245- وقتی عصبانی باشم ...

وقتی دلم گرفته باشه

یا عصبانی باشم

یا اعصابم خورد باشه

یا حوصله هیچ کاری رو نداشته باشم

راه میافتم تو خیابون اصلی

قدم زنان مغازه ها رو نگاه میکنم

گاهی هم عکسی از ویترینشون میگیرم

گاهی هم میرم داخل مغازه و با دقت قسمتهای مختلف رو زیر و رو میکنم

آخرشم دست خالی میام بیرون از مغازه و به راهم ادامه میدم

اونقدر میرم و میرم تا خسته و گشنه بشم

بعد میرم یه غذا فروشی ارزون پیدا میکنم و میشینم تنهایی یه چیزی میخورم

ته تهش هم خسته و کوفته و با پاهای دردناک برمیگردم خونه

اینطوری کلی از بار ناراحتیم کم میشه

244- چالشهای دوستانه فضاهای مجازی ...

چند ماهی هست که این چالشها شروع شدن

اولین بار از اون چالش آب یخ برای بیماری ALS شروع شد

اول از افراد مشهور خارجی شروع شد و بعد به ایرانیها رسید و خلاصه مدتها رو بورس بود

هر روز که به صفحات مختلف اجتماعی مجازی سر میزدی انواع و اقسام آدمها رو میدیدی که دارن رو سر خودشون آب سرد همراه با یخ میریزن

و البته افراد دیگه ای رو هم به این چالش دعوت میکردن ...

بعد از اینکه این موج "چالش سطل آب یخ" فروکش کرد

بعضی از دوستان موارد جالبی به ذهنشون خطور کرد برای به چالش کشیدن دوستان دیگه شون

اولش به یه چالش دعوت شدم برای بازگو کردن 20 نکته مهم از واقعیتهای زندگی خودم که شاید همه ندونن:

شرکت در یک بازی بسیار سخت که از طرف متانت دعوت شده بودم

20 واقعیت زندگی من:

1- عاشق رنگ آبی هستم ، از هر نوعش ... مخصوصا رنگ سبز-آبی یا آبی فیروزه ای
2- معمولا بدیهایی که بهم میشه رو جدی نمیگیرم و افراد رو میبخشم اما اگه نتونم ببخشمشون ، یعنی دیگه کاملا واسه من با مرده برابر هستن و هرگز هم بدیهاشون رو فراموش نمیکنم
3- داشتن دوستان زیاد رو دوست دارم و همیشه سعی میکنم راضی و خوشحال نگهشون دارم تا اونجایی که میتونم. هرگز رابطه دوستیم رو با کسی بهم نزدم مگر اینکه طرف مقابل خودش نخواسته باشه به دوستی با من ادامه بده !!!
4- عاشق خوردن هستم و بیشترین خاطراتی که به یادم میمونن ، خاطره خوردن غذاها یا خوردنیهای خاص هستن 
5- به شدت تنبل هستم ولی اگه زمانی حال و حوصله داشته باشم، مخصوصا واسه عکاسی، تا قله قاف هم میرم و عاشق پیاده راه رفتن و تماشای مناظر زیبا و عکس گرفتن از اونها هستم
6- به شدت از انجام کارهای خونه مثل جارو زدن ، گردگیری گردن و ظرف شستن بیزارم !!! ولی آشپزی رو دوست دارم (البته بازم اگه حوصله شو داشته باشم)
7- از مُد متنفرم و هرگز ازش پیروی نمیکنم مگر اینکه باب میلم باشه و در محدوده سلیقه من بگنجه !!! حالا میخواد مد تو لباس باشه یا آرایش یا وسایل و لوازم خونه و ماشین و غیره ... فرقی نمیکنه ...
8- از این تفکر که زنها حتما باید آرایش کنند و ابرو بردارند و حتما باید لاغر و خوش تیپ باشن به شدت متنفرم و اصلا ازش پیروی نمیکنم ... اصلن هم قبول ندارم که زن ضعیف و ظریف ه و مرد قوی و خلاق ه چون ضعیف و قوی بودن ربطی به جنسیت نداره
9- عاشق گوش دادن به موسیقی هستم و حتی اگه تمام روز موسیقی گوش بدم اصلا مشکلی پیش نمیاد  تقریبا همه جور موسیقی رو امتحان میکنم ولی خب از همه مدلش خوشم نمیاد
10- قبلنا که مدرسه میرفتیم به هم سن و سالای من لقب "بچه انقلاب" داده بودن و کلی به این موضوع افتخار میکردیم (هنوز هم دوست دارم این لقب رو  ) واسه همین کلا دهه فجر رو دوست دارم مخصوصا آهنگهاش رو  حس غرور بهم دست میده
11- به شدت خاطره باز هستم و عاشق خاطره ها و گذشته هام  واسه همین عکاسی رو از همون بچگی دوست داشتم چون میشه با عکس ، لحظه های خاطره انگیز رو ثبت کرد  و صد البته از تماشای عکس به شدت لذت میبرم
12- عاشق کارهای فنی هستم مخصوصا برقی و مکانیکی  واسه همین هم تو دوره لیسانس آزمایشگاهها و کارگاهها رو از همه درسام بیشتر دوس داشتم و کلا ذوق میکردم وقتی جواب میگرفت مدارمون 
13- عاشق لوازم التحریر هستم و به عشق همینها بود که شروع مدرسه رو خیلی دوست داشتم اما فقط اولاش ها !!! بعدش درسا سخت میشد و وسایل از نویی در میومد 
14-عاشق پاییز و برگهای رنگارنگش هستم ، عاشق زمستون و برف سفیدش هستم ، در رتبه سوم بهار رو دوس دارم و شکوفه های قشنگش و از گرما متنفرم (ولی تابستون هم لازمه ، مخصوصا میوه ها و گلهاش) 
15- فوتبال رو در رده تیمهای ملی دنبال میکنم (مثل جام ملتهای آسیا و اروپا و جام جهانی). از کلکل کردن اصلا خوشم نمیاد ولی علاقه م رو هم پنهان نمیکنم درضمن اگه تیم مورد علاقه م بد بازی کنه و ببازه ، سعی نمیکنم توجیه کنم
16- تدریس رو خیلی دوس دارم... کلا اینکه به دیگران بتونم اونچه خودم یاد دارم ، آموزش بدم ، حس خوبی بهم میده 
17- عاشق بچه های کوچولو هستم و همیشه دوست داشتم بتونم یه روزی برم تو مهد کودک کار کنم !!! بچه ها هم اغلب منو دوست دارن و خوب باهم کنار میایم
18- دوچرخه سواری اصلا بلد نیستم و همیشه غصه میخورم و حسرت میخوردم 
19- از سیرابی ، کله پاچه و غذاهای شیرین به شدت بدم میاد و اصلا نمیخورم ... در عوض غذاهای مورد علاقه م خورشت کرفس، استانبولی (لوبیا سبز) و سیب زمینی سرخ کرده هستن (البته مدل مامان پز)
20- اصولا آدم خجالتی هستم مخصوصا تو جمعهایی که غریبه زیاد باشه ولی در بین دوستانم بسیار پر انرژی و پرحرف هستم و صدام هم خیلی بلنده  همه به راحتی میتونن صدای منو از فرسخها اونطرفتر بشنون 

بعدش دعوت شدم به معرفی 10 کتاب مهمی که تا به حال مطالعه کردم

دوست عزیزم فائزه منو دعوت کرده بود که 10 تا کتاب مورد علاقه م رو معرفی کنم !!! اولش احساس کردم خیلی سخته چون من اصولا به شدت آدم "کتاب نخون" ای هستم!!! 
ولی بعدش که لیستهای دوستان رو دیدم یکی یکی یادم اومد که منم گاهی کتابهایی خوندم  پس منم نوشتم لیستم رو 

1- "ماهی سیاه کوچولو" - "صمد بهرنگی" ... این کتاب رو وقتی خیلی بچه بودم خوندم و خیلی از متنش یادم نیست اما یادمه خیلی دوستش داشتم
2- "قصه های مجید" - "هوشنگ مرادی کرمانی" ... این کتابها رو زمانی شروع به خوندن کردم که سریالش پخش میشد و به شدت به خوندنشون علاقه داشتم
3- "آخرین وسوسه مسیح" - "نیکوس کازانتزاکیس" ... یادمه کتاب به صورت آفست و کپی بود و کیفیت خیلی بدی داشت و به سختی میشد کتاب رو خوند ولی انقدر شیفته ماجرا شده بودم که تا تموم شدنش نتونستم کتاب رو زمین بذارم !!! موارد زیادی از داستانهایی که راجع به حضرت مسیح گفته میشه رو من تو این کتاب واسه اولین بار خوندم
4- "چشمهایش" - "بزرگ علوی" ... یکی از اولین کتابهای عاشقانه آرام که خوندم . خیلی به دلم نشست
5- "نفرین دختر آفتاب" - "كالين فالكنر" ... یک کتاب رمان فوق العاده دیگه راجع به اروپاییهایی که به کشورهای آمریکایی (سرخپوستی) حمله کردن و در واقع به اسم دین فاجعه ها به بار آوردن !!!
6- "سکوت بره ها" و "هانیبال" - "توماس آنتونی هریس" ... یکی از ترسناکترین کتابهایی بودن که خوندم ، مخصوصا اولی !!! و البته بسیار هم جالب بودن
7- "راز داوینچی" - "دَن براون" ... بهترین کتاب داستانی که تا به حال خوندم. با اینکه به نظرم خیلی طولانی میومد ولی نمیتونستم از خوندنش دست بکشم !!! ماجراش انقدر هیجان انگیز و جالب بود که من رو مجبور میکرد هی فصل به فصل برم جلو !!! در ضمن موضوع خیلی جذاب و جدیدی هم داشت
8- "حافظ" و "پروین اعتصامی" ... این دو شاعر از همون نوجوانی منو به خودشون جذب کردن . البته کتابهای شعر دیگه ای رو هم گاهی مرور میکنم . مثلا "مهدی سهیلی" رو هم خیلی دوست داشتم . ولی این دوتا از همه قدیمی تر و دوست داشتنی تر هستن واسه من. حافظ رو که حداقل 3 یا 4 دور به صورت دور کردن و کامل و جامع خوندمش
9- سری کتابهای "پوآرو" و "خانم مارپل" - "آگاتا کریستی" و "شرلوک هلمز" - "آرتور کانن دویل" ... در سالهای اخیر ، قبل از اومدن به کانادا ، به شدت علاقه مند شده بودم به خوندن این کتابها. واقعا جالب هستن
10- کتابهای "پائولو کوئیلو" ... مخصوصا "کیمیاگر" ، "ساحره پورتوبلو" و "عطیه برتر" رو ازش خیلی خیلی دوس دارم. کیمیاگر رو که 3 یا 4 مرتبه خوندم. البته یکی دوتا از کتابهاش هم بوده که تا نصفه خوندم و ول کردم ولی بقیه شون رو دوس دارم

بعد از اینها ، چالشها تبدیل شد به چالشهای عکاسانه و در این میان من دعوت شدم به چالش یک عکس سیاه و سفید که از همه عکسهام بیشتر دوس دارم:

به دعوت آزاده، هم اسمی عزیزم
قرار بود یک عکس سیاه و سفید از بین عکسهام انتخاب کنم و اینجا به اشتراک بذارم
والا ، شخصا عکسهای سیاه و سفیدی رو که در زمان خوش آنالوگ
با دوربین "زنیت" میگرفتم و خودم اونها رو ظهور و چاپ میکردم
از همه عکسهای سیاه و سفیدم بیشتر دوس دارم
هرچند که کیفیتشون خوب نبوده باشه یا سوژه خیلی فوق العاده ای هم نبوده باشه
ولی خب متاسفانه اینجا در دسترس نبودن اون عکسها (دست ما کوتاه و خرما بر نخیل)
خلاصه تصمیم گرفتم یه عکس سیاه و سفیدی رو بذارم که یکی از عزیزترینها هست واسم بعد از اون آنالوگها ...
این عکس که میبینین رو از روی یه عکس رنگی تبدیل کردم به سیاه و سفید
اون زمان یه کلاس فتوشاپ میرفتم با جناب "امین ابراهیمی" عزیز و اولین بار بود که یاد میگرفتم که چطور میشه عکسها رو به صورت حرفه ای تر به B&W تبدیل کنم
این عکس ، اولین تجربه من در این زمینه بود 
خودم عکس رو خیلی دوس دارم ...
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

امیدوارم باز هم به چالشهای بهتر و جالبتر دعوت بشم 

243- انسان موجودی اجتماعی ...

حدودا یک هفته پیش یه برنامه مستند تماشا کردم راجع به سلولهای انفرادی در یکی از زندانهای آمریکا !!!
به صورت کاملات اتفاقی برخوردم به این برنامه و تا آخرش تماشا کردم !!!
یک برنامه یک ساعته که زندگی افراد رو توی این سلولها به تصویر میکشید
در واقع یک گروه روانشناس داشتن تحقیقاتی رو انجام میدادن واسه بهبود وضع این زندانها !!!
نکته ای که بارها و بارها گوینده روش تاکید میکرد این بود که آدمهایی که مدت طولانی رو در سلولهای انفرادی میگذرونن دیوانه میشن !!!
اول از مشت و لگد زدن به در سلول شروع میشد و دادن فحشهای رکیک
بعد اعتراضهای متفاوت مثلا غذا نخوردن یا مسدود کردن راه توالت فرنگی داخل سلولشون طوری که آب و کثافت کل سلول رو فرا بگیره و از زیر در سلول به بیرون نفوذ میکرد و کل سالن رو به گند میکشید
مرحله بعد این بود که خودشون رو زخمی کنن ، تیغ میکشیدن به رگ دست یا گردنشون و کل در و دیوار و کف سلول رو خون میمالیدن حتی گاهی پنجره کوچیک روی در سلول رو هم میپوشوندن تا نگهبانها نتونن داخل سلول رو ببینن
و از بیرون هرچی صداشون میزدن جواب نمیدادن !!!
مرحله پایانی هم خودکشی بود ... خیلیها دست به خودکشی میزندن ولی در واقع میشه گفت بهشون اجازه مُردن نمیدادن !!!
فورا میفرستادنشون بیمارستان و بقیه ماجرا ...
نکته اصلی این بود که:
وقتی به مدت طولانی تو یه فضای بسته تنها باشی دیوانه میشی، یکی زودتر یکی دیرتر ولی بالاخره این اتفاق میافته ، حتی اگه کتاب واسه خوندن داشته باشی و به اندازه کافی جا داشته باشی که کمی ورزش کنی، اما همینکه به مدت طولانی دوست و رفیقی دور و برت نباشه و کسی نباشه که باهاش حرف بزنی و درد دل کنی باعث زایل شدن عقل میشه و دست به کارهایی بزنی که شاید در حالت عادی هرگز حتی به ذهنت هم خطور نمیکرد!!!
__________________________________________________________
نتیجه: انسان موجودی اجتماعی ست و در کنار دیگران معنا پیدا میکند نه به تنهایی ...

242 - تولد بابا ...

سلام بابا

اینجا رو یادته  ...

اتاقت که طبقه دوم بود

اون کیک رو هم من پخته بودم ، یادته ؟

یه دونه شمع هم بیشتر نذاشتیم که سن ت معلوم نشه

یادته همه اتاقت از کف تا سقف پر بود از کتاب

کتابهای فارسی و انگلیسی و عربی و فرانسوی

حتی یه دیکشنری جیبی آلمانی هم داشتی

اون مجسمه بودا رو یادته

از چین خریده بودی

چقدرم سنگین بود

و اون جاعینکی جیر که به قول خودت رنگش "بژ" بود !!!

یادته روی میزت همیشه پر بود از کتاب و کاغذ

همیشه در حال مطالعه یا نوشتن بودی

اصلا از بیکار بودن متنفر بودی

الان اگه بودی ، بر اساس شناسنامه 82 ساله میشدی

اما خودت معتقد بودی که تو سه سال جوونتر از شناسنامه ت بودی

پس امسال باید 79 ساله ت میشد

ولی اگه کیک تولدی واست میپختم

باز هم فقط یه دونه شمع بیشتر نمیذاشتم

که باز هم سن ت معلوم نشه

تولدت مبارک بابا ...


241- ماشین تحریر ...

امروز ، دوستم نینا یه عکس گذاشته بود

برای یادآوری نوستالژی ...

یه متنی بود که مشخص بود با ماشین تحریر تایپ شده بود

من عاشق ماشین تحریر بودم

یادمه بابا یه دونه ماشین تحریر انگلیسی داشت

ظاهرا اون زمانی که میخواسته رساله دکترا یا کتاب اولش رو بنویسیه خریده بوده

یادمه یه ماشین تحریر کوچیک و نسبتا جمع و جور بود

رنگ بدنه ش آبی آسمانی بود

یه کیف مشکی هم داشت که راحت میتونستی مثل کیف ، با خودت حملش کنی

یه چیزی شبیه به این بود

یادمه بابا خیلی تند تایپ میکرد

گاهی مینشستم و تماشا میکردم که چطوری تایپ میکنه

یه دسته مشکی رنگ بود سمت چپ دستگاه

هروقت اونو فشار میداد ، نوشته میرفت خط بعدی

حروف روی پایه های فلزی کوچیکی سوار بودن

وقتی اونا رو فشار میدادی ، یه میله کوچیک میومد بالا و میخورد به یه نوار مشکی

اون نوار مشکی چسبیده بود به کاغذ و باعث میشد اون حرف روی کاغذ نقش ببنده

یکی از دکمه ها از بقیه خیلی بزگتر بود

اونو که فشار میدادی ، چیزی نمینوشت ، بلکه فاصله مینداخت بین کلمات

گاهی که بابا اشتباه میکرد توی تایپ ، لاک غلط گیر رو برمیداشت

حرف اشتباه رو لاک میگرفت

بعد یه کم صبر میکرد که خشک بشه

بعد یه دکمه کوچیک رو توی صفحه حروف قرار داشت فشار میداد

این دکمه ، کاغذ رو به اندازه یک حرف به عقب میبرد

و دوباره حرف جدید رو روی اون لاک گرفته قبلی تایپ میکرد

خیلی نحوه کارش رو دوست داشتم

همه کارهاش واسم عجیب بود

حتی صدای تایپش رو خیلی دوس داشتم

واسه همینم میتونستم ساعتها بشینم و خیره بشم به تایپ بابا

یکی دوبار هم حتی این افتخار رو داشتم که نحوه عوض کردن اون نوار مشکی رو تماشا کنم

گاهی هم حروف که تایپ میشدن ، گیر میکردن اون بالا

که بابا با انگشتش اونا رو دوباره میاورد پایین سر جای خودشون

وقتی هم که تایپ تموم میشد

کاغذ رو از بالا میگرفت و آروم میکشید

در حالیکه یک پیچ مشکی رنگ رو از سمت چپ دستگاه میپیچوند

و اونقدر این کار رو ادامه میداد تا کاغذ کامل بیرون بیاد

پروسه گذاشتن کاغذ داخل دستگاه کمی سخت بود

باید دوطرف کاغذ رو میگرفتی و آروم اونا رو توی محل درستش جاسازی میکردی

بعد در حالیکه یک گوشه کاغذ رو گرفته بودی که حرکت نکنه

همون پیچ مشکی سمت چپ رو میپیچوندی تا کاغذ بره داخل

یه چند دور هم باید اضافه میپیچوندی که کاغذ یه کم بیاد بالا تا اون بالای صفحه چیزی تایپ نکنی

موقع شروع نوشته هم ، اول باید چند بار اون دکمه بزرگه که فاصله میزد رو ، پشت سرهم فشار میدادی

تا یه کم از کناره کاغذ فاصله بگیره که چسبیده به کنار کاغذ هم چیزی ننویسی

اما خب ، این ماشین تحریر انگلیسی بود

و واسه نوشته های فارسی ، بابا از دست خط خودش استفاده میکرد

دست خطش خیلی هم خوب نبود و کمی هم دستش میلرزید

وقتی بابا مریض شد، دست خطش خیلی بدتر شد

لرزش دستش خیلی زیاد شده بود و علنا نمیشد نوشته هاش رو خوند

واسه همین از طرف دانشگاه یه ماشین تحریر فارسی بهش دادن

این ماشین تحریر خیلی بزرگتر بود و به نظر یه کم پیشرفته تر میومد

هیچوقت از این ماشین تحریر خوشم نیومد

بزرگ و مشکی رنگ بود

و از همه مهمتر ، جای اون قبلی رو گرفته بود که من عاشقش بودم

یه جورایی چشم دیدنش رو نداشتم

وقتی بابا فوت کرد

چند بار نشستم پای هر دوتا ماشین تحریر

واسه خودم یه چیزایی تایپ کردم که اصلا یادم نیست چی بوده و الان نگهشون داشتم یا نه

الان هم نمیدونم اون ماشین تحریر آبی بابا کجاست

ولی هرچی بود ، من باهاش کلی خاطره دارم

هیچوقت حس خوبی که موقع تایپ با اونها داشتم

با این کیبوردهای مختلف کامپیوترها و لپ تاپها نداشتم

حالا هم که دیگه اکثرا کیبورد حقیقی درکار نیست

همه چی داره مجازی میشه

ولی هیچی به خوبی اون قدیمیها نیست

239- من و صدای بیژن بیژنی ...

امروز یکی از دوستان باعث شدن من یاد خاطره جالبی بیافتم

اینکه:

آشنایی من با صدای بیژن بیژنی خیلی جالبه

یه بار که رفته بودم از نوار فروشی محله مون نوار بخرم (در زمانهای دووور)

نمیدونم چرا یهویی به سرم زد که ازش بخوام نوار بهم پیشنهاد بده

من همیشه دنیال نوارهای محمد اصفهانی ، علیرضا عصار و غیره بودم

اما این بنده خدا یک نوار بهم پیشنهاد داد که از قضا کار "بیژن بیژنی" بود و آهنگساز کار هم "کامبیز روشن روان"

وقتی بهش گوش میدادم کلی لذت میبردم ، اما نه اسم خواننده برام آشنا بود نه آهنگساز

یادمه وقتی به دوستام گفتم ، اونا مسخره م کردن که این چیه گوش میدی ، چه آهنگ یکنواخت و آروم و لوسی داره !!!

اما من دوستش داشتم خب ...

بعده ها فهمیدم طرف آدم حسابیه بابا !!!

یک نواری بود که یک طرفش یک دونه آهنگ داشت (نهانخانه دل)

اون طرف دیگه ش یه آهنگ داشت که من کلی باهاش حال میکردم

(مژده بده مژده بده ، یار پسندید مرا)

کلی هم فکر میکردم آهنگش غیرقانونیه با این شعر جالبش

این آهنگ رو اینجا گوش بدین آینه در آینه ... بیژن بیژنی

یک اتفاق خیلی جالبتر هم تو زندگیم افتاد

و اون این بود که کامبیز روشن روان رو از نزدیک دیدم و براش ساز هم زدم

هرچند گند زدم

حالا ، همچین میگم ساز که انگار استادی بودم !!!

نه بابا ،

یه زمانی کلاس گیتار میرفتم و ... یادش بخیر

یک روز ، استادمون ، آقای روشن روان رو دعوت کرده بود بیاد کلاس ما و شاگرداش رو ببینه !!!

من هم تنها کسی بودم که جرات کردم برم اون جلو واسشون یه آهنگ بزنم با گیتارم ...

ولی انقدر مضطرب بودم که در تمام مدت دستم به شدت میلرزید و خلاصه گند زدم

بنده خدا هیچی نگفت

خلاصه که اون نوار و آهنگهاش همیشه واسه من دوست داشتنی باقی موندن

با سپاس از آقا حمید که اینهمه خاطره شیرین رو یادآور شدن :)

238- نوارکاست های بابا ...

واقعا جالبه

تو همین روزها که اینهمه به یاد بابا هستم

در 20 امین سال نبودنش

یهو باید یه دوستی پیدا بشه

یه آهنگ قدیمی رو بذاره که باز منو پرت کنه به خاطرات کودکی

وقتی بچه بودم هرچی بابا داشت و هرکار بابا انجام میداد واسم جالب بود

دوست داشتم منم یه روزی بتونم همون کارا رو انجام بدم و همون وسایل رو داشته باشم

یکی از این وسایل ، ضبط صوت و رادیوی کوچیکی بود که بابا خیلی وقتا بهش گوش میداد

حالا ، یا نوار کاست میذاشت توش و آهنگ گوش میداد

یا اینکه از رادیو ، اخبار گوش میداد

یادمه ، خیلی علاقه داشت به رادیو

نه تنها اخبارش ، بلکه برنامه هایی که آهنگ درخواستی پخش میکردن

خیلی وقتا هم این آهنگها رو روی نوار کاست ضبط میکرد

بعده ها ، وقتی بزرگتر شدم

خیلی وقتا میرفتم سراغ این نوارکاست های قدیمی بابا و بهشون گوش میدادم

خیلی از آهنگهای ایرانی و خارجی رو میشنیدم که شاید هیچکس تا به حال نشنیده باشه

از وقتی که نوارکاست کلا منقرض شد

دیگه به این آهنگها گوش ندادم ولی همشون توی ذهنم هستن

تا به حال چندتا از اونها رو به طور اتفاقی تو یوتیوب تونستم پیدا کنم

یکی از اونها این آهنگیه که الان اینجا به اشتراک گذاشتم

جزء ِ آهنگهای مورد علاقه من بود و هرگز هم نمیدونستم که این آهنگ مربوط به چه زمانی و خواننده ای هست

این آهنگ رو هم به لطف آقا میلاد پیداش کردم

خیلی حس خوبی داره که بعد از اینهمه مدت دارم این آهنگ رو میشنوم

و باز یاد بابا و دوران کودکی و اون کنجکاویهای کودکانه ی خودم میافتم

ظاهرا هم آهنگ مربوط به یه فیلم خیلی معروف بوده

که سال 2012 باز یه نسخه دیگه از این فیلم ساخته شده

و مجددا همین آهنگ رو روش استفاده کردن

Django Theme Song

این هم لینک دانلود آهنگ به صورت mp3 برای اونهایی که نمیتونن لینک رو ببینن

02. Django - دانلود موسیقی متن فیلم جانگو

237- 20 سال گذشت ...

بابا رفت

با درد رفت

چه سخت هم رفت

کودکی بیش نبودم

و . . .

20 سال ، یک عمر . . .

گذشت . . .

خیلی جاش خالیه

اینکه چگونه گذشت ، همراه با چه اتفاقاتی و با چه سرعتی گذشت

فقط خدا آگاهه . . .

باید بگم . . .

مادر بهتر از جانم

ممنون به خاطر همه چیز

تمام این سالها ، هم پدر بودی و هم مادر . . .

به هیچ طریقی نمیشه پاسخگوی زحمتها و محبتهات باشم

سلامتی و شادمانی تو ، آرزوی همیشگی من ه

دوستت دارم

236- ماه رمضون ...

باز هم ماه رمضون در راهه

ماه رمضون برای من یعنی

بیدار شدن واسه سحری

به زور ، خوردن غذا با چشمان نیمه باز

نوشیدن آب فراوان در هنگاه سحری ، به طوری که دیگه جایی در معده باقی نماند !!!

حتی گاهی که دیر از خواب بیدار میشدم

همش خدا خدا میکردم که ثانیه ها کش بیان تا من وقت کنم آب بیشتری بخورم

وضو گرفتن و آماده شدن برای نماز صبح

گوش دادن به دعای سحر

اما انتظار برای افطار یه چیز دیگه بود

مخصوصا اگه سر درد میشدم و حالم خوب نبود

اما تصمیم داشتم که روزه م رو به هر قیمتی هست نگه دارم !!!

و چه شیرین بود

شنیدن ربنای شجریان

و اذان موذن اردبیلی

هیچ ربنا و اذان ای رو غیر از این دو عزیز قبول ندارم

صدای این دو جزئی از خاطرات ماه رمضون هستن واسه من

سال گذشته که اینجا بودم هردوی این آواهای زیبا رو دانلود کردم

و موقعی که افطار میشد ، واسه خودم ، تو تنهایی خودم ، پخش میکردم

و با گوش دادن به اونها افطار میکردم

235- پرواز ایرباس 655 ایران ایر ...

12 تیرماه 1367

هواپیما ایرباس 300

پرواز شماه 655 ایران ایر

با 290 نفر سرنشین بی گناه

از بندرعباس به مقصد دبی

و . . .

ناو جنگنده آمریکایی

مستقر در خلیج فارس

پرتاپ شدن موشک

انفجار

و . . .

اجساد تکه تکه شده یه عده انسان بی گناه

شناور در آبهای نیگلون خلیج فارس

عروسکهای تکه پاره شده

و قطعات کوچک و برزگ هواپیما

تنها بازماندگان این پرواز

. . .

این صحنه ها رو هرگز فراموش نمیکنم 

هرگز 

. . .

و حالا

25 سال گذشت 




234- ترسو ...

آدم ترسویی هستم
هرچی سنم بالاتر رفته ، ترسوتر هم شدم
البته ، وضعیت جامعه هم بی تاثیر نبوده
این 5 - 6 سال آخر
کلا وقتی تنها ، پیاده ، تو خیابون خلوت راه میرفتم
همیشه نگران بودم و با ترس و وحشت به پیش میرفتم
هر از چند گاهی به پشت سر و اطراف یه نگاهی مینداختم
مطمئن بشم کسی دنبالم نمیکنه
مخصوصا اگه تو تابستون ، وسط روز و گرما میبود
یا اینکه زمستون بود و شبهای تاریک زودرس ...
کیف دستیم رو محکم میگرفتم که یه وقت خدایی نکرده از دستم قاپ نزنه کسی
هرگز جرات نمیکردم دوربین SLR رو همراه داشته باشم
اگر هم همراهم بود ، هرگز به گردنم نمی آویختمش
سعی میکردم همیشه دوربین کامپکت ام توی کیفم باشه تا هیچ کس نبینه
اما
از وقتی اومدم اینجا
این ترس کمتر شده
البته هنوز اون ترس اصلی تو وجودم مونده
هوا که تاریک میشه
سعی میکنم تو کوچه های خلوت رفت و آمد نکنم
اگر هم مجبور باشم ، حتما سعی میکنم تند راه برم
تا زودتر به مقصد برسم
اما
حالا جرات میکنم با دوربین به گردن آویزان برم بیرون تو خیابونا قدم بزنم
اونم تنها !!!
حالا جرات میکنم تنهایی برم پارک
حتی برم عکاسی کنم
چرا باید اینطور باشه ؟؟؟

233- سفر به ایران ...

این دفعه هم سفر به ایران خیلی پربار بود

هرچند خیلی از دوستان و آشنایان رو زیارت نکردم ، که باعث ناراحیته

ولی خیلی از کسانی رو که تونستم ببینم ، سری قبل ندیده بودم

خب ، حالا از همون اول شروع میکنم

روز 1شنبه ساعت 4 صبح رسیدم وطن

اولین هدیه و عیدی رو همون موقع که وارد خونه شدم ، دریافت کردم

کتاب دوست مهربونم ، نیره عزیز ، که با پست اومده بود دم در خونه

هفته اول همش خواب بودم به خاطر دچار بودن به jetlag !!!

واقعا اعصاب آدم رو بهم میریزه این تغییر ساعتها !!!

اما با تمام این خواب آلودگیها ، تو همون هفته اول

چندتا قرار خوب رو تنظیم کردم

اول از همه یه قرار با گلاره و یه پیاده روی 2ساعته و کلی درد دل

روز 3شنبه ، اختتامیه نمایشگاه عکس بچه های کانون عکس بود

من و محمد هم رفتیم

اونجا خیلی از دوستان رو دیدم

یه عیدی اختصاصی هم از آقای فاضل دریافت کردم

کتاب شعرشون ، همراه با دست خطشون در ابتدای کتاب

خیلی از اونها کسانی بودن که واسه اولین بار زیارتشون میکردم

خیلیها هم که از دوستان قدیمی بودن و مجددا بعد از سالها میدیدمشون

بخوام تک تک اسم ببرم خیلی زیاد هستن ولی

مخصوصا دیدن استاد گلم ، خانوم وفادار

آقای پدر بهار خانوم (امین ابراهیمی)

کیمیا ، که با یه جعبه شیرینی هم اومده بود دیدنم

محمد ادیبی از دوستان عکاس دوچرخه سوار خیلی خوشحالم کرد

و آقا حسام که کلی عکس دونفره از من و محمد گرفت

یه روز ، رفتم یه سر دانشگاه بهار و همه همکارام رو دیدم

همونجا محبوبه دعوت کرد یه روز بریم خونه ش

خونه اونم یه عصر رفتیم و کلی بهش زحمت دادیم

ولی به هممون حسابی خوش گذشت

یه روز هم با گلاره و نازنین رفتیم کافی شاپ علی و مهشید

من اولین بار بود که اونجا میرفتم

جای دنج و خوبیه

بعد از اون رسیدیم به ۴ شنبه سوری

از ظهر با فامیل رفتیم خونه گلبهار

کلی بازی کردیم و خندیدیم

واسه ناهار سالاد اولیه خوردیم

غروب که شد آتش روشن کردیم و پریدیم از روش و دعا کردیم

واسه شام هم آش رشته

بعد هم یه بارون اساسی گرفت که ما راه افتادیم بریم خونه

تو مسیر برگشت مدت زیادی تو ترافیک جاده بودیم

اما در کل خیلی خوش گذشت

حالا دیگه باید واسه چیدن هفت سین آماده میشدیم

خرید وسایلش ، رنگ کردن تخم مرغها ، انتخاب ظرف و ...

سال تحویل ساعت ۲ و نیم ظهر بود

روز ۲ فروردین با ماشین مامی ، راه افتادیم به سمت تهران

میخواستیم بریم عروسی

شب دیر وقت رسیدیم خونه خاله فروغ

روز بعد ، شب رفتیم عروسی

عروسی ای که هردو طرف فامیل بودن و خلاصه همه آشنا بودن

به من که حسابی خوش گذشت

ایشالا که عروس و داماد خوشگلمون همیشه خوشبخت باشن در کنار هم

روز بعدش واسه ناهار رفتیم قدیمیترین کافه تهران

و به دیزی و کشک بادمجون دعوت شدیم از طرف محمدباقر

چقدر هم که چسبید خداییش

مخصوصا اون قسمت سواری با ماشینش

که ۱۰ نفری خودمون رو به سختی جا کردیم تو ماشین محمدباقر 

بعد هم رفتیم تو خیابون ولیعصر یه بستنی سنتی توپ خوردیم

شبش ، مجید و عطیه با خانواده هاشون اومدن خونه خاله فروغ

سالها بود ندیده بودمشون و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم 

مخصوصا فرنوش و سروناز

فردای اون روز واسه ناهار رفتیم پارک لویزان

خیلی بهمون خوش گذشت

یه جوجه کباب توپ خوردیم که دست زینب و مجید ، مرجانه و وحید و بقیه عاملینش ، درد نکنه

روز بعد هم راه افتادیم به سمت مشهد

من متاسفانه گلوم درد گرفته بود و نوید یه بیماری رو میداد

بعد از اون ، تا زمانی که برگشتم ، کلا مریض بودم

وقتی برگشتیم مشهد ، شروع کردیم به دیدو بازدیدهای عید

هرچند در این بین ، نتونستیم بازدید همه فامیل بریم

چون واقعا وقت نبود

دوستای دبیرستانم ، همکارای تکلان توس ، همکارای مجموعه سازی و خیلیهای دیگه رو هم نتونستم ببینم

اما یه روز تونستم با بچه های دانشگاه قرار بذارم

هرچند تعداد کمی اومدن

روز ۱۳ بدر هم باز رفتیم گلبهار و کلی بهمون خوش گذشت

یه روز رفتم دیدن بهار خانوم  و مامان نرگس  و آقای پدر

خان دایی حمید رو هم زیارت کردیم بعد از مدتها ...

یه خانوم کوچولوی ناز دیگه رو هم واسه اولین بار دیدم ، رها خانوم رو

که کلی هم باهم رفیق شدیم تو همون چند دقیقه

به همراه مامان و بابای هنرمندش

یه روز ظهر هم حدود نیم ساعت ، تونستم زهرا رو ببینم

اونم یه هدیه خیلی زیبا که دست دوخت خودش بود رو بهم داد

یه شب با محمد یه سر رفتیم آتلیه آیدا واسه اولین بار

به زور بهمون چایی داد

و تعدادی هم تقویم خوشگل داد که بین دوستام تقسیم کنم

خیلی دوس داشتم یه عکس خوب باهم بگیریم اما متاسفانه نشد ...

وقتی از آتلیه ش اومدم بیرون ، یهویی یه اسم آشنا دیدم

عکاسی گنجعلی !!!

رفتم جلو دیدم بله ، خودشه

یکی از برادرا اومده اینجا یک شعبه زده !!!

رفتیم داخل و یه خوش و بشی هم با آقای گنجعلی کردیم

روز ۵شنبه ۱۵ فروردین هم یه قرار تنظیم کردم که دوستان عکاس رو ببینم

بیش از ۵۰ نفر اومده بودن

خیلی واسم جالب بود ...

اون روز هم خیلیها رو دیدم که مدتها بود دوست داشتم از نزدیک ببینم

خانوم وفادار اومد و منو کلی خوشحال کرد

آقای فاضل یه هدیه خاص بهم دادن که کلی منتظرش بودم

کیمیا و ابولحسن هم بهم یه هدیه دادن که همیشه یادگاری خواهم داشتش

حمید (اس اچ اس)  هم واسه ناهار کلی زحمت کشید که ازش واقعا ممنونم

فامیل دووور رو دیدم

میلاد هم گفته ، اسمش رو بنویسم که معروف بشه

دو خواهر نازنین رو دیدم ، محبت و متانت (عین خودم مهندس الکترونیکه ) به همراه شیوا

و خلاصه یه عالمه دوست خوب دیگه ...

روز جمعه ، اول رفتم پارک ملت تا از نمایشگاه گلها عکس بگیرم

ظهر خونه دایی جان

عصر با بچه های دانشکده ، کافی شاپ مهشید و علی

شب هم خونه شجاع !!!

شنبه هم که صبح تا ظهر وسایلم رو جمع کردم

شب رفتم موسسه RP

خانوم تاجی ، آقای رسولی ، آقای رمدانی و آقای پارسا رو دیدم

ساعت 4 صبح روز 1 شنبه هم پرواز داشتم

به همین سرعت تموم شد

واقعا ، 4هفته چقدر سریع گذشت

این سفر یه نقطه سیاه داشت که هرچی سعی کردم نتونستم پاکش کنم

این نقطه ، همچنان سیاهه !!!

امیدوارم هرچه زودتر این سیاهی پاک بشه ...

232- این روزها که میگذرد ...

این روزها که می گذرد

هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را در آب بنگرند

آن روز پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست آغاز می شود

روزی که روز تازه ی پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر

بال کبوتری را امضا کنیم

و مثل نامه ای بفرستیم صندوقهای پستی

 

"قیصر امین پور"

231- آدمهای ساده ...

یک متن زیبا که در ایمیلی از یکی از دوستان به دستم رسید

متاسفانه نمیدونم نویسنده اون کیه

ولی به خوندنش می ارزه ...

 

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است

ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم میدهند

230- به استقبال نوروز ...

چیزی تا نوروز باقی نمونده

از اینکه امسال ، در این موقع از سال ، ایران هستم

واقعا خوشحالم

اینجا که باشی ، نوروز رو احساس میکنی

از گل فروشیها گرفته تا مکانهایی که برای فروش ماهی قرمز و سبزه نو در نظر گرفته میشن

از آجیل فروشیها و میوه فروشیها که حسابی سرشون شلوغه این روزا

از فروشگاههای لباس و کفش که بچه ها رو دست در دست پدر و مادراشون میبینی

با شوق و ذوق خاصی که برای خرید لباس و کفش نو ، در چشماشون میشه دید

با وجود تمام مشکلات اقتصادی که خیلی از خانواده ها با اون دست به گریبان هستن

ولی هنوزم میشه اومدن نوروز رو حس کرد

میشه همه این نشانه ها رو دید

طبیعت هم که حسابی داره همراهی میکنه

هوا آفتابی ، همراه با بادی خنک و فرحبخش هست

درختان و گیاهان در حال جوانه زدن هستن

کل شهر هم که داره زیباسازی میشه

با المانهای نوروزی و گلکاریهای زیبا در سطح شهر

خلاصه که

همه چیز مهیاست برای یه سال نو

سال ۱۳۹۲ ...