کاشکی روحِ من بی کار بود....
روزهایِ آبی رنگ
در این ک روح آدما طالب زیباییه شکی نیست.... رحمون گاهی نه!! همیشه ی همیشه، دلش! می خواد تازه بشه، طعم زندگی رو بچشه همه ی وقتایی ک تویِ چهار دیواری هامون نشستیم روحِ مبارکمون! میاد بره دنبالِ دوست داشتنی هاش! می خوره ب سقف! با هزار تا درد! بر میگرده سر جاش می شینه، یه وقتایی میخوره ب دیوار یه وقتایی ب درِ بسته! و دوباره همون حکایت و دوباره نشستن و دوباره.... همون وقتاییم ک تو کوچه و خیابونیم دلِ خوشی نداره! هزار جور و کوفت و زهر مار می بینه، هزار اتفاقِ ناخوشایند... میره تو لاک خودش، دیگه پرواز رو دوست نداره حالا همین روح مبارک! توقع زیادی نداره! نمی خواد همیشه ی همیشه دنبالش باشیم و ببینیم چی میخواد چی نمی خواد! اما میخواد گاهی هم ک شده بهش تازگی بدیم، تا بهمون زنده!گی بده! ماجرا از اون جایی شروع شد ک شبی از شب ها ک مث همیشه هر کسی سرش ب کار خودش بود، علی گفت: چه خوبِ اگه یه شب بریم بیرون بخوابیم! منم ک همیشه بعضی چیا رو خیلی پر رنگ تر می شنوم، شنیدمش، بدو بدو رفتم سراغش گفتم چی گفتی، گفت یه شب بریم یه جایی بخوابیم، مثلا همون "تنگ بُلاغی" ک اون روز رفته بودیم، من گفتم آره عالیه، باید بریما، مامان گفت امنیت نداره! من گفتم علی تو اینو انداختی تو سرِ من، اگه نریم نمی بخشتمااا!!! آبجی گفت یه فیلم ترسناکم ببریم شب بشینیم نگاه کنیم! ب من اشاره می کرد، گفتم نمی ترسم!! گفت شب بهمون حمله می کنن! گفتم میخای نیا! ما می ریم، گفت از کی تا حالا شدی خانومِ شجاع، گفتم از وقتی ک قرار شده یه شب بریم بیرون، محمد ک اومد بش گفتم، محمد وقتی بشنوه دیگه ول کن نیست، پس بالاخره جورش کرد، می خواستیم با دایی هادی بریم ک نتونست بیاد با خاله و آقا رسول رفتیم از یه جمله ی چه خوبِ علی و با تلاش محمد رسیدیم ب پنج شنبه ای ک تنگ بلاغی بودیم و قرار بود همون جا شب رو ببینیم و کنارش باشیم تا صب دیگه اونجا بودیم، اولش کنار آب وایساده بودیم اما بعدش دیگه کنارش نبودیم، تو بغلش بودیم! با یه هل محمد پرت شدیم تو بغل رودخونه، سرد بود، اما سرماش قشنگ بود، گاهی وقتا دلم میخاد یخ بزنم! حس میکنم وقتایی ک آدما تو آبن، یا حتی آب بازی می کنن، روحشون جوونه می زنه!! مث شاخه هایِ گلی ک میذاریم تو آب، حتی اگه پژمرده باشن جونِ دوباره می گیرن، آب روشنِ، روشنایی می بخشه، زندگی می بخشه، بی خود نیست سهراب میگه آب را گل نکنیم شاید این آب روان می رود پایِ سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی.... گل مثل قلبِ آدمه.... یا شایدم قلب آدم مثل گلِ، ب همون لطافت ب همون شکنندگی، باید خیلی مواظبش باشی.... آقا رسول گفت آتیش براتون روشن می کنم، تا خاموش نشده بیایید بیرون گرم شید، رفتیم بیرون، لباس عوض کردیم نشستیم پایِ آتیش، گفتیم حالا چی می چسبه، همه گفتن چای، و دیدیم ای دادِ بیداد فلاسکا رو یادمون رفته و همچنین کتری! دوتا فلاسک پر چای کردیم اما جا مونده بود، تخمه ها رو برداشتم گفتم بی خیالِ چای کی می آد بریم ببینم اون طرفا چه خبره، نجمه و تابان گفتن میان، سه تایی رفتیم، از تپهِ ک رفتیم بالا یه روستا بود ک تا حالا کشفش نکرده بودیم!!! رفتیم تو روستا! چن تا خونه ی ساده بی در بی دیوار! حیاط همه ب هم وصل بود، خبری از دیوار نبود.... همه شون دورِ هم نشسته بودن، داشتن حرف میزدن... و ب قولِ سهراب، مردم بالا دست چه صفایی دارند، چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد... یهو ب ذهنمون رسید بریم کتری بگیریم! گفتن ما نمی گیم، گفتم من می گم!! ب حیاط خونه ی اولی نزدیک شدیم! خانومه اومد، گفتم فلاسک و کتری یادمون رفته، رفت یه قوری استیل واسمون آورد، گفت یادتون نره بیاریدش گفتیم باشه تا فردا هستیم میاریمش، گفتیم شب میخایم بمونیم، امنیت داره، گفت آره، پرسید از کجا اومدید، خیلی از این ک از کجا اومدیم و از فضایِ اونجا حرف زدیم، یهو یادم اومد مامان گفته کاش یه جا وایساده بودیم خیار خریده بودیم خیارشور درست می کردیم، گفتم ببخشید جایی هست ک بریم سرِ زمین خیار بخریم، گفت الانه دیگه همه خیاراشونو فروختن، اما یه لحظه وایسید، رفت و برگشت یه نایلون پرِ خیار آورد، گفت حالا اینا رو ببرید، از ما انکار و از اون اصرار، اما گرفتیمش، گفتم بذار بهشون تخمه تعارف کنم، گرفتم جلوشون برداشتن، همسایه هایِ بغلی هم اومدن!! با اونا هم احوالپرسی کردیم، دوباره ب اونام تخمه تعارف کردم و یه کم وایسادیم و بعدم خداحافظی، گفتم من باید همین الان خیار بخورم، تازه ی تازه، یه کم جلوتر یه تلمبه بود، رفتیم سر حوض ک خیار بشوریم، خیارارو شستم اومدم پاشم، نگاهی ب بالا کردم، دیدم بالایِ سرم یه درختِ پر سیب، هوس سیب کردم، تابان گفت اتفاقا سیب با خودمون آوردیم، گفتم نه! من از این سیبا میخام این ک خودم از درخت بچینم یه مزه ی دیگه میده، یه پیرمرده اون طرفا وایساده بود ک معلوم بود صاحب مزرعه س، گفتم بچه ها اینبار تو روخدا یکی دیگه بگه، تابان گفت من میگم، رفتیم سراغش، تابان گفت میشه سیب از درختتون بچینیم، گفت چرا ک نه، برید هر چی میخواید بچینید، رفتیم با خوشحالی اینبار سیبا رو لب حوض شستیم! و باز صدایِ شعر سهراب بود ک با دل من می گفت: من ب سیبی خشنودم، و ب بوییدن یک بوته ی بابونه...در حالِ گاز زدن سیب و شعف از خوردن خوشمزه ترین سیب دنیا بودیم ک یهو از دورها یه سگ دیدیم، سرجامون میخ کوب شدیم، دیدیم داره میاد سمتمون، با جیغ پا ب فرار گذاشتیم، آقاهه از اون طرف اومد سگه رو بگیره و ب ما می گفت نترسید! کلی بهمون خندیدن، از همون جا دست تکون دادیم و خداحافظی کردیم و رفتیم ک بریم سراغ ایل و تبارمون، گفتم مبادله ی کالا ب کالا داشتیما، خیار گرفتیم تخمه دادیم، بعد گفتم نه اصلنم مبادله ی کالا ب کالا نبود، مبادله ی دوستی با دوستی بود...، و چه شیرین بود... با یه قوری و با غرور و افتخار فراوان رسیدیم، گفتن پس چتون بود دنیا رو گذاشته بودین رو سرتون! ماجرای این ک اون پشت یه روستاس، رویت روستا و فرار از سگ رو تعریف کردیم، از ده بالا دست و مردمش گفتیم و باز هم ب قول سهراب، بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است، مردمش می دانند ک شقایق چه گلی ست، بی گمان آنجا آبی آبی ست، غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند، چه دهی باید باشد، کوچه باغش پرِ موسیقی باد، مردمانِ سرِ رود آب را می فهمند..... کم کم غروب بود و وداع روز و طلوعِ شب و داریوش بود ک هی برام می خوند! من آن موجم ک آرامش ندارم، ب آسانی سرِ سازش ندارم هیمشه در گریز و در گذارم، نمی مانم ب یک جا بی قرارم سفر یعنی من و گستاخیِ من همیشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحلُ نادیده دیدن، ب پرسش هایِ بی پاسخ رسیدن من از تبار دریا از نسل چشمه سارم، رهاتر از رهایی، حصارِ بی حصارم ساحل حصارِ من نیست، پایانِ کار من نیست هم درد و یار من نیست، کسی ک یار من نیست، در انتظار من نیست ... دل از دریا بریدن کار ما نیست... داریوش هی اینا رو می خوند و من همه نگاه شده بودم و می دیدم... کوه... درختا.... تپه ها... رود خونه... گلا.... دشت.... زندگی... زندگی... نفس می کشیدن، زندگی بین همه ی اینا جریان داشت، صدای نفسایِ محکم کوه، صدایِ نفسای ظریف گلا، صدایِ نفسایِ باد.... صدایِ پچ پچ رودخونه، صدای مهمونیِ درختا، صدای نبض زمین....... حالا اینجا جایِ پرواز روح بود، جایی ک باید می رفت و زندگی رو تو لحظه لحظه هایِ اطراف می دید، جایی بود ک تا می خواست شادیِ زندگی بود، جایی ک می تونست شادی هایِ ریز ریز رو جمع کنه و ب شوق برسه، ب شوق زیستن، وقتی شوق شاخه هایِ درختا رو میدید، وقتی تکاپویِ ماهی هایِ زیر آب رو میدید، وقتی میرفت تا می رسید ب آسمون و جنجالِ ستاره ها رو می دید، وقتی دل گرمیِ زمین رو میدید، چطور می تونست از زنده!گی سرشار نشه... جایی ک نشسته بودیم از یه طرف ب تپه ها می رسید، از یه طرف ب کوه، از یه طرف ب رودخونه، از یه طرف ب جنگل، از یه طرف ب تپه هایی ک پشتش ده بالا دست! بود، چطور می تونست این همه رو ببینه و زندگی رو نبینه! حالا این همون گاهی! بود ک باید تا می تونست ازش استفاده کنه! پرواز کنه تا دلِ آسمون، تا سرِ شاخه ی درختایِ آسمونی، تا عمقِ رودخونه... و باز هم گفته های سهراب بود ک از برابر چشمام می گذشت... انگاری شعر سهراب با من گره خورده بود، انگاری سهراب اینا رو فقط واسه من گفته بود، تک تک کلمه هاش... چیزها دیدم در روی زمین، کودکی!!! دیدم ماه را بو می کرد... آب پیدا بود، عکس اشیاء در آب....دست تابستان یک بادبزن پیدا بود... سفر پیچک این خانه ب آن خانه، سفر ماه ب حوض... مردمان را دیدم....دشت ها را کوه ها را دیدم، آب را دیدم خاک را دیدم، نور و ظلمت را دیدم، و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم...من ب آغاز زمین نزدیکم، نبض گل ها را می گیرم، آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت، روح من در جهت تازه اشیاء جاری ست، روح من کم سال است، روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد، روح من بیکار است، قطره هایِ باران را، درز آجرها را می شمارد...من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن، من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد ب زمین... هر کجا برگی هست شور من می شکفد... مثل یک گلدان می دهم گوش ب موسیقی روییدن... و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند.... زندگی چیزی نیست ک لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست... زندگی ضرب زمین در ضربان دلِ ما... هر کجا هستم باشم آسمان مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ هایِ غربت... چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید، واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد... و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی ست... در نبندیم ب رویِ سخن زنده ی تقدیر ک از پشت چپرهایِ صدا می شنویم، پرده را برداریم، بگذاریم احساس هوایی بخورد... گاهی تمامِ وجود رو میشه تو یه نوشته دید، مث این... گاهی کلمه کلمه و حرف حرف یه نوشته دنیا دنیا حرف داره واسه گفتن... گاهی آدم یه نوشته رو میفهمه و لمس میکنه!!!! شعر سهراب رو لمس کردم اون شب.... تمام کلمه ها و حرفاشو... شب رسیده بود و کنار آتیش رو پتو نشسته بودم... خواستم دراز بکشم ک فقط نگاهِ من باشه و آسمون اما یهو دلم خواست رو سنگا بی هیچ زیر اندازی دراز بکشم، قشنگ بود حسِ لمسِ سنگا! و برداشتن سنگی و احساسِ بودن.... همانگونه ک سهراب میگه: ریگی از رویِ زمین برداریم، وزن بودن را احساس کنیم...، رو سنگا دراز کشیده بودم و آسمونی پرستاره بود و دیگر هیچ.... اگه بگم بی نهایت ستاره کم گفتم، هشصدتا!!! ستاره تو آسمون بود.... تو تصوراتم هم نمی گنجید یه شبی از شب هایِ زندگیم این همه ستاره تو دلِ آسمون ببینم! اولا وقتی از اهواز برگشته بودم هر شب ب آسمون نگاه می کردم و ب آسمونِ خونه مون می بالیدم! می گفتم آبیش یه آبیه خاصه، ستاره هاش واقعا ستاره ان، پیدان... گم نشدن!!! یه شب ب علی گفتم نگاه کن ب اسمون، آسمونِ اهواز خاکستری و بی ستاره بود، اینجا آبیه و ستاره هاش تو چشم آدم زل می زنن، گفت این عذاب الهی بوده ک تو اهواز باشی و اینا رو نبینی!! :))) حالا این همه ستاره می دیدم و تازه می فهمیدم اگه آسمونِ خونه مون بیاد اینجا!! جلوش کم می آره.... ب اندازه ی همه ی سال های گذشته و آینده ب آسمون و ستاره ها زل زدم..... ب اندازه ی همه ی ندیدنِ ستاره ها، دیدمشون.... ماه نبود! نبودنِ ماه شاید حکمتی داشتِ، ماه نبودش، آسمون تاریک تر بود، حضورِ ستاره ها پررنگ تر بود... شاید اگه ماه بود دیگه ستاره ها این همه ب چشمم نمی اومدن، کنار همه ی این دیدنا این محمد اصفهانی بود ک می تونست حالم!! رو ب تصویر بکشه: امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوجِ آسمانم، باشد رازی با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم، از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم ک رسم ب فلک، سرود هستی خوانم در برِ حور و ملک در آسمان ها غوغا فکنم، سبو بریزم، ساغر شکنم با ماه و پروین سخنی گویم، وز رویِ مه خود اثری جویم جان یابم زین شب ها، می کاهم از غم ها ....... کنار همه ی اینا، این لحظه ها ک نگاهم ب آسمون بود، ک اصفهانی از شعف می خوند، ب طرز وحشتناکی دلم گرفته بود....، دلم میخواست رو ب آسمون اشک بریزم، اما همه رو خوردم!!! نمی شد..... گفتم هی لیلا! درسته مهتاب نیس اما سهراب با تو بوده ک گفته: بد نگوییم ب مهتاب اگر تب داریم.... گاه زخمی ک ب پا داشته ام زیر و بم هایِ زمین را ب من آموخته است... پا شدم رفتم کنارشون، علی گفت می دونید چیه، من از نجمه مراقبت می کنم، بابا از مامان، فلانی از فلانی، تا رسید ب من، گفت هیچکی نیس از لیلا نگهبانی کنه، دزدا میان ببرنش میگه، واااااااااااااای ببینید ستاره ها رو، شروع می کنه از ستاره ها براشون میگه، اونا هم سرگرم میشن، لیلا در میره!!!!! :)) دلم می خواست دلتنگی رو قورت بدم، نمی خاستم قاطیِ لحظه هایِ قشنگم بشه!!!! گوشی رو برداشتم، از احمد آزاد گذاشتم، کنار آتیش با خاله شادی کردیم وقتی ک آزاد می خوند: عجب امشب سرِ ذوقم، پر عشقم، پرِ شوقم مست شور و نور و رنگم، مست این شبِ قشنگم مست این گل هایِ دشتم ک می رقصن با شیش هشتم .... شب از نیمه گذشته بود، مامان خوابش برده بود، بابا هم رفت خوابید، همه مون کنار آتیش نشسته بودیم، زل زده بودم ب آتیش، می خواستم بفهممش، سخت بود!!! نمی شد، همش با خودم می گفتم مطمئنم فلسفه ی آتیش سوختن و فنا شدن نیس، آتیش ب این قشنگی حتما باید دلیلِ قشنگی داشته باشه، ک یهو تابان گفت، حس می کنم وقتی چوبا دارن می سوزن، آزاد میشن!!!! گفت انگاری یه روحی تو چوبا زندانی شده ک وقتی می سوزه پر میکشه میره هوا! گفتم منم داشتم ب آتیش فک می کردم!! اما نمی فهمیدمش!! خیالم راحت شد.... تو دلِ تاریکی واسه خودم قدم میزدم ک یهو صدایِ یه سگ شنیدم، فرار کردم!!! گفتم ب خدا صدایِ سگ می اومد، احسان گفت این ک طبیعیه اگه صدای سگ نیاد یه چیزی کمه!!! ساعت نزدیکایِ 2 بود، علی و احسان گفتن باید برید بخوابید!! هر چی گفتیم نه، گفتن نه دیگه می خواید بشنید ک چی بشه، گفتم خب من همین جا می خوابم، گفتن نه، باید برید تو چادر بخوابید، مثل این بود ک بگن با چتر برید زیر بارون، حالا می خواستن با چادر بریم زیر آسمونِ پر ستاره بخوابیم، جایی ک جایِ پروازِ دلخواه روحِ من بود.... اما چاره ای جز تسلیم نداشتیم! گفتم ولی یه چیزی هست، گفتن چی! گفتم تو آسمونِ اهواز همیشه یه ستاره بوده ک من فقط همیشه اونو میدیدم، حالا گمش کردم............. نمیدونم تو این همه ستاره کدومش اون یکیه!!!! کدومش تک ستاره ی آسمونِ شب بیداریامه..... گفتن خسته نباشی! همه تو آسمون دنبال ستارشون می گشتن و دنبالِ اسب و عقرب و اشکالِ آسمونی.... با هر زوری ک بود ما رو فرستادن تو چادر ک بخوابیم، گفتم اما باید بهم قول بدید وقتِ طلوع بیدارم کنید، گفتن باشه، خوابم نمی برد، هیچ کدوممون خوابمون نمی برد، زیپ در رو نبسته بودیم، همین طور ب آسمون و ستاره ها و صدایِ شب!!! نگاه می کردم!، صدایِ شب شنیدنی تر از هزارتا آهنگ بود، آهنگی از باد و درختا و رود و آتیش.... ساعت ها می گذشتن و طلوع روز نزدیک تر می شد، ساعت نزدیکایِ چهار بود ک علی اومد، گفت پس چرا بیدارید، نجمه گفت از بس ک شما حرف می زنید خب ما خوابمون نمی بره، من گفتم آخه بالش ندارم، گفت پس این پتویِ زیر سرتون چیه، گفتم من دلم میخواد اینطوری بگیرمش، گفت خب بگیرش!!! فک کنم خوابم برد، ساعت 5 و نیم بود ک احسان صدا زد، لیــــــــــلا.خ پاشو ک طلوعِ، بلند شدم رفتم بیرون، گفت باورم نمی شد پاشی!!! سرد بود، خیلی سرد بود، تاریک روشنِ هوا تپه ها رو تماشایی کرده بود، فک می کنم یکی از جاهایی ک دیدن طلوع خیلی قشنگ باشه از سمت تپه هاس، اما اینجا طلوع از سمت درختا بود، خیلی طول کشید، زود بیدار شده بودم، اما کم کم سر و کله ی خورشید از پشت درختا پیدا می شد و چقدر ک دیدنی بود، خورشید با پرتوهاش رنگ پاشیده بود ب درختا و هر برگشون یه رنگ متفاوت ب نظر می رسید، مامان بیدار شد، هی میگفتم هیس!!!!!!! میخوام صدایِ روز رو گوش بدم!! صداش شنیدنی تر از هر صدایی بود، صدایی از پرنده ها، رود و درخت و باد و آتیش و .... سکوت بود و صدایِ طبیعت.... با خودم می گفتم کاش می شد مثل شعر سهراب بودم، کاش: صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم، هیجان ها را پرواز دهیم..... می خواستم صابونمو بردارم برم لب آب صورتمو بشورم اما دیدم یخ میزنم، بی خیال شدم، خورشید فس فس می کرد!!! پشت درختا مونده بود، گفتم ینی میشه دوباره خورشید بیاد و ب همه جا گرما ببخشه! آقا رسول گفت نگران اونم نباش، یکی دو ساعت دیگه دنبالِ سایه می گردی، مامان گفت پاشو برو بخواب، تا گرم شه، رفتم خوابیدم، خوبم خوابم برد، بیدار ک شدم نزدیکایِ نه بود، آفتاب همه جا پهن شده بود، اومدم بیرون، گفتم آخیش... ب این می گن طلوع! با صابون رفتم لب آب، چه شیرینه وقتی ک صورتت آب رو لمس می کنه و چشماتو تو آب باز می کنی و ب عمقِ آب نگاه می کنی، اینبار جایِ این ک مث هر روز آب بزنم ب صورتم، صورتمو زدم ب آب..... الان تفاوت تو جا ب جاییِ چن تا واژه س اما اون موقع دو تا دنیایِ متفاوت بود... راه رفتن تو دلِ آب و سکوت و صدایِ آب رو دوس داشتم، رفتم تا اون بالا ها، کنار درختا تابان و خاله رو دیدم، کلی التماسشون کردم تا زدن ب آب، بعدشم با هم برگشتیم، تو راه گلایِ زرد ریز رو دیدم با گلایِ آبیِ کوچولو!!! نمی دونم چرا دفه ی قبل ندیده بودمشون!!! از قبل قرار بود صبحانه ک خوردیم یه گشتی بزنیم و بعدم بریم خونه، قرار نبود جمعه و ناهار بمونیم، اما دایی هادی زنگ زده بود، گفته بود بمونید مام میخایم بیایم، ناهار درست می کنیم میایم، وقتی رسیدیم محمد گفت موندنی شدیم، این بار همگی با هم رفتیم دور و اطراف رو بگردیم تا یه جایی ک رفتیم، علی گفت دیگه نریم، بذاریم واسه بارای بعد هم بهونه و جاهایِ ناشناخته داشته باشیم! برگشتیم، اونا خواستن برن تو آب، آب بازی، ولی من گفتم نمی آم!!!، گفتم از دیشب تا حالا منتظرم روز بیاد و برم ببینم پشت تپه هایِ اینطرفی چه خبرِ، می خام برم، رفتم، تو راه دنبالِ گلایِ زرد و آبی ک قبلا دیده بودم می گشتم، اما نبودن، خوب ک دقت کردم دیدم بسته شدن!! حالا می فهمیدم چرا دفعه قبل ندیدمشون، واسه این ک این گلا گلایِ شب بودن و صبح زود، بعد از اون بسته می شدن تا رسیدن شب، این جا بود ک فهمیدم واسه دیدن یه دیدنیایی تا همیشه وقت نداریم، یه وقتایی اگه یه چیزایی رو از دست بدیم دیگه از دست دادیم، یه وقتایی باید سر وقتش قشنگیا رو ببینیم، بعدش دیگه دیره.... رفتم سراغ تپه ها، گلایِ زیادی دیدم، یه بوته گلِ زرد جدید، گلایِ ریز سفید، گلایِ یاسی و بنفش، و درختایی ک تو دلِ تپه ها بودن و قاصدکا.... یه عالمه قاصدک اونجا بود، چن تایی شونو فوت کردم با باد رفتن.... پشت تپه ها هم می رسید ب جاده و زمینایِ کشاورزی با سختی و مشقت از تپه ها اومدم پایین، برگشتم، اونا هم از آب اومده بودن بیرون، سرِ کیفم بودن، جشنِ لواشکامو گرفته بودن، کشتمشون!! خاله می گفت بیا بیا خاله، اینم مالِ تو!! گفتم باید واسه لیلا هم بذارید، گفتم اگه زبون نریزی ک میدونی کشته می شی، بسه :) دایی اینا هم اومدن، و دوباره آب و آب بازی، عصر بود! دیگه نا نداشتم!! همون جایی ک نشسته بودم، خوابیدم، خوابِ خواب بودم، دیدم علی داره همه رو بیدار میکنه! می گه پاشید جم کنید می خوایم بریم خونه، خوشحال شدم! دیگه خیلی خسته شده بودم! همیشه می گفتم دلم میخواد واسه یه ماهم ک شده، زندگی عشایری تو کوه و دشت و چشمه داشته باشم، نجمه هم همیشه می گفت آره جونِ خودت هنوز نرفتی دو روزه برگردی، آبجی میگفت همین ک حمام نداری معلومت میشه، می گفتم پس خدا آب چشمه رو واسه چی خلق کرده! حالا داشتم ب این فک می کردم ک من مالِ زندگی عشایری نیستم ک نجمه گفت لیلا هنوزم دلت می خواد بری یه ماه بین عشایرا زندگی کنی :) والا ک هنوزم دلم می خواد!!! کتری رو دادم ب مامان تا سر راه بدن ب همون خانوادهِ و بعدم راهیِ خونه شدیم، وقتی رسیدیم شب بود و خواب....































"آسمان امید را سقفی نیست"