کاشکی روحِ من بی کار بود....


روزهایِ آبی رنگ

در این ک روح آدما طالب زیباییه شکی نیست....

رحمون گاهی نه!! همیشه ی همیشه، دلش! می خواد تازه بشه، طعم زندگی رو بچشه

همه ی وقتایی ک تویِ چهار دیواری هامون نشستیم روحِ مبارکمون! میاد بره دنبالِ دوست داشتنی هاش! می خوره ب سقف! با هزار تا درد! بر میگرده سر جاش می شینه، یه وقتایی میخوره ب دیوار یه وقتایی ب درِ بسته! و دوباره همون حکایت و دوباره نشستن و دوباره.... همون وقتاییم ک تو کوچه و خیابونیم دلِ خوشی نداره! هزار جور و کوفت و زهر مار می بینه، هزار اتفاقِ ناخوشایند... میره تو لاک خودش، دیگه پرواز رو دوست نداره

حالا همین روح مبارک! توقع زیادی نداره! نمی خواد همیشه ی همیشه دنبالش باشیم و ببینیم چی میخواد چی نمی خواد! اما میخواد گاهی هم ک شده بهش تازگی بدیم، تا بهمون زنده‌!گی بده!

ماجرا از اون جایی شروع شد ک شبی از شب ها ک مث همیشه هر کسی سرش ب کار خودش بود، علی گفت: چه خوبِ اگه یه شب بریم بیرون بخوابیم! منم ک همیشه بعضی چیا رو خیلی پر رنگ تر می شنوم، شنیدمش، بدو بدو رفتم سراغش گفتم چی گفتی، گفت یه شب بریم یه جایی بخوابیم، مثلا همون "تنگ بُلاغی" ک اون روز رفته بودیم، من گفتم آره عالیه، باید بریما، مامان گفت امنیت نداره! من گفتم علی تو اینو انداختی تو سرِ من، اگه نریم نمی بخشتمااا!!! آبجی گفت یه فیلم ترسناکم ببریم شب بشینیم نگاه کنیم! ب من اشاره می کرد، گفتم نمی ترسم!! گفت شب بهمون حمله می کنن! گفتم میخای نیا! ما می ریم، گفت از کی تا حالا شدی خانومِ شجاع، گفتم از وقتی ک قرار شده یه شب بریم بیرون، محمد ک اومد بش گفتم، محمد وقتی بشنوه دیگه ول کن نیست، پس بالاخره جورش کرد، می خواستیم با دایی هادی بریم ک نتونست بیاد با خاله و آقا رسول رفتیم

از یه جمله ی چه خوبِ علی و با تلاش محمد رسیدیم ب پنج شنبه ای ک تنگ بلاغی بودیم و قرار بود همون جا شب رو ببینیم و کنارش باشیم تا صب

دیگه اونجا بودیم، اولش کنار آب وایساده بودیم اما بعدش دیگه کنارش نبودیم، تو بغلش بودیم! با یه هل محمد پرت شدیم تو بغل رودخونه، سرد بود، اما سرماش قشنگ بود، گاهی وقتا دلم میخاد یخ بزنم!

حس میکنم وقتایی ک آدما تو آبن، یا حتی آب بازی می کنن، روحشون جوونه می زنه!! مث شاخه هایِ گلی ک میذاریم تو آب، حتی اگه پژمرده باشن جونِ دوباره می گیرن، آب روشنِ، روشنایی می بخشه، زندگی می بخشه، بی خود نیست سهراب میگه آب را گل نکنیم شاید این آب روان می رود پایِ سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی....

گل مثل قلبِ آدمه.... یا شایدم قلب آدم مثل گلِ، ب همون لطافت ب همون شکنندگی، باید خیلی مواظبش باشی....

آقا رسول گفت آتیش براتون روشن می کنم، تا خاموش نشده بیایید بیرون گرم شید، رفتیم بیرون، لباس عوض کردیم نشستیم پایِ آتیش، گفتیم حالا چی می چسبه، همه گفتن چای، و دیدیم ای دادِ بیداد فلاسکا رو یادمون رفته و همچنین کتری! دوتا فلاسک پر چای کردیم اما جا مونده بود، تخمه ها رو برداشتم گفتم بی خیالِ چای کی می آد بریم ببینم اون طرفا چه خبره، نجمه و تابان گفتن میان، سه تایی رفتیم، از تپهِ ک رفتیم بالا یه روستا بود ک تا حالا کشفش نکرده بودیم!!!  

رفتیم تو روستا! چن تا خونه ی ساده بی در بی دیوار! حیاط همه ب هم وصل بود، خبری از دیوار نبود.... همه شون دورِ هم نشسته بودن، داشتن حرف میزدن...

و ب قولِ سهراب، مردم بالا دست چه صفایی دارند، چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد...

یهو ب ذهنمون رسید بریم کتری بگیریم! گفتن ما نمی گیم، گفتم من می گم!! ب حیاط خونه ی اولی نزدیک شدیم! خانومه اومد، گفتم فلاسک و کتری یادمون رفته، رفت یه قوری استیل واسمون آورد، گفت یادتون نره بیاریدش گفتیم باشه تا فردا هستیم میاریمش، گفتیم شب میخایم بمونیم، امنیت داره، گفت آره، پرسید از کجا اومدید، خیلی از این ک از کجا اومدیم و از فضایِ اونجا حرف زدیم، یهو یادم اومد مامان گفته کاش یه جا وایساده بودیم خیار خریده بودیم خیارشور درست می کردیم، گفتم ببخشید جایی هست ک بریم سرِ زمین خیار بخریم، گفت الانه دیگه همه خیاراشونو فروختن، اما یه لحظه وایسید، رفت و برگشت یه نایلون پرِ خیار آورد، گفت حالا اینا رو ببرید، از ما انکار و از اون اصرار، اما گرفتیمش، گفتم بذار بهشون تخمه تعارف کنم، گرفتم جلوشون برداشتن، همسایه هایِ بغلی هم اومدن!! با اونا هم احوالپرسی کردیم، دوباره ب اونام تخمه تعارف کردم و یه کم وایسادیم و بعدم خداحافظی، گفتم من باید همین الان خیار بخورم، تازه ی تازه، یه کم جلوتر یه تلمبه بود، رفتیم سر حوض ک خیار بشوریم، خیارارو شستم اومدم پاشم، نگاهی ب بالا کردم، دیدم بالایِ سرم یه درختِ پر سیب، هوس سیب کردم، تابان گفت اتفاقا سیب با خودمون آوردیم، گفتم نه! من از این سیبا میخام این ک خودم از درخت بچینم یه مزه ی دیگه میده، یه پیرمرده اون طرفا وایساده بود ک معلوم بود صاحب مزرعه س، گفتم بچه ها اینبار تو روخدا یکی دیگه بگه، تابان گفت من میگم، رفتیم سراغش، تابان گفت میشه سیب از درختتون بچینیم، گفت چرا ک نه، برید هر چی میخواید بچینید، رفتیم با خوشحالی اینبار سیبا رو لب حوض شستیم! و باز صدایِ شعر سهراب بود ک با دل من می گفت: من ب سیبی خشنودم، و ب بوییدن یک بوته ی بابونه...در حالِ گاز زدن سیب و شعف از خوردن خوشمزه ترین سیب دنیا بودیم ک یهو از دورها یه سگ دیدیم، سرجامون میخ کوب شدیم، دیدیم داره میاد سمتمون، با جیغ پا ب فرار گذاشتیم، آقاهه از اون طرف اومد سگه رو بگیره و ب ما می گفت نترسید! کلی بهمون خندیدن، از همون جا دست تکون دادیم و خداحافظی کردیم و رفتیم ک بریم سراغ ایل و تبارمون، گفتم مبادله ی کالا ب کالا داشتیما، خیار گرفتیم تخمه دادیم، بعد گفتم نه اصلنم مبادله ی کالا ب کالا نبود، مبادله ی دوستی با دوستی بود...، و چه شیرین بود... با یه قوری و با غرور و افتخار فراوان رسیدیم، گفتن پس چتون بود دنیا رو گذاشته بودین رو سرتون! ماجرای این ک اون پشت یه روستاس، رویت روستا و فرار از سگ رو تعریف کردیم، از ده بالا دست و مردمش گفتیم

 و باز هم ب قول سهراب، بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است، مردمش می دانند ک شقایق چه گلی ست، بی گمان آنجا آبی آبی ست، غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند، چه دهی باید باشد، کوچه باغش پرِ موسیقی باد، مردمانِ سرِ رود آب را می فهمند.....

کم کم غروب بود و وداع روز و طلوعِ شب و داریوش بود ک هی برام می خوند!

من آن موجم ک آرامش ندارم، ب آسانی سرِ سازش ندارم

هیمشه در گریز و در گذارم، نمی مانم ب یک جا بی قرارم

سفر یعنی من و گستاخیِ من همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحلُ نادیده دیدن، ب پرسش هایِ بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم، رهاتر از رهایی، حصارِ بی حصارم

ساحل حصارِ من نیست، پایانِ کار من نیست

هم درد و یار من نیست، کسی ک یار من نیست، در انتظار من نیست

...

دل از دریا بریدن کار ما نیست...

داریوش هی اینا رو می خوند و من همه نگاه شده بودم و می دیدم... کوه... درختا.... تپه ها... رود خونه... گلا.... دشت.... زندگی... زندگی... نفس می کشیدن، زندگی بین همه ی اینا جریان داشت، صدای نفسایِ محکم کوه، صدایِ نفسای ظریف گلا، صدایِ نفسایِ باد.... صدایِ پچ پچ رودخونه، صدای مهمونیِ درختا، صدای نبض زمین.......

حالا اینجا جایِ پرواز روح بود، جایی ک باید می رفت و زندگی رو تو لحظه لحظه هایِ اطراف می دید، جایی بود ک تا می خواست شادیِ زندگی بود، جایی ک می تونست شادی هایِ ریز ریز رو جمع کنه و ب شوق برسه، ب شوق زیستن، وقتی شوق شاخه هایِ درختا رو میدید، وقتی تکاپویِ ماهی هایِ زیر آب رو میدید، وقتی میرفت تا می رسید ب آسمون و جنجالِ ستاره ها رو می دید، وقتی دل گرمیِ زمین رو میدید، چطور می تونست از زنده!گی سرشار نشه...

جایی ک نشسته بودیم از یه طرف ب تپه ها می رسید، از یه طرف ب کوه، از یه طرف ب رودخونه، از یه طرف ب جنگل، از یه طرف ب تپه هایی ک پشتش ده بالا دست! بود، چطور می تونست این همه رو ببینه و زندگی رو نبینه! حالا این همون گاهی! بود ک باید تا می تونست ازش استفاده کنه! پرواز کنه تا دلِ آسمون، تا سرِ شاخه ی درختایِ آسمونی، تا عمقِ رودخونه...

و باز هم گفته های سهراب بود ک از برابر چشمام می گذشت... انگاری شعر سهراب با من گره خورده بود، انگاری سهراب اینا رو فقط واسه من گفته بود، تک تک کلمه هاش...

چیزها دیدم در روی زمین، کودکی!!! دیدم ماه را بو می کرد... آب پیدا بود، عکس اشیاء در آب....دست تابستان یک بادبزن پیدا بود... سفر پیچک این خانه ب آن خانه، سفر ماه ب حوض... مردمان را دیدم....دشت ها را کوه ها را دیدم، آب را دیدم خاک را دیدم، نور و ظلمت را دیدم، و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم...من ب آغاز زمین نزدیکم، نبض گل ها را می گیرم، آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت، روح من در جهت تازه اشیاء جاری ست، روح من کم سال است، روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد، روح من بیکار است، قطره هایِ باران را، درز آجرها را می شمارد...من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن، من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد ب زمین... هر کجا برگی هست شور من می شکفد... مثل یک گلدان می دهم گوش ب موسیقی روییدن... و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند....

زندگی چیزی نیست ک لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست... زندگی ضرب زمین در ضربان دلِ ما... هر کجا هستم باشم آسمان مال من است، چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ هایِ غربت... چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید، واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد...

و نپرسیم چرا قلبِ حقیقت آبی ست...

در نبندیم ب رویِ سخن زنده ی تقدیر ک از پشت چپرهایِ صدا می شنویم، پرده را برداریم، بگذاریم احساس هوایی بخورد...

گاهی تمامِ وجود رو میشه تو یه نوشته دید، مث این... گاهی کلمه کلمه و حرف حرف یه نوشته دنیا دنیا حرف داره واسه گفتن... گاهی آدم یه نوشته رو میفهمه و لمس میکنه!!!! شعر سهراب رو لمس کردم اون شب.... تمام کلمه ها و حرفاشو...

شب رسیده بود و کنار آتیش رو پتو نشسته بودم... خواستم دراز بکشم ک فقط نگاهِ من باشه و آسمون اما یهو دلم خواست رو سنگا بی هیچ زیر اندازی دراز بکشم، قشنگ بود حسِ لمسِ سنگا! و برداشتن سنگی و احساسِ بودن.... همانگونه ک سهراب میگه: ریگی از رویِ زمین برداریم، وزن بودن را احساس کنیم...، رو سنگا دراز کشیده بودم و آسمونی پرستاره بود و دیگر هیچ.... اگه بگم بی نهایت ستاره کم گفتم، هشصدتا!!! ستاره تو آسمون بود.... تو تصوراتم هم نمی گنجید یه شبی از شب هایِ زندگیم این همه ستاره تو دلِ آسمون ببینم!

اولا وقتی از اهواز برگشته بودم هر شب ب آسمون نگاه می کردم و ب آسمونِ خونه مون می بالیدم! می گفتم آبیش یه آبیه خاصه، ستاره هاش واقعا ستاره ان، پیدان... گم نشدن!!! یه شب ب علی گفتم نگاه کن ب اسمون، آسمونِ اهواز خاکستری و بی ستاره بود، اینجا آبیه و ستاره هاش تو چشم آدم زل می زنن، گفت این عذاب الهی بوده ک تو اهواز باشی و اینا رو نبینی!! :)))

حالا این همه ستاره می دیدم و تازه می فهمیدم اگه آسمونِ خونه مون بیاد اینجا!! جلوش کم می آره.... ب اندازه ی همه ی سال های گذشته و آینده ب آسمون و ستاره ها زل زدم..... ب اندازه ی همه ی ندیدنِ ستاره ها، دیدمشون....

ماه نبود! نبودنِ ماه شاید حکمتی داشتِ، ماه نبودش، آسمون تاریک تر بود، حضورِ ستاره ها پررنگ تر بود... شاید اگه ماه بود دیگه ستاره ها این همه ب چشمم نمی اومدن، کنار همه ی این دیدنا این محمد اصفهانی بود ک می تونست حالم!! رو ب تصویر بکشه:

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوجِ آسمانم، باشد رازی با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم، از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم ک رسم ب فلک، سرود هستی خوانم در برِ حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم، سبو بریزم، ساغر شکنم

با ماه و پروین سخنی گویم، وز رویِ مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب ها، می کاهم از غم ها

.......

کنار همه ی اینا، این لحظه ها ک نگاهم ب آسمون بود، ک اصفهانی از شعف می خوند، ب طرز وحشتناکی دلم گرفته بود....، دلم میخواست رو ب آسمون اشک بریزم، اما همه رو خوردم!!! نمی شد..... گفتم هی لیلا! درسته مهتاب نیس اما سهراب با تو بوده ک گفته: بد نگوییم ب مهتاب اگر تب داریم.... گاه زخمی ک ب پا داشته ام زیر و بم هایِ زمین را ب من آموخته است...

پا شدم رفتم کنارشون، علی گفت می دونید چیه، من از نجمه مراقبت می کنم، بابا از مامان، فلانی از فلانی، تا رسید ب من، گفت هیچکی نیس از لیلا نگهبانی کنه، دزدا میان ببرنش میگه، واااااااااااااای ببینید ستاره ها رو، شروع می کنه از ستاره ها براشون میگه، اونا هم سرگرم میشن، لیلا در میره!!!!! :))

دلم می خواست دلتنگی رو قورت بدم، نمی خاستم قاطیِ لحظه هایِ قشنگم بشه!!!! گوشی رو برداشتم، از احمد آزاد گذاشتم، کنار آتیش با خاله شادی کردیم وقتی ک آزاد می خوند:

عجب امشب سرِ ذوقم، پر عشقم، پرِ شوقم

مست شور و نور و رنگم، مست این شبِ قشنگم

مست این گل هایِ دشتم ک می رقصن با شیش هشتم

....

شب از نیمه گذشته بود، مامان خوابش برده بود، بابا هم رفت خوابید، همه مون کنار آتیش نشسته بودیم، زل زده بودم ب آتیش، می خواستم بفهممش، سخت بود!!! نمی شد، همش با خودم می گفتم مطمئنم فلسفه ی آتیش سوختن و فنا شدن نیس، آتیش ب این قشنگی حتما باید دلیلِ قشنگی داشته باشه، ک یهو تابان گفت، حس می کنم وقتی چوبا دارن می سوزن، آزاد میشن!!!! گفت انگاری یه روحی تو چوبا زندانی شده ک وقتی می سوزه پر میکشه میره هوا! گفتم منم داشتم ب آتیش فک می کردم!! اما نمی فهمیدمش!! خیالم راحت شد....

تو دلِ تاریکی واسه خودم قدم میزدم ک یهو صدایِ یه سگ شنیدم، فرار کردم!!! گفتم ب خدا صدایِ سگ می اومد، احسان گفت این ک طبیعیه اگه صدای سگ نیاد یه چیزی کمه!!!

ساعت نزدیکایِ 2 بود، علی و احسان گفتن باید برید بخوابید!! هر چی گفتیم نه، گفتن نه دیگه می خواید بشنید ک چی بشه، گفتم خب من همین جا می خوابم، گفتن نه، باید برید تو چادر بخوابید، مثل این بود ک بگن با چتر برید زیر بارون، حالا می خواستن با چادر بریم زیر آسمونِ پر ستاره بخوابیم، جایی ک جایِ پروازِ دلخواه روحِ من بود.... اما چاره ای جز تسلیم نداشتیم! گفتم ولی یه چیزی هست، گفتن چی! گفتم تو آسمونِ اهواز همیشه یه ستاره بوده ک من فقط همیشه اونو میدیدم، حالا گمش کردم............. نمیدونم تو این همه ستاره کدومش اون یکیه!!!! کدومش تک ستاره ی آسمونِ شب بیداریامه..... گفتن خسته نباشی! همه تو آسمون دنبال ستارشون می گشتن و دنبالِ اسب و عقرب و اشکالِ آسمونی....

با هر زوری ک بود ما رو فرستادن تو چادر ک بخوابیم، گفتم اما باید بهم قول بدید وقتِ طلوع بیدارم کنید، گفتن باشه، خوابم نمی برد، هیچ کدوممون خوابمون نمی برد، زیپ در رو نبسته بودیم، همین طور ب آسمون و ستاره ها و صدایِ شب!!! نگاه می کردم!، صدایِ شب شنیدنی تر از هزارتا آهنگ بود، آهنگی از باد و درختا و رود و آتیش....

ساعت ها می گذشتن و طلوع روز نزدیک تر می شد، ساعت نزدیکایِ چهار بود ک علی اومد، گفت پس چرا بیدارید، نجمه گفت از بس ک شما حرف می زنید خب ما خوابمون نمی بره، من گفتم آخه بالش ندارم، گفت پس این پتویِ زیر سرتون چیه، گفتم من دلم میخواد اینطوری بگیرمش، گفت خب بگیرش!!! فک کنم خوابم برد، ساعت 5 و نیم بود ک احسان صدا زد، لیــــــــــلا.خ پاشو ک طلوعِ، بلند شدم رفتم بیرون، گفت باورم نمی شد پاشی!!! سرد بود، خیلی سرد بود، تاریک روشنِ هوا تپه ها رو تماشایی کرده بود، فک می کنم یکی از جاهایی ک دیدن طلوع خیلی قشنگ باشه از سمت تپه هاس، اما اینجا طلوع از سمت درختا بود، خیلی طول کشید، زود بیدار شده بودم، اما کم کم سر و کله ی خورشید از پشت درختا پیدا می شد و چقدر ک دیدنی بود، خورشید با پرتوهاش رنگ پاشیده بود ب درختا و هر برگشون یه رنگ متفاوت ب نظر می رسید، مامان بیدار شد، هی میگفتم هیس!!!!!!! میخوام صدایِ روز رو گوش بدم!! صداش شنیدنی تر از هر صدایی بود، صدایی از پرنده ها، رود و درخت و باد و آتیش و ....

سکوت بود و صدایِ طبیعت.... با خودم می گفتم کاش می شد مثل شعر سهراب بودم، کاش: صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم، هیجان ها را پرواز دهیم.....

می خواستم صابونمو بردارم برم لب آب صورتمو بشورم اما دیدم یخ میزنم، بی خیال شدم، خورشید فس فس می کرد!!! پشت درختا مونده بود، گفتم ینی میشه دوباره خورشید بیاد و ب همه جا گرما ببخشه! آقا رسول گفت نگران اونم نباش، یکی دو ساعت دیگه دنبالِ سایه می گردی، مامان گفت پاشو برو بخواب، تا گرم شه، رفتم خوابیدم، خوبم خوابم برد، بیدار ک شدم نزدیکایِ نه بود، آفتاب همه جا پهن شده بود، اومدم بیرون، گفتم آخیش... ب این می گن طلوع! با صابون رفتم لب آب، چه شیرینه وقتی ک صورتت آب رو لمس می کنه و چشماتو تو آب باز می کنی و ب عمقِ آب نگاه می کنی، اینبار جایِ این ک مث هر روز آب بزنم ب صورتم، صورتمو زدم ب آب..... الان تفاوت تو جا ب جاییِ چن تا واژه س اما اون موقع دو تا دنیایِ متفاوت بود...

راه رفتن تو دلِ آب و سکوت و صدایِ آب رو دوس داشتم، رفتم تا اون بالا ها، کنار درختا تابان و خاله رو دیدم، کلی التماسشون کردم تا زدن ب آب، بعدشم با هم برگشتیم، تو راه گلایِ زرد ریز رو دیدم با گلایِ آبیِ کوچولو!!! نمی دونم چرا دفه ی قبل ندیده بودمشون!!!

 از قبل قرار بود صبحانه ک خوردیم یه گشتی بزنیم و بعدم بریم خونه، قرار نبود جمعه و ناهار بمونیم، اما دایی هادی زنگ زده بود، گفته بود بمونید مام میخایم بیایم، ناهار درست می کنیم میایم، وقتی رسیدیم محمد گفت موندنی شدیم، این بار همگی با هم رفتیم دور و اطراف رو بگردیم تا یه جایی ک رفتیم، علی گفت دیگه نریم، بذاریم واسه بارای بعد هم بهونه و جاهایِ ناشناخته داشته باشیم! برگشتیم، اونا خواستن برن تو آب، آب بازی، ولی من گفتم نمی آم!!!، گفتم از دیشب تا حالا منتظرم روز بیاد و برم ببینم پشت تپه هایِ اینطرفی چه خبرِ، می خام برم، رفتم، تو راه دنبالِ گلایِ زرد و آبی ک قبلا دیده بودم می گشتم، اما نبودن، خوب ک دقت کردم دیدم بسته شدن!! حالا می فهمیدم چرا دفعه قبل ندیدمشون، واسه این ک این گلا گلایِ شب بودن و صبح زود، بعد از اون بسته می شدن تا رسیدن شب، این جا بود ک فهمیدم واسه دیدن یه دیدنیایی تا همیشه وقت نداریم، یه وقتایی اگه یه چیزایی رو از دست بدیم دیگه از دست دادیم، یه وقتایی باید سر وقتش قشنگیا رو ببینیم، بعدش دیگه دیره.... رفتم سراغ تپه ها، گلایِ زیادی دیدم، یه بوته گلِ زرد جدید، گلایِ ریز سفید، گلایِ یاسی و بنفش، و درختایی ک تو دلِ تپه ها بودن و قاصدکا.... یه عالمه قاصدک اونجا بود، چن تایی شونو فوت کردم با باد رفتن.... پشت تپه ها هم می رسید ب جاده و زمینایِ کشاورزی با سختی و مشقت از تپه ها اومدم پایین، برگشتم، اونا هم از آب اومده بودن بیرون، سرِ کیفم بودن، جشنِ لواشکامو گرفته بودن، کشتمشون!! خاله می گفت بیا بیا خاله، اینم مالِ تو!! گفتم باید واسه لیلا هم بذارید، گفتم اگه زبون نریزی ک میدونی کشته می شی، بسه :)   

دایی اینا هم اومدن، و دوباره آب و آب بازی، عصر بود! دیگه نا نداشتم!! همون جایی ک نشسته بودم، خوابیدم، خوابِ خواب بودم، دیدم علی داره همه رو بیدار میکنه! می گه پاشید جم کنید می خوایم بریم خونه، خوشحال شدم! دیگه خیلی خسته شده بودم!

همیشه می گفتم دلم میخواد واسه یه ماهم ک شده، زندگی عشایری تو کوه و دشت و چشمه داشته باشم، نجمه هم همیشه می گفت آره جونِ خودت هنوز نرفتی دو روزه برگردی، آبجی میگفت همین ک حمام نداری معلومت میشه، می گفتم پس خدا آب چشمه رو واسه چی خلق کرده! حالا داشتم ب این فک می کردم ک من مالِ زندگی عشایری نیستم ک نجمه گفت لیلا هنوزم دلت می خواد بری یه ماه بین عشایرا زندگی کنی :)

والا ک هنوزم دلم می خواد!!!

کتری رو دادم ب مامان تا سر راه بدن ب همون خانوادهِ و بعدم راهیِ خونه شدیم، وقتی رسیدیم شب بود و خواب....


میخام شاهرخ بشینه اینجا واسه خودش بخونه...شاید...


یه مسافر، یه غریبه، یه شبم بی پنجره

می روم با کوله بار سر گذشت و خاطره

خسته ام از خستگی ها، خسته از این لحظه ها

می شمارم لحظه ها را، بر نمیارم صدا

قصه های من غمگین اگه تلخه اگه شیرین

می روم تا واسه فردا بسازم دنیای رنگین

هرجا می رم همه می گن یه غریبه اومده

نمی بینم هم صدایی اینم از بخت بده

من پر امیدمو دلم در التهابه

می رم که تا در غربتم نوری بتابه

ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن

می رم که تا پیدا کنم فردای روشن

.........................


...


 

درسته اسمش دنیای مجازیه

ولی اینجام ی دنیا بود

ی دنیای خاص

آدماش همون قدر با ارزش بودن ک آدمای دنیای واقعی

حالام یادشون میمونه کنارم همیشه

 

 

مرضیه هدایت میگه:

همه را رفتنی باید

رفتنی

شاید بی بازگشت

شاید

اما چه دلپذیر است رفتنی پربار

 

رفتنم پر باره چون لحظه های با ارزشی رو کنار دوستای با ارزشی گذروندم...

همیشه قاصدکامو میفرسم براتون، هر وقت ی جایی قاصدکی دیدی، شاید لیلا فرستاده برات...

اینو یادمون نره، حک کنیم تو ذهنمون، بهترین ها در راهند...، شاید امیدی باشه واسه ی ادامه

هر چند شاید

"امید چیز خطرناکیه..."

 

نمیدونم، نمیخام بگم شاید وقتی دیگر، چون شاید نشه، هیچ وقت دیگه ای بیام،

اما امید ک بتونم روزی بر گردم ب اینجایی ک جزئی از زندگیمه...

 

فک نکنید واسه من راحته، سخته...، نمی بخشم کسی رو ک بخاد ب جز خداحافظی حرفی بزنه...

 

لیلی نام تمام دختران زمین است

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود...

لیلی نام تمام دختران زمین است. نام دیگر انسان.

خدا گفت:

زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا میکرد.

لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.

لیلی میترسید. می ترسید آتش اش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.

مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد!

 

خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود...

"عرفان نظر آهاری"


زندگی...


خدایی فلسفه ی زندگی چیه؟

اینو از جوجه میپرسم

میگه خدا میخاد ببینه از این همه آدم ک خلق میکنه کدومش واقعن آدمن

واسه همین هی خلق میکنه

آخه خدا امیدش بالاس، همش ب خودش امید میده ک بالاخره آدم واقعی پیدا میشه

میگم خب بعدش چی، ک چی بشه

میگه خلی خب بعدش ذوق می کنه

تو وقتی ی کاردستی درست میکنی خوب از آب در میاد چقد خوشحال میشه، خب خدام خوشحال میشه

بین گریه هامون خندمون میگیره...

 

خدا ما رو ببخشه...


حبیب میگه


در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست                خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را            برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی                      چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند                     به پای هرز علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست                کمال دار را برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری است                    به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست


شب...


شب ادامه دارد، بايد بزنم بيرون!

نمی‌روم 

جايی نمی‌روم، 

خورشيد هم دست نگه داشته است، 

تا من نخوابم 

طلوع نخواهد کرد.

سید علی صالحی


فردا صبح

از هر کدامِ شما پرسيد چه خبر؟

بگوييد

روز آمد و ماه را با خود بُرد.

سید علی صالحی

 

-همین-!!!!


جدایی نادر از سیمین و آواز گنجشک ها هیچ ربطی ب هم ندارن...


داریم با بچه ها میریم جدایی نادر از سیمین رو ببینیم

عجیب حال عجیبی دارم!!

حوصله ی بچه ها رو ندارم

میگم خشی بیا جلو بریم...

یوری گیر میده میگه مثلا قراره با هم بریما

ب جز من و خشی و یوری و طوبی و الهه چن تا دختر دیگه هم هستن، نمیشناسمشون، یکی شون میگه خیلی دیدمت، نگاش میکنم، هیچ حس آشنایی بهم دس نمیده، میگم اشتبا میکنی! از اون روزاییه ک حوصله ی قاطی شدن با کسی رو ندارم...

 

دیدمش: -بعضی وقتا ی جاهایی از فیلم آدمو تکون میده!!!!...-:

-اون میفهمه تو پسرشی؟

-من ک میفهمم اون پدرمه...

 

-ب بابا نمیگم!!!...

 

-چیزی ک غلطه غلطه، هر کی میخاد بگه، هر جا میخاد نوشته باشه

 

-مگه نگفته بودی جدی نیست

-جدی شد!!!!

باید دوباره ببینمش.

 

تموم شده داریم بر میگردیم...

طوبی اینبار گیر داده کجایی؟!!، میگم چی شده، میگه هیچی کجایی، بیا از این ور برو حوصله ی بیمارستان ندارم، الان ماشین میزنه بهت، میگم ها؟ میگه میدونی مام هستیما، انگاری تنهایی، تو عوالم خودتی،

میگم حواسم ب فیلمه!!!!

میگه اِ برا اومدنم همینجوری بودی!!، همون موقع ام انگار ما نبودیم!

میگم جان لیلا چیزیم نیس، ولم میکنی

جان لیلا چیزی ام نبود...

عجیب یاد آواز گنجشک ها افتادم، عجیب خیلی چیزا تو ذهنم مرور میشه، چرا باید ماهیا...چرا ماهیا...

امروز جز صدای گنجیشکا هیچ صدایی رو نمیشنوم، امروز فقط گنجیشکا دارن آواز میخونن، آواز گنجشک ها...

میخام پنجره اتاقو ببندم

امروز گنجشکا چشونه!!!

میترسم الان بگن

جون لیلا چیزیمون نیس! ولمون کن!!

میخام پنجره اتاقو ببندم...

 

-مگه نگفته بودی جدی نیس؟

-جدی شد!!!

چرا آدما حواسشون ب زندگی شون نیس...

 

برای نهفت...


...

هوای امامزاده همیشه مقدسه

اونجا دلتنگی تو بسته ی یک نفسه

زنا با چادر سیاه ...با روبندای توری

میان از راه میرسن... با یه عهد و منظوری

اگه صد تا راز دل همه بنهفته باشی!!!

در یه لحظه میتونی همه رو گفته باشی

تو صحن امامزاده چلچراغ و سایه ها

تنتو می لرزونه شنیدن آیه ها

هوای امامزاده...

"این بار با لحن حبیب بخوانید..."

 

امروز فقط و فقط برای نهفت رفتم علی بن مهزیار

یکی از بچه ها میگه خدا از هر جایی ک بخای صداتو میشنوه

لعنت بر کسی ک بخاد انکار کنه

ولی خب این حسه دیگه

حس میکنم از اونجا خدا بهتر میشنوه

درسته خدا همون خداست!!

حس میکنم این ما آدماییم ک تو این جور جاها عوض میشیم...!!!

حالا هر چی ک هست، تقدس دارن برام، تقدسشون آدمو دگرگون میکنه!! مث علی بن مهزیار، مث شاهچراغ، مث امامزاده...

فقط رفتم ک بگم خدایا، نهفت برگی از احساسه، آدمای دنیای ما کم، خیلی کمتر از کم، احساس رو درک میکنن...

امیدوارم نهفت هر جا ک هست آرامش بره سراغش، همین...!


برای خیالات

 

با دستای خودم گندم میکارم

جونم رو، روی این زمین میذارم

اگه خونم جای بارون بباره

بهارون گل گندم در میارم

 

بسوزونم تن اسپند و آتش

که چشمای نظر کرده بسوزن

نمی خوام دستای پنهون در آستین

برام لباس خوشبختی بدوزن

 

من و خورشید و بارون خونه زادیم

بهم دست برادرگونه دادیم

اگر ابر سیاه نخواد بباره

من و خورشید و بارون در جهادیم

 

نفس من به جون خاک بسته

من و خاک هردومون دلهامون شکسته

من و خاک هر دو همزادیم و هم خون

بمیره هر کی بین ما نشسته

...


خیلی وقت پیش میخاسم این آهنگ رو بذارم اینجا واسه خیالات

اما هرکاری کردم نشد

حالا یاد گرفتم!!


با تشکر از خوشحال

 لینک دانلود


مسافر شهر بارون منم ک اشکام میریزه

غروب دهکده

منِ بارون زده

دلم ی باغِ خواهشه

پر از گلِ نیایشه

کتاب خاطراتم پر از شعر زمستونه

توی رویای مهتاب از این ابرا دلم خونه...

 بازم "شاهرخ"...

اهواز، پارک دولت، بهار، امروز


دیوونگی های ما...

خوابیده بودم، طوبی میگه پاشو

میگم تازه ساعت 6و نیمه، هووووی ولم کن، زوده

میگه داره بارون میباره ها

از جا کنده میشم

میریم بیرون...

خانم دکتر داره لباساشو از رو طناب جم میکنه، میگه شما دوتا مگه خل شدید، طوبی میگه ی کمی، بارون قشنگی بود...

دیگه خوابم نمیبره، طبق معمول، پایان نامه هم بی خیال، امروز ی روز بارونیه، باید لذت برد!!!!، هی کارای الکی، میرم سراغ فیسبوک، سمانه اونجاس، میگم دیدی بارونو...، میگه دلم بیرون میخاد، میگم بیا ببرمت، میگه میخام برم دولت میای، میگم چرا ک نه، و این گونه شد ک رفتیم

تا حالا این وقت صب نرفته بودم ب هوای گشتن...

ی روز ب یاد موندنی تو تقویم خاطراتتم رقم خورد

بارون، دیوونه بازی...


                  من...                                                                                  سمی...

سمی دیوونه تر از منه، همه ی وسیله ها رو تگ کرده و هی نوشته چی مال کیه، حتی سس کچاپ!! :))))


کاشکی زودتر فوسیس و نهفت و خوشحال میگفتن بیاین از لذتای زندگی تون بگین

اون وقت شاید زودتر بارون میبارید!!!

زودتر با ی دوست خوب مث سمی میرفتم بیرون...

 

الهی ک شمام ی وقتایی دیوونه بشید


5 تا از لذتای زندگی!

جدیدا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم! نمیدونم چرا! خیلی چیزا رو میخام بنویسم ولی نمیشه! اتفاقای قشنگ زیادی ان اما حوصله ش نیست! حوصله ی نوشتن اینا رو نداشتم! اما نوشتم...

ب خاطر گل روی دوستان


1.       دیدن لبخند کسایی ک دوسشون دارم، بودن همه ی اعضای خانواده کنار هم و دیدن شادیاشون، لبخنداشون، لحظه های شیرین شون؛ بزرگ ترین لذت تو زندگی همینه

2.       دیدن طبیعت و تمام زیبایی هایی ک خدا آفریده؛ قاصدکا، گلا، درختا، دشت، کوه، آسمون، چشمه و لیموترش، گلابی! و...؛ دیوانه کنندس گشتن تو طبیعت خدا!

3.       خیس شدن زیر بارون، مخصوصا اولین بارون سال، مث اولین بارون امسالم

4.       داشتن دوستای خوب، دوستایی ک بتونی هر حرفی رو بهشون بزنی، دوستایی ک شاید تو رو بهتر از خودت بشناسن، دوستایی مث جوجه، زهره، سیم سیم، فری، خشی و ...

5.       خوابگاهی بودن!!!، تا خوابگاهی نباشی مث خودِ من! نمیدونی چی میگم!  


کامنت باکس فقط واسه این غیر فعاله ک عکسارو ببنید!! و لذت شماره 2 رو تجربه کنید!


مسئله چیست؟ خواستن یا نخواستن!!!!

طوفانیه هوا، میدونستید از طوفان متنفرم

الان اهواز فصل قاصدکاس، میدونستید عاشقشونم

الان طوفان قاصدکا رو تو هوا پخش کرده، آسمون قاصدکی شده

حالا من ک بدم میاد ازش -طوفان- چکار کنم واسه دیدن دوست داشتنی هام -قاصدکام-

حالا من ک میخام بگم خدا بسه طوفانو نخواستم

اون وقت خدا بگه باشه پس بسه هوای قاصدکی

نمیشه ک من بگم نه بذار بگردن قاصدکام

اما نتازه طوفان

خب چیکار کنم خدایاااااااااااااااا...

لحظه های بدیه این لحظه ها

همین دوگانگیا

همین دو راهیا

همین خواستن و نخواستنا


سفری پر از خاطره ی شیرین

سفری با همراهیه ما و خاله و این دایی و اون دایی و بالاخره اون یکی دایی،

همونی ک داداش خانمش تو کما بود، و خداروشکر ب هوش اومد، خوب شدنش کاملا معجزه بود، مرسی از

همه ی دوستانی ک دعا کردن، واقعا خدا دوباره این جوون رو بهشون بر گردوند، و الان خوب خوب شده

شروع سفرمون با دیدن میترا ی دوست مجازی ک ب حقیقت پیوست و شیرین ترین خاطره بود همراه شد

نخلستان

قاصدکا

ساحل

دریا

کوه

دشت

آبشار

چشمه

و زیبایی و زیبایی و زیبایی و...

و پایان سفر ک با جشن سالگرد عقد داداشی همراه شد، جشن ش رو عصر تو یکی از شهرها گرفتیم و جالب

اینجا بود ک تو شهر ب این بزرگی ی کیک پیدا نکردیم، هر کی رد میشد فک میکرد عروسیه و کلی بوق میزد...

و کیک ش رو شب ساعت یک تو ی شهر دیگه خوردیم، توی سرمای وحشتناک ک همه با پتویی ک مث چادر

پوشیده بودن پیاده شدن و دوباره ی جشن کوچولو، آبجی میگفت ب خدا آخر سری میان میگرنمون ب خونه هم

نمیرسیم

اما خداروشکر همه چی ب خوبی گذشت و صب جمعه خونه بودیم

 

اگه میخاستم همه رو بگم باید حالا حالا ها مینوشتم، پس مث قبل شاید عکسا گویاتر باشن

 

نخلستان



غروب



دریا


ساحل



دریا گردی



هدف بادبادک هایی بود ک الان معلوم نیستن


دشت



کوه



گلا


چشمه


قاصدک دیر نکنی منو دلگیر نکنی...  

 قاصدک وقتی بیای چشمای من از گریه برات دون می پاشه، اگه خبرات خوب نباشه

بی تو گریه کردن چه بده با چشمای مات و غم زده

گریه های مستی سر دادن تو هوای تلخ میکده

 

من نوشتم اما روح نداره، اما فایده نداره این شعر فقط با صدای "شاهرخ" جون میگیره

دارم دق میکنم...  

خدایا من تحمل ندارم، ندارم، ندارم!!

"خاستم" سال جدیدم...

اما!!!

عید و امسال...

لعنت ب این روزگار لعنتی

خدایا شکرت!!

هفت سین مجازی کنار دوستای مجازی کنار یکی از حبابای قاصدکی ام

آرزویی ک برای دوستای عزیزم دارم اینه ک

نه تنها بهترین ها براشون در راه باشن،

توی سال جدید خدا بهترین ها رو هم بشون برسونه

 

همیشه دلم میخاست بنویسم

تلخ را سوار بر بال کبوتری به سوی آسمان آبی به پرواز در اوردم

و تنها به نگاه داشتن تک واژه ای بسنده کردم: امید

ولی خب هیچ وقت نمیشه!!!!

آرزویی ک برا خودم!! تو سال جدید دارم، رسیدن ب روزیه ک بتونم با اطمینان خاطر جمله ی بالا رو بگم!!

 

اینم هفت سین مــــــا!!

-امیدوارم اسم کسی فراموش نشده باشه-



اولین روزم

همی گویم و گفته ام بارها: "خانواده بزرگ ترین، بالاترین، ارزشمندترین، بهترین و هر ترین دیگه ای ک ب نظرم

 میرسه هست، ک خدا ب ما آدما داده"

حتی اگه هر روز و هر روز بابا و مامان هر چی هم گوش ب فرمانشون باشی آخر کار ی چیزی براشون باقی بمونه ک بابتش سرت غر بزنن

حتی اگه داداشی واسه ی کار کوچیک دس ب سرت کنه و هی بگه نه خب ی کم دیگه اصرار کن و کلافت کنه

حتی اگه آبجی از سر صب تا شب تو سر و کله ت بزنه و وقتی بگی نکن بگه خب حوصله م سر میره

بازم خانواده س ک همه ی ترین های من شاملش می شه

 

وقتی رسیدم ک طبق معمول تابی رفته سر وسائلم و منم طبق معمول میگم مـــــــامــــــان بگو دس نزن و از

 پسش بر نیام و بگم خب خودتم مث اول همه رو مرتب میکنی

و بعدم هی حرف و حرف و خبرای جدید و بعدم زنگیدن خونه ی بابا بزرگ

عصرم ک علی و نجی اومدن

من و نجی خاک گلدونا رو عوض کردیم

و در کمال ناباوری دیدم تابی از مامان بزرگ برام گندم گرفته و گذاشته جوونه زده

ولی در اقدامی ناجوانمردانه مامان همه رو داده ب علی و داداش گرام هم خودش همه رو کاشت کنار گلای تو گلدون

علی شیشه ها رو تمیز کرد

نجی هی سر ب سرش میذاشت میگفت خوب یاد بگیر واسه خونه خودمون کار بلد شی، باز میگفت نه بابا 

کارت خوبه از فردا واست سفارش میگریم، تا حالا آسمون رو ب این قشنگی ندیده بودم

منم ب داداشی میگفتم بش بگو  شهرداری نیاز مبرم ب ی گل کار خبره داره، میخان میدون رو گل بکارن، فک کنم تو رو پیشنهاد بدیم بد نباشه :)

و هی کل کل تا شب

بعدشم ک عکسا و فیلمای مسجد سلیمان رو دیدیم و کلی از بازی و عروسی و ... گفتم

بعدم عکسای روز برفی رو ک داداشی نبودش نشونش دادم

میگه ای نامردا چطو دلتون اومد بدون من برید، خوش شانسی من این بود ک بلافاصله بعدش عکسای خودشون بود ک بدون من رفته بودن کوه، گفتم اِ چطو شماها دلتون اومد بدون من برید :) 

شب م ک پای فیلم و بازم دعوا سر انتخاب فیلم

و بعدشم تست هوش و معما و نگا کردن تعداد زیادی پاورپوینت دیدنی

عاشق وقتایی ام ک هممون هستیم، همین وقتی ک همه با هم و کنار هم سرگرم ی کاری هستیم

مث همین امشب

خدایا شکرت ب خاطر همه ی نعمت های خوبی ک بمون دادی

 

بدی این روزا ک بسیار ناگواره و تنها کاری ک از دست ما بر میاد دعا کردنه،

داداش زن دایی خورده زمین ضربه مغزی شده، تو کما بوده

خداروشکر میگن الان ی کم ب هوش اومده ولی خب هنوز وضعیتش کامل مشخص نیست

سرشب ک با زن دایی تماس گرفتم گفت فقط واسش دعا کنید.

اون هنوز خیلی کوچیکه واسه این ک بخاد بلایی سرش بیاد 20 سالش بیشتر نیست

براش دعا کنید

 

امشب شب آخره امسالِ

دلم گرفته قد ی دنیا

وای ک چقد دلم تنگه برای رفتن!!!

وای ک چقد دلم تنگ میشه از رفتن!!!

چقد دلم میخاد برم

چقد دلم میخاد بمونم

اهواز چقد عجیبه، خیلی زیاد

و زندگی چقدر عجیب تره، بسیار بیشتر!!!

خدا...طبیعت...گل...گلفروشی...زیبایی

ی گلفروشی صحرایی بالای خوابگاس بعضی وقتا یهو دلم هواشو می کنه

میرم بین گلا میگردم

همیشه ب این فک میکنم واقعا خدا چطور این همه زیبایی رو خلق کرده

این همه رنگ، این همه ترکیب، این همه زیبایی

واقعا عظمت خدا رو نشون میدن این ترکیب رنگ گلا، ب خدا من ک توش میمونم

همه ی رنگا سبزن ولی هیچکدوم مث هم نیستن هر کدوم ی زیبایی خاصی داره

این همه بنفش ولی بازم متفاوت

تا حالا دقت کردین چن تا رنگِ سبز یا بنفش یا صورتی تو طبیعتِ خدا هس!! خیلین خیلی زیاد، همه هم یکی از یکی قشنگ تر

هر وقت میرم میگم باز اومدم گلا رو ببینم میگه ببین دیدن آزاده :)

بعد میگه دخترم ایشالا ک خودت گل باشی ولی عمرت گل نباشه

وقتی ب گلا نگا میکنم واقعا هر چی غم و دغدغه س از ذهنم میپره

کنار گلا ک هستم ب معنای واقعی درک میکنم:

"در حال باش، سر حال باش"

نشاط و شادی میدن ب آدم

عصر رفتم و کلی گشتم بین گلا و برا اولین بار داخل گلخونه هم رفتم

غروب خشی اومده اتاق میگم بریم بیرون، میگه نه حوصله ندارم این همه راه تا بلوک برم لباس بپوشم، میگم خُ اینا لباس، یکی از همینا رو بپوش بریم

با کلی دردسر یکی رو انتخاب کرده و پوشیده حالا میخایم بریم، هیچ کدوم از کفشای من اندازه ش نمیشه، میگم این یکیا خیلی بزرگن حتما اندازت میشن، بازم نشد، میگه پس نمیام، رفتم در اتاق همسایه ها ی کفش براش پیدا کنم، همش یا براش بزرگ بودن یا کوچیک بالاخره یکی از همون بزرگا رو پوشید و رفتیم

باز رفتیم سمت گلخونه و دوباره بین گلا، میگم باز من اومدم :)

خشی با کفشای عاریتی هی شالاپ شالاپ می کرد و هی میخوندیم

کفشای لنگه به لنگه میپوشه که هی بلنگه

پای راسش میره جفت پا تا پای چپش بلنگه

واسه نونه...واسه نونه

تا به کارش تو بخندی که اگه اینو بدونی تو به دلقک نمیخندی

که اگه اینو  بدونی تو به دلقک نمیخندی



و در آخر این ک شنیدن کی بود مانند دیدن

تا خودتون هی نرید ب گلفروشی سر خیابون سر نزنید

تا هزار بار ب گل بنفش تو گلدون نگا نکنید و طیف رنگش دیوونه تون نکنه

تا بوی گلخونه رو نشنوید

تا رنگ گلخونه چشمتون رو نگیره

تا نشینید و ب آبشار آبی ک هی گلارو میشوره خیره نشید و بوی تازگی همه جا رو پر نکنه

نمیدونید من چی میگم.

خدایا شکرت ب خاطر طبیعت زیبایی ک آفریدی 

و حالا گلای گلفروش


و

و

و

و

و

برای خوشحال


اینا قاصدکایی ان ک ب حبابای قاصدکیه من اضافه شدن،


قراره یکی از این قاصدکا رو دست باد بسپرم تا بهترین های دنیا رو برای خوشحال هدیه ببرن



قــــاصــــــدک در سفر است.

قــــاصــــــدک حامل پیغام خوش است.

من دعا می کنم او،

راه را گم نکند.

من دعا می کنم او،

وقت باران

زیر گلبرگ گلی

بنشیند،

 تا سلامت برسد.

 "خوشحال" 

فصل بهارهِ

هر چی ب گل پامچال تو گلدون زل زدم هنو انگاری باورم نمیشه بهار داره میاد

نشستم هی آهنگشو گوش دادم و بازم دوباره

شاید ی کم دلم بهاری شه!!!

اما...

ب هر حال بهار رو خیلی دوس دارم مث بقیه ی فصلا، باید! خوشحال باشم




گـــــــل پـــــامـــــچـــــال، گـــــــل پـــــامـــــچـــــال

بیرون بیا، بیرون بیا

فـــــصل بــــــــــــــــهــــاره، عزیز موقع کاره


شکوفانه، شکوفانه

غنچه وا شده، غنچه وا شده

بـــلبـــل ســـــر داره، عزیز وقت بـــــــهاره


بیا دست به دست بدیم، دانــــــــــه بکــــــــاریم

فـــــصل بـــهاره، عزیز موقع کاره


بیا دست به دست بدیم، دانــــــــــه بکــــــــاریم

فـــــصل بـــهاره، عزیز موقع کاره

 

یادش ب خیر عید 2 سال قبل هی خواستیم سبزه بخریم و هی گفتیم بذاریم روز آخر تا تازه تر باشه، و روز آخر بابااینا ی سبزه خریده بودن و من هی میگفتم خدایا این چیه یکی بود یکی نبوده، پارسال من با همکاری مامان خواستیم سبزه بکاریم ک من همشو زدم خراب کردم، ی عالمه خاک ریخته بودم روش بیچاره ها اصلا سبز نشدن و آخر سر رفتیم خریدیم :)

امسالم دوس داشتم خودم خرابشون کنم!!! ک نشد

تابی میگه مامان سبزه کاشته اینقد خوشگل شدن ک نگو، من ک ندیدم :( ولی اون میگه دیگه بلند شدن

گفتم خب پس واسه روزای آخر نمی مونن، آفرین گندم بزار تو آب جوونه بزنه من ک اومدم بکارم

میگه مامان همه رو کاشته اگه خریدم باشه

میگم کثافت میریزی دیگه، میگه گم شو اگه حوصله م شد باشه، و این ینی نه

بابانوئل...

در حال گشت و گذار با بُشی و زر بودیم ک جوجه اس داد:

خوبی "گلابی"، فک کن ی بابانوئل میاد پیشت دوس داری چی برات بیاره، جدی

من: "تو" رو، جدی

و اون گفت: چه پررو نگفتم اینقد چیز با ارزش بخای

و شب با آرزو و متی بودیم

باز جوجه اس داد، بابانوئل اومد پیشم گفت 1نفر منتظرته منم شال و کلاه کردم دارم میام

گفتم: دروغ میگی؟

و جواب داد: مگه همینو نمیخاستی خب منم اطاعت کردم

سحر جوجه رسید...

حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و بازم همین طور -اندازه ی همه ی نبودن ها- بعدم خوابیدم

حالا من و بشی خواب، جوجه پا شده بالای سرمون هی میگه پاشید پـــاشیـــــــد

میگم بُش این بلای آسمونی چی بود بابانوئل انداخت پایین حالا من ی غلطی کردم ی چی گفتم :)

هوا بسیار بد بود، دوباره فن رو روشن کردیم و من هی میگفتم "اهواز دیوونه شده"، ولی با این وجود رفتیم بیرون، تمام روز رو

و ما ب یاد روزای گذشته هـــی میخونیدیم:

آســـــمون "خاکـــــــــیه" جای اون خــــالیه...

-همیشه آبیه بود ولی حالا خاکیه بهتر بود!!!-

خیــــابونا شلوغ و هر جا آب جوب جـــاریه

اینجا خوب جایـــــــیــه، ــــــآره خوب جایـــــیه

...

بابا ســــرکاره بابا فکر مائه، بابا قهرمانـــه ــــــآره بابا قهرمــــــــــــــــــانه

مــــامـــان مشغول آشپزی، حرف نداره باش کسی!!

...

-ی آهنگ رپ ک ما همیشه هی از سر و تهش میزدیم و هیچ وقت نفهمیدیم چی میخاد بگه :))))))) و هیچ وقت حفظش نشدیم، همیشه تو مسیر ی تیکه هاییش رو میخونیدم و بقیه رو جا میذاشتیم:))))-

 

و شب ناگهان یکی از بچه ها اس داد ک فردا دانشگاه تعطیله ب علت بدیه هوا!!!، همه خوشحال، اما ما ناراحت، کلی کارامون عقب افتاد با این تعطیلیه بی موقع،

-امروز هوا خیلی بهتر از دیروز بود ولی احتمالا ب خاطر این ک دیروز جمعه بوده و نتونستن تعطیل کنن گفتن بذارید جاش امروز تعطیل شه!!!!-

و این گونه بود ک جوجه بدون هیچ گونه دستاورد علمی امروز عصر برگشت

جوجه میگه هر وقت دلتون خاست دانشگاه تعطیل شه ی خبر بدید من بیام!!!!

 

 

لحظه ی غم انگیزیه و نگاه هایی...

 

من فقط عاشق اینم..."الـــکــــی" بگم جدا شیم تو بگی ک نمیتونم

...

...وقتی از همه کلافه ام

بشینم ی گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

 

و مث همیشه "بار و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست..."


بُشی میگه میترسم از فردا بچه ها ی پارچه سبز ببندن بهت و هی بیان تبرک ببرن!!!!

آخه یکی دوتا نیس

مث همین اومدن جوجه ک قبلن اصلا قرار نبود بیاد ولی بابانوئل فرستادش

ولی واقعا نمیدونم چرا خیلی وقتا خدا خواسته هاییم رو برآورده میکنه ک احتمالش صفره!!

بُشی ک از قانون جذب میگه و این حرفا، نمیدونم!!!...

ولی همیشه حس میکنم همه ی اینا واسه اینه ک قراره خدا ی جایی حالمو اساسی بگیره و اون وقت قراره کی برسه خیلی منو میترسونه!!!!! و این خیلی خیلی بده

سفری پر از شادی

عکسایی از سفر ب مسجد سلیمان شهری از بختیاری ها


چشمه ای کنار کوه


گندم زاری با جای خالی خیالات


رقص محلی


سازی ک بش تُشمال می گفتن

و


مردی بختیاری


دختر کوچولوی ناز بختیاری


تسخیر زمین فوتبال!، هر چند هیچی بلد نبودیم و 2 ب 6 باختیم، -تقصیر من بود ک بازی رو ول کردم و رفتم عکس بگیرم :)-


دلشدگان، علی حاتمی، 1370

میگم اگه همون قدیما ب دنیا می اومدم فک کنم بهتر بود

بعد از درخت گلابی و مسافران مهتاب و گاو تازگیا نوبت دلشدگان رسیده

ک هی نگا کنم و باز نگا کنم

بعدی؟؟؟

 

از آن‌جا که داستان فیلم درباره موسیقی ایرانی است، سرشار از صحنه‌هایی است که به نوازندگی و فرهنگ اهالی موسیقی در دوران قاجار می‌پردازد. این صحنه‌ها با توانایی منحصر به فرد علی حاتمی در خلق فضاهای قدیمی همراه شده است. هم‌چنین می‌توان موسیقی فیلم را که حسین علیزاده ساخته‌است را به عنوان یکی از نقاط قوت آن برشمارد. این موسیقی با صدای آواز محمدرضا شجریان همراه شده‌است که بجای خوانندهٔ فیلم-امین تارخ- خواند؛ ولی اجازهٔ لب خوانی به او داده نشد. به همین ‏خاطر، در صحنه‌های تصنیف خوانی فیلم هرگز نمای بسته از خواننده دیده نشد. آواز تک ‏تارخ که بعد از دل باختن به شاهزاده ترک(لیلا حاتمی) خوانده می‌شود از به یاد ‏ماندنی‌ترین لحظات فیلم است.‏ ویکی پدیا

 

یادگاریایِ این فیلم واسه من:

 

کاش این دنیا هم مث جعبه ی موسیقی بود، همه ی صداها آهنگ بود، حرف ها ترانه

 

درشتی با محبان دور از مروتِ، اگر شاگردی نداشته اند، استادی هم نداشته اند!!

 

یه نفرایی تو دنیان به هزار نفر می ارزن

 

-بیا فک نکنیم امشب شب وداعه، بیا مث هر شب کتابمونو بنویسیم

-گرچه خیال بافتن معصیتِ، اما گناهش کمتر از اونه که هنوز غم نیومده آدم غم بخوره

 

 ...

-دلِ باخته رو کی گرو بر میداره؟

-صاحب دل، جانم اینجاست، من فقط تنمو می برم

 

-روا نیست رنجش برای هر دو نفرمون باشه، سرمستی ش فقط برای من

-پیاله دست شماست، منم مست باده ی توفیقم، ما همدلیم و هم نواز فقط ساز دست شماست

 

-هنوزم اگه یک کلمه بگی بمون، موندگارم

-بمون!!!، پا بند به عهدمون

 

...بنده با این خلق و خویِ زهر ماری متحمل خودمم به اجبارم چه رسد به غیر!!!!!

 

-دست به کار بزرگی زدید استاد

-برابر دماوند که بایستم تازه می بینید چقدر کوچکم

اینا انتخابای منن

مطمئنم شما اگه دیدید یا این ک ببینید انتخابای دیگه ای داشتید یا این ک دارید


  هر چند بی صدا و ساز صفایی نداره لیک:

ما دل شدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشته ی آن مه رخ خورشید کلاهیم

ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم

صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان غم های جهان با ما

با ساز و نی با جام می با یاد وی
شوری دگر اندازیم در میکده ی جان

جمع مستان غزل خوانیم
همه مستان سر اندازیم سر اندازیم سر افرازیم

جز این هنر ندانيم که هر چه می توانیم
غم از دل ها براندازیم براندازیم

 

و بچهِ -بچگیای طاهر -امین تارخ--  و صداش عزیز بود:

پند عاشقان بشنو، وز در طرب باز آ

کین همه نمی ارزد شغل عالم فانی

زاهد پشیمان را ذوق باده در جان است

عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

تصویری ک خیلی حرف داشت واسه گفتن

 این صفحه، تنها!!! باز مانده از سفر...

سخت است...  

نه!

شکايت نکن

کوه هم که باشد

گاهي

دم غروب که مي شود

انگار دلش مي لرزد...

به خدا قسم

اصلا انگار طور ديگري ست!‌

انگار ايستاده مي افتد

ايستاده مي گريد

و ايستاده مي ميرد...

پس گلايه نکن!‌

...

از تو چه پنهان

با تمام بي پناهي ام

گاهي ايستاده

در پس همين وجود

در پس همين خنده هاي سرد

در پس همين گريه هاي گرم

هي مي ميرم و زنده مي شوم!

...

سخت است

صبور باشي...

و در حجم اين سکوت

نـفـسـت بنـد نيـايـد 

...

نمیدونم شاعرش کیه

میترا

برای مــــیـترای عزیز ب پاس تمام مهربانی هایش...



"فقط همین"!!

خسته ام خیلی بیش از خسته، همین...!!!


هنوز خیلی چیزا تو دنیا هست ک من ندیدمشون!!

کاشکی "فرصتِ"! دیدنِ دیدنی ها رو داشته باشم


خوشحالم ی وقتایی ی چیزایی می بینم ک "همیشه میدیدم ولی حالا می بینم"

دیشب ی شب خاص بود خیلی خیلی خاص

گاهی وقتا نمیشه احساس و ذهنیات رو ب تصویر کشید و شاید دیشب یکی از اون وقتا بود

 

هر چند نمیشه، اما فقط برای خودم:

ادامه نوشته

منِ دیشب...تا طلوعِ...

اینجام خونه ی منه

ولی دیگه خونمون نیست

تنها! تنــــها!! ی شب تا صب!! فاصله ست بین من و خونه

منم میدونم "خونه خونه س"

ولی خونه داریم تا خونه!

 

"توی این خونه یک آرامشی هست...

همونی ک شب از هر جای دنیا منو میتونه برگردونه خونه...!!"

 

همیشه فاصله ها بد نیستن، توی همین فاصله ی شب تا صب، دیشب "مــــــاه" رو کشف کردم...

"فقط ماه بود ک بود و بود..."

ولی چرا سهراب گفته ماه بالای سر تنهایی ست!!

-چرا من نخواستم برداشتم از این رو بگم...-

چرا درک شاعرا آسونه

چرا من شاعرا رو دوس دارم

چرا من شاعر نیستم!!!

 

ماه بالای سر آبادی است،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

...

ماه تابیده به بشقاب خیار،به لب کوزه آب.

...

کوه نزدیک من است:پشت افراها،سنجدها.

و بیابان پیداست.

...

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر آن است:دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست، روز آبی بود.

...

یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد.

...

یاد من باشد که تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

 

حالا ک بیشتر فک میکنم، طلوع خورشید امروز خیلی قشنگ بود

ولی من فقط نگاش کردم!!!

قشنگیش رو ندیدم!

تنــها!!! بدیش اینه ک دیگه هیچ وقت اون لحظه و اون طلوع تکرار نمیشه

"خودم فرصتمو از دس دادم...!!!!"

 

دارم دنبال ی اسم میگردم ک هم جای ماه بشنیه هم جای خورشید!!!!!

تنها چون پست "برفی م" برام مهم بود!! کامنت باکس رو فعال نکردم


تضاد اون برفم با این طلوع م:

ی برف و ی طلوع

ی دیدن و ی ندیدن

ی شادی و ی حسرت

باید پا شم برم دانشکده

کاش استاد میگف وقت ندارم نیا!

برف...

گفته بودم ک میتونه ی روز ب یاد موندنی باشه

بـــــــود...

 

خیلی طولانیه، ولی دوس دارم همه رو بنویسم ک بعدها وقتی میخونم همه رو یادم باشه، پس

روز ب یادماندنی لیلا:

ادامه نوشته