کلاف سردرگم

درود بر نوستالژی بازان بلاگفا 

 

 

 

عیدتون مبارک 

14 فروردین 98 شد 

به همین سادگی 

یک سال به مرگ نزدیک تر 

از این گذر روز ها و ماهها و سالها معلوم نیست به کجا قراره برسیم 

شده یه کلاف سردرگم که تایی فک میکنی دیگه موفقیت رو پیدا کردی و میوفتی روی روال، میبینی ای دل غافل افل سر نخت اشتباس و کل کلاف رو.زدی خراب کردی

تازه هنر کنی برسی به نقطه ای که شروع کردی 

 ولی بیاین نیمه پر لیوان رو.ببینیم 

کسایی که دارن این متن رو می خونن 

ینی تونستن از مرحله ی حذفی بیان بالا 

ایشالا همدیگه رو توی فینال شهاب سنگ و آتشفشان میبینیم 

ایام به کام 

تا سال 99 شما رو به خودتون میسپارم 

 

 

زندگی

درودبر دوستان اندکی که هنوز میان وبلاگ

امروز بعد از چند وقت (البته به نظرخودم چند ماه )

اومدم وبلاگ رو چک کنم

‍‍‍خبری که نبود و گفتم برم ببینم اخرین ‍‍‍‍‍‍‍‍پست رو کی گذاشتم

اوه 31 فروردین 96

چجوری گذشت؟

چه وضعیه؟

باورم نمیشد
یک سال از بهترین روزای جوونیم رفته و من اصن نفهمیدم

به هر حال اصن انصافانه نیست

تازه قالب وبم نمی دونم چی شده

نمی دونم چرا اینجا میام یه حس عجیبی دارم

شاید به خاطر دوستانی هست که اینجا پیدا کردم

شاید به خاطر خاطراتیه که اینجا دارم

به نظرم اینجا روح داشت نه مثل تلگرام و کوفت و زهرمار دیگه

که همچی دم دسته

یه پست می ذاشتیم

بعد منتظر بودیم ببینیم کی میاد نگاه کنه و نظر بده

همچی دم دست نبود

اینجا مثل اب جاه بود

خنک و گوارا و سخت

تلگرام هم شده آب لوله کشی که پر از کولر و گرم و راحت

کاش می شد برگردیم

 


مثل گل‌های ترک خورده‌ی کاشی شده‌ام
بعد تو پیر که نه! من متلاشی شده‌ام...

مهدی_نظام_آبادی

خواستنت
گلیمی بود
که همیشه
پاهایم
از آن بیرون میزد

حمید_جدیدی


پ.ن: من چرا این وبلاگ رو نمی بندم 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

سفر در راه بی برگشت بگذاریم

 

 

 

 

بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما

به جو باز آمد آب رفته ماهی مرده بود اما

زمستان رفت برفش آب شد خورشید باز آمد

کبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

بشوید خاک قاب پنجره باران پاییزی

به پشت شیشه در تنگی گلم پژمرده بود اما

هزاران نوشدارو می رسد از دست سهرابم

به سهرابم هزاران ضرب چاقو خورده بود اما

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد

بهار آمد دوباره باغ من افسرده بود اما

 

اخوان ثالث

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت

کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

درد یعنی بروی ، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...

مداد کم رنگ

 

 

 

 

 

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد
داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد
.
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد
آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد
.
برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد
.
چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی
چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد
.
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس؟
دومی! چون اولی دارد مرا دق می دهد...
.
.
.
#کاظم_بهمنی

13 مرداد 90

13 مرداد 94

4 سال داره می گذره و نمی دونم چرا هیچی عوض نشده

هنوز از صبحای تابستون

هنوز از اون هوای سرد دم صبح

از اونی بادی که صدای برگ درختا رو در میاره متنفرم

تنها چیزی که عوض شده اینه که هر چی بیشتر می گذره بیشتر بی پدر بودن اذیتم میکنه

می گن پشت آدم که گرم باشه آدم جرات انجام هر کاری رو داره

امیدوارم پشت همتون همیشه گرم باشه