خدا
گوهر شب چراغ به بحر زیاد لیک دانای در توئی گل ناز
لایزالی توئی و لا انباز سر اسراری و بپوشی راز
جانب عشق واگذاری تو همه هستند بر درت به نیاز
با گناهان خویش و بار گناه شرم دارم ببخش بنده نواز
روزه داران نقش روی توایم بر خلایق تو راه چاره بساز
گوهر شب چراغ به بحر زیاد لیک دانای در توئی گل ناز
لایزالی توئی و لا انباز سر اسراری و بپوشی راز
جانب عشق واگذاری تو همه هستند بر درت به نیاز
با گناهان خویش و بار گناه شرم دارم ببخش بنده نواز
روزه داران نقش روی توایم بر خلایق تو راه چاره بساز
قطره های جوهر و اشک و قلم باشد مهیا میشود معجون بر صفحات کاغذ بی بهانه
در ستم ها لذتی و در محبت الفتی شرح دل را من نوشتم در کتابی بی نشانه
ای دل محزون و بی حاصل محبت را بخوان در لوای عشق مجنون و کتاب عاشقانه
ساغری لبریز از خونابه دل نوش کردم قصه تلخم مرا یاد آورد بزم شبانه
دست قهار طبیعت چشمه اسرار قدسی صد حکایت صد روایت دارد از رنج زمانه
ته توان زندگی بود و نه طاقت بر جدائی این همه آزردگی شد دفتر شعری به دوران
در مصاف آن رقیب بی خیال و بی مروت نقش انگشتان سردم روی کاغذ های بی جان
صبر اوج احترام من به حکمت های قدسی با سکوت و اشک و شیون بس شکایت ها به یزدان
در دل آرامش شب فاش کردم رازهایم لرزش پلک و نماد اشک شد هم سوی باران
این همه دل بیقراری از تو دارم بی مروت این ندا و شیون من باشد از خار مغیلان
در تپه ها فرازی و در دره ها نشیب در تنگنای زمان و گذارها
فصل خزان زار و غمینی چو بی دلان داری به فصل بهاران خیال ها
شعری سرا به صفحه دریا و عمق موج یا اینکه شعر باش به آهنگ خوابها
در اوج بی قرینی و در رفتنت فرود در عرصه بهار دل انگیز و جانفزا
فصل شتا نقاب خموشی بروی تو در شوره زار ها توئی اسرار یادها
من می سپارمت به ساحل و امواج نیلگون تا چون نسیم بگذری از اوج موجها
چو ماهی به خاک افتاده باشم در مسیر راه ولی در عمق تاریکی ببینم نور یزدانم
به من ره مینماید دستگیرم میشود آنجا دل من را بشوید با نسیم رحمتش دانم
ره منزل دراز و نیست پیدا کور سوئی نور ولی از دور میبینم ز نورش نام او خوانم
اگر نا خوانده مهمان و غریب و بی نوایم من نگاهم سوی او باشد به این امید میمانم
برو درو یش بی پروا بزن دل را تو بر ذریا چه کشتیبان خدا باشد هراس از کس نمیدارم
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | 23:20 | نویسنده : ف. ب راحیل | 33 نظر
انتظار تا ساعتی که به لب رسدجانم ان جا منتظرت میمانم و میخوانم
کی تو می آئی ای امید و آمالم انجا که ناحق بیداد می کند حیرانم
و چون حق را می کشندآفتی است بر جانم تو اگر بیائی با دیدنت ملال از خویش بردارم
ای فرشته عدالت بیاد تو میمانم چون از این کلام زیبا تنها تند یس تو را دارم
صبحدم با قطره های شبنم و نسرین ژاله بر روی شقایق هاچه زیبا بود
شعله ای از جام خورشید جهان افروز هم چو مهتاب شب یلدا فریبا بود
یک کمی از برف و سرما ریزه دیروز روی بام خانه در حال تولا بود
باغ تک افتاده و زیبای این قصه صد حکایت داشت از افکار درد آلود
تند باد و خشم طوفان سوزسرما ریز بر دل غمدید ه عاشق چو گرما بود
ماورای زندگی را طی نمودم من گر نبردم بهره ای جز رنج تنهائی
در دل آرامش شب نغمه ها خواندم شیون مرغ شب و صبر و شکیبائی
پرتو ماه بلند و جزر و مد بحر پاسداران فلک تندیس زیبائی
آه آه ای زندگی ای نقش ارامش گر به خاک افتاده ام بهر تن آسائی
ذره های ظلمت شب را ستودم من با نوای هم صدائی و فریبائی
با یک سبد ترانه و آوای مرغ عشق آیم به پیش تو ای هم صدای من
در بیکران در بدری آیه خواند دل در فرقت فراق غمین شد سرای من
یک شهر عاشق تو و بر لب نام تو فریاد من رسبد به عرش خدای من
در کوچه باغ عشق غزل ها سروده ام هر تک غزل برای تو بی انتهای من
در صبح دل نشین و غروب تو غرقه ام ای هم سفر بشنو ماجرای من
شبهای تنهایی من روح فراگیر تو بود اکنون کچایی نازنین باشی همش ذر یاد من
قدیس من بودی و دل در خلوت انس تو بود احسان بی حد تو بود در قالب بی جان من
باغ گل نسرین تو عطرش فضای خانه ام بودی چو دری در صدف ای لو لو و مرجان من
در واپسین لحظه ها در یک غروب بی صدا هم چون پرستو رفتی و بردی ز یاد پیمان من
از تند باد و زمان و شکست دل غیر از خدا ز همه بی نیاز بود
با بوی سبزه و گندم آمیخته در هوا چون ماه بود دلش انبان راز بود
سر شار بود سینه اش چو باران نو بهار از مهر و عاطفه امواج یاد بود
ایمن ز خشم زمان و صفیر باد ره توشه اش دل پر مهر یار بود
در پهن دشت خزان برگهای زرد در چشم خوش نظرش سبزه زار بود
یادش به خیر سخنش بود خدای مهر مه گون فضای عشق و افسانه ساز بود
از گردش ایام و زمان مینالم پی گرد گلی شدم که او را بویم
گلزار به گلزار روم باغ به باغ شاید که غزال من بیاید سویم
قربانی شوم جان به فدایش گیرم گرمی شراب عشق او در خویم
هستی ز خماری دو چشمش گیرم در حکمت بی نیاز او دل شویم
چو ن ساکن کوی پاک یزدانم من در قبضه عشق حق فقط ره پویم
غم و درد تو را پذیرایم هر چه دادی و میدهی شده جود
در وجود گل و ستاره و نور من تو را دیده ام با تمام وجود
نه به خورشید مانی و نه به ماه ماه و خورشید پیش تو به سجود
گل داوودی و گل مریم عطر خود هدیه میدهند به عود
شمع میسوزد از فراق مدام چون که باشد به عشق تو موجود
بزم پروانه و گل و بلبل قصه گویند از تو ای معبود
از چه کنی تو راز دل پیش همه عیان بگو کشتی سرفراز من از چه به گل نشسته ای
چاره درد من توئی محرم هر سخن توئی من به تو تکیه میکنم دل به چه کس تو بسته ای
بار غمی است بر دلم از همه کس نهان کنم لیک نهان نمیشود از تو عزیز خسته ام
باز به این همه جفا که میکنی به جان من هم سفر خیال من دل به کسی نبسته ام
کوچه لیلی نمایان نیست دانی در کجاست گر نشانی داری از او میشود اوصاف دل
آه و فریاد و غزل ها و تمنا ها ببین چون صدف باشد نهان در بستر امواج دل
بال پروانه بود سر چشمه آوای سوز بانوی عشق است که می خواند تولاهای دل
کوجه باغ های غزل را سیر پیمودم بسی پر شده پیمانه ام از بی وفا ئیهای دل
خنده ها و گریه های بی امان زندگی داده صبر و استقامت بر من و احوال دل
بار رسوائی عشق و داستان شمع و باد مانده بر دوش من تنهای تنها بار دل
یا ز چشمم خوانده ای سوز و گداز هحر یار ای گل صد پر بگو گل زین گلستان چیده ای
دیده پر اشک من افسانه دارد گوش کن مانده از من یادگار اصلا تو اشکم ذیده ای
شک ندارم من یقین دارم ندادی دل به کس مزرع ذل را صفایی ده چهایم دیده ای
در گلویم بغض ها بشکسته چون شمع عتب اشک غم بر دامنم ریزد چو باران دیده ای
در تجلی ذات تو معبود شده ام محو به هر چه بود و نبود
غم و درد تو را پذیرایم هر چه دادی و میدهی شده جود
در وجود گل و ستاره و نور من تو را دیده ام با تمام وجود
نه به خورشید مانی و نه به ماه ماه و خورشید پیش تو به سجود
گل داوودی و گل مریم عطر خود هدیه میدهند به عود
شمع میسوزد از فراق مدام چون که باشد به عشق تو موجود
بزم پروانه و گل و بلبل قصه گویند از تو ای معبود
آه ای خالق عشق .کاشکی خلق نمیکردی عشق به دل گوشتی جنس بشر عطا نمیکردی عشق
کاشکی شمع نبود که بسوزد و دهد نور به بزم دگران کاشکی عقل نبود باده تلخ نبود .که شود دل نگران بهر ایام و جهان ..............
کاشکی خلق تو مجنون بودند.بی خیال از همه سرخوش حیران
کاش گیرایی چشمان سیاه تو نبود .که به افسون نگاهش ببرد دل ز همه
آه ای خالق عشق تو سراپا عشقی عشق گم شد ز جهان نیست عیان
من کیان خویش را در خویش کردم جستجو خصلت هستی نهادم در بیانی آشکار
غرفه فردوس را کی میتوان دید و نوشت هم چو آوایی بود پر سوز و اسرار کبار
در بیابانهای خالی جویباری شد روان چشمه ها از سنگ جوشد سوز عشق از چشم یار
جاذبه از خاک و جذبه در ورای آسمان حکمت این بی نیازیها به ایزد واگذار
ای عاشق دل خسته چرا مهجوری از عشق شدی خسته غزل میگویی
مجنون شده ا ی و سر به صحرا زده ای از لیلی خود بریده ای معذوری
در سبزی صحرا تندر بارانی شرمنده نشو به دلبری مقبولی
در بستر رود نشسته ای مویه کنی با دل سیهان یار نشو این جوری
میگریی و میخندی به ایام و زمان در خاطر شوریده دلان منظوری
امروز بساز و فردا ویرانش ساز شکرانه گذار شکوه نکن از دوری
پیچک وحشی یاس اذن دارد به نماز چشم الوده ندارد غرق در سوز و گداز
پونه اهسته بگوید همره گلبن ناز گوید ای خالق من ذات تو باشد انباز
یاس گوید به تمنا که تویی بنده نواز خالق کل جهانی و نداری اغماز
ژاله گوید که منم با گل سرخی دمساز ما همه عاشق حقیم و کنیم عشق ابراز
خودم دیده بودم تو را در کویری به رنگ شب تیره بی بار و حاصل
تو را خوانده بودم به رنگ خیالم پریدی و رفتی ز فکرم به مهمل
تو را دیده بودم شهاب گریزان به امواج دریا و شنهای ساحل
به سبزی صحرا بودی پاک و روشن به پای غزلهای ناب و غم دل
گل لاله و دشت باران عشق تو را خوانده بودم ولی گیج و غافل
چه شبهای تاری که با پای خسته به امید باران و افکار باطل
و گامی دگر ماند تا صبح امید دلم نا امید و شدم پای در گل
در فوج فوج شب زدگان سیر کرده ام در جمع دل شدگان زار و بیقرار
در شعرهای غم زده آخرین من بودی گلم به گلستان و لاله زار
نیلوفران آبی و آن چشمه زلا ل باران ببار بهر دل من در این دیار
ما نسل عاشقان دیار ترانه ایم مه را حجاب گذاریم به سبزه زار
اینک نگاه کن به عطر خیال من در شهر عشق ناب و ایام روزگار
مثل دو تک غزل و پر از راز غوغا گر و دو همدم دل سوز
آن فال بین پیر خیابان کف بین خوش خیال دل افروز
چون خط خطی دست مرا دید گفتا که توشه ات غم هر روز
در این مسیر پر خطر عمر هر روز ر ا خوری غم دیروز
از پشت شیشه های پر از خاک باید که بنگری غم جان سوز
در جاده ای به حرمت دیدار رفتی شدی چو شمع شب افروز
تو شاه راه نجاتی و سبزه زار آآوخ شدی تو شهره دنیا به این نماد
امید مهر ندارم ز تو بدان ای هم سفر به کجائی توئی مراد
شب خیمه افکند به اطاق خیال من دانی حکایت مهر و وفاست بی بنیاد
به شاخه های نورس باغ امید من قسم بخور که نخشکد دلم زند فریاد
تبسمی بنما و به جان توانی بخش به آیه های خدائی مرا مبر از یاد
برای که گویم من این ماجرا چنین شد که شد باز با صد ا مید
از آآآن سوی دیوار شنیدم نیایش شدم محو صوتش که رویم بدید
به گلواژه های خیالم گذر کرد و رفت به آهنگ نایم نوایم شنید
به آن شعشع نور و آن کوه طور قسم می خورم با هزاران امید
طبیبی ندیدم به این تجربه نفسهای گل را به دارو کشید
به داربست گلهای یاس سفید نمایان شو و روی خود کن پدید
گلهای یاس در گذر سرد بادها آن شیشه های رنگی و آن کاسه بلور
در آب حوض آینه انگار می دمید افسانه جنون دو مجنون بی غرور
گل واژه های کوچه بن بست آرزو بودست آفت دل و جان کوچه صبور
دیریست شب نشین غزلها ست اطاق من تصویریادها و گل خواب و بس نمور
چشم انتظار معجزه ای نیست دیگرم دیگر نوا و زمزمه ناید ز راه دور
من بارها به شاعریت رشک برده ام با جزر و مد و موج تو هم سو برابری
ای بی خبر ز حال و دل بیقرار من ای هم سفر تو کجائی به دلبری
قربانیان عشق تو غرقند و بی خبر دانی به سینه و دل من یار و همدلی
جز اشکهای من که بود غم گسار من تو واپسین واژه عشقی چو گل پری
شب است و ظلمت و تاریکی و فراق تو دوست دلم چو مرغ گرفتار بیقرار بود
دچار دغده ام جبر و اختیاری نیست نشاط قصه عشق است که چون خیال بود
نمادهای دل عاشق و گرفتارم نمایشی است که در حد اعتبار بود
هوای تو به سر و سایه جدا یی ها سرود عشق تو در جان شکوفه زار بود