انقلاب
دنبال کرکسی هستم تا
سیاهی مرا
بزند و ببرد بالای کوه قیف
من دیگر از سوراخ های زندگی نمی توانم عبور کنم زال زالک!
دنبال کرکسی هستم تا
سیاهی مرا
بزند و ببرد بالای کوه قیف
من دیگر از سوراخ های زندگی نمی توانم عبور کنم زال زالک!
در وادی تنهایی من نام کسی نیست در لحظه هوشیاری من جام کسی نیست
ای کفتر من در قفس سینه فرود آ کین دهکده ویران شده و بام کسی نیست
آهو صفت از بهر چه حیران و دوانیم آن جنگل عشق سوخته و دام کسی نیست
آن بت که به بتخانه نهان گشته بگویید این سرکشی تا کی چرا رام کسی نیست
من تشنه آن چشمه جوشان دو جامم آن آب روان از چه سبب کام کسی نیست
من وصف جمال تو نگارا چه بگویم که اوصاف تو را درک به اوهام کسی نیست
آه ای که منت بر سر و در سینه نشانده جز نام تو بر این لب من نام کسی نیست
به انرژی های نو فکر می کنم
به چیز هایی که مرا به چرخ وا دارد
بچرخاند در نسخه ای جدید، در ورژنی بالاتر از خودم
وادارم کند به جاری شدن
باد که در ذهنم می یپیچد
ترجمه غبار ها یم سبک تر می شود
و بی وزنی ام معنا پیدا می کند.
بعد از چهل سال زهر خوردن
هنوز نیشت باز است!
وقتش رسیده که پوست بیاندازی
مارمولک!
تمام حادثه از تن شروع خواهد شد
همین ضحاک،همین رستن، زمن شروع خواهد شد
خیابان عارضه ای ست در ذهنت اما
همیشه وسوسه از مانکن شروع خواهد شد
حریم حرم به خنجر خیانت ،بکارت نمی آید
بدان که پرده دری اول ز ظن شروع خواهد شد
نه من ، نه تو ، نه دیگری ! همه سیاه خواهند رفت
به گند کشیدن سفید از کفن شروع خواهد شد
ببخش عزیزم اگر" شروع "آخر چنگی به دل نزد
شروع جنگ از خروج تو نسبت به من خواهد شد!
این جریان ما را هم برد
خشکمان کرد،
در جزر و مدی که
ماه نیز خبرش را بو نکرده بود
حال از این جریان ،
هر روز حالمان کوچکتر می شود
جوری که در آن نمی گنجیم
بی خیال شریان
بیاید در روزهای آخر قلبهایمان را اهدا کنیم.
ابتدا دیدگاه «لبخند مخالف» به سمع و نظر دوستان می رسد و بعد دیدگاه اینجانب .
چند ماهه پیش نامه های عاشقانه ی فروغ فرخ زاد را به همسرش، پرویز شاهپور (کاریکلماتوریست و نقاش) می خواندم. در نامه ها، لحظات عادی فروغ با فامیل های خود، با فامیل های همسر، با نگاه در و همسایه و بازتاب آن در پرویز نقل می شد. که خانه باید اجاره کنند و کار کنند و اسباب اثاثیه بخرند. از این جور مسائل فراگیر. در گیرهای فروغ با مسائل روزمره، در این نامه ها بازتاب یافته بود. کتاب را که تمام کردم. هوس کردم اشعار فروغ را بعد از سال ها یک بار دیگر بخوانم. نتوانستم زیاد پیش بروم. در همان کتاب اسیر متوقفم ماندم. یک چیز عجیبی دستگیرم شدم. فرق چندانی در بین لحظات عادی زندگی فروغ و لحظات اشعارش نبود، الا زبان ادبی. دنیای فروغ با دنیای اطرافیانش بسیار فرق داشت. ارزش هایش، اهدافش، احساسش، همه چیزش با اطرافیانش فرق داشت. نگاه و تجربه اش متفاوت بود. بدین خاطر سُر خورد در انزوا و شعرش. پرویز هم او را رها کرد. بدین خاطر است که در اشعار فروغ هم تجربه ی زبانی را می بینیم و هم تجربه ای متفاوت از زندگی را.
اما در شعر من و تو و خیلی های دیگر، نهایتا و خوبش، فقط تجربه ی زبانی وجود دارد. ما زندگی مان، یک زندگی عادی است. در سطح هنجار و عرف و سنت و مذهب و سیاست جاافتاده و همه پذیر. ما در همین دنیایِ همین مردم عادی زندگی می کنیم. اما هنرمندان مولف، دنیایشان دنیای مردم عادی نیست. روزمرگی شان، نیز ما با روزمرگی ما فرق دارد. نمی شود از بوق خروس خوان، تا غروب شغال خوان، زیستی عادی داشت و بعد یک لحظه بکنی و شهودی بر تو نازل شود و شعر بگویی جان پرور. به خاطر این است که می خواهیم فقر تجربی مان را، فقر زندگی مان را، با تجارب زبانی و ساختاری جبران کنیم. شما باید یک تجربه ی زیستی متفاوت در شعرت نشان دهی. نه فقط زبان ورزی. وقتی فقر تجربی داشته باشی. زبانی فراخور در شعر متولد نمی شود.مثلا به شعرت دقت کن، «ابلیس و شیطنت»، «آب برده و قرق (غرق) و اقیانوس آرام (ناآرام)»، «ابلیس و شیطنت». همه ی این واژه ها کهنه هستند. فقط شما روابط بدیعی بین واژه ها ایجاد کرده اید. غافل از این که اگر مثل حافظی که این بازی های زبانی را می کند، تمام معانی و ارزش های همه پذیر را ، تجربه و نگاه من را نیز به بازی گرفته است. و چون مثلا خواجو نتوانسته این کار را بکند، هرچند زبانش را چون حافظ دانسته اند، اما این کجا و آن کجا. اما تا وقتی که دنیایی که آن را صبح می کنیم و شب می کنیم، همان دنیایی همگانی است. بال و پایین کردن واژه ها به دادمان نمی رسد. هیچ جای زیستت تکانی نخورده، که بتوانی خواننده را تکان دهی.
سه دفتر اول شعر فروغ از نظر زبانی، بسیار فقیر است. اما چه قدر بی تابی های تجربی دارد. روح و نگاهش، خودش را بر سر رویت می زند. گفتمانی که با پیرامون خود دارد، گفتمانی متفاوت است. ارزش ها، عادت ها، تعریف ها، معناها همه را دارد تکان می دهد. زبان فقط واسطه است بین دو ذهن. خود به تنهایی اصالت ندارد. ذهن شاعر باید نو شده باشد. چرا یک دیوانه را شما به راحتی در یک جمع تشخیص می دهی. چون دنیای ذهنیش با دنیای ذهنی ما خیلی فاصله دارد. یک هنرمند مولف نیز همین گونه است. فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، شاملو، این ها تمام آنات زندگی شان با دیگران فرق می کرده است و این تفاوت را دیگران به فوریت می فهمیدند. اتکا بیش اندازه ی شما به زبان، به خاطر فقر زندگی تان است. ما همه زندگی مان را گدایی می کنیم. یکی از محمد، یکی از موسی، یکی از عیسی، یکی از پول و یکی از شهرت و.... زندگی از درون ما نمی جوشد. مجبوریم آن را از بیرون گدایی کنیم. جهت گدایی فرق می کند. به خاطر این است که شبیه همیم. محمدی ها یک جور، موسوی ها یک جور، عیسوی ها یک جور، پولکی های یک جور، شورتکی های یک جور. ما خود به تنهایی در مقابل خلقت و راز بودن مان قرار نگرفته ایم. جویده های این و آن را بلغور می کنیم. وصل کردن این جای واژه به آن جای واژه به دادت نمی رسد.
[پاسخ:]
با سپاس از شما دوست گرامی و از زحمات بیدریغتان در مورد نوشتن نقدهای کارشناسیتان.فکر می کنم خواندن نقدهای شما جذابیتش خیلی بیشتر از شعر های ناجور و ناسور ما باشد.فقط یک نکته را نه در دفاع از خود بلکه برای روشن شدن شاید ضمیر تاریک خودم باید اذعان کنم و آن اینکه به قول جنابعالی در شناخت شناسی و تبین امور دور و بر ،فضا و زمان را نباید از یاد برد.در دنیای امروز و نه فقط در ایران بلکه در سرتاسر این کره خاکی فضای زندگی ها از حالت کلاسیک خارج شده،به عنوان مثال شما چرا فقط از گذشته مثال می آورید، از فروغ و سهراب و شاملو و... چرا از معاصرین کسی را مثال نمی زنید.یا در ترانه سرایی و حتی ترانه خوانی نگاه کنید به قبل از انقلاب همه آنها اگر عمیق هم نبودند چنان جذابیتی داشتند که برای همیشه در خاطرات ایرانی ها مانده اند.و یا به سینمای کلاسیک جهان نگاه کنید، به فیلم های مانند کازابلانکا،بر باد رفته،سایه یک شک ، پدر خوانده ،و ... آیا جذابیت و ماندگاری فیلم های امروز جهان با گذشته قابل مقایسه است؟یا در نقاشی و موسیقی ایران و جهان.من فکر می کنم جهان (منظور شیوه ی زندگی انسانهاست)در ده سال گذشته برابر با تمام طول زندگی بشر تغییر داشته.اگر به دور بر خودمان هم نگاه کنیم همین جور است.من تا 30 سالگی مبایل نداشتم و تا بیست و هشت سالگی نمی دانستم مبایل چیست.اما الان بچه ی دوساله من هر روز از من طلب موبایل می کند.دنیا آنقدر باشتاب در حال پیشرفت و یا بهتر بگوییم تغییر است که ما حتی نمی توانیم خودمان را به روز کنیم.او در حال رفتن است به جلو و ما پشت سر آن می دویم.شاید خیلی ها دوست داشته باشند که بایستند و نفسی تازه کنند اما موج عظیم حرکتهای روزمره این اجازه را به کسی نمی دهد.ای کاش می شد برای چند ساعتی هم که شده به گوشه ای بخزی و برای خودت باشی فارغ از همه چیز.در زمان فروغ هیچ چیزی اینگونه فروغی نداشت و همه چیز کم رنگ بود . خارج از استعداد هنری و شاعری که فروغ داشت و ما نداریم به قول شما فروغ زندگی خودش را می سرود .از عشقش ، ازدواجش ، بدبختی اش و... .ما هم اگر باید چیزی بسراییم آن زندگی مان است که چیز جذابی ندارد.نه برای خودمان و نه برای دیگران. پس من مجبورم اگر چیزی می سرایم جوری بگویم که حداقل باعث چندش نباشد.و ممکن هم هست که از نظر فنی و محتوایی دارای اشکالات بسیاری باشد.و البته این دیدگاه من مخدوش کننده ی نظر شما نیست بلکه شاید حلقه مفقوده ی بین دیدگاههای ما باشد.بدرود.
هفتاد درصد من را آب برده
با سی درصد باقی مانده
حتی ابلیس هم
صددرصد آرام نمی گیرد
با شیطنت قرق می شوم
تا هیچکس نتواند
پیدایم کند
حتی اقیانوس های نا آرام.
مچم را گرفته
و سرم را بسته به خویش
و من
به عقرب های زمان بر ،آویزان می شوم
و از تیزی این لهجه
زبانم دریده می شود
دوازده بار که نه،
بیست و چهار جایم سوراخ ...
تاکتیک زندگی را در آواز تلخ اش سر می دهد
و مشتم را باز می گذارد
برای دوباره،باز دوباره از اول
اما افسوس
آوازهایی که در این دایره ضبط می شود
ترانه ندارد.
برای رهائی
مرا با دستانت حلقه کن
موج بیانداز درمن
تا متلاطم شوم / مثل خودت از شرم
راه فرار را در من ببند
مگذار تا آب شوم
در رودهای بی آواز.