حرف تازه


بگذار ســــکـــــــــوت قــــانون زندگــی من باشد ...
وقتی واژه ها درد را نمی فهمند...

این روزها دلم غریبی میکند...
دلم،دلی را میخواهد که برایش دل باشد،
عشق باشد،مهر باشد...
دلم تنها یک دل میخواهد...


خنــــدوندن لبای یه زن مهارت نـــمی خواد
مهــــم خندوندن چشمـــای یه زنه
لبــــاشو هرکــسی می تونه بخنـــدونه
ولـــــــی چشماشو فقــــط کسیکه دوسش داره!

یه درد و دل ساده با خودم...به درد کسی نمیخوره بیخودی نرید ادامه مطلب
دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی
کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…

می گویند دنیا کوچک شده است
دنیا هرگز کوچک نمی شود
ما کوچک شده ایم،
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ گم کرده ای نداریم
دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد در به در
دنبالمان می گردد.
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا در خواهد آورد
اما دلم حتی نمی داند برای کی!
چیزی غریبناک تر از این هم هست که …
توجیهی برای قلبت نداشته باشی؟!
من در جواب قلبم همیشه سکوت کرده ام ..
سکوتـــــــــ …
سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردنبي خيال شدن،
خود را به آن راه زدنتقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است....!!!
اگر مرا میخواهی باید با "پیچیـــدگی ام" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با صراحتــــم " بخواهی...
من با بقیه متفاوتــــم...
اگر میخواهی مثل بقیه باشم برو دنبال همان "بقیـــه"...
آنکه درون من خفته است، "عشـــق" است ... عشقی
که
منتظر است دست از پا خطا کنی تا تلـــخ ترین تلـــخ ها
را به تو بچشاند ...
پس اگر نمیتوانی "خــــاص" بودنم را تحمل کنی به من
نزدیک نشو که هم دورت میکنم هم "درو" ات ... !!!

برف می بارد …
درخت به شوق، حریر سفید می پوشد
کوچه با قدم های برف، باز شادمانه می خندد
سپید ، سپید
زمین و آسمان گشته سپید
کودکی میان حیاط تولد آدم برفی را جشن می گیرد
کاش من هم می توانستم
برف بازی کنم
با صورتی سرخ از سرما
چرخ می زدم بی خیال و شاد
نگاه کن که چه برفی می بارد
این دل تنهایم ….
شور کودکی را دارد …
گاهی اوقات;
مجبوریم بپذیریم که
برخی از آدم ها
فقط می توانند در قلبمان بمانند
نه در زندگیمان...
(عکسش ربطی نداره همینجوری خوشم اومد
)
وهرچه دست نیافتنی باشی,بیشتربه دنبالت میایند...
امان ازاون روزی که غروری نداشته باشی...
و بی ریا به انها محبت کنی...
اونوقت تو را هیج وقت نمیبینند...
و
ساده ازکنارت عبور میکنند

از انسان های احساساتی بیشتر بترسید..
آنها قادرند ناگهانی
دیگر گریه نگنند
دوست نداشته باشند
و قید همه چیز را بزنند
حتی زندگی...
حرفی تازه تر بگو
با من که در کهنگی این روزگار
بالا و پایین می روم
و ذرات زندگی ام،
در لحظه های بی هراس حل می شوند!
بر فراز امروز بایست
و سکوت شب را، با ستاره هاشور بزن!
از ماه بگو
من، کویرِ سخن های ناشنیده ام…!