باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …




باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …



عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

 

 

 
 
♥کـ ـآشـ مـــــے شـ ـد ...


یکــ لحظـ ـهـ جآیمــآنـ رآبآ همـ عوضـ کنیمـ ...


شآیـد تُــ میفهمیدے چهـقـدر بے انصآفے .


و منـ مـــــے فهمیـ ـدمـ چـ ـرآ

 

خوب ميدانم كه يك روز.....


يكي از همان روزهايي كه خيلي هم دور است..!.


مجبورم ببوسم و بگذارم كنار......

تمام چيزهايي را كه نداشتيم


دستهايت را،


عاشقي ات را....


همه را!.....


زندگي به من آموخت عادت احمقانه ايست..


چسبيدن به چ

يزهايي كه مال تو نيستند...


امروز همون ر

وز بود که مجبور شدم بذارمت کنار


ودوباره من تنها شدم تنهای تنها.....اونروز خیلی نزدیک بود





بہِتریـن لـذتـےڪہِ تـوے בنـیـا ہِست ایـنـہِ ڪہِ . . .

بـدونـے یہِ نـفـر خـیـلـے בوسِـت داره....


به سلامتی اونایی که هم دل دارن هم معرفت


اما کسی رو ندارن...


به سلامتی اونایی که تک پرن و با هر آشغالی نمیپرن...


به سلامتی تلخی روزگار که خیلی چیزارو میشه خواست


اما نمیشه داشت...


به سلامتی اونایی که غرور دلشون له میشه


ولی به حرمت رفیقشون فقط خون دلشو میخورن وبه سلامتی تو عشقم




    دارد باران مي بارد و داغ تنهايي ام تازه مي شود! نگو که نمي آيي نگو مرا همسفر دشت آسمان نيستي از ابتداي خلقت سخن از تنها سفر کردن نبود قول داده اي باز گردي از همان دم رفتنت تمام لحظه هاي بي قرار را بغض کرده ام و هر ثانيه که مي گذرد روزها به اندازه هزار سال از هم فاصله مي گيرند...
        مثل يك بارگران بر دوشم مثل باران شديدي كه دلت مي گيرد مثل احساس كبوتر كه رهايي خواهد مثل يك مسافر سر در گم مثل يك لحظه كه انگار نفس مي گيرد مثل تنهايي فردي در جمع مثل ويراني دل مثل رگبار دعا بر لبها كه ندارد حاصل مثل آن لحظه كه در مي يابي كه چقدر تنهائي و چقدر دلگير است طعم آن غربت با خود بودن و چه مظلومانه، از خدا مي خواهي آنچه در قلب تو، مي جوشد و صداي حافظ ماندگار است در خلوت من من و او و خدا و تمام لحظات با هم گله و اشك و دعا و اميد و دل ساده من

          ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود ببخش اگه تو عشقمون کم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود


          تو

          آدم باید یه \" تو \" داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته و ناامید شد    

          بهش بگه مهم اینه که تو هستی بیخیال دنیا ... "

           


          ترجیح مــیدهم همــه را غریبــه صـدا کنم!

          تا وقتــی از پشت خنجر میزننـد؛

          با خودم بگویم: بـی خیال..

          از غریــــــــبـــــــه بیش از ایـن انتظاری نیست...!