این دفعه هم سفر به ایران خیلی پربار بود
هرچند خیلی از دوستان و آشنایان رو زیارت نکردم ، که باعث ناراحیته
ولی خیلی از کسانی رو که تونستم ببینم ، سری قبل ندیده بودم
خب ، حالا از همون اول شروع میکنم
روز 1شنبه ساعت 4 صبح رسیدم وطن
اولین هدیه و عیدی رو همون موقع که وارد خونه شدم ، دریافت کردم
کتاب دوست مهربونم ، نیره عزیز ، که با پست اومده بود دم در خونه 
هفته اول همش خواب بودم به خاطر دچار بودن به jetlag !!!
واقعا اعصاب آدم رو بهم میریزه این تغییر ساعتها !!!
اما با تمام این خواب آلودگیها ، تو همون هفته اول
چندتا قرار خوب رو تنظیم کردم
اول از همه یه قرار با گلاره و یه پیاده روی 2ساعته و کلی درد دل 
روز 3شنبه ، اختتامیه نمایشگاه عکس بچه های کانون عکس بود
من و محمد هم رفتیم
اونجا خیلی از دوستان رو دیدم
یه عیدی اختصاصی هم از آقای فاضل دریافت کردم
کتاب شعرشون ، همراه با دست خطشون در ابتدای کتاب 
خیلی از اونها کسانی بودن که واسه اولین بار زیارتشون میکردم
خیلیها هم که از دوستان قدیمی بودن و مجددا بعد از سالها میدیدمشون
بخوام تک تک اسم ببرم خیلی زیاد هستن ولی
مخصوصا دیدن استاد گلم ، خانوم وفادار
آقای پدر بهار خانوم (امین ابراهیمی)
کیمیا ، که با یه جعبه شیرینی هم اومده بود دیدنم 
محمد ادیبی از دوستان عکاس دوچرخه سوار خیلی خوشحالم کرد
و آقا حسام که کلی عکس دونفره از من و محمد گرفت 
یه روز ، رفتم یه سر دانشگاه بهار و همه همکارام رو دیدم
همونجا محبوبه دعوت کرد یه روز بریم خونه ش
خونه اونم یه عصر رفتیم و کلی بهش زحمت دادیم
ولی به هممون حسابی خوش گذشت 

یه روز هم با گلاره و نازنین رفتیم کافی شاپ علی و مهشید
من اولین بار بود که اونجا میرفتم
جای دنج و خوبیه 
بعد از اون رسیدیم به ۴ شنبه سوری
از ظهر با فامیل رفتیم خونه گلبهار
کلی بازی کردیم و خندیدیم
واسه ناهار سالاد اولیه خوردیم
غروب که شد آتش روشن کردیم و پریدیم از روش و دعا کردیم
واسه شام هم آش رشته
بعد هم یه بارون اساسی گرفت که ما راه افتادیم بریم خونه
تو مسیر برگشت مدت زیادی تو ترافیک جاده بودیم 
اما در کل خیلی خوش گذشت 
حالا دیگه باید واسه چیدن هفت سین آماده میشدیم
خرید وسایلش ، رنگ کردن تخم مرغها ، انتخاب ظرف و ...
سال تحویل ساعت ۲ و نیم ظهر بود
روز ۲ فروردین با ماشین مامی ، راه افتادیم به سمت تهران
میخواستیم بریم عروسی 


شب دیر وقت رسیدیم خونه خاله فروغ 
روز بعد ، شب رفتیم عروسی
عروسی ای که هردو طرف فامیل بودن و خلاصه همه آشنا بودن 
به من که حسابی خوش گذشت 
ایشالا که عروس و داماد خوشگلمون همیشه خوشبخت باشن در کنار هم 

روز بعدش واسه ناهار رفتیم قدیمیترین کافه تهران
و به دیزی و کشک بادمجون دعوت شدیم از طرف محمدباقر 
چقدر هم که چسبید خداییش
مخصوصا اون قسمت سواری با ماشینش 
که ۱۰ نفری خودمون رو به سختی جا کردیم تو ماشین محمدباقر 


بعد هم رفتیم تو خیابون ولیعصر یه بستنی سنتی توپ خوردیم
شبش ، مجید و عطیه با خانواده هاشون اومدن خونه خاله فروغ
سالها بود ندیده بودمشون و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم 
مخصوصا فرنوش و سروناز 
فردای اون روز واسه ناهار رفتیم پارک لویزان
خیلی بهمون خوش گذشت
یه جوجه کباب توپ خوردیم که دست زینب و مجید ، مرجانه و وحید و بقیه عاملینش ، درد نکنه 
روز بعد هم راه افتادیم به سمت مشهد
من متاسفانه گلوم درد گرفته بود و نوید یه بیماری رو میداد 
بعد از اون ، تا زمانی که برگشتم ، کلا مریض بودم 
وقتی برگشتیم مشهد ، شروع کردیم به دیدو بازدیدهای عید
هرچند در این بین ، نتونستیم بازدید همه فامیل بریم
چون واقعا وقت نبود
دوستای دبیرستانم ، همکارای تکلان توس ، همکارای مجموعه سازی و خیلیهای دیگه رو هم نتونستم ببینم 
اما یه روز تونستم با بچه های دانشگاه قرار بذارم
هرچند تعداد کمی اومدن
روز ۱۳ بدر هم باز رفتیم گلبهار و کلی بهمون خوش گذشت 
یه روز رفتم دیدن بهار خانوم
و مامان نرگس
و آقای پدر 
خان دایی حمید رو هم زیارت کردیم بعد از مدتها ...
یه خانوم کوچولوی ناز دیگه رو هم واسه اولین بار دیدم ، رها خانوم رو
که کلی هم باهم رفیق شدیم تو همون چند دقیقه 
به همراه مامان و بابای هنرمندش 
یه روز ظهر هم حدود نیم ساعت ، تونستم زهرا رو ببینم 
اونم یه هدیه خیلی زیبا که دست دوخت خودش بود رو بهم داد
یه شب با محمد یه سر رفتیم آتلیه آیدا واسه اولین بار
به زور بهمون چایی داد 
و تعدادی هم تقویم خوشگل داد که بین دوستام تقسیم کنم
خیلی دوس داشتم یه عکس خوب باهم بگیریم اما متاسفانه نشد ...
وقتی از آتلیه ش اومدم بیرون ، یهویی یه اسم آشنا دیدم
عکاسی گنجعلی !!!
رفتم جلو دیدم بله ، خودشه 
یکی از برادرا اومده اینجا یک شعبه زده !!!
رفتیم داخل و یه خوش و بشی هم با آقای گنجعلی کردیم 
روز ۵شنبه ۱۵ فروردین هم یه قرار تنظیم کردم که دوستان عکاس رو ببینم
بیش از ۵۰ نفر اومده بودن 
خیلی واسم جالب بود ...
اون روز هم خیلیها رو دیدم که مدتها بود دوست داشتم از نزدیک ببینم
خانوم وفادار اومد و منو کلی خوشحال کرد
آقای فاضل یه هدیه خاص بهم دادن که کلی منتظرش بودم
کیمیا و ابولحسن هم بهم یه هدیه دادن که همیشه یادگاری خواهم داشتش 
حمید (اس اچ اس)
هم واسه ناهار کلی زحمت کشید که ازش واقعا ممنونم
فامیل دووور رو دیدم 
میلاد هم گفته ، اسمش رو بنویسم که معروف بشه 
دو خواهر نازنین رو دیدم ، محبت و متانت (عین خودم مهندس الکترونیکه
) به همراه شیوا 
و خلاصه یه عالمه دوست خوب دیگه ...
روز جمعه ، اول رفتم پارک ملت تا از نمایشگاه گلها عکس بگیرم
ظهر خونه دایی جان
عصر با بچه های دانشکده ، کافی شاپ مهشید و علی
شب هم خونه شجاع !!!
شنبه هم که صبح تا ظهر وسایلم رو جمع کردم
شب رفتم موسسه RP
خانوم تاجی ، آقای رسولی ، آقای رمدانی و آقای پارسا رو دیدم
ساعت 4 صبح روز 1 شنبه هم پرواز داشتم 
به همین سرعت تموم شد
واقعا ، 4هفته چقدر سریع گذشت
این سفر یه نقطه سیاه داشت که هرچی سعی کردم نتونستم پاکش کنم
این نقطه ، همچنان سیاهه !!! 
امیدوارم هرچه زودتر این سیاهی پاک بشه ... 