج
پی نوشت: متنش از خودم بود خوشحال میشم نظراتونو بدونم

ﮔﺮﮒ ﺍﺳﻤﺶ ﺑﺪ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ . . .
ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﻢ !!!
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻫﺎ ﻋﺸﻖ !...
ﺑعضی ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﻓﺎﻗﺖ !... ﺑعضی ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ!
... ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺣﺮﯾﻢ ؛ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻣﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﺭﯾﻢ ... ♧
ﯾﻪ ﮔﺮﮒ ﻫﺮﮔﺰ !... ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﺮﮔﯽ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ...
........................

يه وقتاييم هس ميدوني داره سرت كلاه ميره هااا،
ميدوني دارن بت دروغ ميگناااا،
ميدوني اينا كه ميگن هواتو داريم دقيقا همونايين كه دارن واست برنامه ميچيننا،
اما يكي واسه اينكه اون آدما يه روزي عزيزات بودن چشتو ميبنديو
تو دلت فقط به خودت پوزخند ميزني كه چرا انقدر ابله فرضت كردن،
يكيم واسه اينكه ميخواي بييني كسايي كه ميگن پشتتن تهش قراره چه بلايي سرت بيارن و چه ضربه اي بهت بزنن سكوت ميكني!
يه وقتاييم خسته اي از كل كل بيخود :)
خيلي رفاقتا بم ثابت شدن...
چيزاي قشنگي نديدم از با معرفتاي اسميِ دورم :)
فقط سكوت ميكنم....
بيخيالِ من ، خودتون يه روز خسته ميشيد از اذيت كردنِ من :)
........................

زمان زیادی گذشت ...
فهميدم هميشه اونى كه ميخواى نميشه...!
فهميدم هركسى كه باهاته الزاماً "دوستت" نيست!
فهميدم كسى كه تو نگاه اول ازش بدت مياد يه روزى ميشه صميمى ترين دوستت و بلعكس... !
فهميدم كه بى تفاوتى بزرگ ترين انتقامه...
تنفر يه نوع عشقه ...
دلخورى و ناراحتى از ميزان اهميته...!
غرور بزرگ ترين دشمنه...
خدا بهترين دوسته ...
خانواده بزرگ ترين شانسه ...
سلامتى بالاترين ثروته...
اسايش بهترين نعمته ...
فهميدم" رفتن" هميشه از روى نفرت نيست ...
هركى زبونش نرمه دلش گرم نيست...
هركى اخلاقش تنده،جنسش سخت نيست!
هركى ميخنده، بدون درد و غم نيست!
ظاهر دليلى بر باطن نيست...
فهميدم كسى موظف به اروم كردنت نيست...
فهميدم جنگ كردن با خيليا اشتباهه محضه...
فهميدم خيلى موقع ها خواسته هات ،
حتى باگريه و التماس، انجام شدنى نيست ...
فهميدم گاهى اوقات توو اوج شلوغى تنهاترينى!
گاهى اوقات دلت تنگه اون آدماى دوست داشتنى سابق ميشه...
گاهی اوقات صمیمی ترین کست میشه غریبه ترین ادم...

پاييز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
خش خش... صدای پای خزان است، يک نفر
در را به روی حضرت پاييز وا کند
علیرضا بدیع
فرا رسیدن ماه مهر و مهربانی مبارک
یه سلام مخصوص به دخترای سرزمینمون
روز دخترو به خودم و شماها تبریک میگم







