پست ثابت

من تو ایـــــــن وب خاطـــــــراتمو از یه کثافت می نویسمـــ

یکی ک قبلا انــــــدازه جونم دوســـــــش داشتمـــ

   

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره....

پست جدید پایینه

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششمـ

قسمت هفتمــ

قسمت هشتمــ

قسمت نهمـــ

حقیقت چیه؟

قسمت دهمـــ

قسمت یازدهمــ

قسمت دوازدهم

قسمت آخر

(مال زماني كه بچه بودم...بهتره بگم خاطرات اشتباه بچگانه ام!)

افکار حرام زاده


باز افکار حرام زاده ام

افتاده روی حجم تنم

بغض تَرَکیده ی اجتماع

شدم و از شرف می کَنَم


دکتری... که به خود آمپول زده

چشمانی به چشمان خود زل زده

موریانه ای که می جَوَد خودش را

و پلی که به انتها پل زده


قرص های دیازپام ۱۰ میلی گرمی

مرا تحریک به سکس گروهی می کنند

این همه دست و پا زدن برای چیست

امید هایی که تلکس گروهی می کنند


و شب های هرزه ی شهری که...

صبح نمی شود و خود می کند

سرما خوردگی همه گیری که...

سرطان می شود و عود می کند


و منم که در آستانه ی فصلی سرد

در انتهای فصل سرد گیر افتاده ام

در پشت بامم و کالیبرم خالیست

و با چه رویی به یاد تیر افتاده ام!


و انگیزه ی ترانه ای که نفرت است

نفرت از حرام زادگی افکارم

و سیگاری که گل و بلبل شد

زنی می گوید:روز نه! شب کارم!


و انگشت هایی که رو به من اند

من مقصر نیستم! مقصر ایشان است!

امتداد انگشتم رو به آیِنِه است

آینه هم می گوید تقصیر ایشان است!


و قسم به دینی که ذلّت شد

زندگی به زحمتش نمی ارزد

اینجا سخنی که قسم ندارد...

به خدا و لعنتش نمی ارزد


و اشک هایی که می شودُ می شود

تگرگی که می شکاند پنجره را

و شیشه خُرده هایی که می بُرّند

رگ و شاهرگ کلام و هنجره را...

پوچ گـــــ‌ــــ ـــــــــاه



قار قار کلاغ های به ظاهر سپید

علفزار تردید را پر کرده است...
و فرصت پرواز را...
جهش را از انوار خورشید گرفته...
قاصدک مرگ در این هوای رعب آلود شناور است...
و تنها اوست که طعم آزادی را می چشد!
میغ سیاه چادرش را بی باران افکنده و رویای گندم را کال کرده...
و حسرت را در چشمان او تکرار می کند!
نور و باران را حرامش می کند
بر این بیهودگی هیچ امیدی نیست!
ریسمانی بین نور و گندم نیست
نقطه ی پایان این پوچ گاه را بزار...!
ای خدایی که برت پناهی نیست....


امضا: سیـــ....یاه

درعجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، میگريند

دوسال....

دوسال مثل برق و باد گذشت....

فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
 هر طرف می سوزد این آتش
 پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
 وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
 از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
 بر سر و چشم در و دیوار
 در شب رسوای بی ساحل
 وای بر
 من ، سوزد و سوزد
 غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
 روزهای سخت بیماری
 از فراز بامهاشان ، شاد
 دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
 در پناه این مشبک شب
 من به هر سو می دوم ، گ
 گریان ازین بیداد
 می
 کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
 آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
 این طرف را می کنم خاموش
 وز لهیب آن روم از هوش
 ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ،
 که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
 صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
 وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
 سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

اخوان ثالث


+هيچكي رو برا اومدن به وبم دعوت نميكنم، پس انقدر گله نكنيد خواهشا

+كلا ميخوام از همه فاصله بگيرم...

+عاشق اين شعرم...حتما بخونيدش


مرا بخوان!

ستاره...

ستاره چشمانت را ببند...

نميخواهم دگر ببينم نگاه اشك بار تورا...

ميعاد ما كجاست؟

پر مي كشم چون همايي تا بيابم تورا...

در آسمان كبريا...

ستاره...عهد شكستم مرا ببخش...

تلطفي كن و هرگز مپرس چرا...

تنها مرا ببخش و ببخش و در آغوش گير مرا...

ستاره چشمانت را ببند...

زمين را نبين....تا نبيني آنچه هست و آنچه نيست...

تا نپرسي چرا ايمانتان تهيست...

ستاره خسته ام از زمين...خسته ام از ظلم و قهر و كين...

خسته ام از ابليسي كه خود ساخته ايم و مي پنداريم كه ميگيرد كمين

ابليس نيست خود هستيم و خود...تنها همين....

ستاره مرا بخوان...مرا بخوان...مرا بخوان

تا ترك گويم اين زمان و اين مكان....

تا آشكار نكنم آنچه كه شده پنهان و نهان

ستاره چشمانت را ببند و مرا بخوان...مرا بخوان...



باران مي زند...

باران مي زند...

بر بام اين كلبه ي چوبي...باران مي زند...

نگاه خسته ام...هردم مي چرخد

بر قطرات سرد باران كه از آسمان مي بارد و هر لحظه نوايي مي زند...

باران مي زند...

اشك هايم در پي جوابي براي نبودت از گونه هايم مي پرند....پرده اي سياه بر چشمانم سايه مي زند...

ميغي بر آسمان طرح شب را مي زند...

از خود مي پرسم...به كجا مي روم؟‌در اين ظلمت در پي چه مي دوم؟ به چه مي نگرم؟

پر مي كشد فكرم به دنبال خطوطي روي ديوار آسمان....

باران مي زند....بر اين سياهي....باران تاريكي مي زند...

چه كنم با يادگارت كه اشك را به چشمانم هديه مي دهد؟ 

نقطه هاي پايان مي رسند...مرگ بر رگ هايم مي لغزد...احساس پوچي مي كنم....

فكر تو از سرم مي پرد...آسمان روشن مي شود....باران دگر نمي زند....خاطراتت براي بار آخر تكرار مي شود...من نيز تكرار مي شوم و باز باران مي زند....

لبانم به گفتن كلمه اي از هم گشوده مي شود...آمدي...اما اينبار من مي روم...!




+حالم خوبه

+شايد برگردم!

ا


آخرین قسمت...خداحافظی

سلام

این آخرین قسمت خاطراتمه...خاطرات...داستان...نمیدونم....هرچی که اسمشو میزارید....

خیلی زیاده...همرو یدفه باهم گذاشتم...خوندنش کم کم یه نیم ساعت طول میکشه...دوست داشتید سر فرصت بخونید..فقط یه خواهش!

لطفا کامل بخونید بعد نظر خودتون رو بدید...دل سوزی هم نمیخوام...سرزنش کنید...اما دل سوزی نه

نمیدونم...شاید این آخرین پست وبم باشه...شاید وبم 3 روز دیگه حذف بشه...شاید این وب هم به خاطره ها بپیونده...به روناک! روناکی که دیگه برای من مرده...شاید....

هوا سرد نیست....اما من سردمه...بغض گلومو گرفته...یه دل چند بار باید شکسته بشه؟ هیـــــــ خدای مهربــــــــونم...

سردرد دارم...چشام میسوزه...ولی...دارم سعی میکنم ب یاد بیارم......

برید ادامه مطلب...به اسم بعدش چی شد...پایین پست....

آخرین قسمت خاطرات تو ادامه مطلب

آخرین قسمت خاطرات تو ادامه مطلب

آخرین قسمت خاطرات تو ادامه مطلب

آخرین قسمت خاطرات تو ادامه مطلب


بعد که ادامه مطلبو خوندید اینجا رو بخونید...

بچه ها...نمیخوام نصیحتتون کنم چون کوچکتر از اونیم که نصیحت کنم...فقط یه چیزیو میگم...بارها شده چنین داستان هایی رو خوندید...عشق نا فرجام و....ولی هیچ وقت بهش عمیق فکر نکردید...خود من...اگه واقعا بهشون فکر میکردم این اتفاق دیگه برا منم نمیوفتاد...درسته؟ فقط یه چیزیو میگم...قشنگ ب این داستان فکر کنید...هیچ آدمی انقدر ارزششو نداره که براش گریه کنید و زجر بکشید مگه اینک اونم براتون گریه کنه و زجر بکشه.دوست بشید...وابسته نشید...ول کنید....تا وقتی که کسیو پیدا کنید که واقعا با مرام باشه...و شمارو درک کنه و حاضر باشه برای شما بمیره..این واقعیته...دل نشکونی دلتو می شکونن...با این جال منم هنوز نمیتونم دل کسیو بشکونم....هرکاری میکنم...هرخنده ای که میکنم تظاهره...روناک دردم نبود...مرهمم بود...دردام قبل از روناکه...روناک مثل یه چسب زخم بود که رو زخمام گذاشتم تا چرک نکنه و فراموش بشه...ولی وقتی اون چسبو کشیدم پوست هم باهاش کنده شد و چرکی تر شد....

شاید بازم پست بدم...هیچ چیز معلوم نیس...باید با خودم کنار بیام...ولی چیزی که معلومه اینه که امشب امیر میمره...و فردا یه امیر جدید....همه چی هم امشب باهاش نابود میشه....شایدم وبو پاک کنم...همتونو دوست دارم...مرسی که اینهمه مدت به زر زرام گوش دادید...لوووول!

مرجان جان...دوتا مریما...صبا خانوم...انیسه آبجی گلم...تلی ناز که از وسط جاده باهامون بودی...نرگس...نازنین...رها....عاطفه جان....رخشان....dream girl....وندا....ستایش...لاله...نفس...پریسا...ساحل...دختری در مه...گلشن...صنم....سنازا...پریا....و...

رضا جان داداشی گلم ک خیلی دوست دارم....آقا شاهین در خدمتتونیم!....قلم...و مهمتر از همه محمد جان داداشی....شهاب خان ک نظر نمیدادی!....تنها....حجم سبز عشق.... و...

خیلیا رو نگفتم به بزرگی خودشون ببخشن همینا یادم بود!

از همتون خداحافطی میکنم...شاید دوباره برگردم با امیری جدید....شایدم یه هفته بعد این وب پاک ش و ب خاطره ها بپیونده...

دوستون دارم و براتون بهترینا رو آرزو میکنم...

خداحافظ....

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه


خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه


می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره....

hame nazarato miam javab midam...




ادامه نوشته

روز شمار...

2 هفته تا پاک شدن وب.......

قسمت دوازدهمـــ (سومین دیدار) / سالگرد آشناییمون تسلیتــ

سلام

بعد مدتها برگشتم ادامه رو بنویسم

ببخشید اگه بهتون سرنزدم

به بزرگی خودتون ببخشید!

1 سال پیش بود...همچین روزی...من با روناک آشنا شدم...کاش آشنا نمی شدم! نمیدونم چرا خدا تنها چیزی که برام رقم زده غمهـ

بهم تسلیت بگید سالگرد آشنایی رو

1 سال پیش...

میدونید چقدر سخته برام؟

نه فکر نکنم هیچکی بدونه

دارم فکر میکنم...به اون زمانا....آروم صحنه ها از جلوم میگذره...مثل صحنه های یه فیلم رو پرده سینما...فیلم زندگیم.....قطعه ای تلخ از زندگیم...گرچه بیشتر زندگیم تلخ بوده...

یک هفته بسرعت گذشت...تو اون هفته یادمه خیلی با روناک دعوام شد و چندبار گفتم نمیام پنج شنبه پیشت...اما اون همش التماس میکرد...دعوامون سر امیر بود...با امیر دعوام شده بود...بهم مسیج زده بود که روناکو دوست داره و دست از سرش برنمیداره...روناکم جوابگوی من نبود...از عذاب کشیدن من لذت می برد...ازاینکه میدید من میسوزم بخاطرش....به امیر گفته بودم روناک دوست نداره...گفت انقدر پاپیچش میشم تا بهم علاقه مند شه!

+ روناک همش سعی در عذاب دادن من داشت...یا با امیر یا با پسر عموش...چیزایی می گفت که غیرت منو آتیشی کنه ...اینطوری عذابم میداد...چه شکنجه قشنگی....

نمیخوام از  این کارا ی کوچیک و زجرایی که بهم داد زیاد حرف بزنم...خودتون تا آخرش برید! سریعتر پیش می برم خاطراتو تا به جاهایی برسم که قلبم واقعا شکست...

باز هم قرارمون سر شهروند بود

ایندفه نزدیک 20 دقیقه وایسادم تا اومد...قبلش بهم زنگ زده بود که من جلوتر از تو میرم تو پشت من بیا تا یه جای خلوت برسیم

می ترسید آشنایی ببینتش

خلاصه...بالاخره چشممون به جمالش روشن شد! دی:

یه مانتوی آبی پوشیده بود و شلوار زاب دار...میتونم بگم اونی که من دیدم زاب دار نبود واقعا دیگه پاره بود!!! دی:

جلوتر از من می رفت...منم از پشت با صدایی که سعی کردم خونسرد به نظر بیاد گفتم شلوارتو سگ گاز گرفته؟
چیزی نگفت...تا بالاخره گفت بیا جلو

رفتم...چقدر دوست داشتنی شده بود...رفتیم باهم یه جایی که جلوش با درخت پوشیده شده بود..یه فضای تنگ و تاریک...کنار پاش رو زمین نشستم...باهم حرف زدیم...خودشو برام لوس میکرد...صدای در شنیدیم...خونه کناریمون...سریع رفتیم...یه پیری از توش اومد بیرون! فضولی!
رفتیم جلوتر نشستیم توی سبزه ها...روی سنگ....باهم حرف زدیم...روناک یه کیسه از کیفش در آورد بهم داد موهاش بود!(ازش خواهش کرده بودم که یه تیکه از موهاشو ببره برام بیاره بزاره تو یه کیسه تا هرشب با بوش خوابم ببره) بازهم حرف زدیم....حرفایی که گفتنش فایده نداره چون با خریدن یه رمان عاشقانه میتونید اونو بفهمید !

پیرمرده اومد گفت : برید .ازاینجا پاشید برید جلوی خونه خودتون(حالا خوبه اصلا اصلا جلوی خونش نبود)

روناک سریع پاشد و رفت...من رو کردم به پیرمرده گفتم اصلا بتو ربطی نداره! جلوی خونت نیس.گفت یعنی چی؟!

دیدم روناک صدام میزنه.گفتم بیخی.رفتم دنبال روناک...رفتیم تو یه خرابه...باهم حرف میزدیم...چندتا پسر اومدن...بهمون زل میزدن...اطرافو نگاه کردم...خلوت خلوت!
هیچکی نبود!

6-7 نفری بودن...ترسیدم...نه برای اینکه اگه یه کاری کنن من چیزیم بشه...ترسیدم از اینکه روناک یه وقت چیزیش بشه

چون اگه دعوامون می شد مطمنا در مقابل 7 نفر شانسی نداشتم!

با اصرار روناکو بلند کردم.رفتیم یه کوچه خلوت

یه مرده از پنجره اومد گفت گم شید برید...تا به پلیس زنگ نزدم

روناک دوباره در رفت!
شاید این حرفی که روناک بهم زد یکی از بزرگترین ضربه های زندگیم بود!
خیلی راحت برگشت گفت...امیر برو...سرم گیج رفت...با بغض گفتم: 1 ساعت هم نیست که باهمیم....

گفت برو..دیگه بسه....

رفتم...جلو تر ازش...اون دنبالم میومد...ناراحت بود و همش صدام میکرد...جواب نمیدادم...رسیدم یه جایی زنگ زدم آزانس بیاد..روناک به ماشین کناری تکیه داده بود و زور میزد تا گریه کنه....فهمیدم...زور میزد تا گریه کنه....که دل من بسوزه...بی خیال سوار ماشین شدم...تنها چیزی که آخرین لحظه دیدم چشای گریون روناک بود...

فکر کردم...فکر...این همه راه کوبیده بودم اومده بودم...اون بهمین راحتی گفته بود برو...انگار نه انگار..سینم داشت میسوخت...شال دور گردنمو باز گردم...شاید خنک بشم...فهمیدم دیگه دوسم نداره...چون اگه داشت بهمین راحتی نمیگفت برو

بخاطر حرف دوتا اسکل

زنگ زده بود..ج نمیدادم...اس داد...گفت آقا امیر الان رفتم خونه بابام ازم پرسید کجا بودی!

منظورش چی بود؟!!!

زنگ زد..جواب دادم...داد زدم ...گفتم من این همه راه اومدم حالا تو میگی برو...گفتم...30 دقیقه دیگه زنگ بزن باهات حرف دارم

میخواستم بیرون ماشین باشم! راننده آزانس یه پسر جوون بود...باهم حرف میزدیم..گفت اشکال نداره دخترا همشون یه گهن...اعصابتو خورد نکن داداش

راه بسته شده بود...راهو بسته بودن...هیچ فرعی نبود و تنها راه  رفتن به خونه حدود 1 ساعت پیاده روی بود

از آزانس پیاده شدم

روناک زنگ زد...هرچی تو دلم مونده بود گفتم...فریاد زدم..فحش میدادم...همه چی می گفتم....

قطع کردم..خاللی شده بودم...شروع کردم به پیاده روی برای رسیدن به خونه لعنتی....

الان که دارم اینارو تایپ میکنم دیدم چراغ مسنجر روناک روشن شد! حلال زادس! راستی...دوست پسر جدید پیدا کرده

داشتم می گفتم

رسیدم خونه...رو تخت موهاشو ریختم..بوشون کردم...چه بویی میداد ...وای....

روناک اس داد زنگ زد و عذر خواست...گفتم باشه..و.لی قسم خوردم دیگه دیدنش نرم...

ادامه داره...

 

بعدا نوشت:

راستی یادم رفت بگم

اولین بار و آخرین بار که روناکو بوسیدم اونجا بود...

خیلی چیزارو ننوشتم!
نمیخوام رمان عاشقونه بنویسم!

عذرخواهی

سلام دوستان

ببخشید من تا مهر مسافرتم نمیتونم نظراتو جواب بدم

از همتون عذر میخوام قول میدم وقتی برگشتم به همه سر بزنم

قسمت یازدهمـ(دومین دیدار)

دوستان من میدونم اشتباه کردم تو ماجرای پست قبلی

انقدر سرزنشم نکنید

میدونم خیلی تند رفتم ولی این دلیل جدایی منو و روناک نبود که

خب...

من روناک رو رها کردم.داغون شدم.دیونه شدم.ولی از روز سوم به بعد سعی کردم بهش فکر نکنم یعنی یه حورایی ازش متنفر شدم!
که همون روز دقیقا گوشیم زنگ خورد.برداشتمش یه دختری گفت آقا امیر

من گفتم بله

گفت تو با روناک چیکار کردی!!!

جالبه نه؟!

من با روناک چیکار کردم!‌هه

گفتم شما

گفت من دوستشم....خیلی باهم صحبت کردیم...گفتش که دیشب میخواسته خودشو بکشه.امروز هم مدرسه نرفت.تو خونه خوابیده.منم پایینم دارم با تو صحبت میکنم.یواشکی گوشی روناکو برداشتم شمارتو گرفتم(طوری صحبت میکرد انگار من کار بدی انجام دادم انگار من خیانت کردم! دست پیش میگرفت پس نیوفته)

میگفتش بعدش که من تل رو قطع کردم ب روناک زنگ بزن باهاش صحبت کن.راستش خودمم خیلی حرف باهاش داشتم.

گفت مث که خیلی خوشحال شدی که روناک انقدر حالش بده.گفتم آره چون خیانت کرده.گفت  اون عصبانی بوده یه چیزی گفته تو هنوز روناکو نمی شناسی؟ وقتی عصبی میشه چرت و پرت میگه.خلاصه میگم! همش یه نقشه بود.روناک از تلفن اون به من خبر داشت.و با اطلاع اون زنگ زده بود.یعنی یه نقشه بود برای اینکه منو دوباره برگردونه

خلاصه میگم

من بعد تلفن اون بهش زنگ زدم و اون مث همیشه منو متقاعد کرد که زوری با امیر بوده و دیگه باهاش نیست و منم پذیرفتم و همه چی تموم شد(یعنی دوباره باهم بودیم!) البته خیلی چیزارو و حرفارو نگفتم.حوصلشو ندارم پست هم شلوغ میشه

قبل عید قرار بود منو روناک دوباره قرار بزاریم همو ببینیم.که نشد! ولی دوباره  بعد عید اصرارهای روناک شروع شد و قرار شد یک روز 5شنبه همو ببینیم.روناک به بهانه اینکه میره کتابخونه از خونه میزنه بیرون و منم می رفتم دیدنش! از اینجا (بهارشیراز) تا حکیمیه!

باید با آژانس می رفتم! و یه عالم هم لابد باید می گشتم تا محل قرارو پیدا کنم! تازه چجوری برگردم! کاش شهرک نبود! اون موقع برگشت کاری نداشت! با آژانس هم باید بر می گشتم!
5 شنبه شد و من خیلی به خودم رسیدم.صورتمو اصلاح کردم و بهترین ساعتم رو دستم کردم و ...!

سوار آژانس شدم.یه ساعته رسیدم.کلی هم طول کشید محل قرارو پیدا کنم.جلوی شهروند!

15 منتظرش موندم.تا بالاخره اومد.بی اعتنا به من جلو راه افتاد و من مجبور شدم برای رسیدن بهش از میله بپرم.یه مانتوی سفید پوشیده بود با شال سفید.مث فرشته ها شده بود!
دوشادوش هم قدم می زدیم.تا بالاخره از منظقه خطر گذشتیم! رفتیم تو کوچه پس کوچه های خلوت و خیلی سرسبز.بهم می گفت امیر چقدر بداخلاقی! بهش خندیدم.گفت اخم نکن! 

همش بهم نگاه می کرد.ولی من نگاهمو ازش می دزدیدم.آتیش تو چشاش منو می سوزوند.چندبار گفت امیر بهم نگاه کن!‌چرا نگاه نمیکنی! 

یه بار یادمه تو چشام زل زد از نزدیک.میخواست رنگ چشامو ببینه.صدای نفساشو می شنیدم. تا بالاخره اولین تماس! 

باهم قدم می زدیم که بهش گفتم دستتو بده به من! دستشو داد بهم.بعضیا از کنارمون می گذشتن.نگاه می کردن.توجه نمی کردم!

آب معدنی تو دستش بود.گرفتم ازش خوردم.با ولع دور قوطی رو میون لبم می گردوندم!
نشسته بودم.اون ایستاده بود.می ترسید مانتوش کثیف شه!.دستشو گرفتم ببوسم.کشید گفت نه

بزور گرفتم و بوسیدم.چند بار.هزار بار!

 خیلی خوش گذشت

بهترین روز زندگی من بود و فکر کنم بهترین روز زندگی روناک

بقل هم نشسته بودیم.توهم کز کرده بودیم.سرشو رو شونم گذاشته بود منم سرمو رو سرش

آروم نازش کردم.چه لذتی

کسی که عاشقشی کنارت سرشو رو شونت گذاشته

انگار تو آسمونا پرواز می کردم

دعوامون شد! بخاطر امیر.مثل اینکه امیر خطشو عوض کرده بود.بهش می گفتم بده.نمی داد. گفتم چرا

گفت مامانم گفته نده.ممکنه دعواتون شه

محکم به دیوار مشت زدم.خیلی عصبی بودم

محکم بازومو با دستش گرفت و با اون چشای معصومش می گفت نزن امیرم

آروم باش

کنار هم نشسته بودیم

یه زن و شوهر با ماشین از کنارمون گذشتن

صدای خندشون در حالی که به ما نگاه می کردن میومد

آروم موهاشو ناز می کردم و بوشون می کردم

چه بویی داشتن

بالاخره اونم از آب معدنی دهنی من خورد!

داشتیم قدم می زدیم.حرف می زدیم

صحبت احساسی بودن من شد!‌گفت امیر هم مث تو احساسیه!

شما بودین چه حسی اون موقع داشتین!

اخم و تخم کردم.که عذر خواهی کرد و منم بخشیدم!

لحظه های آخر نزدیک می شد

چقدر جدایی سخت بود

نه من دوست داشتم که برم نه اون

ولی مجبور بودیم!
وای چه لحظه هایی بود

به آژانس زنگ زدم.شمارشو روناک داده بود.گفتم بفرسته دم شهروند ماشینو.گفت نمیشه!‌ما اینطوری سوار نمیکنیم!
تعجب کردم

منظورش چی بود!
گفت بزارین با رئیسمون صحبت کنم بهتون می زنگم!
به روناک گفتم این چرا اینطوری کرد

با خنده گفت نمیدونم!
یکم فکر کردم! چرا کسی که گوشی رو برداشت زن بود!
به روناک گفتم: روناک تاکسی بانوان ک نبود!!

با خنده گفت :ااا چرا بود!
بهش زل زدم!‌گفتم دختر اینکارا چیه! مارو الاف کردی!
تو خیابونا ول می چرخیدیم دنبال آژانس!‌ با هم بودن!

هرچی میخواستم ازش عکس بگیرم نمی ذاشت!
نمیدونم چرا!
ولی بالاخره چندتایی گرفتم!
میخواست آب بخره

رفت تو مغازه 

کشیدمش بیرون گفتم تا وقتی مرد هست زن دست تو جیبش نمیکنه!

با علاقه و اشتیاق بهم نگاه کرد

یعنی همه اون نگاه ها دروغ بود؟!

بالاخره از چندتا رهگذر شماره آژانس گرفتیم

و من زنگ زدم

لحظات آخر سپری می شد

گفت امیر بیا جلو تا آژانس  نیومده خداحافظی کنیم!!!

رفتم جلو

ماشین اومد

من سوار شدم

و...

تو راه بهم اس میدادیم!

قرار شد هفته بعدش هم برم ببینمش!

خیلی بهمون خوش گذشته بود و حسرت لحظه هارو میخوردیم.ولی کاش دفعه بعدی وجود نداشت و نمی رفتم!

مامانم دم کوچه منتظرم بود

باهم قدم می زدیم

صحبت روناکو پیش کید

بهم گفتش که اون روز تو پارک باهم دیدمتون!

گفتم چرا نیومدی جلو!
گفت از خانومیم بود!

راس گفت بخدا!

ادامه داره


خدایا

چه گناهی کردم؟

قسمت دهمــ

پست قبلی رو خوندید؟

بنظرتون چرا یدفه همه چی ریخت بهم؟

خودمم نمیدونم

همه خاطرات مث یه خواب میمونه برام

مثل اینکه تویه قطار نشسته باشی و مناظر به سرعت از جلوی چشات بگذره

بگذریم

بریم سراغ ادامهـ خاطرات

تو عید شبای خیلی خوبی رو می گذروندیم

تا عید تموم شد

وقت امتحانات عسل بود! میان ترم دوم .من قبل عید داده بودم.عسل بعد ساعت 4 می رفت کتابخونه و ما نمیتونستیم باهم حرف بزنیم

تا حدود ساعت 7-8-9 میومد خونه دوباره

می رفت کتابخونه دم خونشون . سرد بودنشو احساس می کردم.وای جه روزایی بود.همش در حال گریه بودم

اسمش رو تمام دفاترم نوشته شده بود

رو جامیزم اسمشو با خط کش بزرگ هک کرده بودم...هنوزم اسمش رو جا میزمه.....شاید سال دیگه که کسی روش بشینه  عاشق یه روناک دیگه باشه! اسمشو بقلش هک کنه

ای خدا...

اصلا بهم اهمیت نمیداد اون روزا

انگار نه انگار امیری وجود داره

ببینید...کسیرو نداشته باشی بهتر از اینه که داشته باشی ولی احساس کنی دیگه دلش باهات نیست.اون موقعس که واقعا واقعا میسوزی

دیوونه می شی

یه شب بهش گفتم همه چی تموم....دیگه نمیتونستم تحمل کنم...داشتم میسوختم و ذره ذره آب می شدم...اونم خیلی راحت بای داد

اما 24 ساعت بعدش دوباره بهش اس دادم...چقدر مسخره....چند بار این جریان اتفاق افتاد و هربار من بر می گشتم...دیگه مطمئن شده بودم دل عسل باهام نیس....

اینو نوشتم که بفهمید چقدر عذاب کشیدم

+راستی سر عکس دادن چقدر کل کل می کردیم

خیلی التماسش می کردم عکسشو بده.منم چندتا داده بودم بش....بالاخره 7-8 تا بهم داد

خیلی خیلی خیلی خوشگل افتاده بود...واقعا زیبا بود....رفته بود پارک انداخته بود...بهش گفتم وقتی عکس میندازی شالتو بردار میخوام موهای فرتو از تو عکس بو کنم!

+سر یه جریان نزدیک بود باهم تموم کنیم

واقعا جدی بود

با مامانش دعوام شد...میخواست گوشیشو بگیره...فقط باهم چت کنیم...که نتونستم تحمل کنم....مامانش بهم اس داده بود...که بهتره دیگه اس ندین تا امتحانای عسل تموم بشه

من گفتم چرا

گفت نمیخوام به درسش آسیب برسه(کثافت  همش گیر درسش بود...آشغال بی همه چیز اگه گیر درسش بودی غلط کردی با یه پسر 18 ساله لاس میزدی...بی شرف)

بعد گفتم اینطوری که بیشتر بهش آسیب میرسه...ماهمو دوست داریم..اونطوری تو فکر منه همش(چه خیال خامی)

گفت میخوام ادب شه...من واسه بچه هام کم نزاشتم اما اون تازگیا اصلا قدر نمیدونه!!!!

با حرفای عسل خیلی تضاد داشت نه؟!
دیگه نتونستم تحمل کنم...با خودم گفتم عسل که صداش در نمیاد....پس بهتره من یه چیزی بگم...عسل که از خودش دفاع نمیکنه...به خالش هم چیزی نمیگه...پس بهتره من حرف دل عسلو بزنم....شاید رفتار مامانش باهاش بهتر شه...گفتم بهتر نیس با عسل بهتر رفتار کنید؟ میدونید داره جقدر عذاب میکشه....بهتره محبتی که به غریبه میکنید به دخترتون بکنید! گفتش آخه تو از زندگی ما چی میدونی؟ گفتم عسل همه چیزو واسم گفته(عسل تاکیید کرده بود که به هیچ کس نگم امیر با مادرشه) گفت میخوام گوشیشو بگیرم

گفتم بهتره با دخترتون بهتر رفتار کنید و انقدر عذابش ندید و گوشیشو بهش بدید وگرنه مجبورم به بابای عسل یه چیزی بگم که براتون خیلی بدد میشه.....!!

دیگه جواب نداد

شبش عسل اومد تو چت...بهم گفت آشغال چرا به مامانم گفتی؟! من شوکه شدم...بهش گفتم آخه احمق من واسخ خودت گفتم که راحتت بزاره...باهات خوب باشه...نمیدونم چی شد

که شدید دعوامون شد...شروع کردیم فحشای ناموسی بهم دادن....دیگه پرده ی حرمت بینمون شکسته شد....کاش بهش فحش نمیدادم...درسته کار عسل بد بود ولی ....من نباید میدادم 

تا عسل یه چیزی گفت که من شوکه شدم....

متن چتمون رو بخونید...تو یه فایل ورد گذاشتم ...دانلودش کنید بخونید

3 دقیقه بیشتر وقت نمیگیره

این همه وقت تلف کردید 3 دقیقه....3دقیقه هم سر این وقت تلف کنید!

دانلود متن چت بین من و روناک

ادامه داره

حقیقت چیه؟


هرکی میخواد حقیقتو وسط داستان بفهمه بره ادامه مطلب

رمز داره

به هرکی لازم بود رمزشو دادم

لطفا یا نیا

یا اگه میای تا آخرو بخون

مرسی

ادامه مطلب به اسم بعدش چی شد

پایین


ادامه نوشته

قسمت نهمـــ

کلبه ی کوچکی

در جنگل عشق...

زیر پردهـ ی مشکی خدا

با چوبــــ تر

چوبی که با اشک تو خیس شده می سازمـ...

آه....ای آسمان من

ای نوای شورانگیز قلبمـ

اینکــ ببار....

ببار بر صورتمــ....

پیکرم را بگیر در آغوش گرمتــ...

از درد می گویـــم...

خسته ام....خسته ام از بی وفاییـــ

از جدایی

دل بــــــستن با نگاهی....


مث همیشه شعر بالا از خودم بود

+یه چیزی یادم رفت بگم

روز بعد اینکه من روناک همو دیدیم

روناک از گوشی مامانش بهم اس داد:

شماره و عکسامو بپاک 

هرچی هم درباره مامیم گفتم دروغ بود(مث که ننه ی ترسیده بود!!!!!!!!!!)

بای 

موفق باشی!!!!!

هههههه

من گفتم تو روناکی

گفت پس کیم.روناکم

باور نکردم

گفت به درک

ولی من رونی ام

از طرز حرفیدنش فهمیدم خودشه

بهش گفتم یعنی همه چی تموم

گفت آره

میخواستم بی تفاوتیشو بهتون بگم!

+ شب چهارشنبه سوری هم با هر زحمتی بود با گه خوردمو غلط کردمو نمیدونم حواسم نبود و الکی گفتم ماسمالیش کرد

ولی آیا اگه شما بودین باور می کردین؟

مسلما نه!
یاد آوری:روناک شب چهارشنبه سوری بهم گفتش که میخوام دست تو دست امیر با بچه ها بریم دور آتیش بچرخیم

+29 فروردین تولد روناک بود من شمال بودم...عیدا می رفتم شمال....وای چه شب خوبی بود...کلی باهم صحبت کردیم....حرفای عجقی زدیم!!!! اونا عید رفتن قشم....خلاصه شب خیلی رویایی بود هم واس من هم واس اون....شب تولد من چطور گذشت مال اون چطور! می گفت می ترسم تو شمال تحفمو بدزدن!! هه

+عید بود....تو دوران عید تلافی کردم....دوران من بود!!!!!! سر هرچیز بیخود قهر می کردم.قهر می کردم که بفهمه این اخلاقش چقدر زشت و ناپسنده (زیاد هم بیخود نبود....مثلا یه بار گفت پسر عموم اومد نمیتونم تا یه ساعت اس بدم(قبلا خیلی از پسر عموش می گفت....اینکه بهش ابراز علاقه می کنه...دستشو می بوسه...این چیزارو برا حرس من می گفت....وگرنه دلیلی نداشت...آخه شما بگین کدوم آدمیه که از زجر دادن کسی که دوسش داره لذت ببره؟! جالبه ازش با بیزاری یاد می کرد...ولی همین خانوم اولا که چت می کردیم می گفت تو مهمونیا بقل پسرعموم می شینم جوک میگه میخندیم!!!!!!!رو ان بخند!) 

داشتم می گفتم گفت پسرعموم اومد منم گفتم آهان میخواین باهم خوش بگذرونین بی سر خر...

بای....

چند بار هم نزدیک بود باهم تموم کنیم که کاش تموم می کردیم همون موقع ها

+چند بار قسم خورد که همیشه باهام باشه تا پای مرگ

گفت تو هم قسم بخور

ولی من نمیخوردم

میگفتم شاید چیزی بشه مجبور باشم واسه خیر و صلاح خودت ولت کنم همیشه هم بعدش قهر می کرد می گفت تو دوسم نداری

(اخرش هم معلوم شد کی کیرو ول کرد...توکه قسم خورده بودی)

+رفتارای زشت و ناپسند زیاد داشت تو عید یادم اومد می نویسم!!!

+می گفت مامان و بابام اصلا بهم توجه نمی کنن....فقط منو واسه خرید میخوان چون سلیقشون بده...و

گرنه بحث خوش گذرونی باشه روناک بره گمشه....گفتم خب علتش امیره سر مامانت با پسره گرمه با خالت صحبت کن جریان امیرو بگو که خالت با مامانت صحبت کنه(چند بار بهش گفتم گوش نکرد) گفت میدونم....ولی همش سرشون با روژان گرمه...! انتظار داشت همون محبتی که به بچه میکنن به اینم داشته باشن(بعدا فهمیدن همش چرت و پرت بود خوب اینجا رو یاد داشته باشید!)

خالش هم بهم گفت پای تل اون شب که روناک خیلی بچس

من خر بودم گوش نکردم

خر

خر

خر

خر

+من قبلا هم گفتم رو روناک خیلی حساس بودم...خیلی بد لباس می پوشید...البته شاید از نظر دیگری بد نباشه...ولی واس من بد بود(اگه برهنگی تمدنه حیوونا از ما متمدن ترن!!!!!!!)

+کلا دوران عید خیلی خوب بود...با اینکه خیلی بهم بی اعتنا بود ولی 24 ساعت باهم بودیم....درسته خیلی قهر کردیم و دعوا....ولی خوب بود...البته نمیدونستم بعد عید حسابی میخواد تلافی کنه....وچه تلافی سختی....چه تلافی سختی.....

جواب

سلام

با خودم قرار گذاشته بودم هروقت پست جدید میدم جواب نظراتو بدم ولی در این مورد استثنا مجبور شدم

حرف عسل جان:

با سلام
این دفعه می خوام حقیقتی رو که تو دلمه بهتون بگم خواهشا از همه می خوام به خصوص مدیر وبلاگ که به حرفام توجه کنید و تا آخرش این نظرو بخونید ب
آقا امیر به عنوان خواهر می گم قصدم رنج دادن شما یا نارحتیتون نیست اما حقیقته حقیقتی که باعث می شه بیشتر چشماتون رو باز کنید
یکی از نظرای پست قبلی تون و خوندم که ستایش نوشته بود عشق شما پاک نیست من فکر می کنم راست می گه
علتش رو هم بهتون می گم
عشق پاک وقتی به وجود میاد که انسان به همه چیز آگاهه و از خودش بی خود نیست
درسته شما هم دیگه رو ندیدین ولی همون چند ساعت چت کردن و یا صحبت کردن براتون خوشحال کننده و لذت بخش بوده جوری که اگر یک لحظه به تاخیر می افتاد ناراحت و عصبی می شدید
عشق پاک عشقی که شما حتی اگه اون شخص رو ندارید و یا بهش نمی رسید بازم سلامتیش و خوشحالیش رو می خواید و رهاش می کنید
نه این که بعد از مدتی که همه چی تموم شد لعنت و نفرینش کنید
وقتی شما اون و فراموش کردید یعنی عشقتون پاک نبوده و یه حس زود گذر بوده و فقط در صورتی اونو فراموش می کنید که خودتون بخواید
درست وقتی که خودشو تمام خاطرات اون شخص رو از ذهنتون بیرون کردید می فهمید که شما فقط خواب بودید فقط خواب و شما تازه از خواب بیدار شدید و وقتی از خواب بیدار شدید اون وقته که به خاطر خوابی که دیدید از خودتون شرم زده میشید

اینجا می شه که آدم باید سعی کنه و به خودش قول بده که فقط تو بیداری زندگی کنه و در قلبش رو به روی همه کس ببنده و اگه خودش بخواد در قلبش فقط به روی یه نفر باز می مونه اونم خداست که تا آخرش باهاته
و بعد از مدت ها گذر زمان درست وقتی که انسان پخته ی پخته شده ، هم خودشو می شناسه و و هم اطراف و دیگران رو درست وقتی که اصلا انتظارشو نداره عشق پاک اون موقع به سراغ آدم میاد
البته من این حرفایی که زدم منظورم فقط با شما نبود همه آدما تو یه سن خاصی با این مشکلات و احساسات واهی و زود گذر رو به رو می شن. حالا هر کس به نوعی ولی بستگی به شخصش داره که زود خودشو از این مخمصه نجات بده یا نه
بعضی از ما ها واقعا داریم وقتمون رو تلف می کنیم و با روابط گنگ و بی فایده روابطی که آخرش به جدایی موکول می شه فقط خودمون رو تباه می کنیم و اینجوری از زمان سو استفاده کردیم
در ضمن بهشت و جهنمه فردای آدم به خودش مربوطه خدارو چه دیدی شاید فردای شما بهشت بود
شاید الان حرفام براتون قانع کننده نباشه ولی بعد ها به حرفم می رسید
یه نصیحت خواهرونه می کنم
من اگر جای شما بودم الان فقط به غیر از آیندم به هیچ چیز فکر نمی کردم تا دوباره تو یه سیاهچال دیگه نیفتم درسم رو به بهترین وجه می خوندم که حد اقل بتونم جلوی همه سر بلند کنم اگه درس نشد و توی درس موفق نیستیم کار های مهمه بسیاری هست که که می تونیم به اونها رو بیاریم
اگه دیروز گذشته ما هنوز فردارو داریم فردایی که در انتظارمونه و ما با دستای خودمون می سازیمش
ببخشین اگه زیاد حرف زدم ولی اینا از خودم نبود حقیقت محض بود
با تشکر


جواب من:

ببخشید اگه بعضی جاها غلط املایی یا گرامری دارم

تند می نویسم و وقت ندارم 


1- من لعنت و نفرین نکردم جز یکبار

اونم تو پستی که قبل خاطراتم بود

قثط هم برا این بود که عسل دلش به حالم بسوزه و برگرده و به خودش بیاد

وگرنه اصلا نممی خواستم آسیبی بهش برسه

2-من هیچ وقت بخاطر عشق(که شما تعبیر کردین به خواب) شرم زده نمی شم

خجالت نمی کشم

اگه می کشیدم که دیگه خاطراتمو تو وب نمی نوشتم

3-فردایی وجود نداره دوست عزیزم.هممون یه روز میریم زیر خاک

4-من هنوز نمیدونم بهشتی وجود داره یا نه! بهش نه اعتقاد دارم نه انکار میکنم

شما بهشتو دیدی؟!

به خدا اعتقاد دارم اما به بهشت نه

(هرکی هم خواست ای دیمو ادد کنه تا در عرض 15 دقیقه براش روشن کنم که اسلامو پیامبو قرآنو و امامو همه اینا چرته .خیلی هارو قانع کردم)

5-شما گفتین اگه آدم عشقش واقعی باشه همیشه خوبشو میخواد و لعنت نفرینش نمیکنه و.....

حالا من به شما میگم اگه برای مثال عشقتون بهتون خیانت کرده باشه بازم خوبشو میخواین؟!
اگه تو تمام مدت بهت دروغ گفته باشه خوبشو میخواین؟

شما گفتین

(عشق پاک عشقی که شما حتی اگه اون شخص رو ندارید و یا بهش نمی رسید بازم سلامتیش و خوشحالیش رو می خواید و رهاش می کنید)

در اینجا خیلی زود قضاوت کردی!

من عسلو داشتم

بهش هم رسیدم

ولم کرد

یه دختر بچه وفتی یه عروسکو خیلی دوست داره وقتی ازش میگیرنش با اون چشای معصومش گریه میکنه و نسبت به دلیل جدا شدنش از عروسک متنفر میشه

وقتی چیزیو تجریه کرده باشی خیلی سختر میتونی ازش دل بکنی تا تجربه نکرده باشیش

اگه این حرف شما درست باشه در این صورت هیچ عشقی نباید پابرجا بمونه چون طرف تا ببینه که مثلا به عشقش نمیرسه ولش میکنه و خوشبختیشو میخواد!

اگه اینطوره پس تلاش اسطوره های ما بیخودی بوده؟!

مثل فرهاد؟

اونم نباید تلاش می کرد دیگه!!!!

چون خوشبختی عشقشو میخواست پس آرزو می کرد شیرین بره با خسرو پرویز ازدواج کنه چون خوشبختیشو میخواست!!!!!

بنظرت درسته؟!!!

(اینجا می شه که آدم باید سعی کنه و به خودش قول بده که فقط تو بیداری زندگی کنه و در قلبش رو به روی همه کس ببنده و اگه خودش بخواد در قلبش فقط به روی یه نفر باز می مونه اونم خداست که تا آخرش باهاته)

یعنی بنظر شما عشق خوابه و پوچ و بیهودس؟!

شما خیلی دارین بی رحمانه قضاوت میکنید!

فکر نمیکنی اینطور که تو میگی زندگی واسه خیلیا بی معنی بشه؟!

رو این جمله فکر کن

(و بعد از مدت ها گذر زمان درست وقتی که انسان پخته ی پخته شده ، هم خودشو می شناسه و و هم اطراف و دیگران رو درست وقتی که اصلا انتظارشو نداره عشق پاک اون موقع به سراغ آدم میاد)

یعنی وقتی 40 سالمون شد عشق سراغمون میاد؟!!!!! عشق پاک؟!

آخه میگن مردا 40 سالگی پخته میشن!

(بستگی به شخصش داره که زود خودشو از این مخمصه نجات بده یا نه)

عشق مخمصه نیس

زجرشم لذت داره

(نم جلوی همه سر بلند کنم اگه درس نشد و توی درس موفق نیستیم کار های مهمه بسیاری هست که که می تونیم به اونها رو بیاریم)

سر بلند کنم که چی بشه؟

من واسه حرف دیگران و خواسته دیگران و علاقه دیگران زندگی نمیکنم

دوستم ندارم که مثلا بگن

ااااا....این مهندس شده چقدر جربزه داشته

یه چیز دیگه

شما تعریف عشق پاکو نمیدونین

عشقی پاکه که هوس توش نباشه

هوس هم لذت های فیزیکیه

آدم تو عشق عاشق چیزای خوب میشه

منم چون فکر میکردم عسل خوبه عاشقش شدم

من چشام خیلی وقته باز شده عسل جان

دیگه هم بخاطر عسل زجر نمی کشم

فقط و فقط وفقط واسه دوستان خاطراتمو می نویسم

وگرنه اگه بیاد به پام هم بیوفته دیگه برگشتی در کار نیس

حرفای رضا جان داداش گلم


سلام امیر جان
امیدوارم دلت همیشه شاد باشه این پستتم یه قسمتی از داستان زندگیتو برامون مشخص کرد ولی چقدر جالبه کسی دیگه جلو،جلو قضاوت نمیکنه خب خوبه.
واما عسل خانوم اگه شما نظرات قسمتای اول و دوم این داستان و خونده باشید حتما دیدید که یاسمن آبجی من چی گفته که درستم گفته اما حرفاش به دلیل این که زود قضاوت کردن میشه از دید دیگرون نصفه موند منم خودم وقتی فهمیدم که امیر جان متولد73 است می خواستم تمام این حرفای تورو بزنم اما چون الان زمان خوبی برای این گفته ها نبود به نظرم باید این حرفارو تو قسمت آخر این قصه می گفتی چرا که الان زمان خوبی نبود.راستی تا اونجایی که یادم میاد امیر هیچ جایی از نوشته هاش روناکو نفرین نکرده!!!!!!
درضمن این حرفایی که شما زدید همش درستو منطقی و چه دختروچه پسر مخصوصا پسرا از سن 16،17 تا 23،24،25 سالگی تمام این عشقا حقیقی نیست شاید الان باورشون نشو بگن نه ما با تمام وجودمون دوستشون داریم اما بعد از این که سنشون به 29 سالگی رسیدی با خودشون میگم خیلی ببخشید عجب احمق بودیم که وقتمونو سر اینجور کارا تلف کردیم.
بازم میگم من مثل عسل خانوم زود قضاوت نمیکنم ایشونم نباید این حرفارو الان میزد.


قسمت هشتمـــ

این پستو میخواستم به اینکه هفته پیش چی به سر رفیقم اومد اختصاص بدم

اینکه یه دختر با پسری که مثل کوه محکم بود چیکار کرد

اما بعد بیخیال شدم تصمیم گرفتم اینو تموم کنم بعدا بگم

تو این دوره زمونه فقط دوتا پای دخترارو با طناب میشه بهم بست(با عرض معذرت از دختر خانومای گل اما چیزی که ما شاهدشیم اینه....البته هستن دخترایی که پاکن.نمونش کسایی که دارن این خاطراتو میخونن.من هیچ وقت از دختری که یکم احساس کنم که براش احساسات آدما مهم نیس درخواست نمیکنم بیاد نوشته هامو بخونه)

این  از خودمه


نگاهـ کن....!

شب از پنجره می گذرد.....

هوا بارانیست....

تاریکی در اتاقمــــ جاریست....

قـــطره می شوم

می روم به اوج ابرها....

همقدم با باد ها....

موج ها....

دریـــــــــــــــاها...

ستاره می چینم..... 

ازگوری که گلی رویشـ نیست....

در عوض با خیـــــسی آمیخته

اشک من با غم به رویش ریخته

آه...

می پــــــــــــــــرم....

از دره های زیــــــــــــستن...

آمیختن با مرگ و خویشتن....

دقایق پیش چشمـــــــانم هیچند.....

هر دم با خود گویمـــــ....

آزادی

پر زدن

بگریختن

دست می گشایم....

ابر را می گیرم....

می رسند نقطه های پایان

آری....آزادیــــ....

رهایی از این دیار....در شبی مهتابیـــ

مــــی میرم....

خندان مــــی میرم....

آزاد مــــــــیمیرمــ....


رفته بودم نوشته های قبلی رو میخوندم تو وبم

دیدم زمانی که این اتفاق افتاد بهمن بود

اولین دیدار

منم اون شب این پستو دادم:

امروز من عشقمو برای آخرین بار دیدم

برای آخرین بار باهاش حرف زدم

برای آخرین بار صدای قشنگشو شنیدم

اما....

از امروز دیگه کسی نیست که اینجا پست بده


من از امشب میمیرم


نمیدونم...

نمیدونم چرا خدا هرچی بمن داد پسش گرفت

..عشق اولم...عشق دومم....بهترین رفیقم

نمیدونم چی بگم

حتی اشکم هم نمیاد

فقط میگم

این آخرین پست وبلاگ بود


من فکر می کردم اون شب همه چی تموم شد و من روناکو برای اولین بار و آخرین بار دیدم....اما دریغ از اینکه سرنوشت چیزایی برای آدم رقم میزنه که آدم نمیتونه فکرشو کنه

واقعا اون شب دیوونه شده بودم

روز بعدش رفتم تو وب عسل نظر دادم(قبلا وب داشت) من امروز برای پرستش جای پاهات به پارک رفتم گلم....من میمیرم....به همین زودیا خبر مرگمو می شنوی....چه بد از هم جدا شدیم عشقم....و....یادم نمیاد دیگه

واقعا هم همون پارک رفتم و ساعتها روی نیمکتی که روز پیشش روناکم روش نشسته بود نشستم و فکر کردم

گریه کردم....من دیوونه روناک بودم....اگه یه ساعت مسیج نمیداد دیوونه واقعی می شدم....چطوری فراموشش می کردم؟!!

اون روز هم گذشت تا ساعت 7 شب آینده دیدم روناک آنلاینه(همیشه قرار ما ساعت 7 بود....همیشه....از ساعت 7 متنفرم....هنوزم همیشه ساعت 7 هرجا باشم آنلاین میشم.....)

بهش سلام دادم

جواب نداد

هرچی گفتم

نداد

نداد

نداد

به التماس افتادم...چرا جوابمو نمیداد؟! عجیبه!(نه...ههه زیاد عجیب نبود...الان که دارم اینارو می نویسم بغض گلومو گرفته....از بدبختی و خاری اون موقعم)

آخر جواب داد گفت

ها....چیه؟

چرا اینطوری جواب میداد...مگه دلتنگم نبود؟! مگه ....(چه خیال خامی)

گفتم عسلم چرا اینطوری جواب میدی؟

چی شده

گفت تو منو به فروختی

چرا گفتی من کجام

چرا همه چیو به خالم گفتی

بهش گفتم آخه احمق مامانت داشت میمرد....از اولم اینکار اشتباه بود...به جای اینکه تشکر کنی....

گفت نه نمیمرد....تو می نمی گفتی اونا نمی فهمیدن....من گفتم اگه نمی فهمیدن انقدر بم زنگ نمی زدن....اصلا میخواستی بهشون بگی که کجا بودی؟

گفت....بالا پشت بوم خونه مادر بزرگم(چقدر احمق بود!)

خلاصه میگم

اونشب به قول خودش روناک منو بخشید! هه و با کلی التماس راضی شد دوباره باهم باشیم اما با شرایط جدید!

معلوم نیس کی گوشیشو مامانش بده؟!

دیگه حرف زدن هم تعطیل؟!

فقط چت؟!

اونم چی؟!

تو هفته دوبار؟!
می گفت وقتی من خونه رسیدم همه خونمون بودن...مادر بزرگم...خالم...بجز خانواده پدریش....همه فهمیدن که با من رابطه داره

(یاد آوری:علت فرار کردن روناک از خونه این بود که می گفت مادرش بهش توجه نمیکنه

همش سرش گرمه پیش روِِژان)

+ من بهش خیلی گیر میدادم که شماره خونه امیرو بده

نمیداد

وای یه شب تهدیدش کردم اگه نده میرم واسه همیشه

انقدر التماس کرد

نمیداد....می گفت اگه کاری کنی با ایل و طبارش می ریزن خونه ما

نمیداد

انقدر گفتم تا بالاخره....

سیو کردم تو گوشیم....


+شماره گوشی امیرو داشتم

بهم زنگ زده بود

گفتم باهاش قرار گذاشتم نیومد

+شب تولدم بود

ببینین شب تولد من چطور گذشت مال اون چطور!!
داشتیم باهم چت می کردیم

جوابمو دیر میداد(من به این موضوع خیلی خیلی حساس بودمٰ خیلی بدم بیاد جوابمو دیر بده)
بهش یه بار گفتم

گفت ببخشید گلی

(همیشه بهم می گفت گلی!!!!)

هه

دوباره اینکارو کرد

دیر میداد

دیوونه شده بودم

بهش گفتم با کی چت میکنی؟
جواب نداد

دیر جواب داد گفت هیچی

خل شدم

بهش گفتم گورتو گم کن

بای

رفتم

(بعدا فهمیدم با دیوید چت میکرده)

+رفتم تو وبم دیدم برام تولد مبارک گذاشته

آرشیو اسفند می تونید ببینید

+دو هفته بعدش گوشی روناکو دادن

هر روز باهم صحبت می کردیم به خونشون می زنگیدم

مث اینکه به خالش اصرار کرده بود

+چهارشنبه سوری بود

وای خدای من چه شب گهی بود....روناک همش اصرار می کرد همو ببینیم

من یه بار باهاش قرار کذاشتم بنا به دلایلی بهم خورد

داشتم می گفتم

اون شب قبل اینکه برم بیرون باهاش جت می کردم

یه چیزی گفت

گفت میدونی امیر

ازت اجازه یه چیزی می گیرم

ما هرشب با همه بچه ها جمع می شیم

دور آتیش می چرخیم

من و امیر و بچه ها دستای همو می گیریم دور آتیش می چرخیم

سرم گیج رفت

سرم گیج رفت

سرم گیج رفت....

ادامه داره....


قسمتـــ هفتمـ (اولیـــن دیدار)

تو یه روز بارونی....

به دیوار سرد تکیه دادی...

میای رو زمین و جلوم می شینی

سرت رو رو سینم میزاری... توخودمم

بهت نگاه میکنم....

چشات...

چشات بارونیه گلم....می بوسمشون میگم آخه....آخه عزیزترینم....

بغض نمیزاره حرف بزنم.....

حیف....

حیف....

حیف....

همش خواب بود....

یه تیغ جلومه.....برش میدارم....خیلی راحت

خیلی آسون

خیلی....

خیلی آروم

به آرومی نگاه سردت....

به آرومی تمام شبهای بی دقدقت....

به آ‌رومی همه ی ستاره های دنیا....

به آرومی موج های دریا...

تیغو رو دستم می کشم....خون فواره زد بیرون...نقش یه قلب شد....قلب شکسته....قلبی که تو قرمزیش

سیاهی شب نشسته....

میای....نه ایندفه خواب نیس.....میای....چقدر دیر.....با اشک تو آغوشم می گیری

میگم..... آمدی جانم به قربانت ولی.....

عزیزم....دارم میرم.....گریه نکن....خداحافظ گل من.....

دارم میرم از این دیار.....اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار.....

به جون تو خیلی دوستت دارم.....

دوست دارم....اما واسه همیشه تنهات میزارم......

تنهات میزارم....


متن بالا از خودم بود....

البته یه جاهایش رو از بعضی جاها کپ زده بودم...

چند وقتی بود یه زمزمه هایی رو از روناک می شنیدم...می دیدم چقدر داره تو اون خونه عذاب میکشه....بهم می گفت که پدر و مادرم اصلا بهم توجه ندارن و فقط به روِژان خواهرش.....و مادرش هم که بخاطر امیر با روناک بده و.....

البته بعدا فهمیدم همه این چیزا بهانه بود....چرا؟!
چون روناک انتظار داشت همون محبتی که ب خواهر 9 سالش میکردن به اون هم بکنن....کلا خیلی بچه بود....اینو خالش هم پای تل بهم گفت....خلاصه

بگذریم....

روناک می گفت میخوام فرار کنم.....از این خونه که همش دارم عذاب میکشم....

واقعا خنده دار بود!!!! من مطمن بودم اگر فقط نیم ساعت از خونه بیرون میزد مثه سگ پشیمون می شد....توجیهش کردم که نباید اینکارو کنه ولی به گوشش نمی رفت....بعدش که آروم تر شد گفت فقط واسه چند ساعت که یکم مامانمو بترسونم....گفتم بابات چی؟! میدونی باهات چیکار میکنه؟ گفت واسه مسابقه ی برادرش رفته شهرستان و تهران نیس....منم واسه چند ساعت خونه نمیرم....از مدرسه! روناک با سرویس میومد خونه....(یکی از دعواهامونو یادم افتاد بگم.....من همیشه ساعت 4 خونه میرسیدم روزا....و بعد ناهار خوردن....به روناک زنگ میزدم یا اون زنگ میزد....چند باری اتفاق افتاد که نتونستم جواب بدم چون از فرط خستگی می افتادم....چون راهم از خونه تا مدرسه زیاد پیاده روی داره خیلی خسته میشدم....و روناک همیشه گله میکرد چرا وقتی زنگ مزنی انقدر بد میحرفی!! چرا خسته و بی ذوق....خانوم خودشون با سرویس میومدن خونه و عین خیالشونم نبود....یه بار سر همین موضوع باهم دعوای شدیدی کردیم....من بهش می گفتم انتظار داری وقتی زنگ میزنی برات بندری برقصم....بابا خستم و این حرفا....قصدم از گفتن اینا این بود که بگم چقدر بی منظق بود و منو عذاب میداد)

خلاصه قرار بود چند ساعتی از خونه بزنه بیرون...با اینکه من خیلی مخالف بودم و تهدیدش میکردم که ولش میکنم بازم مسمم بود....تا نمیدونم سر چی....باهاش دعوام شد...همون روزا....خیلی شدید بود....دیگه واقعا میخواستم باهاش تموم کنم.....یادمه چقدر گریه و التماس میکرد باهاش بمونم.....بعضی وقتا از التماساش کیف میکردم....یاد اون وقتایی میوفتادم که من به دست و پاش میوفتادم و التماسش میکردم و اینطوری غرورم ارضا میشد....ولی سریع این افکارو از خودم دور میکردم و به خودم ناسزا میدادم که چرا اجازه را دادن این افکارو به مغزم میدم....البته سر سختیم در مقابل خواهش های روناک بخاطر این بود که فقط قصد داشتم اصلاح بشه . ببینه چقدر ناز کردن و لوس کردن الکی بده.....

روناک بهم گفت میخوام بیام ببینمت!!!!!!!!!!!

هم با اینکارم مامانمو ادب میکنم و هم دل امیرمو به دست میارم و آشتی میکنم....

واقعا با این حرفش فرو ریختم!!

یه خورده سر سختی نشون دادم ولی بعد راضی شدم...دوست داشتم عسلمو ببینم(البته قبلش ی عکس با هزار مکافات بهم داده بود.از یه سال پیشش)

دیگه گفتم هرچی بادا باد.....هرچی میخوا بشه...مهم اینه من اونو ببینم....البته اشتیاقمو اصلا بهش نشون نمیدادم....ولی خب یکم هم نگران بودم....روناک قرار بود وقتی که سرویس جلو خونه پیادش میکنه جیم بشه....با آزانس بیاد محله ما....خلاصه....روزی که قرار بود بیادساعاتی که تو مدرسه بودم برام مثل 1 سال کذشت و به سرعت بعد تعطیلی خودمو خونه رسوندم که روناک زنگ زد....کمی تو صداش تردید و ترس بود...ولی اوکی شد....قرار بود تا یه ساعت دیگه برسه! سریع صورتمو اصلاح کردم....و منتظر زنگش شدم..درهمین زمان گوشیم زنگ زد.به سرعت برداشتمش....صدای یه زن بود....مامان روناک بود...بهم گفت سلام. و.... جوابشو دادمٰ

گفت عسل پیش توئه؟!

با قاطعیت گفتم نه

چیزی شده؟! گفت نیم ساعته دیر کرده....ترو خدا اگه پیش توئه بگو نگرانشم و این چیزا

گفتم نه پیش من نیس

گفت اگه بهت زنگ زد خبرم کن اگه خبری به دستت رسید بهم بگو  و  آشفتگی گوشی رو قطع کرد...راستش از دست روناک لجم گرفته بود...ولی خب بهش حق هم میدادم....

روناک زنگ زد....تو خیابون بود و با بغض سلام کرد و گفت امیر ترو خدا بیا

بهش گفتم میترسی؟

با گریه گفت آره و گفتم زود میام و گوشی رو قطع کردم....

سریع با استرس آماده شدم

داخل آسانسور بودم که گوشیم دوباره زنگید...شماره امیر بود!! بهم گفت عسل پیش توئه؟

من گفتم نه....دوباره گفت اگه  بفهمیم پیش توئه.....!!!

حرفشو قطع کردم و گفتم اصلا گه خوریش به تو نیومده که ....شعر میگی...گفت اگه یه مو از سرش کم بشه

دیگه نتونستم تحمل کنم و با فریاد گفتم خفه شو و قطع کردم

حتما از طریق مامان روناک مطلع شده بود

 تند دویدم سر قرار....صدای ضربان فلبمو می شنیدم...جلوی سینما ایران قرار گذاشته بودیم....تمام بدنم می لرزید ولی خیلی زود به خودم مسلط شدم....از دور یه دخترو دیدم....همون لحظه خواستم بر گردم ولی گفتم امیر ریدم به غیرتت.از پشت بهش سلام کردم و گفتم بریم....برگشت....با لباس مدرسه....طوسی....با یه کوله سفید دخترونه....برگشت....با اشتیاق صورتمو کاوید...چشامو زیر انداخم....نتونستم بهش نگاه کنم....محکم بهش گفتم بریم.....!

دوشادوش هم قدم میزدیم....ساکت....کنارم میومد....قدش فقط یه خورده ازم کوتاه تر بود....به یه تلفن عمومی رسیدیم....بهش گفتم به مامانت زنگ بزن...نگرانته....چهرشو توهم کشید و گفت نه...!

اصرار کردم گوش نکرد و آخر رضایت دادم و دوباره به راه افتادیم

یه بوستان خیلی کوچیک رو در نظر گرفته بودم....کوچه بقلیمون!!! رسیدیم...بهم گفت چقدر تند راه میری ....خندیدم و بازوشو گرفتمو و از خیابون ردش کردم....خجالت میکشیدم دستشو بگیرم....گفت چه پارک ضایعه ایه!! گفتم بهتر از این بفل خونمون نیس.اگرم هس خیلی دوره!!!

گفت اشکال نداره و نشستم....بهش گفتم امیر زنگ زد و واسش حرفاشو توضیح دادم...عصبانی گفت غلط کرد و....

سرمو انداخته بودم پایین...اونم بهم نگاه نمیکرد....خجالت میکشید...به بهانه بند کفشم خم می شدم و هی بهش نزدیک تر میشدم و اونم هی دورتر میشد!! داشتم از خنده میمردم....هرچی من نزدیک تر می شدم اون دور تر می شد!!! یه صحنه خیلی خنده دار درس شده بود!!!!...شروع به حرف زدن کردیم....بهم گفت...خب....پس میخواستی باهام تموم کنی آره؟!!!

لبخند زدم و گفتم نه! نظرم عوض شد وقتی دیدم بخاطر من تا اینجا اومدی....

شروع به قدم زدن کردیم...بی هدف....از جلو مردم می گذشتیم....بعضیا با تبسم .....با تبسم تحقیر آمیز ازمون رد میشدم....اهمیت نمیدادم....مهم این بود که الان پیش روناکم....روناک گفت خسته شدم....کولشو دیدم رو پشتشه....محکم به سرم زدم و گفتم خاک بر سرم!!! کولشو گرفتم ....

یه ساعت و نیم گذشته بود.....رو نیمکت نشسته بودیم....داشت دیر میشد....یه موتور پلیس درس جلومون توقف کرد! عسل که شوت بود...سریع بهش گفتم عسل بجنب.....برو.....من این مزاحم رفت...سریع میام...عسل هم سرییع پاشد....دو دیقه بعد با دو بهش رسیدم....میخواست بره....دم آژانس رسیدم میخواستم براش ماشین بگیرم....بهم گفت نه با اتوبوس میرم.....کلمو خورده بود که سرش داد زدم و گفتم هنوز انقدر بی غیرت نشدم که بزارم همینجوری بری تو که جایی رو بلد نیستی....وارد آزانس شدم....ماشین خواستم...رو به راننده گفتم....آقا این دخترعموی مارو برسون....و حساب کردم....عسل....آخرین نگاه....

نگاهی که هیچ وقت از یادم نمیره....

رفت...

مادر روناک چند بار بهم زنگ زد و منم همش بهش میگفتم عسل پیشم نیس...

 رسیدم خونه...نگران عسل بودم...نکنه راننده آژانس....نکنه تصادف کنن....و هزار نکنه ی دیگه....

یه شماره ناشناس زنگ زد....یه صدای دخترونه خیلی قشنگ بود....بهم گفت آقا امیر....

گفتم بله....گفت عسل پیش توئه؟ من گفتم نه و.....

خیای اصرار کرد....صداش آروم بود...آدمو منگ میکرد....گفت میتونی الان بیای فلان جا؟‌گفتم چرا....گفت باهات کار دارم....منم گفتم نه.... گفت مادر عسل الان حالش بده... ترو خدا اکه میدونی کجاس بگو....اینو که گفت دلم لرزید....بهش گفتم پیش من بود....ازش قول گرفتم که کاری با عسل نداشته باشه و....

گفت با آژانس فرستادیش؟ گفتم پ نه پ با خر فرستادمش

گوشی رو قطع کرد....امیر زنگ زد...گفت تو خجالت نمی کشی مرد حسابی....میدونی الان خونوادش چه حالی دارن!!! و ....!!! قطع کردم....مامانش زنگ زد....گفت امشب میایم دم خونتون و.....!!! چقدر خبرگزاری وسیع بود!!!

رفتم به مامانم گفتم....مامان این تی شرت و شلوار بهم میاد؟ گفت برو از همون بپرس که باهاش بودی!!!!

سرم گیج رفت....اهمیت ندادم....فقط داشتم از اضطراب میمردم....یه دوش آب سرد گرفتم...با تردید گوشی رو برداشتم...ب ه امیر اس دادم گفتم روناک خونه رسید؟ خبر داری؟ 

گفت شانس آوردی....آره رسید...خیالم راحت شد...

دو ساعت بعد گوشیم زنگ زد...خاله روناک بود.همون دختره

گفت نمیخوای بپرسی عسل رسیده خونه؟

گفتم میدونم رسیده

گفت از کجا

گفتم از یکی

گفت کی؟

گفتم پسری به اسم امیر!!!

اینو که گفتم یه صدای داد در اومد!!! احتمالا مادرش بود...هیچ کس جز من و روناک و روژان نمیدونس امیر با مامان روناک رابطه داره

گفت مگه تو امیر نیسی؟

گفتم چرا

گفت پس چی میگی

گفتم یه امیر دیگه!

گفت نمیفهمم

گفتم از مادر روناک بپرسین!

سکووووت.....

بهم گفت باید با عسل تموم کنی و نصیحت و چرت و پرت....

گفتم من دوسش دارم

گفت عسل دیگه نمیخوا باهات بمونه.....

فهمیدم دروغ میگه...گفت میدونی اگه بابای روناک می فهمید؟ روناکو زنده نمیذاشت...گیج بودم....گفتم فقط یه چیز از این جریان دستگیرم شد....به هیچکی اعتماد نکنم....من بهتون اعتماد کردم و برای اینکه خیال مادرشو راحت کنم واقعیتو گفتم اما شما....! 

قطع شد....

یعنی همه چی تموم شد؟

زدم زیر گریه....همه چی تموم شد؟!! عسلم رفت؟!!!! چرا عسل هیچ اعتراضی نکرد؟!!! میون گریه مث دیووونه ها خندم گرفت....

ادامه داره


دوستان توجه کنید اینجا رابطه من و روناک تموم نمیشه هاازه اول ماجراس