تو یه روز
بارونی....
به دیوار سرد تکیه دادی...
میای رو زمین و جلوم می شینی
سرت رو رو سینم میزاری... توخودمم
بهت نگاه میکنم....
چشات...
چشات بارونیه گلم....می بوسمشون میگم آخه....آخه عزیزترینم....
بغض نمیزاره حرف بزنم.....
حیف....
حیف....
حیف....
همش خواب بود....
یه تیغ جلومه.....برش میدارم....خیلی راحت
خیلی آسون
خیلی....
خیلی آروم
به آرومی نگاه سردت....
به آرومی تمام شبهای بی دقدقت....
به آرومی همه ی ستاره های دنیا....
به آرومی موج های دریا...
تیغو رو دستم می کشم....خون فواره زد بیرون...نقش یه قلب شد....قلب شکسته....قلبی که تو قرمزیش
سیاهی شب نشسته....
میای....نه ایندفه خواب نیس.....میای....چقدر دیر.....با اشک تو آغوشم می گیری
میگم..... آمدی جانم به قربانت ولی.....
عزیزم....دارم میرم.....گریه نکن....خداحافظ گل من.....
دارم میرم از این دیار.....اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار.....
به جون تو خیلی دوستت دارم.....
دوست دارم....اما واسه همیشه تنهات میزارم......
تنهات میزارم....

متن بالا از خودم بود....
البته یه جاهایش رو از بعضی جاها کپ زده بودم...
چند وقتی بود یه زمزمه هایی رو از روناک می شنیدم...می دیدم چقدر داره تو اون خونه عذاب میکشه....بهم می گفت که پدر و مادرم اصلا بهم توجه ندارن و فقط به روِژان خواهرش.....و مادرش هم که بخاطر امیر با روناک بده و.....
البته بعدا فهمیدم همه این چیزا بهانه بود....چرا؟!
چون روناک انتظار داشت همون محبتی که ب خواهر 9 سالش میکردن به اون هم بکنن....کلا خیلی بچه بود....اینو خالش هم پای تل بهم گفت....خلاصه
بگذریم....
روناک می گفت میخوام فرار کنم.....از این خونه که همش دارم عذاب میکشم....
واقعا خنده دار بود!!!! من مطمن بودم اگر فقط نیم ساعت از خونه بیرون میزد مثه سگ پشیمون می شد....توجیهش کردم که نباید اینکارو کنه ولی به گوشش نمی رفت....بعدش که آروم تر شد گفت فقط واسه چند ساعت که یکم مامانمو بترسونم....گفتم بابات چی؟! میدونی باهات چیکار میکنه؟ گفت واسه مسابقه ی برادرش رفته شهرستان و تهران نیس....منم واسه چند ساعت خونه نمیرم....از مدرسه! روناک با سرویس میومد خونه....(یکی از دعواهامونو یادم افتاد بگم.....من همیشه ساعت 4 خونه میرسیدم روزا....و بعد ناهار خوردن....به روناک زنگ میزدم یا اون زنگ میزد....چند باری اتفاق افتاد که نتونستم جواب بدم چون از فرط خستگی می افتادم....چون راهم از خونه تا مدرسه زیاد پیاده روی داره خیلی خسته میشدم....و روناک همیشه گله میکرد چرا وقتی زنگ مزنی انقدر بد میحرفی!! چرا خسته و بی ذوق....خانوم خودشون با سرویس میومدن خونه و عین خیالشونم نبود....یه بار سر همین موضوع باهم دعوای شدیدی کردیم....من بهش می گفتم انتظار داری وقتی زنگ میزنی برات بندری برقصم....بابا خستم و این حرفا....قصدم از گفتن اینا این بود که بگم چقدر بی منظق بود و منو عذاب میداد)
خلاصه قرار بود چند ساعتی از خونه بزنه بیرون...با اینکه من خیلی مخالف بودم و تهدیدش میکردم که ولش میکنم بازم مسمم بود....تا نمیدونم سر چی....باهاش دعوام شد...همون روزا....خیلی شدید بود....دیگه واقعا میخواستم باهاش تموم کنم.....یادمه چقدر گریه و التماس میکرد باهاش بمونم.....بعضی وقتا از التماساش کیف میکردم....یاد اون وقتایی میوفتادم که من به دست و پاش میوفتادم و التماسش میکردم و اینطوری غرورم ارضا میشد....ولی سریع این افکارو از خودم دور میکردم و به خودم ناسزا میدادم که چرا اجازه را دادن این افکارو به مغزم میدم....البته سر سختیم در مقابل خواهش های روناک بخاطر این بود که فقط قصد داشتم اصلاح بشه . ببینه چقدر ناز کردن و لوس کردن الکی بده.....
روناک بهم گفت میخوام بیام ببینمت!!!!!!!!!!!
هم با اینکارم مامانمو ادب میکنم و هم دل امیرمو به دست میارم و آشتی میکنم....
واقعا با این حرفش فرو ریختم!!
یه خورده سر سختی نشون دادم ولی بعد راضی شدم...دوست داشتم عسلمو ببینم(البته قبلش ی عکس با هزار مکافات بهم داده بود.از یه سال پیشش)
دیگه گفتم هرچی بادا باد.....هرچی میخوا بشه...مهم اینه من اونو ببینم....البته اشتیاقمو اصلا بهش نشون نمیدادم....ولی خب یکم هم نگران بودم....روناک قرار بود وقتی که سرویس جلو خونه پیادش میکنه جیم بشه....با آزانس بیاد محله ما....خلاصه....روزی که قرار بود بیادساعاتی که تو مدرسه بودم برام مثل 1 سال کذشت و به سرعت بعد تعطیلی خودمو خونه رسوندم که روناک زنگ زد....کمی تو صداش تردید و ترس بود...ولی اوکی شد....قرار بود تا یه ساعت دیگه برسه! سریع صورتمو اصلاح کردم....و منتظر زنگش شدم..درهمین زمان گوشیم زنگ زد.به سرعت برداشتمش....صدای یه زن بود....مامان روناک بود...بهم گفت سلام. و.... جوابشو دادمٰ
گفت عسل پیش توئه؟!
با قاطعیت گفتم نه
چیزی شده؟! گفت نیم ساعته دیر کرده....ترو خدا اگه پیش توئه بگو نگرانشم و این چیزا
گفتم نه پیش من نیس
گفت اگه بهت زنگ زد خبرم کن اگه خبری به دستت رسید بهم بگو و آشفتگی گوشی رو قطع کرد...راستش از دست روناک لجم گرفته بود...ولی خب بهش حق هم میدادم....
روناک زنگ زد....تو خیابون بود و با بغض سلام کرد و گفت امیر ترو خدا بیا
بهش گفتم میترسی؟
با گریه گفت آره و گفتم زود میام و گوشی رو قطع کردم....
سریع با استرس آماده شدم
داخل آسانسور بودم که گوشیم دوباره زنگید...شماره امیر بود!! بهم گفت عسل پیش توئه؟
من گفتم نه....دوباره گفت اگه بفهمیم پیش توئه.....!!!
حرفشو قطع کردم و گفتم اصلا گه خوریش به تو نیومده که ....شعر میگی...گفت اگه یه مو از سرش کم بشه
دیگه نتونستم تحمل کنم و با فریاد گفتم خفه شو و قطع کردم
حتما از طریق مامان روناک مطلع شده بود
تند دویدم سر قرار....صدای ضربان فلبمو می شنیدم...جلوی سینما ایران قرار گذاشته بودیم....تمام بدنم می لرزید ولی خیلی زود به خودم مسلط شدم....از دور یه دخترو دیدم....همون لحظه خواستم بر گردم ولی گفتم امیر ریدم به غیرتت.از پشت بهش سلام کردم و گفتم بریم....برگشت....با لباس مدرسه....طوسی....با یه کوله سفید دخترونه....برگشت....با اشتیاق صورتمو کاوید...چشامو زیر انداخم....نتونستم بهش نگاه کنم....محکم بهش گفتم بریم.....!
دوشادوش هم قدم میزدیم....ساکت....کنارم میومد....قدش فقط یه خورده ازم کوتاه تر بود....به یه تلفن عمومی رسیدیم....بهش گفتم به مامانت زنگ بزن...نگرانته....چهرشو توهم کشید و گفت نه...!
اصرار کردم گوش نکرد و آخر رضایت دادم و دوباره به راه افتادیم
یه بوستان خیلی کوچیک رو در نظر گرفته بودم....کوچه بقلیمون!!! رسیدیم...بهم گفت چقدر تند راه میری ....خندیدم و بازوشو گرفتمو و از خیابون ردش کردم....خجالت میکشیدم دستشو بگیرم....گفت چه پارک ضایعه ایه!! گفتم بهتر از این بفل خونمون نیس.اگرم هس خیلی دوره!!!
گفت اشکال نداره و نشستم....بهش گفتم امیر زنگ زد و واسش حرفاشو توضیح دادم...عصبانی گفت غلط کرد و....
سرمو انداخته بودم پایین...اونم بهم نگاه نمیکرد....خجالت میکشید...به بهانه بند کفشم خم می شدم و هی بهش نزدیک تر میشدم و اونم هی دورتر میشد!! داشتم از خنده میمردم....هرچی من نزدیک تر می شدم اون دور تر می شد!!! یه صحنه خیلی خنده دار درس شده بود!!!!...شروع به حرف زدن کردیم....بهم گفت...خب....پس میخواستی باهام تموم کنی آره؟!!!
لبخند زدم و گفتم نه! نظرم عوض شد وقتی دیدم بخاطر من تا اینجا اومدی....
شروع به قدم زدن کردیم...بی هدف....از جلو مردم می گذشتیم....بعضیا با تبسم .....با تبسم تحقیر آمیز ازمون رد میشدم....اهمیت نمیدادم....مهم این بود که الان پیش روناکم....روناک گفت خسته شدم....کولشو دیدم رو پشتشه....محکم به سرم زدم و گفتم خاک بر سرم!!! کولشو گرفتم ....
یه ساعت و نیم گذشته بود.....رو نیمکت نشسته بودیم....داشت دیر میشد....یه موتور پلیس درس جلومون توقف کرد! عسل که شوت بود...سریع بهش گفتم عسل بجنب.....برو.....من این مزاحم رفت...سریع میام...عسل هم سرییع پاشد....دو دیقه بعد با دو بهش رسیدم....میخواست بره....دم آژانس رسیدم میخواستم براش ماشین بگیرم....بهم گفت نه با اتوبوس میرم.....کلمو خورده بود که سرش داد زدم و گفتم هنوز انقدر بی غیرت نشدم که بزارم همینجوری بری تو که جایی رو بلد نیستی....وارد آزانس شدم....ماشین خواستم...رو به راننده گفتم....آقا این دخترعموی مارو برسون....و حساب کردم....عسل....آخرین نگاه....
نگاهی که هیچ وقت از یادم نمیره....
رفت...
مادر روناک چند بار بهم زنگ زد و منم همش بهش میگفتم عسل پیشم نیس...
رسیدم خونه...نگران عسل بودم...نکنه راننده آژانس....نکنه تصادف کنن....و هزار نکنه ی دیگه....
یه شماره ناشناس زنگ زد....یه صدای دخترونه خیلی قشنگ بود....بهم گفت آقا امیر....
گفتم بله....گفت عسل پیش توئه؟ من گفتم نه و.....
خیای اصرار کرد....صداش آروم بود...آدمو منگ میکرد....گفت میتونی الان بیای فلان جا؟گفتم چرا....گفت باهات کار دارم....منم گفتم نه.... گفت مادر عسل الان حالش بده... ترو خدا اکه میدونی کجاس بگو....اینو که گفت دلم لرزید....بهش گفتم پیش من بود....ازش قول گرفتم که کاری با عسل نداشته باشه و....
گفت با آژانس فرستادیش؟ گفتم پ نه پ با خر فرستادمش
گوشی رو قطع کرد....امیر زنگ زد...گفت تو خجالت نمی کشی مرد حسابی....میدونی الان خونوادش چه حالی دارن!!! و ....!!! قطع کردم....مامانش زنگ زد....گفت امشب میایم دم خونتون و.....!!! چقدر خبرگزاری وسیع بود!!!
رفتم به مامانم گفتم....مامان این تی شرت و شلوار بهم میاد؟ گفت برو از همون بپرس که باهاش بودی!!!!
سرم گیج رفت....اهمیت ندادم....فقط داشتم از اضطراب میمردم....یه دوش آب سرد گرفتم...با تردید گوشی رو برداشتم...ب ه امیر اس دادم گفتم روناک خونه رسید؟ خبر داری؟
گفت شانس آوردی....آره رسید...خیالم راحت شد...
دو ساعت بعد گوشیم زنگ زد...خاله روناک بود.همون دختره
گفت نمیخوای بپرسی عسل رسیده خونه؟
گفتم میدونم رسیده
گفت از کجا
گفتم از یکی
گفت کی؟
گفتم پسری به اسم امیر!!!
اینو که گفتم یه صدای داد در اومد!!! احتمالا مادرش بود...هیچ کس جز من و روناک و روژان نمیدونس امیر با مامان روناک رابطه داره
گفت مگه تو امیر نیسی؟
گفتم چرا
گفت پس چی میگی
گفتم یه امیر دیگه!
گفت نمیفهمم
گفتم از مادر روناک بپرسین!
سکووووت.....
بهم گفت باید با عسل تموم کنی و نصیحت و چرت و پرت....
گفتم من دوسش دارم
گفت عسل دیگه نمیخوا باهات بمونه.....
فهمیدم دروغ میگه...گفت میدونی اگه بابای روناک می فهمید؟ روناکو زنده نمیذاشت...گیج بودم....گفتم فقط یه چیز از این جریان دستگیرم شد....به هیچکی اعتماد نکنم....من بهتون اعتماد کردم و برای اینکه خیال مادرشو راحت کنم واقعیتو گفتم اما شما....!
قطع شد....
یعنی همه چی تموم شد؟
زدم زیر گریه....همه چی تموم شد؟!! عسلم رفت؟!!!! چرا عسل هیچ اعتراضی نکرد؟!!! میون گریه مث دیووونه ها خندم گرفت....
ادامه داره
دوستان توجه کنید اینجا رابطه من و روناک تموم نمیشه هاازه اول ماجراس