باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …

باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …

باید بازیگر شوم ،
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …


خوب ميدانم كه يك روز.....
يكي از همان روزهايي كه خيلي هم دور است..!.
مجبورم ببوسم و بگذارم كنار......
تمام چيزهايي را كه نداشتيم
دستهايت را،
عاشقي ات را....
همه را!.....
زندگي به من آموخت عادت احمقانه ايست..
چسبيدن به چ
يزهايي كه مال تو نيستند...
امروز همون ر
وز بود که مجبور شدم بذارمت کنار
ودوباره من تنها شدم تنهای تنها.....اونروز خیلی نزدیک بود


به سلامتی اونایی که هم دل دارن هم معرفت
اما کسی رو ندارن...
به سلامتی اونایی که تک پرن و با هر آشغالی نمیپرن...
به سلامتی تلخی روزگار که خیلی چیزارو میشه خواست
اما نمیشه داشت...
به سلامتی اونایی که غرور دلشون له میشه
ولی به حرمت رفیقشون فقط خون دلشو میخورن وبه سلامتی تو عشقم


