نمیدونم
.jpg)
بی حوصلگی یعنی دوتا هدفون...
قفل رو یه موزیک...
غرق تو دنیایی مجازی...
بغض یعنی یکی بپرسه دردت چیه بگی
.jpg)

بیــــخیـآل خیـآلـت میـشـومـ …
و مـے سپـآرمت بہ دَسـت “او”
امـآ چہ ڪنـمـ ڪہ “او” ،
فـقـط یـڪ ضَمـیر “سـوّم شـخص غـآیـب” نیسـت
“او” ڪســے اسـت ڪہ …
تـمـآم هـسـتـے ایـטּ اوّل شـخـص مـُخـآطـب حـآضرَت رآ …
بہ آتـش ڪشـیـده اسـت … !



هی غریبه...
رو کسی دست گذاشته ای
که همه ی دنیای من است...
بی وجدان آنقدر راحت به او نگو عزیزم...

زدهـ امـ بهـ بی خیالیـ محضـ
نهـ احساسیـ
نهـ حرفیـ
نهـ بحثیـ
میبینمـ و رد میشومـ
دیگـر توانـ
فکـ ـر کردنـ به لحظهـ یـ پیشـ را همـ ندارمـ
گور پدر دنـــــــــــــــیا...
“مـنـے” که . .
کـنـارش “ تـــــــــو ” نـبـاشـد . .
بـزرگـتـریـن پـارادوکـس دنـیـاسـت...

جیغ بکشه...
دور خودت بچرخی و بچرخونیش...
این قدر بچرخی ... این قدر بچرخونی ...
بچرخی ... بچرخونی ... بچرخی ... بچرخونی ...
تا سر هر دوتانو گیج بره پهن شید رو زمین
بعد چشماتونو ببندید؛
دنیا دور سرتون بچرخه ... بچرخه ... بچرخه ...
بعد خوشحال باشید که
چقدر زورتون زیاده که تونستین دنیا به این بزرگی رو بچرخونین
دو نفری..!

مــن...


کُل ِدُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے
باز هَم دِلَت میخواهَد
بَعضــے وَقتها .. فَقَط بَعضــےوَقتهابَراے یـِک لَحظِـﮧ هَم کِـﮧ شُده
هَمِـﮧے ِدُنیاے ِیــِک نَفَر باشــے...

دلـــــــــــــــــــــم یک اتفاق مـــی خواهد...
یک تـــلفن ناآشنا
با بی مـــــــ ــــیلی تمام جواب دهم
و
صــــــــــــــــــــــــ ـــــــدای تو…


میگمــ خـداحافظـــــــ ـ ـ ـ
ڪـهـ تو چشمــ تـَر ڪـنے و بگـــے :
ڪـجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این
اومـدטּ و رفتـטּ؟
ڪـهـ سفت بغلمــ ڪـنے و بــگے:
هیچ رفتــنے تو ڪـار نیستــ ××
همیـטּ جـآ " به دلـــــت
اشاره ڪـنے" جاتهـ تا همیشه
آخرِ سرش محڪـمــ بگے: شیر فهم شـد ؟؟
و مَـטּ، دل ضعفهـ
بگیرم از ایـטּ همه عاشقانهـ هاے ِ محڪـمت...

چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی
یکی که بهش اعتماد داری
بهت اعتماد داره
از دلتنگی هاش برات میگه
از دلتنگی هات براش میگی
آروم میشه
آروم میشی
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه...
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ؛
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ؛
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ؛
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ؛
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ،
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ …
ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ …
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ …
ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ …
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ، ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …

چگونه می شود از خدا گرفت
چیزی را که نمی دهد،
می گویند قسـمـــت نیست،حکــمـــت است...
مــــن
قسمت و حکمت نمی فهمـــم
تــــــــو خــــدایــــی
طاقـــــت را می فهمـــی
مگـــــــــر نــــــــــــــــه...؟؟

وسط دعوا فقط یه جمله هست که میتونه بحث رو عوض کنه؛
"حرف نزن فقط بیا بغــــــلم"

گاهی اوقات آدم نیاز دارد در آغوش مردی غرق شود،
مردی که اگر کسی اذیتت کرد،قول دهد همه شان را میزند،
مردی که ته ریش داشته باشد،
و لبخندش فقط و فقط برای تو باشد،
مردی که ساعت ها در آغوشش لم دهی بدون اینکه برود سر اصل مطلب،
مردی که گریه هایت را گوش کند و در خود حل کند،
مردی که تو را با دنیا عوض نکند،حتی
اگر زشت ترین آدم روی زمین بودی...
مثـل پسرخـآلـ ه میگفت :کاش وقتای تنهایی یکی از تو ســآیـ ه
نـــون بگیـرم (؟)
نفت بگیــرم (؟)
دلت گـرفتـ ه (؟)
منم میگفتم : آره ...
بعـد فقط مے نشست کنـآرمو "سکـــــوت" مے کرد (!)
منم مث کلآه قـرمــزے سـرمو مے ذاشتمــ رو "زانـــوش" ...

نگران نبــاش
نمـی شود دوستت نـداشت
لجم هم که بگیـرد از دستت
نهایـتش ایــن است کـه
دفتر چه ی خاطراتـم
پــر از فـحش های عاشقــانه مـی شود...


راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی ؛
وقتی می داند درخت ؛
عشقِ برگِ تازه ای در سر دارد . . . !

من يك دختــــــرم
بدان "حواي" كسي نميشوم كه به "هواي" ديگري برود؛
تنهاييم را با كسي قسمت نميكنم كه روزي تنهايم بگذارد؛
روح خداست كه در من دميده شده است و احساس نام گرفته است؛
ارزان نمي فروشمش...
دستهايم بالين كودك فردايم خواهد شد؛
بي حرمتش نميكنم؛
و
به هر كس نمي سپارمــــــــش...