🌱تامّلی بر یک بیت حافظ🌱

باز ارچه گاه‌گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

دکتر محمدرضا ترکی می نویسند: این بیت حافظ نکات لطیفی دارد که پیشتر به آن‌ها پرداخته شده است، مثل رابطه باز و کلاه و رابطه باز و سیمرغ و کلاه و پادشاهی و "کلاه گاه‌گاهی" که نوعی کلاه صوفیانه بوده، و ... اما پرسشی که ذهن را مشغول می‌کند این است که مگر ما در جهان و در کوه قافِ اساطیر چند سیمرغ داریم که حافظ "مرغان قاف" فرموده است!
از میان شارحان حافظ تنها استاد حمیدیان را دیده‌ام که به این نکته بذل توجه فرموده و نوشته‌اند:
"مرغان قاف مراد سیمرغ است و جمع به معنی مفرد، زیرا بنابر مشهور در کوه قاف هیچ مرغی به‌جز سیمرغ ماوا ندارد. استعمال جمع به جای مفرد، مطابق قواعد علم معانی، دلایل مختلفی دارد، و در این مورد می‌توان گفت که چون فاعل مفرد زیاده بدیهی و شناخته است جمع بسته شده است".
در نقد این دیدگاه می‌توان گفت... قدما هرگز اسامی اَعلام را جمع نمی‌بسته‌اند و این کار را منطقی نمی‌شمردند و تعبیراتی چون سعدی‌ها و فردوسی‌ها و حافظ‌ها که امروزه رواج دارد تحت تاثیر زبان‌های بیگانه شکل گرفته و سابقه چندانی در زبان فارسی ندارد...
آقای دکتر ترکی در ادامه می نویسند: اساسا این سخن که هیچ مرغی به‌جز سیمرغ در کوه قاف ماوا ندارد سخن درستی نیست... بر اساس دیدگاه‌های سهروردی ماجرا از قرار دیگری است:
"پیر را پرسیدم که گویی در جهان یک سیمرغ بوده است؟ گفت آن‌که نداند چنین پندارد و اگرنه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی به زمین آید و این‌که در زمین بوده منعدم شود...چنان‌که هر زمان سیمرغی بیاید."
گمان می‌کنم این نکته یکی از وجوه تاثیرپذیری حافظ از شیخ اشراق باشد. (غرایب حافظ، محمدرضا ترکی)
***
نظر جناب آقای دکتر ترکی متاثر از دیدگاه شیخ اشراق است، ایشان به نقل از سهروردی می گویند یک سیمرغ وجود ندارد، با این توضیح که وقتی سیمرغی می میرد سیمرغ دیگری بوجود می آید و جای او را می گیرد.
اما در نقد نظر جناب دکتر ترکی باید گفت که این نظر آن معنی را نمی رساند که همزمان چند سیمرغ در کوه قاف ماوا دارند، بلکه بنا به نظر شیخ اشراق در هر زمانه ای یک سیمرغ در آنجا بسر می برد و بعد از مرگش سیمرغ دیگری به جای او می نشیند.

بنابراین از نظر راقم این سطور پاسخ این اشکال این است که حافظ در اینجا به مفهوم ترکیبی سیمرغ(سی مرغ) نظر داشته است؛ همان که عطار در منطق الطیر از آن به "وحدت در عین کثرت"(سیمرغ=سی مرغ) تعبیر می کند.
لوئیزه فون در این باره می گوید: "سیمرغ را از این جهت در شرق سی‌مرغ می‌نامند که این پرنده روح جمعی همۀ پرندگان را بیان می‌کند و به‌عنوان روح قبیله یا توتم، ویژگی‌های همۀ پرندگان را در خود دارد"(۱).
بنابراین تصور می کنم وقتی حافظ از "مرغان قاف" [بصورت جمع] سخن می گوید نظر به این نکته دارد- الله اعلم.

۱- مری لوئیزه فون، فرایند فردیت در افسانه‏ های پریان. ترجمه زهرا قاضی، شرکت سهامی‌انتشار: ۱۳۸۳، ص 180.


✍️حسین مختاری
@golhaymarefat

رقصی چنین...

🌱 رقصی چنین...🌱

در روزگاران پیشین یک روز پیرمردی خسته از رنج دوران و بی وفایی و بدعهدی یاران دست هایش را به پشت زد و بی آنکه کسی را خبر کند، سوت زنان رفت و رفت و رفت، تا بجایی رسید که فکر کرد انتهای دنیاست. چون که در برابرش کوه بلندی که به سبزی می زد، قد کشیده بود. فکر کرد کوه قاف است. در همان حال پرنده ی عظیم الجثّه ای از بالای سرش گذشت، و رفت درست بر نوک کوه نشست. فکر کرد سیمرغ است. پیرمرد راه درازی آمده بود و خسته و تشنه شده بود. نگاهش به چشمه ی پُر آبی افتاد که در پای کوه قاف جاری بود. فکر کرد چشمه ی آب حیات است. به آب حیات که رسید، نشست و سیر از آن نوشید. در خود احساس نیروی جوانی کرد. فکر کرد آب حیات کار خودش را کرده و عمر خضر یافته است. برخاست و از این فکر چنان بر سر شوق آمد که مستانه پای کوبید و دست افشاند و به دور خود چرخید و چرخید و چرخید، آنقَدَر که سرش گیج رفت و منگ شد و با سر به درون چشمه ی حیات افتاد و مُرد.
فکر کرد... نه، دیگر به چیزی فکر نکرد.

✍️حسین مختاری
@golhaymarefat

چه نیازی به عاشورا و تکریم قیام امام حسین (ع)

چه نیازی به عاشورا و تکریم قیام امام حسین؟ (۱)

در همین ابتدا بگویم که من هیچ التزام و اعتقادی- در زمان و مکان فعلی- به عزاداری های مرسوم با طبل و سنج و علامت و قمه زنی و مداحی های آنچنانی ندارم و سال هاست که از شرکت در چنان کارناوال های آزار دهنده و به دور از روح و معنویت و اَصالت خودداری می کنم، و اگر به یاد حسین علیه السلام و واقعه ی طف گریسته یا محزون شده ام در واقع به حالِ زار خود گریسته ام که مبادا خود از قاتلان حسین علیه السلام باشم!!
و اما بعد:
عاشورا به نظر من خیلی درس ها برای انسان دغدغه مند امروزی می تواند داشته باشد که دراینجا به دو نکته اشاره می کنم:
۱- معروف است که امام حسین در روز عاشورا گفت: ان لم یکن لکم دین و لاتخافون المعاد فکونوا احراراً فی دنیاکم (اگر دین ندارید و از آخرت نمی ترسید در کارهای دنیایی تان آزاده باشید).
این سخن بسیار عبرت آموز و حکمت آمیز است، تاریخ مصرف خاصی هم ندارد، و در همه ی زمان ها و مکان ها کاربرد دارد.

۲- عاشورا فارغ از هر گونه گرایش و مذهب و مسلکی یک معیار است؛ معیار حق و باطل. هرکسی باید از خود بپرسد که الان در جبهه ی حق است یا باطل؟ در جبهه ی حسین است یا یزید؟ تشخیص این مساله هم خیلی دشوار نیست. با شناختی که از حسین بن علی داریم به راحتی می توان حدس زد اگر همین الان کارها و رفتار و زندگی ام را به آن مرد آزاده عرضه کنم آن را تایید خواهد کرد یا خیر؟
@golhaymarefat

🌱 تنهاتر از سنگ🌱

کسی دارد صدایم می کند باز
به آهنگی حزین در پرده ی ناز

کسی در سایه روشن های تردید
دلم را می کشاند سوی پرواز

کسی با زخمه هایش گاهِ بیگاه
غم دیرینه ای را می کند ساز

به آهنگِ حزین و زیر و زیبا
دلم را می بَرد تا زُمره ی راز

دلم را می بَرد تا من بمانم
در اینجا بی دل و بی یار و انباز

و اینک مانده ام تنهاتر از سنگ
نه انجامم هویدا و نه آغاز

✍️حسین مختاری
@golhaymarefat

معرفی یک ایرانی موفق: ناصر منظوری

🌱معرفی یک ایرانی موفق🌱

ناصر منظوری (متولد۱۳۳۲، میانه/آذربایجان شرقی) از آن دسته نویسندگانی است که می تواند تو را در نوشته هایش تا انتها با خود ببرد و از مناظر و دیدنی های بین راه مسحور و مفتونت سازد. و تو بعنوان خواننده ی داستان درست زمانی که از چشم اندازها و آفاق گونه گون و حس های غریب و نوستالوژیک "دچار آن رگِ پنهان رنگ‌ها هستی"ناگهان پرده ی خیال را کنار می زند و تو می مانی و دنیایی از حسرت و آرزومندی و غم و غروب و غربت!
"قارا چوخا" یکی از این داستان هاست؛ داستانی پر رمز و راز و تو بر تو و سمبولیک که خواننده تُرک زبان آذربایجانی را با خود به جهانی نه چندان دور و روزگارانی نه چندان دیر، اما، رازگون و سرشار از افسانه و شور و حزن و شادی و سادگی و هزاران خم و چم زندگی مردمانی می برد که در آن نبض حیات در عروسی ها و رباعی خوانی ها و عاشقی ها و دلدادگی ها می تپد؛ البته در قحطی ها و مهاجرت های از سر ناچاری(=سورگون) نیز هم.
داستان پرغصه ی "قارا چوخا" که در فرهنگ آذربایجان به معنی حامی و نگهبان و اقبال و...است گویی می خواهد بگوید که مهاجرت های دسته جمعی مردم نشان از این دارد که قارا چوخای مردمان آن دیارِ دیرینه سال از میان شان کوچیده و آنها را رها کرده است.

استاد ناصر منظوری تنها در قلمرو "ادبیات"، به معنی اخص، قلم نمی زند، زبان شناسی و زبان کاوی های ژرف، ساحت دیگری است که دکتر منظوری آثار مغتنمی را ارمغان ارباب معرفت ساخته است. برخی از رمان ها و کندوکاوهای زبانشناختی وی از این قرار است:
- آخرین قصه، آخرین افسانه(۱۳۶۹)
- قارا چوخا(۱۳۷۳)
-آواوا(۱۳۸۴)
-کتیبه های شفاهی( بیش از ۱۳ جلد):
آشوبی شدگی در شعر شهریار(۱۳۸۸)
زایش ادبیات(۱۳۸۹)
مفهوم صدا/ زبانی درون زبان(۱۳۹۰)
اساطیر یونانی در سیاهچاله ی زبان-فکر(۱۳۹۴)
-مفهوم مونث در زبان-فکر(۱۳۹۴)
-و...

@bidarieirani

کانال های تلگرامی من

سلام بر دوستان

در کانال های تلگرامی ذیل در خدمت دوستان و عزیزان هستم:

golhaymarefat@

movahed1302@

bidarieirani@

bidarieirani@

shafiei1318@

گل های معرفت 

استاد محمدعلی موحد 

بیداری ایرانی 

استاد شفیعی کدکنی 

 

 

بُرشی از یک سفرنامه

 

با کاروان حُلّه می رویم و با فرّخی، فخری نامه ی سنائی می خوانیم.

"حجت" برای ناصر خسرو تمام شده است: در یُمگان دره راه بر کاروانیان بسته است و "زاد المسافرین" را بین معدنچیان بدخشان تقسیم می کند!

در کوی زادفر برای زرگر سمرقندی مراسم یادبود گرفته اند و برای آرامش روحش مثنوی می خوانند.
آن تُرک شیرازی آمده است تا خراج سالیانه ی بخارا را بازستانَد- خال هندویش حجّت موجّه اوست!

حلّاج در کوچه های بن بستِ "دار" الخلافه دایره می زند و جولاهگان آهنگ اناالحق می نوازند.

خاقانی در نبش سوق مسگران ظروف زرّین عنصری را به کِرا می دهد و برای توریست های عازمِ مدائن قصیده می خواند.

غزالی در راه شام همسفره ی ماست؛ روزه اش را با نمک می شکند و سخت وفادار رژیم است!

شمس پَرّان باز فرار کرده است و از راه هوایی به تبریز می رود؛ برای بچه های اکابر شهرش خودآموز "خط سوم" می بَرَد.

هر جا که می رسیم به رسم ادب شعری می خوانیم و آهی می کشیم. هم از این روست که بچه ها با خنده استقبال مان می کنند و با سنگ بدرقه!

آه ای کودکان عراقیّ و سوری! کاش راهی به آن سال هایتان می بود!


حسین مختاری

دلبر موطلایی

 

تهِ چشمان دلبرِ مو طلایی دو ستاره برق می‌زد. در باغ های پُرگل و سبزه می دویدیم و دلبر مو طلایی برایم ترانه می خواند. موهایش آرام و قرار نداشت؛ انگار در لابه لای زلفکانش نسیم نوازشگری لانه کرده بود -مثل پرنده ای که به قفس اش عادت کرده باشد و بعد از رهایی دوباره بسوی قفس برگردد. بزرگتر که شد موهای حلقه حلقه اش را زیر شال قرمزی پنهان کرد و نسیم را هم برای همیشه زیر شال قرمز اسیر کرد. بعد از آن هر گاه که فرصت دیداری دست می داد برایم قصه می گفت. همیشه هم از دخترانی می گفت که از یار و دیارشان دور شده و به غربت رفته بودند.
عصر یک روز تابستانی موطلایی، در باغچه، رو به رویم نشسته بود و دفترش را باز کرده بود و از صورت من نقاشی می کرد و می خندید. در سکوت باغچه یک دفعه صدای سایش بال های پرنده ای را بالای سرمان شنیدیم. پرنده ی بزرگ سیاهی بود که پروازکنان رفت و رفت، و روی بام خانه ی دلبر مو طلایی نشست. فردای همان روز مادر موطلایی بیمار شد و به رخت خواب افتاد. یک روز با حال زار به مادرم گفت دخترم بعد از من کسی را ندارد، عروس خودت بکن- و سرش را به سوی من چرخاند و لبخند رنگ پریده ای زد. روز بعد ،اول صبح، صدای گریه ی موطلایی را پشت در شنیدیم. مادر موطلایی همراه پرنده ی سیاه، برای همیشه،رفته بود.
موطلایی همان روز شال قرمزش را از سر برداشت و موهای طلایی حلقه حلقه اش مثل دسته های طلایی گندم یک دفعه رها شدند و در بالای کمرش آویزان ماندند. بعد هم رفت و بقچه ای را آورد و روسری سیاهی بیرون کشید و بر سر بست.
پاییز تازه از راه رسیده بود که یک روز پدر موطلایی سوار اسب کَهَرشان شد و از تپه های روبروی دهکده گذشت و رفت، و وقتی برگشت بر تَرک اسبش زن غریبه ای بود.

بعد از آن موطلایی را کمتر می دیدم، زن غریبه اجازه نمی داد با من بازی کند یا برایم قصه بگوید. من و موطلایی در مدرسه ی روستا گاه گاهی هم دیگر را می دیدیم و او یواشکی از خواب هایی می گفت که زن غریبه برایش دیده بود. کلاس پنجم را که تمام کردیم، در طول تابستان یک بار هم نشد که نگاهم به چشمان دلبر مو طلایی که ته شان دو تا ستاره برق می زد، بیفتد. پاییز بالاخره با بادها و گرد و غبارهایش از راه رسید، و من برای ادامه تحصیل به شهر رفتم. آن سال زمستان سختی آمد و همه ی راه ها را بست و من نتوانستم سری به دهکده بزنم. تا اینکه عید از راه رسید و من تعطیلات را به دهکده آمدم‌. دلم برای دلبر موطلایی پر پر می زد. سراغش را از مادرم گرفتم. مادرم بی آنکه کلمه ای بگوید رفت و از روی طاقچه یک دفتر برایم آورد؛ دفترنقاشی موطلایی بود. یکی از نقاشی ها عکس دختری بود، سوار بر یک اسب. شال قرمز بلندی بر سرش انداخته بودند و دختر سر برگردانده بود و انگار به نقطه یی در بین جمعیتی که دوره اش کرده بودند، می نگریست: از پشت شال قرمز بلند دو ستاره برق می زد.

حسین مختاری
۱۵ دی ۹۶

golhaimarefa@

نقدی کوتاه بر رمان با یک فرشته قدم بزن

 


آرامش و تعالی را می توان هسته اصلی و پیام مرکزی داستان "با یک فرشته قدم بزن" نوشته حسین مختاری دانست. انسان نیاز به آرامش دارد، انسان های ناآرام یا به خود آسیب می زنند یا به دیگران. در این دنیای وانفسا، انسان کجا می تواند آرام بگیرد؟ به نظر می رسد نویسنده معتقد است که در آغوش مادر، در آغوش همسر و در آغوش طبیعت، انسان می تواند آرام بگیرد. این سه گانه، یعنی مادر، همسر، طبیعت، در این کتاب در مثلثی می گنجند به نام عشق، به نام مهر و به نام زیبایی. هر سۀ این ها، یا بهتر است بگوییم هر دوی این ها، یعنی زن و طبیعت، متعلقِ عشق و مهر و زیبایی هستند. دریافتن این نکته که فقط عشق و زیبایی است که می تواند انسان را آرام کند، محتاج به یک چیز است: داشتن حکمت. این گونه است که در این کتاب ما در کنار وصف زن و طبیعت، وصف کتاب را نیز پررنگ می بینیم. کتاب هم صحبتی با حکیمان است و عشق هم صحبتی با مهر و زیبایی. عشق بی حکمت و حکمت بی عشق را نویسنده ابتر می داند. حکمت بی عشق تنهایی، غم، انزوا و سکوت به همراه می آورد و عشق بدون راهنمایی های فرزانگان و حکیمان، خرابی می آورد و به تعالی منجر نمی شود.

 

نویسنده: فرزین مقدم

گرگ های خاکستری قره داغ


🌱 گرگ های خاکستری قَرَه داغ🌱

«آی آمان از دستِ این هرزه گَردِ هرجایی! بال و پَرت بشکنه هی!» صدای چوپان پیر در غوغایِ باد گم شد. او از لحظه ای که باطلوع خورشید به همراه گلّه از روستا بیرون زده بود بادِ پاییزی شروع به وزیدن کرده بود و صحرای لم یزرع با خار وخاشاک و باد و خاک به استقبال چوپان و گوسفندهایش آمده بود. آفتاب پاییزی هنوز از مدار تابستان فاصله ی چندانی نگرفته بود.
«هی هی، هی، هیشته، تُف به اون شاخت بُز بی حیا، بشکنه اون سُمِ نَحست، بی صاحاب بشی هی ی ی!». باد نفرین های چوپان پیر را بالای سرش می چرخاند و می کوبید توی صورتش. بز راهنما با زنگوله ی بزرگش گله را در پیِ خود می کشید...
چوپان سوار برالاغ خاکستریش داشت نان وپنیری را که زنش برایش گذاشته بود می لُمباند. دهانش بیکار نبود. وقتی لقمه از گلویش فرو می رفت فحشِ آبداری به بز یا میشی که از ردیف گله بیرون رفته بود نثار می کرد. در خیال خودش خطّی فرضی دورِ گله کشیده بود و هرگاه که یکی از زبان بسته ها از خط قرمز چوپانِ پیرخارج می شد دهان چوپان مسلسل وار بکار می افتاد و فحش و لیچار بود که برسر و رویِ حیوان شلیک می شد. سگ بزرگ گله که «آلا کوپَک» نام داشت دُمش را به هوا بلندکرده بود و هرگاه که چوپان بر سر میشی یا بزی داد می زد گوش هایش را تیز می کرد و چرخی به دور گله می زد و هرحیوانی را که از امر چوپان تَخَطّی کرده بود گاز می گرفت و برسرش عو عو می کرد.
گله از صبح درمیان ابری از گرد وخاک راه رفته بود و بقدرکافی از دهکده دور شده بود. چوپان سوتی زد و بز راهنما ترمز را کشید و قطارگله توقف کرد. آن وقت چوب دستی اش را بالای سرش بُرد و داد زد «هی هی ها های هیششّه...». بدین ترتیب گله اجازه چریدن یافت و از خط قرمز چوپان بیرون رفت. خورشید از آسمانِ صاف و بی ابر آتش می ریخت.
چوپان از الاغِ خاکستریش پایین پرید و گذاشت تا مرکبِ پیرش پوزه برخاک بمالد؛ چرا که درصحرا جز خاکِ خشک و داغ و بوته های پراکنده ی گَوَن هیچ چیز نبود. باد و آفتاب همه چیز را پاک سوخته و از ریشه به در آورده بود. گله از روی غریزه خودش را بطرف کوه سیاه می کشید. در پای کوه هنوز کم و بیش علف های سبزی بودند که از هجوم باد و آفتاب در پناه سنگ های فروغلتیده از کوه جان سالم به در برده بودند. چوپان پیر اما با وجود آلاکوپَک از نزدیک شدن به کوه سیاه واهمه داشت. گرگ های قره داغ هرجنبده ای را در دشت رصد می کردند.

ظهرگوسفندها را جمع کرد و از داخل خورجین قابلمه ی مسی دود گرفته ای را بیرون کشید وچند تا از گوسفندها را دوشید. با قَمه یی که حمایل گردنش بود خاک های نرم را کنار زد تا به خاک مرطوب رسید. زمین را با نوک تیز و بُرنده ی قمه کَند وچاله ای درست کرد. با دست های استخوانی ومحکمش دیواره های چاله را کوبید و صاف کرد. شیر را درون چاله خالی کرد و به آلاکوپک که کنارش ایستاده بود و دمش را مرتب تکان می داد شاره کرد. سگ زانوهایش را برزمین نهاد و با زبان سرخ و درازش شروع کرد به خوردن شیر. با چه سر وصدایی شیر را بالا می کشید، بعد بلند شد و چشم به خورجین دوخت که کنار چوپان روی زمین بود. چوپان گفت چیه؟ هنوز یه طرف شکمت خالیه؟ خنجر بخوره به اون شکمت هی! درحالی که دست در خورجین می کرد گفت بیا بگیر امروز من و تو کارها داریم! و دو گِرده نان بزرگ انداخت جلوش. سگ با هول و ولا نان ها را بلعید و رفت درسایه ی سنگ سیاهِ بزرگی لم داد.
چوپان دوباره رفت سراغ گوسفندها و باردیگر قابلمه اش را پرکرد. اجاقی درست کرد وقابلمه را روی آتش گذاشت. شیر که جوشید چند تا نان ترید کرد و قاشق بزرگ چوبی اش را برداشت و تا قاشق آخرش خورد. و شیر مانده در تهِ قابلمه را سرکشید. دور دهانش را با گوشه ی آویزان پارچه ای که به سرش بسته بود پاک کرد و همانجا دراز کشید. بعداز ساعتی بلندشد و رفت درپناه سنگِ سیاه، پشت به باد نشست و مثانه اش را که خالی کرد با سنگی کوچک جای مرطوب را پاک کرد و بند شلوارش را محکم بست. اما بادِ سیاه دست بردار نبود. و همین پیرمرد را نگران وخشمگین می ساخت. از وقتی که دراز کشیده بود وزش باد شدیدتر شده بود. انگار طوفانی در راه بود.
هرگاه که زوزه ی باد با گردباد همراه می شد چوپانِ خسته از سالیان جانفرسای، بیش از پیش عصبی می شد و درهم می ریخت. و امروز یکی از آن روزها بود. باد شلاق بر زمین خشک می کوبید و خاک های نرم را از جا می کند و بر سر و روی چوپان می کوبید. چشم های چوپان را با ماسه های ریز و سوزان پر می کرد. مجبور شد با دستمال فرسوده و پوسیده ای که دورِ گردن پیچیده بود دهان و بینی اش را بپوشاند. اما چشم ها باید باز می ماندند و نگرانِ گرگ های خاکستری قره داغ می شدند. گردبادها وقتی از پای قره داغ شروع به حرکت می کردند فرصت به دست گرگ ها می افتاد.
وقتی که گردباد به نزدیک گله می رسید از تونلِ آن بیرون می جَستند و گله را تار و مار می کردند. و امروز یکی از آن روزها بود. چشم های سرخ و سوزان چوپان متوجه کرکس های سیاهی شد که از بالای کوه بر پشت باد نشسته بودند و به جانب دشت می راندند. مثل کشتی های بی لنگری بودند که بر روی دریای متلاطم کژ می شدند و مژ می شدند*. هنگامی که به بالای سرِ گله رسیدند گردبادی عظیم با گله فاصله ی چندانی نداشت. پیرِ باران دیده ی ما غافل شده بود. چون خطر را در بیخ گوش گله حس کرد مثل باد چوبدستی اش را روی سرش گرداند و گله را چند بار دور زد. 

از میان گردباد، گله ی گرگ ها را دید و بوی نَفَس های متعفّن شان را شنید. برقِ خنجرهای زهرآگین شان را مشاهده کرد و یک بار دیگر بند شلوارش را محکم کرد. گرگ های گرسنه ی قره داغ با دهان های باز که آبی غلیظ از آنها جاری بود چنان گروپ گروپ پای بر زمین می کوبیدندکه موهای سر چوپان راست شد. وقتی که گوسفندها را در یک جا گرد آورد چوب دستی اش را دو دستی بالای سر برد و چنان نعره ای از جگر برکشید که صدایش تا قله ی قره داغ فرا رفت و به گوش هرجنبنده ای که درآن اطراف بود رسید.
گردباد ازکنار گله گذشت و گرگ ها به دایره ای که چوپان پیر رسم کرده بود حمله ور شدند. همه می دانستند که هرگاه گرگ ها به گله ی چوپان پیر حمله می کنند چوپان دیوانه می شود. این را گرگ های خاکستری قره داغ هم می دانستند و امروز یکی از آن روزها بود: روز دیوانگی چوپان پیر.

گردباد کاملا کنار رفته بود و میدان را برای گرگ ها و چوبان و آلاکوپک خالی کرده بود. اکنون کاملا در دید پیرِصحرا بودند. چماقش را در یک دست بالای سرش می چرخاند و خنجر عریانش را در دست دیگر رو به گرگ ها گرفته بود. آلاکوپک گوش هایش را تیز کرده بود و دمش را بالا نگه داشته بود وحالت حمله به خود گرفته بود. آماده بود که با یک اشاره ی دوست بی یاورش به گله ی گرگ ها بزند. امروز روز وفاداری آلاکوپک بود. او که از زمان تولگی در زیر دست چوپانِ خنجرگزار برآمده بود بارها از روی نعش گرگ ها گذشته بود و دندان های تیز و بُرّانش با خون یکّه تازان صحرا سرخ شده بود. مرد و زن از شجاعت و جنگاوری اش قصه ها می گفتند و گرگ ها از پنجه های گرگ افکنش دلی پرخون داشتند. وامروز باهمه ی قوا آمده بودند تا تقاص ایام گذشته را از او بگیرند. و آلاکوپک بهتر از هرکسی این را می دانست.
گرگ ها وقتی بقدر کافی به حریم گله نزدیک شدند با یک فرمان از پیش تعیین شده ازهم فاصله گرفتند. و این زمانِ هجوم پیرِ مجرّب صحرا و آلاکوپک بی مانند بود. گله از روی غریزه و به فرمان چوپان و به یاری بز راهنما که با یک سوت معنا دار چوپان مرتب گله را دور می زد در دل هم فرو رفته بودند. آنسان که جایی برای سوزن انداختن نبود و این البته کارگرگ های خاکستری قره داغ را سخت تر می کرد.

هیچ کس باورش نمی شد. خبر برپشت تندبادی از کنارگرگ ها وگوسفندها گذشته بود و به مردم دهکده رسیده بود. نعره ی دلاور صحرا در کوه و دشت پیچیده بود و مردم را روانه ی صحرا کرده بود. در حوالی گله سنگی نبود که ازخون، سرخ نشده باشد، و خاری نبود که پشم گوسفندها و موی گرگ ها بر سرش آویزان نباشد. آلاکوپک هنوز بر سر پای بود؛ حتی اگر گوش هایش به یغمای گرگ ها رفته باشد و سر وصورتش در زیر پنجه های دشنه گون گرگ ها تباه گشته باشد. از هزار نقطه ی بدنش خون می چکید اما سر برشانه ی یارِ پیرش همچنان سرپا بود و می لرزید.
چوپان پیر درحالی که خنجرش را هنوز ازپهلوی گرگی عظــیم الجــثّه بیرون نکشیده بود تکیه بر لاشه ی گوسفندی داده بود که گلویش همچنان دردهانِ قفل شده ی گرگِ درخون تپیده بود. و نگاهش هنوز در دور دست ها درتعقیب چندگرگی بود که از دست چماق و خنجرش با تنی مجروح و با پایی کِشان و لنگان جان سالم به در برده بودند.

حسین مختاری
(از مجموعه داستان در دست انتشار)

golhaymarefat@

نقد و معرفی رمان "با یک فرشته قدم بزن "


کتاب "با یک فرشته قدم بزن"، نوشته ی حسین مختاری، عاشقانه و در باره ی معلمی متعهد، بامعلومات و مهربان است. قهرمان داستان، مردی "شهاب" نام است که سال‌ها پیش دل به دختری به اسم "ترلان" باخته و دست روزگار هم سرنوشت غم‌انگیزی برای هر دوی‌شان رقم زده است؛ و حالا که دوباره عشق به زندگی شهاب سر زده است، ترس و تردید مانع از ابراز احساسات او نسبت به "مائده‌"ی جوان و زیبا که قدری هم به "ترلان" شباهت دارد، شده است. گویی شهاب نمی‌خواهد این عشق و مائده‌ی الاهی را بپذیرد و همواره در جدلی بین قلب و عقل، گیر افتاده است. جدلی سخت که خوشبختانه پیروز ِ آن، قلب است.

 

جدا از تمِ عاشقانه و نثر پر احساس ِ کتاب، داستان می‌تواند برای علاقه‌مندان به ادبیات هم جذاب باشد. نویسنده تا حدودی دانش ادبی خود و آشنایی‌اش با ادبیات ایران و جهان را به رخ خواننده می‌کشد و او را ترغیب می‌کند، تا کتاب‌هایی را که در ضمنِ داستان به مائده ی جوان معرفی می کند، بخواند.

در این داستان ذهن شهاب همواره بین حال، خاطرات گذشته، خیال‌پردازی‌ها، رویا و حقیقت در حرکت است و نویسنده تمام این‌ها را در داستان گنجانده است. شاید در ابتدا خواننده کمی سردرگم شود؛ ولی به سرعت با لطافت داستان و سادگی آن ارتباط برقرار می کند و از خواندن این قصه‌ی عشق، لذت می‌برد.

هنگامه ناهید
نویسنده و منتقد


رمان "با یک فرشته قدم بزن" را می توانید از کتاب فروشی های ذیل تهیه کنید:

۱- خانه کتاب نشر دف/ زیر پل سیدخندان خیابان میرمطهری(حدفاصل شریعتی و سهروردی)
۲- کتابفروشی فراروان/ خیابان ستارخان زیر پل یادگار امام بازارچه سنتی 
۳- کتابفروشی افراز/ خیابان انقلاب، خیابان دانشگاه نبش شهدای ژاندارمری

 

نظرات و پیشنهادات خود را با نویسنده با یک فرشته قدم بزن درمیان بگذارید: hossein246@

و نیز کانال تلگرامی گل های معرفت:

golhaymarefat@

اخوانیات سهند و شهریار


اخوانیّه ی سهند و پاسخ استاد شهریار

بولود قاراچورلو (۱۳۰۵- ۱۳۵۸) متخلص به "سهند" شاعر مبارز و نامدار اهل مراغه بود و در سال های استبداد و اختناق رژیم پهلوی به خاطر مبارزاتی که در راه آزادی های مدنی داشت گرفتار زندان گردید و رنج ها دید(بین سال های۱۳۳۰-۱۳۲۶). شاید بتوان او را شاعر- چریک نامید. شهریار اما بجای مبارزات سیاسی کوشش های عمیق و اصیل فرهنگی می کرد و در شعر هایی که به زبان فارسی می سرود، چنان تاثیری در اذهان مردم ایران و خاصه نخبگان می گذاشت که لاجرم نامش فرهنگ و ادب دیار کهن آذربایجان را فرا یاد می آورد. درست است که شهریار با غزل های ناب و دلنشین خود -به زبان فارسی- شهرت یافته بود ولی بکلی هم فارغ از زبان و ادب ترکی نبود. منظومه ی بلند و بی نظیر "حیدربابایه سلام" نمونه ی اعلای بارقه های متعالی طبع وی به زبان ترکی آذربایجانی بود که در اندک زمان توانسته بود از مرزهای ایران بگذرد و شوری به پا کند. شهریار را از این حیث بحق باید زنده کننده ی زبان و ادب ترکی آذربایجانی نامید؛ زبان و ادبیاتی که از مدت ها پیش به محاق افتاده و رمقی از آن نمانده بود و چشم به راه مردی بود که دستی از خویش برون آرَد و کاری بکند. و شهریار این کار را به وجه احسن کرد. او خون تازه ای را در رگ های کالبد زبان ترکی به جریان انداخت.

اما سهندِ زندان کشیده، از شاعر بزرگ آذربایجان؛ یعنی استاد شهریار، انتظار بیش از این ها داشت. او از اینکه می دید شاعر ما در نازک خیالی های شاعرانه ی خود غرق است و در آن گیر و دار، غزل های عاشقانه ی فارسی می سراید، سخن های ناگفته و گله های بسیار در دل داشت و پیِ فرصتی بود تا با همان ابزاری که خود شهریار به جنگ فرهنگ ستیزان می رفت، او را به مصاف مبارزه با دشمنان زبان ترکی فراخوانَد. چنین بود که شعر معروف خود را که با این بیت زیبا آغاز می شود:
بیر الیمده قلم، بیر الده کاغذ
خیالیم بویلانیر دامدان، دیواردان...
سُرود و در آن صراحتا از شهریار گلایه ها کرد و از او خواست که بیش از این آلت دست اجنبی نباشد و چراغی را که به خانه رواست، حرامِ مسجد نکند.
این چند بیت از آن شعر را خطاب به استاد شهریار ملاحظه کنید:

...بو گون من سهندم، سن شهریارسان،
گل باشین اوجالداق قوجا تبریزین

بیر کره یادلارین داشینی آتاق،
چکک قایغی سینی اؤز ائلیمیزین

ائلیمیزه نه گون آغلامیشیق بیز؟
باغین شاختا ووروب، بوستانین یاریب

ائل بیزه نئیله سین، نه گون آغلاسین؟
آغزی اوچوقلاییب، دیلی باغلانیب

اؤزگه چیراغینا یاغ اولماق بسدیر
دوغما ائللریمیز قارانلیقدادیر

یانیب یاندیرمایاق یادین چیراغین
ائومیز سویوخدور ، قیشدیر، شاختادیر ...
و اما شهریار مُلک سخن بدنبال این واقعه قلم بر می دارد و شاهکاری می آفریند- نامش سهندیه. این شعر که نوعی مستزاد نو شمرده می شود، سرشار از گوهرهای درخشان و صورت های خیالی نغز و نکته های قدسی و عرفانی دلرباست.

استاد شهریار ابتدا در وصف عظمت کوه سهند و نیز شاعری که نام از سهند گرفته، بیت های درخشانی می سراید و آنگاه به این بیت ها می رسد و اخوانیه اش را به اوج خود می رساند:

دئدین: آذر ائلینین بیر یارالی نیسگیلییم من؟ / نیسگیل اولسام دا گولوم بیر ابدی سئوگیلییم من/ ائل منی آتسادا اؤز گوللریمین بولبولویم من

ائلیمین فارسیجا دا دردینی سؤیلر دیلییم من/ دینه دوغرو نه قارانلیق ایسه ائل مشعلی یم من/ادبیات گولویم من

نیسگیل اول چرچی یه قالسین کی جواهر ندی قانمیر/ مدنیّت دبین ایلیر بدویّت، بیر اوتانمیر/ گون گئدیر آز قالا باتسین گئجه سیندن بیر اویانمیر/ بیر اؤز احوالینا یانمیر

آتار اینسانلیغی امّا یالان اَنسابی آتانماز/فتنه قووزانماسا بیر گون گئجه آسوده یاتانماز/ باشی باشلارا قاتانماز

آمما مندن ساری، سن آرخایین اول شانلی سهندیم/ دلی جیرانلی سهندیم/ من داها عرش اعلا کؤلگه سی تک باشدا تاجیم وار/ الده فرعونه قنیم بیر آغاجیم وار/ حرجیم یوخ، فرجیم وار

من علی اوغلویام، آزاده لرین مردی، مرادی:
او قارانلیقلارا مشعل
او ایشیقلیقلارا هادی
حقّه- ایمانه منادی
باشدا سینماز سپریم وار!

و چنین بود که مرحوم بولود به نور وجود و بارقه های الاهیِ جانِ بیدار شهریار پی بُرد. آرام که شد، خود را به او نزدیک تر کرد و دست ارادت بسویش دراز نمود. شهریار با جان و دل از او استقبال کرد و کنارانش گرفت؛ سهندی که دائم دلی پر طوفان و جانی ابرآلود داشت، در خلوتگاه شهریار آرام گرفت.
شاید آن روزها زیر لب، خطاب به خود، این کلمات مولانا را زمزمه می کرده است:
گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی...

حسین مختاری
۴مرداد۹۶

با یک فرشته قدم بزن  در یک نگاه

رمان "با یک فرشته قدم بزن" / نوشته حسین مختاری/ در۱۴۴ صفحه/ انتشارات ورجاوند، چاپ اول. 

شهاب شخصیت اول این داستان است. معلم است و پیش از این یک شکست عشقی درهم شکننده ای را تجربه کرده است. به همین خاطر چشمش ترسیده است و جز به تدریس و مطالعه نمی پردازد. اما دست تقدیر بار دیگر او را در کلاس عاشقی می نشاند و با مائده، دختری زیبا و نکته دان آشنا می سازد. اما شهاب بنا به دلایلی از بیان احساسات خود طفره می رود، به عبارت دیگر او در درونش درگیر نوعی جنگ است: جنگ بین دو صدای مختلف عقل و احساس. تا اینکه یک روز با "آنا"، مادرش، وارد یک گفتگوی نفس گیر می شود و ناخواسته اسم "ترلان"، عشق نخستین اش را بر زبان می آورد. و...

به کجا چنین شتابان


تاملی کوتاه بر یک شعر شفیعی کدکنی

"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟

-همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟

-به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم.

-سفرت به خیر!‌
اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

یک: وقتی دلت از جایی گرفت، درنگ نکن، برو! در مکان دلگیر و هوای عَفِن اول چیزی که می پوسد، دل است؛ و چه چیزی گرانبهاتر از دل؟! دل که مُرد تن هم می میرد. جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی چه خوب سروده است:

ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن، زین آب‌های ناگوار!

در قرآن هم آمده است که در رستاخیز در جواب کسانی که گویند ما در وطن مان ستمدیده بودیم، گفته خواهد شد چرا از آنجا کوچ نکردید و به دیار دیگر نرفتید؟
"الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها" زمین خدا فراخ نبود؟ شما را بسته بودند به همین سرزمین فاسد و همین محیط فاسد؟

دو: نسیم در این شعر نماد انسان های رها و آزاده است که دل به هیچ یار و دیاری نمی بندند؛ چه "برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار"!
و گون نماد افراد وابسته و دربند است. این ها توان دل کندن از موطن خود ندارند و حاضرند تن به هر ذلتی بدهند اما دل از یار و دیار نکنند.
زبانِ حال این طایفه این است که:
"گر برکَنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟"

سه: من همیشه از نوستالژی موجود در بند آخر شعر یاد قصه ی بازرگان و طوطی مثنوی می افتم؛ آنجا که بازرگان از زبان طوطی محبوسش خطاب به طوطیان آزاد و رها می گوید:
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست

گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟

این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت؟

این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان؟

یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار!

یاد یاران یار را میمون بوَد
خاصه کان لیلی و این مجنون بوَد!

حسین مختاری
۱۴ خرداد ۹۶

مثل یک گاو زندگی کن!

 

شاید هرکس برداشتی از این توصیه داشته باشد-برداشت هایی نه چندان دلچسب و خوشایند. اگر من هم جای شما بودم و کسی به من می گفت "مثل یک گاو زندگی کن"، ازش دلخور می شدم، و بِهِم بر می خورد. ولی اجازه بدهید قبل از اینکه به تریج قبای کسی بربخورد، بروم سرِ اصل داستان.
یک روز برای کاری به منطقه ی قره داغ آذربایجان رفته بودم که یک دفعه بادی تند شروع به وزیدن کرد و آسمان بالای سرم پر شد از ابرهای تیره.
فصل بهار بود و درختان میوه پر از شکوفه های رنگ وارنگ. آسمان انگار از رعد و برق های وحشتناک پاره پاره می شد و پرنده ها جیغ و فریاد کنان در جست و جوی جان پناهی مثل تیر پرتابی در می رفتند. هنوز قطره ای از ابرهای تیره فرو نیفتاده بود اما آسمان گرونبه های پی در پی از طوفانی سهمگین و بنیان کن خبر می دادند. جایی که من بودم دره ی وسیعی بود که اطرافش را کوه های کبود و پر از علف های معطر احاطه کرده بود. من هم در واقع در پی همین علف های نادر می گشتم و قرار بود روز بعد به همراه یکی از اهالی منطقه به کوه بزنیم.
ناگهان صدای مرموزی توجهم را جلب کرد. خوب که گوش خواباندم وحشت سراپایم را گرفت. این صدا برایم آشنا بود. در ایام کودکی بارها این صدا را شنیده بودم. آخرین بار وقتی بود که اهالی دهکده غافلگیر شد و سیل از کوه های دور با دهان کف آلوده رسید و دختر همسایه مان را برداشت و برد.
به مسیر صدا چشم دوختم و دیدم سیل مثل هیولایی خشماگین و شلنگ انداز کشتزارها را در می نوردد و پیش می آید‌. آنقدر فرصت برای فرار از مسیر سیل داشتم که خودم را به جای امنی برسانم و به تماشای این غول بی شاخ و دم بایستم. وقتی نزدیک تر شد دیدم گاو سیاه بزرگی را روی سر گرفته و با خود می آورد. درخت های پرشکوفه را یکی یکی می شکست و پیش می تاخت. گاو انگار که بر کجاوه ی راحتی آن داده باشد، و به مهمانی برود عین خیالش نبود. شاید هم چنان ترسیده بود و مقهور مرگ شده بود که تسلیم را تنها گزینه ی ممکن یافته بود.
سیل نعره زنان نزدیک و نزدیک تر شد و با قدرت تمام خودش را به دیوار بلند یک باغ آلبالو کوبید. دیوار در یک چشم به هم زدن از هم پاشید ولی گاو سیاه مثل یک فیل پرنده به هوا پرید و کنار من صحیح و سالم بر زمین نشست. بدون آنکه سر بر گردانَد و به تماشای سیل بپردازد یا از این معجزه ی غیرمترقبه و خوش اقبالی خود تعجبی بکند و برای شکرانه ی سلامت ماغی بکشد، سرش را پایین انداخت و شروع کرد به چریدن علف های زیر پایش!

بیستم اردیبهشت
حسین مختاری
@golhaymarefat

کانال تلگرام استاد دکتر محمدعلی موحد


همراهِ دلی شکسته
هان ای روز!
بگذار که با تو همسفر گردم
وین بار گران درد و محنت را
برگیرم و چون تو در به در گردم!

شاهد عهد شباب
محمدعلی موحد
👇

movahed1302@

با یک فرشته قدم بزن


روز سه شنبه  ۱۹ اردیبهشت، با حضور نویسنده، مراسم رونمایی از رُمان زیبای "با یک فرشته قدم بزن" نوشته ی حسین مختاری برگزار می شود.
از این نویسنده و شاعر پیش از این کتاب "مشهورتر از خورشید" درباره زندگی و اندیشه شمس تبریزی و نیز چندین مقاله ی ادبی- پژوهشی در جراید منتشر شده است.
سالن ملل
ناشران عمومی A1
راهروی ۶
غرفه ۱۰
نشر ورجاوند

عشق در واپسین روزهای پاییز


عشق در واپسین روزهای پاییز(۱)

سال های آغازین معلمی ام در منطقه ای سرد و کوهستانی گذشت. بیست و دو سال بیشتر نداشتم. از بچه های سال چهارم دبیرستان فقط چهار سال بزرگتر بودم، جوان بودم و پر انرژی.
در خانه ای که می ماندم، خانم معلم جوانی هم بود، که چون من در مقطع دبیرستان تدریس می کرد. بین اتاق من و او راهرو خانه حایل بود. هر دو مجرد بودیم و تازه نفَس. من صبح ها به مدرسه می رفتم و بعد از ظهرها درِ اتاقم را به روی خودم می بستم و به مطالعه می نشستم. بیشتر کتاب هایم را با خود برده بودم و فرصت خوبی بود برای مطالعه و یادداشت برداری. هر از گاهی مقاله یی می نوشتم و به مجله های ادبی- فرهنگی می فرستادم که چاپ می شد. خانم معلم را هر از گاهی در حیاط می دیدم که با زن صاحب خانه گپ می زد و می خندید. البته گاهی برای گرفتن نمونه سؤال امتحانی یا چیزی در حد مشورت یا رفع اشکال در همان دم در اتاقم باهم گفتگو می کردیم؛ چراکه همْ رشته بودیم و هر دو ادبیات می گفتیم. اما رفته رفته گفت و شنود ها بین ما بیشتر شد و در اواخر پاییز تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم و درباره ی شعر و موضوعات مرتبط با درس ها حرف می زدیم. کم کم به همدیگر عادت کردیم و صمیمی تر شدیم. با اینکه با مرکز استان بیش از دو ساعت راه بود وباید با مینی بوس طی می شد، خانم معلم بعد از ظهر چهار شنبه ها به محض اینکه از مدرسه بر می گشت، آماده ی رفتن می شد تا روزهای آخر هفته نزد خانواده اش باشد. من اما در ماه شاید یک بار تن به این راه خسته کننده می دادم، چرا که دوست داشتم از فرصت مطالعاتی پیش آمده غایت استفاده را بکنم و بعد از اتمام دوره ی دو ساله در منطقه محروم در آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم.
با این حال روزهای چهارشنبه احساس غریبی بهم دست می داد؛ چیزی مثل غم غربت و دلتنگی. بعد هم لحظه شماری می کردم تا آفتاب صبح شنبه از پشت دلتنگی من طلوع کند و باز آرام بگیرم.
هفته ی پایانی پاییز که از راه رسید هوا سردتر شد و صبح روز چهارشنبه برف نرم نرمک آغاز به باریدن کرد. روزها کوتاه بود و هوا خیلی زود رو به تاریکی می گذاشت. برای همین هم راننده مینی بوس ها ترجیح می دادند از خیر مسافران آخر وقت بگذرند و ریسک نکنند. آن روز هم خانم معلم ساک به دست عزم رفتن کرد و به هشدارهای من وقعی ننهاد، چرا که مشتاق دیدار خانواده بود و دلش برای استراحت ،و بقول خودش، برای غذاهای دست پخت مادرش غنج می رفت. تا دم در حیاط بدرقه اش کردم و لحظاتی نگران رفتنش شدم و با آه سرد بر لب به اتاقم برگشتم. اتاقم تاریک بود و سوز و سرمای برف در آن می پیچید و ناله ی باد در لوله های بخاری شب خوفناکی را پیشگویی می کرد. از شدت بی حوصلگی و غمناکی در تاریکی نشستم و برق را روشن نکردم. زیر لب خدا خدا می کردم که سر عقل بیاید و از این سفر پرخطر صرف نظر کند. ناراحتی من از چه بود واقعا؟ به جان او می ترسیدم؟ طبیعی بود البته! هوا تاریک بود و جاده لغزان و پوشیده از برف و یخ.
شایدم دلتنگ رفتنش بودم و تحمل دوری و تنهایی را نداشتم.
یک ساعتی گذشته بود و من همانطور که در تاریکی تکیه داده به دیوار سرد نشسته بودم و پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بودم، صدای باز شدن آهسته ی در حیاط را شنیدم. پتو را به کناری پرت کردم و دویدم سمت بالکن. خودش بود؛ ساک به دست و چادر مشکی به سر، ناراحت از اینکه از بین راه برگشته بود، بقول شاملو، مثل روحِ آب لغزید داخل حیاط .
آهسته که صاحبخانه نشنود گفتم بیا تو، چایی چیزی بخور که حتم دارم از سرما یخ زده ای. کلیدلامپ را زدم اتاق روشن شد، شعله ی بخاری را زیاد کردم و کتری را گذاشتم روی چراغ علاء الدین. از آشپزخانه که برگشتم دیدم چادرش را به رخت آویز زده و رو به بخاری نشسته است، صورتش را چسبانده بود به بخاری. گونه هاش از سوز سرما گل انداخته بود، و انگشت هاش کرخت شده بود. کنارش ایستادم...دیگر هوهوی باد به گوش نمی رسید؛ دانه های برف مثل شکوفه های درخت بادام که با نسیم بهاری به پرواز در می آیند، در هوا تاب می خوردند و عشوه کنان بر روی شیشه ی در و پنجره می لغزیدند و در تراس روی هم انباشته می شدند.
همان طور سرپا، ناخودآگاه، از دهانم بیرون آمد که " چه خوب شد که ماشین نبود!" دخترک با تعجب نگاهم کرد و نمی دانم چه ها که از سرش نگذشت!
ولی مطمئن بودم که با همان یک حرف فهمید که من گرفتارم، گرفتار دلم. آری چیزی دلم را جنبانده بود و از همان لحظه برایم مسجّل بود که بدون او زیستن برایم ناممکن خواهد بود. ولی از "نغز بازی"های روزگار غافل بودم...

ادامه دارد...
دوستانی که داستان فوق را پیگیری می کنند، اگر نقدی، و یا نکته ای(از هر نظر) برای غنی تر شدن داستان دارند، لطفااز طریق آیدی تلگرام با من در میان بگذارند. داستان از سوی ناشر برای طبع و نشر پذیرفته شده است، ولی تا مجوز ارشاد را بگیرد، فرصت برای ویرایش فنی و محتوایی هست.

با سپاس

حسین مختاری 


golhaymarefat@

سلامی دوباره

درود بر دوستان عهد قدیم

مدت هاست که دیگر فرصت نمی کنم سری به اینجا بزنم

داستانی که در اینجا قسمت هایی از آن را با عنوان" مائده"

می گذاشتم بعد از مدت ها چشم انتظاری بالاخره مجوز 

انتشار یافت و بزودی از چاپ بیرون خواهد آمد، با نام " با

یک فرشته قدم بزن"(در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران/اردیبهشت۱۳۹۶).

این روزها در تلگرام در خدمت دوستان خوبم هستم در کانال

بیداری ایرانی و گل های معرفت. اگر دوست داشتتید تشریف بیاورید. این هم لینک "گل های معرفت"

golhaymarefat@

در آنجا آیدی تلگرامم رو هم گذاشته ام.

 

می بوسم تان

حسین مختاری

دره ی شتر کش

       بعدازظهریک روز پاییزی بود و بادشدیدی همراه باسوزسرمایی که تامغزاستخوان فرومی رفت می وزید.ازآن روزهایی بود که گرگ ها از زور گرسنگی و درماندگی خودشان را تاپشت حصارباغچه های روستامی رساندند.زبده ترین چوپان ها و جسورترین سگ های گله هم حریف"گرگ های پاییزی"نمی شدند.می گفتندکسی که روزهای بادخیزپاییزی پایش را از خانه وکاشانه اش بیرون بگذارد یا دیوانه است یا لابدجگر گرگ خورده است.

چراغعلی امانه دیوانه بود ونه دل و جگر گرگ خورده بود.آدمی بود دل زنده و خوش صحبت و مهربان. منطقه ی ما همیشه درپاییز جولانگاه گرگ ها بود. شب قبل خواب دیده بودم که درست درقله ی قره داغ گرگی رو به ستاره ای سرخ زوزه می کشید.انگار زوزه های تمام ناشدنی اش مغناطیس وار ستاره را از اوج آسمان به سمت قله ی کوه پایین می کشید. ستاره داشت رو به قله ی کوه پایین وپایین تر می آمد.درنهایت آنقدر فرود آمد که آرام آرام در دهان گرگ سیاه ناپدیدشد.گرگ را دیدم که دهانش را بست و دیگر زوزه نکشید. زن هاهمیشه بشوخی می گفتندحیف که چراغعلی "بع بع"نمی کند وگرنه بجای بره می شدگوشتش را خورد!

آن روز چراغعلی درمیان بادهای سیاه سوار بر الاغ خاکستری اش از روستای "قیزیل بولاغ"با خورجینی پر از کله قند آمده بود تا اهالی روستای مارا به عروسی پسر عباسقلی بیگ قیزیل بولاغی دعوت کند. چراغعلی فروشنده ی دوره گرد بود وهروقت که به روستای ما می آمد اول سری به ما می زد وتا ناهاری یا لقمه نانی نمی خورد نمی گذاشتیم بساطش را پهن کند.بعد از آن زن ها مثل کلاغ بر سرش می ریختند و خرده ریزهایش را نوک می زدند."چراغ چرچی"را در سی پارچه روستای محال ما همه می شناختند.آدم خوش صحبتی بود و فراخور هریک از مشتری هایش متاعی حاضر وآماده در زیر زبان داشت.دربساط چراغ چرچی همه چیز می شد پیداکرد.از سوزن ونخ وسقزگرفته تاحنا وفتیله ودواجات وعطر وپودر. خدیجه باجی زن فقیر اما شوخ و خنده رویی بود که همیشه ی خدا چشم هایش پر ازخون بود.شوهرش درجوانی ازدنیارفته بود وبیوه اش را با دو پسر قد ونیم قدش تنهاگذاشته بود.همین که می رسید می گفت دادا چراغ خداخیرت بده یه خورده دارو توی این چشمای خوشگل من بریز که بدجوری از درد دوری شوهر جوان مرده ام می سوزند! بیابگیر این هم دوتا تخم مرغ! چراغعلی ازبین قوطی های عطاری اش یکی را برمی داشت و می گفت دراز بکش ببینم خدیجه باجی!خدیجه باجی هم همانجابه پشت دراز می کشید وهمیشه هم از کارخودش خنده اش می گرفت و چون می خندید چشم هایش بکلی بسته می شد. چراغعلی که نمی توانست به چشم های بسته ی زن گرد دارو بریزد صدایش بلند می شد که زود باش وا کن ببینم؛ خیلی ازت خوشم میاد! بااین حرف چراغعلی خدیجه باجی بیشترمی خندید وچشم هایش پر از اشک می شد.

آن روز بعدازاینکه خورجینش خالی شد و پیغام های دعوت را یک به یک ابلاغ کرد به خانه ی ماآمد تا کمی استراحت کند وچایی هم بخورد. باپدرکه مشغول گپ زدن بود صدایش انگارمی لرزید و ترسی ناشناس در چشم هایش سوسو می کرد. هرچه آفتاب به مغرب نزدیکتر می شد وسایه ها درازتر،باد هم تندتر و بی پرواتر می وزید و چراغعلی را پریشان تر می کرد.گویی شمعی بود که گرفتارباد شده بود و پت پت می کرد. قرار بود پدرم همراه چراغعلی یک روز زودتر از بقیه به عروسی برود. ولی کاری پیش آمد و مادرم با رفتن پدر مخالفت کرد. من وپدربا او تا بیرون روستا رفتیم. زوزه ی باد واقعا کرکننده بود.هنوز چندقدمی ازما دورنشده بود که نچ نچ و هی هی اش در هو هوی باد گم شد.می دیدم که روی الاغ کمی به جلو خم شده است و سرش درپناه یقه ی بلند پالتوش بسختی دیده می شد.باد ازپشت سر می وزید و الاغ چراغ دمش را میان پاهایش فرو برده بود و به کندی قدم ازقدم برمی داشت.انگار می دید که گرگ های تیزدندان سر راهش منتظرند تا هزاران چاقو بر شکم وپهلوهای خودش وصاحبش فروکنند. وقتی برگشتیم مادرم گفت چراغعلی بااین کم رویی ها ودل رحمی هایش بالاخره یه روزی کار دست خودش میده!پدرسری تکان داد و درجواب مادرگفت:آدم بیچاره ای است.این همه بهش میگم بابا اول حساب های قبلی ات را بامردم تصفیه کن بعد نسیه ی جدید بهشون بده ولی تو گوشش نمیره که نمیره!هرچه می گم مرد حسابی به وعده های سرخرمن این جماعت دلت رو خوش نکن درجوابم میگه این بدبخت بیچاره ها دلشون به چی خوش باشه؟از من نسیه نکنن از کی بکنن؟خدا روزی رسان است عموعباس! بالاخره رزق ما هم می رسد ان شاءالله! پدر دستی برپیشانیش کشید و اضافه کرد: ولی توی اون ماجرا باید حق را به چراغعلی داد.زن جوان تیمور کله خراب به خونه اش پناه آورده بوده.میگی چکارمی کرد؟بیرونش می کرد که اون نامرد بکشدش؟سر یه مساله ی بی اهمیت زن بیچاره رو به قصد کشت کتک زده بوده که از دستش فرار می کنه و میاد خونه ی چراغعلی. منم بودم همون کاری رو می کردم که چراغعلی کرد. مادر گفت:من که نمیگم نصف شبه بیرونش می کرد.میگم نبایدزن جوان مردم رو برمی داشت وباخودش می برد روستای پدری اش.خب به جای تیمور هرکس دیگه یی هم بود به غیرتش برمی خورد! -درسته.ولی زن بیچاره گویا قسمش داده.به دست وپای چراغعلی افتاده.گفته دست از من،دامن ازتو. من توی این روستا غریبم،بی کسم،بی یار و بی پناهم.به غیرازشما کس دیگه یی ندارم.

مادرم گفت:گویا لچکش رو زیر پای چراغعلی انداخته! -بله چراغعلی چی کار می تونست بکنه؟حالا تیمورخان هم یه بلوفی زده ولی هیچ غلطی نمی تونه بکنه.نباید هم بکنه. شب باد تندتر شده بود و درها را به هم می کوبید. شاخه های درختان داخل باغچه را می شکست و نعره می کشید.زوزه ی گرگ هابا زوزه ی باد سیاه درهم می آمیخت و مو برتن آدم راست می کرد. نیمه های شب بود که صدایی در حیاط خانه شنیده شد.انگار حیوانی هراسان و به شتاب درحیاط را چهارطاق بازکرد وداخل شد.حتی چندبار سر بر در خانه کوبید و بخار نفس هایش از درزهای در به درون خزید. من سخت ترسیده بودم و خودم را به سینه ی مادرم چسبانده بودم.بوی خون تازه همراه نفس های جانور وحشت در اتاق می ریخت. همگی ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم.عاقبت این پدر بود که دل به دریازد وازجایش بلند شد.نزدیک در که رسید باردیگر حیوان سربر درکوبید وپدر ناخودآگاه قدمی عقب تر نشست.ولی حیوان دست بردار نبود.مرتب پوزه اش را بر در می مالید وناله های خفه ای ازگلویش برمی خاست.پدرکلون پشت در را آهسته کشید ودر بلافاصله تاآخر بازشد.

ای داد بیداد!الاغ خاکستری چراغعلی بود که سراپا خونی بود.خون از زیر شکم و پاهای جلویی اش سرازیر شده بود و پالانش هم خیس خالی بود.شب از نیمه گذشته بود. چه کار می توانستیم بکنیم؟پدرم فانوسی برداشت و دونفرازهمسایه ها را هم همراه خود برد تاشاید نشانی از چراغعلی پیداکنند. من ومادرم الاغ بیچاره را داخل طویله انداختیم وبرگشتیم منتظر پدر شدیم.بعداز ساعتی پدر،فانوس بدست و با سری پایین انداخته، آمد اما بدون چراغعلی.گفت باد بیداد می کرد وسرما امانمان را بریده بود.تاجایی که می توانستیم رفتیم.ولی به ابتدای دره ی تنگبارشترکش که رسیدیم جرات نکردیم جلوتر برویم وناچاربرگشتیم. فردا صبح که مردم از زن ومرد برای عروسی به طرف روستای قیزیل بولاغ راه افتادند هنوز هیچ خبری از چراغعلی نرسیده بود.پدر اول صبح چندنفر از ریش سفیدها را صداکرد وماجرا را برایشان تعربف کرد:از سیرتاپیاز.بعدش ما هم حاضرشدیم وراه افتادیم. باد دیگر نمی وزید و هوا گرم تر شده بود.تندتر راندیم و در وسط های دره ی تنگبار شترکش به بقیه رسیدیم.همانجابود که متوجه کلاغ هایی شدم که کنار دره پی درپی فرود می آمدند ونوک برچیزی می زدند وبلندمی شدند.من که ترک پدرم روی اسب بودم گفتم آنجا را نگاه کن پدر! پدر هم گویا به فضیه پی برده بود.سر اسب را برگرداند و نزدیک محل که رسید کلاغ ها یکباره قارقارکنان بلندشدند و من پالتو چراغعلی را دیدم و شناختم. قبل ازآنکه آفتاب غروب کند تیمورخان گیر افتاد وبه کاری که کرده بود اعتراف کرد. آن روز خدیجه باجی هم باما بود و ازبس که گریه کرده بود ازچشم هایش خون می چکید.