انتخاب تابستانه برای مرگ در ایران:جاده یا دریا

رقابت شدیدی در گرفته است بین جاده‌ها و دریای خزر برای جان ستاندن از شهروندان ایرانی. یا بهتر است بگوییم شمار زیادی از شهروندان ایرانی درک کاملی از مرگ و نیست شدن ندارند که بی محابا جانشان را در کف دست گرفته و به عزراییل تقدیم می‌کنند!

همچنین می‌توان موضوع را اینگونه طرح کرد که با وجود افزایش هر ساله آمار غرق شدگان در دریای خزر وجود دكل‌های‌ دیده‌‌بانی‌، ناجیان‌ غریق‌ و گشت‌های‌ ویژه‌ که در قالب طرح‌های‌ سالم‌سازی‌ دریا به فعالیت مشغول هستند به چه کار می‌آید‌؟

هر سال وقتی مسافرانی که عازم «شمال» می‌شوند و «تنی» به آب می‌زنند «تن» اطرافیانشان که در ساحل ایستاده یا دور از دریا حضور دارند را می‌لرزاند تا آبتنی تمام شود. هر آن ممکن است دریا تنی از خانواده را بلعیده باشد. البته دریای خزر نه کوسه دارد و نه به طور معمول خشمگین و پرتلاطم است؛ انگار خزر آغوش گشوده سمت هزاران نفری که در برش نشسته و ایستاده و از آنان می‌خواهد که تنی به آب بزنند و مسافران گرمازده و منزجر از آفتاب هم بی توجه به تفاوت‌های شنا در استخرهای کوچک و دریای بزرگ با پرش‌های بلند و کوتاه از نظر اهالی ساحل نشین ناپدید می‌شوند و در این بین تعدادی‌شان هرگز زنده به ساحل برنمی‌گردند...

نگاهی به آمار منتشر شده نهادهای رسمی گیلان و مازندران طی چند روز گذشته بیاندازیم تا ببینیم که این جملات ادعایی بی اساس است یا نکته‌ای قبل تامل.

از خردادماه تا نیمه تیرماه امسال حدود 80 نفر از مردم ایران جانشان را در بیش از 700 كیلومتر از نوار ساحلی دریای خزر در حاشیه سه استان گیلان، مازندران و گلستان از دست دادند. در بین کشته شدگان هم کودک 8 ساله وجود دارد هم مرد و زن 70 ساله. هم دانش‌آموز دیده می‌شود هم زن خانه‌دار و غریق نجات و ...

خلاصه این که چگونه مردن در ایران در تابستان تبدیل به انتخاب دوگانه «دریا یا جاده» می‌شود. گاهی هم شهروندانی که خوشحالند از امکان سفر در جاده قبل از رسیدن به دریا در یک تصادف که عمدتا با نقش آفرینی پراید است جسد خود را برای اطرافیان باقی می‌گذارند و عمری آنها را داغدار کرده و مسیر زندگی همسر و فرزندانشان را عوض می‌کنند (البته اگر آنها هم در این تصادف کشته نشده باشند).

مقامات امر در پاسخ به اعتراض و انتقاد رسانه‌هایی که از آمار بالای غرق شدگان در دریای خزر می‌پرسند مدعی‌اند که بیش از 90 درصد غرق شدگی‌ها خارج از محدوده مجاز برای شنا است. به طور مثال گفته می‌شود از مجموع بیش از 1000جسدی که سال گذشته از دریای خزر پس گرفته شد بیش از 90 درصد در طرح‌های غیر سالم‌سازی شده غرق شده بودند.

اما در این بین به این سوال هم پاسخ روشنی داده نمی‌شود که با گذشت بیش از یک دهه از اجرای طرح سالم‌سازی دریا در سواحل شمالی خزر  مگر چه تمهیدات ویژه‌ای برای مسافران در نظر گرفته شده است که شهروندان راغب به استفاده از این مناطق باشند؟ در بسیاری از این سواحل که بسیار پرازدحام و غیر بهداشتی است حتا از تعبیه سرویس بهداشتی و نصب جایگاه دوش هم دریغ شده و تنها در کناره‌های دریا چند پرده آویزان است و عمده تفاوت با سواحل غیر مجاز برای شنا، حضور چند نجات غریق با سوت در ساحل است.

در این بین در رسانه‌ها هم به روشنی برای شهروندان مشتاق سفر به شمال و آبتنی در دریا توضیح داده نمی‌شود که وقتی دریا توفانی است و مسافران هم با فنون شنا در دریا آشنا نیستند نباید دل به دریا زد چون به ساده‌ترین زبان ممکن به احتمال 99 درصد جانشان را از دست می‌دهند.

آمار کشته شدگان خزر هر سال از سال قبل پیشی می‌گیرد. مباد که مانند حوادث جاده‌ای در این حوزه هم مقام اول دنیا را از آن خود کنیم. چه بسا که مقام اول غرق شدگان همین حالا هم متعلق به ایران باشد؛ مردمی که حتا تفریحات کوچکشان را یا با ندانم کاری شخصی یا سهل‌انگاری‌های مدیران مربوطه به تراژدی تبدیل می‌کنند.

 لینک مطلب در روزنامه گیلان امروز

 

ویژه نامه نوروزی گیلان امروز منتشر شد

 

ویژه‌نامه نوروزی روزنامه گیلان امروز در 164 صفحه منتشر شد.

مطالب مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، گزارش تصویری و ... از جمله مجموعه جمع‌آوری شده در 164 صفحه تمام رنگی برای مخاطبان عزیز است.

علاقه‌مندان می‌توانند در این ویژه نامه پرونده‌ای ویژه برای پناهجویان لهستانی که همزمان با جنگ جهانی دوم مجبور به حضور در بندر انزلی شدند را بخوانند. همچنین گفت و گو با دو کاندیدای احتمالی انتخابات ریاست‌جمهوری در مقابل علاقه‌مندان قرار داده شده است. مخاطبان گرامی می‌توانند نقد و نظرهایی درباره وضعیت اقتصادی، نرخ تورم، ارز، دخل و خرج کارگران، معرفی چند منطقه دیدنی گیلان، شعر و داستان‌هایی از نویسندگان ایرانی و خارجی، و دهها مطلب جذاب دیگر را هم در ویژه‌نامه نوروزی گیلان امروز مطالعه کنند.

روزنامه گیلان امروز

 

ترمز افزایش قیمت خودروها کشیده می‌شود؟

«افزایش نرخ ارز، کاهش ارزش پول ملی،تاثیرات تحریم‌ها و تلاش برای سود بیشتر در آشفته بازار اقتصاد ایران» کدامیک دلیل اصلی افزایش قیمت دو تا سه برابری خودرو در ایران است؟

افزایش قیمت خودرو از چند ماه پیش در ایران آغاز شد و مانند داستان تکراری «گرانی‌ها» در کشور ابتدا نادیده گرفته شد، بعد تکذیب شد و با گذشت حدود دو ماه کم کم موضوعی به نام افزایش قیمت چند برابری خودرو تایید شد. اپیزود بعدی داستان افزایش قیمت‌ها هم برای مردم ایران تکراری است: ابتدا مقامات دولتی با لحنی آرام خبر از پیگیری و برخورد با مسببان ماجرا می‌دهند و بعد می‌گویند که کمیته و کمیته‌هایی با حضور نمایندگانی از دولت و مجلس  برای بررسی چرایی و چگونگی ماجرا تشکیل می‌شود.

این پروسه دقیقا برای خودروهایی که ناگهان دو تا سه برابر قبل قیمت پیدا کردند هم شکل گرفته است و تا امروز و گذشت سه هفته‌ی بحرانی برای مصرف کنندگان به درستی روشن نیست که ماجرا از کجا و چگونه آغاز شده است. در حالی که مدیران دو شرکت خودروسازی ایران صراحتا نوسانات ارزی، افزایش قیمت مواد اولیه و نهاده‌های تولید، بورس کالا و سیاست‌های مالی بانک مرکزی را دلیل این گرانی‌ها می‌دانند مقامات دولتی‌ها معتقدند اگر هم این موضوعات وجود داشته باشد به طور مثال نمی‌تواند ناگهان قیمت پراید 10 میلیون تومانی را به 20 میلیون تومان افزایش دهد.

ادامه نوشته

پزشکی در ایران به شاخه‌ای از تجارت تبدیل شده است؟

 

1

به طنر تلخ گفته می‌شود اگر این روزها مریضی در ایران تب کند یاد مطب‌های پزشکی و هزینه‌های دارو درمان که بیفتد لرز هم به آن اضافه می‌شود. نظام سلامت از چند بخش تشکیل شده است که یکی از مهم‌ترین آن‌ها حوزه درمان و مراجعه بیمار به پزشک است. در سال‌های گذشته هر چه بر  کمیت پزشکان در استان افزوده شده است به همان میزان بر دغدغه‌های شهروندان هم اضافه شده است.

از پروسه طولانی اخذ نوبت‌ ویزیت از سوی شماری از متخصصان که بگذریم باید به تعرفه ویزیت و کیفیت انجام این کار در مطب‌های عموما پرازدحام تا تجویز مکرر انواع «گرافی»‌ها و فراموش کردن ارتباط روحی با بیمار اشاره کرد.

درد که امان بیمار را بریده باشد خود و اطرافیانش دست به هر اقدامی می‌زنند تا بار دیگر سلامت نسبی به دست آید. در این بین اما تعدادی از پزشکان با در پیش گرفتن رفتاری که در بهترین حالت می‌توان فرصت‌طلبانه‌اش خواند تجارت را جایگزین اصل طبابت ‌کرده‌اند.

ادامه نوشته

آزاد راه وعده‌ها و استغفارها

حتی اگر فراموش شود که آزادراه تهران- شمال بخشی از طرح اولیه‌ای است که سال ۱۳۵۳ به پیمانکاران فرانسوی سپرده شد و آن‌ها کار را آغاز نکرده‌‌ رها کردند باز هم از زمان آغاز به کار دوباره‌اش بیش از ۱۶ سال و فعالیت ۴ دولت گذشته است. «۱۶ سال قطعا زمان زیادی برای ساخت یک آزادراه ۱۲۱ کیلومتری عموما دو خطه است.»

این جمله در سالی که رو به پایان است به انحای مختلف از زبان نمایندگان مجلس، مقامات استان مازندران و حتی مدیران ارشد راه و شهرسازی بیان شده است. ماجرای این آزادراه به همین جا ختم نشده و به استغفار الهی، اکبر ترکان وزیری که سال ۱۳۸۵ خارج از ضوابط پروژه را به بنیاد مستضعفان واگذار کرد منتهی شده است. او یک سال پیش صراحتا در گفت‌و‌گویی اعلام کرد هنگامی که ساخت آزادراه تهران- شمال رسانه‌ای شد ۱۰ شرکت خصوصی در قالب یک کنسرسیوم برای ساخت این آزادراه اعلام آمادگی کردند اما وزرات راه و در واقع شخص او تصمیم گرفت که بنیاد مستضعفان را به عنوان مجری کار برگزیند. انتخابی که طی ۱۶ سال گذشته بار‌ها اعتراضات مختلفی را به دنبال داشته است. هر چند که مجری این آزاد راه توپ را به زمین وزارت راه و شهرسازی می‌اندازد و می‌گوید «گویا آن‌ها فراموش کرده‌اند که طبق قراردادهای بعدی، وزارت راه باید ۵۰ درصد اعتبارات این آزادراه را تامین کند.» اعتباری که به ادعای مجری آزادراه همواره با تاخیر و کمتر از رقم توافق شده پرداخت شده است.

ادامه نوشته

یکبار هم از مُسکن «دیرتر خریدن» استفاده کنید

دعوت به تاخیر انداختن خریدهای حتا غیرضروری در دنیای امروز پدیده‌ای مضحک جلوه می‌کند اما به نظر می‌رسد امتحان آن از سوی شهروندان برای تسکین دردهای اقتصاد بیمار ایران بد نباشد!

در روزهای گذشته و همزمان با موج تازه افزایش قیمت‌ها اظهار نظرات مختلفی از جانب مقامات و همچنین شهروندان صورت گرفته که بخشی از دیدگاهها در نوع خود جالب توجه است. البته تاکید زیاد بر نقش «دلالیسم» در اقتصاد برای جامعه مصرفی ایران تازگی ندارد اما شهروندان به یاد ندارند که هیچ زمانی تا این حد بر نقش دلال‌ها در افزایش قیمت‌ها تا 300 درصد تاکید شده باشد.  بعضی از مقامات در واکنش به اعتراضات رسانه‌ها به افزایش قیمت‌ها از شهروندان خواسته‌اند به دلیل «حبابی بودن گرانی‌ها» با تحریم و در واقع با تاخیر انداختن خریدهای غیرضروری خود باعث ترکیدن حباب‌های ایجاد شده از سوی واسطه‌ها شوند. بماند که چرا مقامات، مسوولیت خود را در مدیریت اقتصاد فراموش کرده و فقط وظیفه خود را گرفتن انگشت اتهام به سمت دلال‌ها می‌دانند اما از آنجایی که وضعیت حاکم بر اقتصاد ایران و بازه زمانی (خریدهای نوروزی) حق انتخاب و قدرت چانه‌زنی را از شهروندان گرفته آنها باید بین دو گزینه پیش رو: خرید به چند برابر قیمت و یا موکول کردن به هفته‌های آینده یکی را انتخاب کنند. طبیعت بازار و تجربه مردم سایر کشورها نشان می‌دهد که این راهکار می‌توند ابتدا به عنوان یک مُسکن عمل کرده و در وهله دوم نوعی تنبیه واسطه‌ها و حتا مدیران بی تفاوت باشد.

ادامه نوشته

« دِدِه جانمان» و داغ یک خودِ از دست داده




رنج بی انتهای بیماری‌ « دِدِه » حالا که 17 بهمن سومین سالمرگ‌اش است  به یادم نیامده؛ 3 سال است که هر ماه، هر هفته و بی مبالغه هر روز به مادربزرگ‌جانی فکر می‌کنم که یکی از بی‌رحم‌ترین بیماری‌های این دنیا تک تک سلول‌هایش را گرفت و نفس‌هایش را به شماره انداخت.

ما ( من، مریم، سکین، مهتاب و دیگر اعضای خانواده) تقریبا هفته‌ای نیست که یادی نکنیم از بی‌رحمی که سرطان در حق او روا داشت. دو سال، آنقدر درباره بیماری عزیزی که هر کدام به نامی صدایش می‌کردیم: «دِدِه، خانم جان، مشهدی ننه و..»  داستانسرایی کردیم و هر کدام به نوبت نقش ویزیتورهای کمپانی روحیه را بازی کردیم که اصلن باور کرده بود رماتیسم، درد کهنه‌اش است که آزارش می‌دهد. دوماه آخر اما وحشت مرگ و درد در چشمان کم فروغش پیدا شد. باز هم به دروغ‌های روحیه بخش‌مان گوش می‌کرد، نگاهمان می‌کرد اما روشن بود دیگر حنایمان پیشش رنگ ندارد. پیش مادری که به اصرارهر چه خواستیم برای به دست آوردن سلامتی‌اش انجام داد، میل به خوردن هر چه نداشت به زور فرو داد و هر جراحی بود را به جان خرید...

سه هفته آخر وقتی پاهای ورم کرده‌اش توان تحمل جسم نحیف‌اش را نداشت فهمید که عزرائیل پشت دراتاقش حاضر به یراق منتظر است و ما ساده لوحانه از آمپول‌های شفابخش و آزمایشات جدید برایش می‌گفتیم. «دده» را می دیدیم که در سکوت کامل بی هیچ حرفی تا صبح مژه بر هم نمی‌گذاشت. ظاهرا نمی‌گفت از مرگ می‌ترسد اما می‌دیدم که می‌ترسد. شاید می‌ترسید که بخوابد و دیگر بیدار نشود و بچه‌ها و نوه‌هایش که تمام دارای‌اش بودند را نبیند. بیدار می‌ماند حتا حاضر نمی‌شد دراز بکشد. می‌گفت نفسم بند می‌آید و شما که نمی‌خواهید این اتفاق بیافتد؟ التماس می‌کرد به پشت نخوابد تا همچنان چند روزی یا چند ساعتی نفس بکشد. حتی اصرارهای تنها پسرش (بابا) که وجودش به جانش بند بود هم نمی‌توانست کمک زیادی برای کاهش این رنج وحشتناک به او و ما داشته باشد.

یک هفته تمام تکیه داد به پشتی تختش و چرت زد و وحشت زده بیدار شد. چرت زد و بیدار شد و اگر دور و برش را خلوت می‌دید قطرات اشک چین‌های صورتش را خیس می‌کرد تا شاید دل سلول‌های سرطانی به رحم آید و دیگر به اندک بافت‌های سالم مانده بدنش حمله نکنند وآن‌ها را هم از بین نبرند.

شقاوت نئوپلاسم اما شوخی بردار نبود و وسط یکی از همین چرت‌های کوتاه غافلگیرش کرد. رفت به کما و ما منتطر ماندیم که باز هم چشم بگشاید 4 روز صدایش زدیم و ناله کردیم اما هیچ نگفت. ما حتا حاضر بودیم بیدار شود و مانند قبل‌ترها که سالم بود غر بزند که «بس کنید سرم را بردید!»اما چشم باز نکرد که نکرد.

هزار بار نفس‌های به شماره افتاده‌اش را از شب 17 بهمن 88 که برف سر ایستادن نداشت تا سپیده ‌دم به یاد آورده‌ایم. نه آه می‌کشید و نه چشم باز می‌کرد فقط دم و بازدم‌های کوتاه بود و تلاش تمام نشدنی یک انسان کاملا تنها. تنها  در میان جمع زیادی که اطرافش حلقه زده بودند و نمی‌دانستند برای زنده ماندن مادر و مادربزرگ عزیزشان باید چه کنند. تنها لرزان و گریان، وحشت‌زده زیرگوشش زمزمه می‌کردیم که «دده تو باز حالت خوب می‌شه نترس!» اما در تاریک روشنای صبحدم  برف و نفس «دده جانمان» یکجا بند آمد تا برای همیشه داغدار یک خودِ از دست داده شویم.

 اشک‌ها وقتی به زاری رسید که بابا پرده اتاق را کنار زد و با هق هق گفت «دده جان! باز هم به فکرم بودی تا شب برفی درگیر کفن و دفن نشوم و منتطر ماندی تا سپیده بزند و برف بند بیاید؟! از آن روز هزار بار چشمان وحشت‌زده و غمگین دده در سه هفته آخر را دیده‌ام. نفس‌های به شماره افتاده‌اش را شنیده‌ام و آیین بی رحمانه دفن در گودالی عمیق و گذاشتن آخرین سنگ برروی گور که روزنه‌های این جهان را با ناکجاآباد مسدود می‌کند در مقابل چشمانم تصویر شده...هزار بار به یاد آورده‌ام که نفیر مرگش را هم من برای اطرافیان بی‌خبر از پایانش به صدا درآورده و صبح گفتم: یک روزهم این خبر: که بیایید او تمام کرد!


 پی نوشت:این دلنوشته هم مال سه سال پیش چند روز بعد از مرگ مامان بزرگ است.


وقتی خانم وزیر با نمره ۲۰ رفوزه و اخراج شد


تا احمدی‌نژاد هست شگفتی هم هست

1


دو دوتا چهارتای ساده است. وقتی تمام نمرات دانش‌آموزی دو ماه قبل ۲۰ بوده بد‌ترین پیش‌بینی از افت تحصیلی احتمالی او تا دو ماه بعد در حد نمره ۱۵ یا نمره ناپلئونی است. بعید می‌دانم مدیر یا معلمی به یاد داشته باشد که نمره دانش آموزش تنها در دو ماه از ۲۰ به زیر ۱۰ برسد و از آن بد‌تر شرایطش به گونه‌ای باشد که حتی مجبور شوند از مدرسه اخراجش کنند.

اما محمود احمدی‌نژاد رئیس دولت دهم که اتفاقا به جز سابقه سیاسی‌اش بار‌ها به «معلم و استاد دانشگاه» بودنش در ۷ سال گذشته افتخار کرده توانست تنها در دو ماه چنین شاگردی را به حدود یک میلیون معلم ایرانی و ۱۱ میلیون دانش آموز معرفی کند. او مرضیه وحید دستجردی اولین وزیر زن بعد از پیروزی انقلاب اسلامی را با سلام و صلوات و انصافا با تحمل فشارهای زیاد به مدیریت وزارت بهداشت و درمان منصوب کرد اما ناگهان روز پنجشنبه خانم وزیر را عزل کرد و ترجیح داد تنها حدود پنج ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری برای این نهاد مهم سرپرست تعیین کند.این تصمیم در شراطی عملی شد که حدود دو ماه قبل احمدی‌نژاد در ارتباط با عملکرد وزیر بهداشت او را شایسته نمره 20 دانسته بود.

محمود احمدی‌نژاد در ۷ سال گذشته تصمیمات عجیب زیادی بویژه در زمینه برکناری وزرایش گرفته و هر بار هم منتقدان هر کدام از آن‌ها را «محیرالعقول» خوانده‌اند. که مشخص است این تعبیر برای هر کدام از تصمیمات این قبیل، اشتباه محض است و باید همچنان منتظر ماند. چون آقای رئیس جمهوری ثابت کرده همیشه و در همه حال قدرت شگفت‌زده کردن افراد را دارد.

محمود احمدی‌نژاد مرضیه وحید دستجردی را بر کنار کرد در حالی که حداقل در ۴۸ ساعت قبل از این تصمیم، دو مقام عالیرتبه و اتفاقا بسیار نزدیک به او خبر کنار گذاشته شدن خانم وزیر را تکذیب کردند.

برای او ظاهرا اهمیتی ندارد آنهایی که به تکذیبه‌های محمدرضا رحیمی معاون اول احمدی‌نژاد و غلامحسین الهام سخنگوی دولت پی می‌برند درباره این دو چگونه می‌اندیشند. ظاهرا تا محمود احمدی‌نژاد است باید همواره انگشتی «ترجیحا اشاره» را برای گزیدن نزدیک دهان نگه داشت!

 

۲

مرضیه وحید دستجردی اتفاقا آنگونه‌ای که محمود احمدی‌نژاد به او نمره داد عملکردی فوق‌العاده در وزارت بهداشت و درمان نداشت. انتقادات زیادی نسبت به مجموعه تحت مدیریت او وارد است البته از یاد نمی‌بریم که در ایران عرف است مدیران به‌گاه بحران نباید صدای اعتراض خود را بلند کنند. اما با این حال این سوال مطرح می‌شود که مرضیه وحید دستجردی که سالهاست در شغل طباطبت خود نمره‌ای در حد ۲۰ داشته چرا اعتراض خود را اینقدر دیر درباره عدم تخصیص ارز دارویی، ته کشیدن ذخایر دارویی و مشکلات بیماران خاص و کاهش سن اعتیاد و ایدز و زیر خط رفتن هر ساله حدود ۷ درصد مردم به دلیل هزینه‌های درمان بیان کرد؟

آیا نیاز بود که خانم وزیر گوشش را برای شنیدن اخبار بخوانید تحلیل‌های بخش خبری ۱۴ یا ۲۱ تلویزیون و یا مثلا مچ‌گیری‌های ۲۰: ۳۰ تیز کند؟ یا خدای ناکرده ریموت تلویزیون به دست گرفته و یکی از بخش‌های خبری فارسی زبان شبکه‌های ماهواره‌ای را ببیند تا شاید خلاصه‌ای از نطق نمایندگان نسبت به وضعیت دارو درمان کشور را بشنود؟ مرضیه وحید دستجردی اگر از اواخر سال ۸۸ چند باری به داخل داروخانه‌های هلال احمر سرک می‌کشید و به داروخانه‌های بزرگ شهرستان‌ها که نه تهران سری می‌زد صدای ناله و التماس افراد نسخه به دست بویژه بیماران خاص را می‌شنید و حداقل می‌توانست از‌‌ همان زمان اعتراضاتش را با جملاتی مانند آنچه از یک ماه پیش برزبان رانده بیان می‌کرد و می‌گفت: «دارو با جان مردم سروکار دارد و جان مردم شوخی‌بردار نیست.»

این همه مدارا و اعتماد از وزیری که پزشک است و با معاینه و کشف علت‌های بیماری و شناخت دردهای بی‌درمان سروکار دارد به افراد سیاسی عجیب است. و می‌توان موارد مطرح شده از سوی او در هفته‌های اخیر را نوعی خودکشی مدیریتی و قربانی کردن صندلی قدرت محسوب کرد.

 

۳-

مرضیه وحید دستجردی از حدود یک ماه پیش شروع به انتقادات عجیبی کرد او گفت که ارزی که باید برای واردات دارو تخصیص پیدا می‌کرد صرف وارد کردن لوازم آرایشی شده است. توضیح داد به جای آنکه اولویت واردات را به لوازم پزشکی مانند دستگاه ماموگرافی بدهند اجازه وارد کردن زین اسب و دسته بیل را داه‌اند. مرضیه وحید دستجردی وقتی لب به سخن گشود که چند نماینده مجلس هشدارهایی در این ارتباط دادند. چند رسانه از کمبودهای دارویی نوشتند و تعدادی هم خبر از مرگ چند مبتلا به بیماری‌های خاص بعد از کمبود دارو خبر دادند. شاید خانم وزیر سابق بابت همین موضوعات از مردم حلالیت طلبیده است.

 

۴

لازم نیست سیاسی باشید الان به احتمال زیاد خواجه حافظ شیرازی هم می‌داند که محمود احمدی‌نژاد با خاندان لاریجانی‌ها سر ناساگاری دارد. او نه روش و منش علی لاریجانی را در اداره جلسات قوه مقننه می‌‌پسندند و نه دوست دارد با آیت‌الله صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه در یک جلسه حاضر شود و وقعی به تمجیدهای محمد جواد لاریجانی دبیر حقوق بشر قوه قضاییه هم نمی‌نهد. پس عجیب نیست که او از وزیر بهداشت خود بخواهد که باقر لاریجانی یکی دیگر از برادران لاریجانی را از سمت مدیریت یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین دانشگاههای علوم پزشکی ایران یعنی تهران عزل کند. اصلا شاید او تصور می‌کند انتقادات اخیر مرضیه وحید دستجردی در دیدگاه انتقادی این خانواده نسبت به دولت او ریشه دارد! محمود احمدی‌نژاد شاید به دلیل انتقادات خانم وزیر، شاید به دلیل تمرد او از دستور برکناری رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران و شاید هم به دلایل دیگر تصمیم گرفت وزیری که با اصرار بر سر کار آورده بود را بدون حتا تشکری کنار بگذارد و تنها وقتی حاضر شد از زحمات سه سال گذشته‌اش تشکری بکند که رسانه‌ها دو سه ساعتی به این موضوع پرداختند.

۵

شاید به محمدحسین طریقت منفرد سرپرست وزارت بهداشت و درمان این اطمینان داده شده که یک میلیارد و نهصد میلیون دلار ارز مربوط به واردات دارو از مجموع ۲. ۵ میلیارد دلار مصوب شده، تا دو ماه دیگر در اختیار شرکت‌های واردکننده برای تامین دارو قرار داده می‌شود. در حالی که با گذشت هشت ماه از سال تنها ۶۰۰ میلیون دلار یعنی یک سوم به این کار اختصاص داده شده است.

اگر این اتفاق روی دهد به معنی واقعی کلمه دیگر نباید تعجب کرد چون دولت محمود احمدی‌نژاد است و خلق شگفتی‌. علاوه بر این او برای انجام این کار نیاز به اجازه قوه دیگری ندارد و همانگونه که وزارت بهداشت زیر نظر مستقیم دولت قرار دارد وزارت صنعت معدن و تجارت و بانک مرکزی که درباره چگونگی تخصیص ارز تصمیم می‌گیرند هم در همین ردیف قرار دارند رابطه‌ای که صدای خانم وزیر را بلند کرد و باعث عزلش شد!

ازدواج کودکان به مثابه جنایت!


مردمانی عجیب داریم با مسئولانی غریب‌تر. آنقدری که به تمدن چند هزار ساله ایرانی و اسلامی‌مان فخر می‌فروشیم و آمار و ارقام و می‌دهیم اغلب اتفاقات غیر اخلاقی و غیر انسانی در اطرافمان را نمی‌بینیم.

آنقدر 38 شبکه سیما، 6 ایستگاه رادیویی، چند صد نشریه مکتوب در کنار انتشار میلیون، میلیون جلد کتاب‌ فاخر، ادعیه و اذکار تلاش دارند بگویند که همه چیز خوب است و در اینجا هیچ خبر بدی نیست که گاهی باورمان می‌شود و یادمان می‌رود که همین جا در بغل گوش ما از شرق تا غرب و جنوب و شمال، هزاران کودک ایرانی بین 10 تا 14 ساله به ضرب و زور خانواده در سایه حمایت‌های کاملا «قانونی» دادگاهها پای سفره عقد نشانده می‌شوند.

دادگاهایی که گویا جرم را تنها زمانی مسجل و محرز می‌دانند که چاقو در تن کسی فرو شده باشد، بر سر و صورت فردی اسید پاشیده و شعاری از لبان شهروندی معترض جاری شده باشد.

از این دهشتناک‌تر اظهارات فعالان حقوق کودکان و مدیران ثبت احوال است که می‌گویند فقط در سال 79 بیشتر از 700بچه زیر 10 سال که عموما دختر بوده‌اند مجبور به ازدواج شده‌اند. ناگفته پیداست که این ازدواج‌ها با مردانی دو تا 5 برابر سن آن‌ها صورت گرفته است.

چه تناسبی بین فعالیت چند هزار واحد آموزشی و فرهنگی در سطوح مختلف با ازدواج کودکانی وجود دارد که باید در مدارس ابتدایی، راهنمایی و در نهایت دبیرستان حضور پیدا کنند؟

انگشت اتهام همیشه به سوی دو مقوله کلی یعنی فقر فرهنگی و فقر اقتصادی نشانه رفته و می‌رود. آیا در این سال‌ها فقر آنقدر دامنه‌دار شده که آمار ازدواج کودکان و بعد طلاقشان در چند سال گذشته دو برابر شود؟

مردمانی عجیب هستیم ما، آنقدر عجیب که بدون رقیب صدرنشین جدول «خصایل منفی» شده‌ایم...

پز دموکراسی و باخت به دشمن فرضی!

1

این هیجان انتخاباتی اصولگرایان در غیاب چهره‌ها و احزاب منتقد نه تنها چشم‌ها را گشاد می‌کند که آدم را یاد مانورهای نظامی و دشمن فرضی و از این دست موارد می‌اندازد! اصولگرایان عزیز طوری جوسازی می‌کنند که کم مانده باورمان شود نکند اصلی به نام «باخت به دشمن فرضی» هم وجود داشته باشد!!


2

سه‌شنبه شب در برنامه تلویزیونی پارک ملت علی مطهری، مهرداد بذرپاش، حسین فدائی، مسعود میرکاظمی و مصطفی کواکبیان به عنوان مهمان حضور داشتند تا از «انتخابات نهم» بگویند.

به جز مصطفی کواکبیان عملا تفاوت زیادی در نگرش سیاسی شخصیت‌های نام برده شده وجود نداشت. (البته می‌توان علی مطهری را با کمی ارفاق منتقد‌ به حساب آورد)

گذشت دقایقی از برنامه به مجری ثابت کرد که حرف‌های اکثریت مهمانان تکراری‌تر از آن است که بتواند بینندگان را پای تلویزیون نگه دارد و او نمی‌تواند به عادت همیشگی و حتا ساختگی تعجب کرده و بگوید «اه مگه می‌شه!!» حوصله مهمانان هم از این همه تکرار، یکنواختی و نقد منصفانه و سفیدنمایی سر آمده بود!

موضوعی که باعث شد شهیدی‌فر مجری «پارک ملت» چندین بار دست به دامان علی مطهری شود و تلاش کند تا زبانش را به انتقاد باز کند! مطهری هم عامدانه یا بر اساس سفارش و ترس حس و حال انتقاد نداشت و به قول مجری یکی از آرام‌ترین شب‌های زندگی‌اش! را سپری ‌کرد.

کمی بعد جذابیت حضور منتقد و اصلی به نام رقابت خود را بیشتر آشکار کرد؛ زمانی که  مصطفی کواکبیان بر صندلی این برنامه نشست و گاه جملاتی بر زبان آورد که خبرنگاران و تحلیلگران پرتعداد صدا و سیما حتا زیر لب هم زمزمه نمی‌کنند!

حداقل شاید دیشب به شهیدی‌فر که دست زیر چانه به صحبت‌های کواکبیان گوش می‌داد و گاه فراموش می‌کرد میکروفن را از نماینده سمنان بگیرد،ثابت شده باشد که انتخابات بر اصلی به نام رقابت و وجود رقیب استوار است و نمی‌توان با حضور پرتعداد جوانانی فاقد ایده و  پیرانی که تنها وظیفه خود را تکرار جملاتی خاص و سفارش شده‌ی یک خط فکری و جناح سیاسی می‌دانند پز دمکراسی داد...