یجوری روحم از اینهمه مسئولیت خسته س که کاش به رحمت خدآ برم ،
وای دیگه نمیتونم ..
یجوری روحم از اینهمه مسئولیت خسته س که کاش به رحمت خدآ برم ،
وای دیگه نمیتونم ..
با تمام وجود آرزو کردم
این لحظه از من عبور کند
صبح که گذشت
من هم رفته بودم
چندسال یبار میام آرشیو همه کسایی که لینکشون دارم رو یه دور میخونم و میرم. حقیقتا قلبم میخاد از جا کنده شه ، به یاد اون روزا ..
در نهایت هیچ کسی قرار نیس تورو درک کنه ؛ نه مامانت ، نه پسر مردم
کاش میومدی منو میبردی یه آسایشگاه روانی بستری میکردی.
این چند روز پنجاه بار ایمیلم و چک کردم. هربار میرم و ناامید میشم به خودم میگم بزرگ شو حالا بخاطر چارتا دونه عکس که ادم اینجوری بُغ نمیکنه.
دستم خودم نیس هنوزم مثه قدیم واسه عکس گرفتن ذوق دارم، هنوزم دوس دارم توو مسیر برگشتم لم بدم و عکسایی که انداختیم نگا کنم. ایندفعه با گوشی دوستم عکس انداختیم و نشد همون موقع برام بفرسته ، جدا شدیم و من دلم موند پیش عکسا. دوستم گفت برات ایمیل میکنم و من ایمیل چک کردنام شروع شد، هی به خودم میگفتم خب مشغوله حالا میفرسته درک کن. بعد ِدو روز بهش پیام دادم عکسارو برا منم بفرست خو .. جواب داد صد و هفتاد و شیشتا عکسه و دو گیگ میشه با این وضعیت اینترنت و ... من مونده بودم چجوری بهش بگم لطفا نصف لذت بیرون رفتنمونُ ازم نگیر . گفت من مشکل نت ندارم گفتم منم ندارم باز هرجور میدونی عمل کن. گفت باشه ، و من باز کارم شد چک کردن ایمیلا، و نگم از غمی که بعد هر رفرش هس، یه غمیه مثه وقتی که هیژده سالمه و همه روز و منتظر اسمس پسر مورد علاقمم. حق دارم چشمم پشت دلخوشیای سادم مونده باشه، نه ؟ خو منم همونقد که اون برا عکسا ذوق داره ذوق دارم، گناه من چیه که کیفیت دوربینم از مال دوستم پائینتر بوده :)
الان دقیق ارتباطم با وبلاگ مثه این آشناهاس که سالی یبار تولد همو تبریک میگن و بجز تبریک تولد هیچ حرفی باهم ندارن.
آره خولاصه،
نُه سالگی وبلاگ جان هس.
+ بریم تا سال ِبعد
+ طبیعیه که من دیگه هیچ اراده و کنترلی روی خودم ندارم ؟
_ ببین ، تو از پس ِاینهمه رنج ، به اینجا رسیدی.
+ خفه شو
دقیق یادم نیس چی میگفتم،
اما برگشت بهم گفت: چرا اینارو به من میگی؟
جواب خیلی ساده س،
چون کسی جز تو ندارم که بتونم باهاش حرف بزنم.
افسانه پیش بینی کرده تا دَم ِعید دستم به بیمارستان و اینا بند باشه
چندسالگی ِوبلاگه امروز؟
من چندساله م امروز؟
داشتم یه مروری رو پُستای یک سال اخیرم میکردم دیدم حرف جدیدی ندارم که پُست کنم ، حَل شدم هنوز ... هنوز حسم ناامنیه .. هنوز این اون زندگی نبود که من میخاستم ... و باقی ِهنوزها ...
ما اینجائیم
توی خونه
بعد از بیست و چهار روز زندگی توی بیمارستان
چه روزای خوبی داره میگذره
شاد ِشادم
یعنی بابام خبر داره بیماری واگیردار اومده ؟
بعید بدونم
اشکال نداره ، گاهی به بیرون از این زندگی نگاه کن.
دیشب خواب میدیدم داشتیم باهم سوار یه اتوبوس میشدیم، پامو گذاشتم روو پله ی اول، و اون پشت ِسرم بود. سوارشدم و وقتی رفتم کنار پنجره ایستادم دیدم اون نیست، اتوبوس حرکت کرد و من تنها توی اتوبوس موندم. از شیشه ی عقب ِاتوبوس خیابون و نگا میکردم و دنبالش میگشتم. توی ایستگاه بعد اتوبوس خراب شد، از شیشه ی عقب دیدم که داره میدوه به سمت ایستگا، با خودم گفتم "همه ی فاصله دوتا ایستگاه و دویده" نزدیک که رسید اما دیدم اون نبود، ینفر شبیهش بود. نه، دنبالم نیومده بود. و من تنها مونده بودم، توو یه اتوبوس ِخراب.
اما بیا و یه قولی بده ؛ قول بده هرزمان هرجا شرایط برای دنبال خواست هات رفتن فراهم شد ، دنبالشون و بگیری و دیگه رهاشون نکنی ... نگو دیگه حس و حالش نیس ... نگو دیگه سنم فلان عدده ... نگو من چی کشیدم تا به اینجا رسیدم .. فقد دنبالشون کن
ولی این اون زندگی ئ نبود که من میخاستم ..