نا آشنا ...

 

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

برای خوندن ادامه این شعر خشجیل به ادامه مطلب برید...

 

ادامه نوشته

به تماشا سوگند ...

 

 

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر !

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

" سهراب سپهری "

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

...

برای خوندن این شعر زیبا به ادامه مطالب برید ...

ادامه نوشته

نگاه کن ...

 

اینم یه شعر دیگه از شاعر محبوبم فروغ:

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

اشاره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

تو آمدی ز دورها و نورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم

فراتر از ستاره می نشانیم

                                   فروغ

 

 

 

 

هر کجا هستم باشم

           آسمان مال من است ...

                  پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

 

زندگی ..

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد به اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب ژره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

                                                 سهراب سپهری

گمشده

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من که این چنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول

چیستم دیگر به چشمت چیستم

لیک در آئینه  می بینم که وای

سایه ای هم ز آنچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

که این دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد ناگه هرچه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه... آری... این منم... اما چه سود

او که در من بود دیگر نیست نیست

 

می خروشم زیر لب دیوانه بار

او که در من بود آخر کیست کیست؟

                                   فروغ فرخزاد

 

 

آری آغاز دوست داشتن است ...

                  گرچه پایان راه ناپیداست

                         من به پایان دگر نیندیشم

                                که همین دوست داشتن زیباست ...

عکسای کم یاب و جالب از فروغ فرخزاد:


برای دیدن ادامه این عکسا به ادامه مطلب بروید ...

ادامه نوشته

شعر زیبای سنگ گور از سیمین بهبهانی :


ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر!

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر، زانکه بجز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه ندارم


ای رفته ز دل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم، او مرده و من سایه اویم!


من ...


برای خوندن ادامه این شعر زیبا، به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

دود می خیزد ...


دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
                 کی به پایان می رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
                    
                       لیک از ژرفای دریا بی خبر

بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
                 از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
                        لیک بر این سوختن جان بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
                   با درون سوخته دارم سخن ...
                      
                                        شعر از: سهراب سپهری

شعر زیبای پوچ از فروغ ...


دیدگان تو در قاب اندوه

سرد خاموش

خفنه بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند


از من و هر چه در من نهان بود

می رمیدی

می رمیدی

یادم آمد که روزی در این راه

نا شکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی

می کشیدی


آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را


باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گر چه در پرنیان غمی شوم


سالها در دلم زیستی تو

آه، هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو

کیستی تو


میعاد


در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ÷ل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن!


در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم


در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور، تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا، قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر

تا به هجوم کرکس های پایان اش وانهد ...


در فراسوهای عشق

تو را دوست دارم

در فراسوهای پرده و رنگ

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده دیداری بده ...!

                شعر از: احمد شاملو

شعر زیبای جنون از شاعر محبوبم: فروغ


دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه ؟

با نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه؟


دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟


لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد


هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائئ دور

بوته گر گرفته خورشید

سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست، ای بهار سپید

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید


دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند؟

سبزه ها لحظه ای خموش، خموش

آنکه یار من است می داند!


آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد


آه گوئئ که این همه آبی

در دل آسمان نمی گنجد


در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را


ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام


می خزم همچو مار تبداری

بر علف های خیس تازه سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟




دیدار


من او را دیده بودم،

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می زد

که از بخت پریشانش نشان داشت


نمی دانم چرا هر صبح، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می شد

میان مردمش می دیدم و باز

غمی تاریک در من چیره می شد

شبی در کوچه ای دور

از آن شبها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را تنگ می کرد

از آن مهتاب شبهای بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می کرد

در آنجا در خم آن کوچه دور

نگاهم با نگاهش آشنا شد

           به یکدم آنچه در دل بود گفتم

                  سپس چشمان ما از هم جدا شد

از آن شب دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود

به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت

ولی در آن شب بدرود، دیدم

              که چشمانش هنوز اندوهگین بود...!

                                   

                                              شعر از : نادر نادرپور

تو را من چشم در راهم ...


تو را من چشم در راهم

شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن

سایه ها رنگ سیاهی

و زان دلخستگانت راست اندوهی فراهم


تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم که بر جا دره ها

چون مرد ما را خفتگانند

در آن نوبت

که بند دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

            تو را من چشم در راهم ...

                          شعر از: نیما یوشیج

عشق شرقی


اینم شعری زیبا از چیستا یثربی:


تو درخت

        من درخت

           و بین ما یک سلام نمناک

                              همیشه روی بند رخت

                                    باداباد، به هرچه بوده و هست

گوش کن!

        صدای عشق شرقی است که می وزد

و خیالت

مثل خواب جمعه راحت

بین من و تو تا ابد

             تنها همین سلام تر

                               باد می خورد

باداباد

به هرچه بوده و خواهد بود ...


ابرهای طفلکی

شما هم چه وقتی دل آشوب گرفته اید!

و زیر آسمان خبر تازه نیست

درختان همه شبیه همند

                با عشقهای سر به زیر

                                  و مرگهای سر بلند

باداباد

     به هر چه که نیست!...


گوش کن

      صدای عشق شرقی است

                 که از سایه خود، سکوت

                       عریان می شود

و مثل دعا

اعترافی آرام و بی سرانجام است

            مثل من، همیشه بی تفسیر

                           و مثل تو، همیشه نا منتظر ...

                                                    

                                                          چیستا یثربی

آواره ...

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

 

ره خوابم زد و ماندم بیدار

 

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

 

سایه ی دست گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

 

سایه ای مضطرب و لرزان بود

 

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

 

گویا مرده ی سرگردان بود!

 

شمع، خاموش شد از تندی باد

 

اثر از سایه به دیوار نماند !

 

کس نپرسید کجا رفت ، که بود

 

که دمی چند در اینجا گذراند !

 

این منم خسته دراین کلبه ی تنگ

 

جسم در مانده ام از روح جداست

 

من اگر سایه ی خویشم ، یا رب

 

روح آواره ی من کیست ، کجاست ؟!

 

فریدون مشیری

 

صدای پای آب سهراب سپهری :



كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

 

كار ما شايد اين است

 

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

 

پشت دانايي اردو بزنيم

 

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم

 

صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم

 

هيجان ها را پرواز بدهيم

 

روي ادراك فضا ،رنگ ، صدا ،پنجره گل نم بزنيم

 

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي

 

ريه را از ابديت پرو خالي بكنيم

 

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم

 

نام را باز ستانيم از ابر،

 

از چنار ،از پشه ، از تابستان

 

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم

 

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم

 

كار ما شايد اين است

 

كه ميان گل نيلوفر و قرن

 

پي آواز حقيقت بدويم .



چشم براه ...


آرزوئئ است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوس ران را

باغم و اشک و فغان خواهد


به خدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من مایه آزارش


شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید


سایه ای تا که بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه

خیره گردم به در دیگر


همه شب در دل این بستر

جانم این گمشده را جوید

زینهمه کوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید


زن بدبخت دل افسرده

ببر از یاد دمی او را

این خطا بود که ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را


(آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو به سر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد)

 

            شعر از: فروغ فرخزاد