فقر

صحبت های اکبر عبدی رو راجع به عربها می شنوه و از ته دل قهقه می زنه و میگه دمش گرم. حال عربها رو گرفت. 

وسط صحبتهاش اعلام می کنه اگه جای مسئولین مملکت بود، پنج شش تا موشک به عربستان می فرستاد تا حالشون گرفته بشه و حساب کار دستشون بیاد. 

همیشه میگه باید اینجا جنگ بشه تا اوضاع درست بشه.

با هر پیام بهداشتی- تغذیه ای که تو فضای مجازی به دستش برسه تغییر رویه میده. اینطوری یه روز گیاه خواره، یه روز خام خواره، یه روز معتقده گوشت و پروتئین اصلا نباید حذف بشن و هر روز غذای گوشتی میخوره و یه روز میگه من چیزای شیرین نمیخورم و فرداش میگه من از امروز نمک رو کلاً از غذام حذف کردم! 

اگه تو خیابون یه ماشین ازش سبقت بگیره گویی شخصیتش زیر سوال رفته. فورا باید دوباره از اون ماشین جلو بزنه . اگه راننده خانم باشه که واویلا. مردانگیش زیر سوال میره اگه یه طوری حال اون خانمو نگیره و تن و بدنشو نلرزونه. 

اگه کسی از بدقلقی و لجبازی کودکش گله کنه فوری تز میده بزنش! اینا باید کتک بخورن تا آدم بشن! اما بچه خودشو کسی نمیتونه از شدت لوسی تحمل کنه. 

راجع به همه چی نظر کارشناسی داره. اما وقتی ازش می پرسی این حرفی رو که زدی به چی استناد کردی، جوابی نداره. 

حرف از مطالعه که میشه و بهش کتاب معرفی می کنی میگه من از کتاب خوندن بدم میاد. من اطلاعاتم رو تو اینترنت پیدا می کنم و یادش نمیاد آخرین باری که یه کتاب رو صرفا صفحه زده، کی بوده. 

توی گروه های مجازی خودشو موظف میدونه روزی بی نهایت پیام بده بدون این که حتی وقت کرده باشه متن همه پیامهایی که فوروارد میکنه رو بخونه. 

وبلاگ نویسی که خیلی وقته بی فروغ شده اما این آدم عادت داره هر از گاهی بره پیام های پر از بد و بیراه و انرژی منفی برای وبلاگ نویس ها بذاره و ته دلش غنج بره که عجب حالشو گرفتم . ای ول به خودم. 

این آدم کم و بیش دور و بر همه پیدا میشه. کم هم نیست. من اینا رو نشونه یه نوع فقر میدونم. نه این که جیبش خالی باشه نه. گاهی جیبش خیلی هم پره. این آدم فقر فرهنگی داره . 

هفت قدم برای شاد بودن:

قدم اول: کمتر فکر کنید , بیشتر احساس کنید.
قدم دوم: کمتر اخم کنید, بیشتر لبخند بزنید.
قدم سوم: کمتر صحبت کنید,بیشتر گوش دهید.
قدم چهارم: کمتر قضاوت کنید,بیشتر بپذیرید.
قدم پنجم: کمتر ببینید,بیشتر انجام دهید.
قدم ششم: کمتر گلایه کنید,بیشتر سپاسگزارباشید.
قدم هفتم: کمتر بترسید, بیشتر دوست داشته باشید.

این هفت گام موفقیت رو نمی دونم چه کسی تعریف کرده اما گام چهارم میگه کمتر قضاوت کنید، بیشتر بپذیرید...

دو سه روز پیش در مطب دکتری وقت شناس وقت ویزیت داشتم. میگم وقت شناس از اون جهت که اگه ساعت شش و ربع نوبت داشته باشی و مثلا ساعت شش و بیست دقیقه برسی کلی غر میشنوی و کلی معطل میشی. اون روز هم من ساعت شش و ربع نوبت داشتم و برای این که یه وقت دیر نرسم، طوری برنامه ریزی کردم که ساعت شش در مطب حاضر باشم. از ساعت شش نشستم و بعد از چند دقیقه آقای جوانی برای ویزیت به اتاق دکتر رفت. انتظار داشتم شش و ربع در بیاد. اما بعد از دو بار ورق زدن مجله های تاریخ گذشته اتاق انتظار، نزدیکای ساعت هفت، صبرم سر اومد و رو به منشی گفتم: این آقا چقدر حرف میزنه و سوال می پرسه. (صدای مکالمه بیمار و دکتر می اومد) و اضافه کردم بعضی ها انگار نمی خوان ذره ای فکر کنند و باید همه چیز رو بپرسند! خانم منشی سرشو از روی پرونده ها بلند کرد و جواب داد: نه! ایشون دیابت دارند و معمولا دکتر بیماران دیابتی رو طولانی مدت ویزیت می کنند. 

هنوز هم بعد از دو سه روز دارم  از قضاوت نادرستی که راجع به اون آقا داشتم خجالت می کشم. 

همدردی 2

11 سال پیش تو یکی از روزهای بهاری سینه سمت راستش رو در آوردن و بعد از شش جلسه شیمی درمانی طاقت فرسا، بهش اعلام کردند که تو خوبی. برگرد به زندگی عادی و روزمره. اما گویا بدنش سر سازش باهاش نداشت. 8 سال بعد از بهبود ناگهان سرفه های خشک که علامت آلرژی حساب شده و به سادگی از کنارش گذشته بود، علامت اصلی وجود توده هایی در ریه تشخیص داده شدند. دکتر معالجش به شوهرش گفته بود چند ماهی بیشتر زنده نیست ببریدش سفر، خوشحالش کنید و .... ! اما شوهرش اینقدر از این دکتر به اون دکتر بردش و داروهای جدید براش گرفت که اون چند ماه تبدیل شد به دو سال و اندی و متاسفانه قبل از عید احساس بی حسی در یکی از پاهاش خبر از وجود یک توده بزرگ در مغزش داد. سریع براش پرتودرمانی تجویز کردند. پرتو درمانی یک پروسه دردناک ! این بار هم پزشکان معالجش تشخیص دادند که چند ماهی بیشتر دوام نداره.

تقریبا دو سه روز یه بار بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم. وقتی باهم صحبت می کنیم هر دو خودمون رو می زنیم به اون راه. هر بار بهش میگم امروز ماشاله صدات خیلی خوب و پر انرژیه معلومه بهتر شدی. خوشحال میشه و صداش کمی قوی تر میشه و میگه آره فکر کنم پرتودرمانی داره جواب میده. من جواب میدم آره طب پیشرفت کرده و دستگاه های جدید اومده شما هم که تو یه بیمارستان مجهز پرتودرمانی شدی شفا می گیری حتما. میگه آره خوشحالم اگه دردها و سوزش ها و خارش های پرتودرمانی رو تحمل می کنم، تاثیر داشته و بهتر شدم . حتی پام هم  دیگه لمس نیست. می خندم اونم تصنعی و میگم انرژی مثبتای منو هر روز دریافت کن. خداحافظی می کنم. گوشی رو میذارم سرجاش و صورت خیس از اشکمو پاک می کنم. 

 

همدردی 1

قبل عید بود که خبر طلاقش بین بچه ها پیچید. خانومش دختر آروم و بی صدایی بود. شعر می گفت، داستان می نوشت، کتاب میخوند، ویراستاری می کرد و ... . یه دختر درون گرا که اغلب از مهمونی ها و دور همی ها طفره می رفت برعکس سر پر شر و شور شوهرش که همیشه مجلس گرم کن مهمانی ها بود. همون اول هم که خبر ازدواجشون  رو شنیدیم، فقط تعجب کردیم که این دو تا چطور فکر کردند که باهم زوج مناسبی هستند! بعد از جدایی اول امیر، انتظار می رفت سنجیده تر انتخاب کنه که نکرد و ازدواج دومش هم با شکست همراه شد.

تو ایام عید تو یه مهمونی دیدمش. تیپ عجیب و غریبی زده بود و به محض ورود به سمت بار رفت. اوایل مهمونی که هوشیارتر بود، طبق معمول با شوخی ها، رقص ها و شلوغ بازی هاش نفر اول مهمونی بود و مجلس گردان؛ اما بعد از این که کمی از خود بیخود شد، تبدیل به یه پسر بچه ی غمگین کوچولو شد و از بین همه اون جمع به من پناه آورد.

اول همش از من درخواست رقص می کرد و بعد که من خسته از رقصیدن های مکرر شدم و  به مبلی در گوشه ای تاریک و دور از دسترس پناه بردم، گشت و پیدام کرد. بدون ترس از قضاوت جمع روی زمین جلوی مبل نشست و به پاهام تکیه داد. دنبال دستم گشت و دستم را روی شونه اش گذاشت و دست خودش رو هم روی دست من. احساس کردم غم داره. همدردی میخواد. چند بار آهسته با فشار دست به شانه اش فشاری آوردم. دستم رو بلند کرد و روی صورتش گذاشت و صورتش رو چند بار به دستم مالید. خیسی اشک کف دستم رو نوازش کرد. 

 

سیزده به در

امروز سیزده به دره و من سر کارم! 

همیشه از آداب سیزده به در یعنی بیرون رفتن و تو طبیعت بساط کردن خوشم نمیومده. نه این که آدم خیلی تمیز و مبادی آدابی باشم  نه، ولی این کارو تو این روز بخصوص دوست نداشتم. روز آخر تعطیلات نوروز رو می ری تو دامان طبیعت و شب که خسته و کوفته، گرد و خاکی، با لباسای دودی برمیگردی خونه، تازه باید به فکر لباس های تر و تمیز، حمام، کیف و کفش نو و کل بدبختی های روزمره که از فردا شروع میشند باشی . محصل که باشی باز بدتر. عذاب وجدان کوله بار درس نخونده هم باهاته و تازه این شب آخری به فکر رفع و رجوع تکالیفی که باید فردا تحویل بدی بیفتی. 

امسال که از قبل عید می دونستم هفته دوم تعطیلات باید تنهایی تهران باشم، اسم خودم رو برای شیفت روز دوازدهم و سیزدهم نوروز رد کردم تا از تلفن های دعوت به سیزده به در هم یه جورایی آسوده باشم .... 

اما ....

دست بالای دست بسیار است ....

و مامان اینا به اصرار مامانم و تاکیدش بابت این که امسال گلی تهران تنهاست دیروز عصر از شمال راهی تهران شدند تا مراسم دوست داشتنی سیزده به در امسال رو باهم و دور هم سپری کنیم و من کلا خلع سلاح شدم چرا که دیگه خیلی بی مرامیه که بگم نمیام و درست بعد از شرکت باید رهسپار دامان طبیعت بشم برای سیزده به در و سبزه گره زدن ! 

اس ام اس های بی جواب

مریض احول بودم و سر کار نرفته بودم. بی حالی و ضعف ناشی از بیماری تا حدودی بی حوصله ام کرده بود. در اوج این بی حالی ها و بی حوصلگی ها اس ام اس داده که دل من از تبار دیوار کاهگلی است و زود می شکند و زود می ریزد و فیلان اما مهر خوبان را فراموش نمی کند و فیلان ... ! و بعدش هم یه اس ام اس دیگه که سلام دختر لوس! چطوری؟! 

براش نوشتم آخه چرا تا میرم فراموشت کنم، برمیگردی؟ فکر می کنی راحته مدام دل بستن و دل کندن؟! من اگر خواستم رابطه تموم بشه بخاطر خودت بود وگرنه چه کسی از خوش بودن بدش میاد؟! 

جواب داده: خودت می دونی من برای خوشگذرونی نیست که میخوام با تو باشم و بخاطر آرامشیه که از وجود تو می گیرم. چون تو یک دوره بحرانی زندگیم با تو آشنا شدم، آرامشی رو که تو به من میدی هیچ کس نمیده وگرنه خودت میدونی برای خوشگذرونی آدم توی این شهر زیاده! 

فکر می کنم من چقدر از این جمله بدم میاد که این روزها اکثر آقایون به پارتنرشون (چه همسر و چه دوست دختر) میگن که ما اگه بخواهیم تو این شهر برامون آدم زیاده و در اصل با این حرفشون ارزش پارتنرشون رو تا حد یه همخوابه خیابانی پایین میارن و جواب میدم: ممنون از لطفت که گفتی از من آرامش می گیری ولی ادامه رابطه با تو برای من هم پا گذاشتن رو خط قرمزهامه و هم ترس از وابستگی بیش از حده. 

میگه : باشه تو راست میگی و جواب میگیره : مرسی از این که درک می کنی! 

دو سه ساعت بعد باز اس ام اس میاد: گلی جون قربونت خیلی دلم برات تنگ شده و ... دو سه خط ابراز احساسات معمول آقایون!

صورتم به شکل یک علامت تعجب بزرگ در میاد و با خودم فکر می کنم کجای نوشته هام اینو می رسوند که باشه ادامه میدم؟! راستی این ابراز علاقه و احساسات که اوایل رابطه مثل عسل شیرینند در این مراحل رابطه، چقدر تلخ و چندشناک و غیرقابل تحمل میشن. 

ناگهان جرقه خورده میشه! یادم میاد اون متن دیوار کاهگلی و مهر خوبان و فیلان چقدر برام آشنا بود اما به دلیل رخوت و خواب آلودگی ناشی از داروهای سرماخوردگی، متوجه اش نشده بودم. بخاطر میارم این همون متنیه که اون هر بار بعد از هر قهر برام می فرستاد و دلم رو باهاش نرم می کرد. یعنی حتی برای جستجوی یه متن جدیدتر هم زحمت نکشیده و باز هم انقباض ناشی از چندش! 

و اینطور میشه که از پریروز تا حالا گلی مرتب اس ام اس های مملو از بوسه، عشق، ابراز علاقه، دلتنگی و ... میگیره و حسی غیر از انزجار نسبت به اونا نداره! اس ام اس هایی بی جواب ........ 

 

تولدانه

 

 

وبلاگ گلی خانوم همین امروز شش ساله شد! 

پروانه شو

چه کسی می داند؟! 

که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهایی! 

چه کسی می داند 

که تو در حسرت یک روزنه در فردایی!

پیله ات را بگشا، 

تو به اندازه ی پروانه شدن 

زیبایی !!

                                                                       سهراب سپهری 

 

بهش می گم امروز صبح از فرط اضطراب و استرس از 5 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرده. همه اش فکر می کنم اگه نتونم تا آخر این راه رو طی کنم، چی میشه؟! 

میگه بهش فکر نکن و تلاشت رو بکن. اصلا در موردش با کسی هم صحبت نکن و از کسی چیزی نپرس. تو راه خودت رو برو موفق میشی. 

خیلی ترسناکه پا گذاشتن و رفتن تو جاده ای که سراپا ناشناخته و تاریکه. درسته که مقصد رو میشناسی که کجاست اما این که راه تاریکه و ناشناخته ، کمی وهم آور نیست؟!

تصمیم گرفتم به توصیه اش عمل کنم و فقط برم! 

انشالله که می رسم... 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست .....

باران که می بارید به یادم می افتاد و هر جا که بودم پیدایم می کرد. گویی همیشه هوا وقتی براش دونفره میشد که نفر دومش من باشم! شاید هم هوا که دونفره می شد دلش هوای این یار قدیمی بی ادعا رو می کرد. اینه که بیشتر خاطراتی که ازش دارم هم لطیف و دلنوازند و هم خاکستری و تیره! حسی هم که بهش دارم همین طور متناقضه. گاهی برام عزیز و خواستنی و گاهی بهش بی تفاوتم و بی احساس. 

آخرین باری که دیدمش هم یه روز بارونی بود. دستهای آشنا به نوازشش، روی تنم می سرید و گهگاهی بوسه ای کوچک از صورت یا لبهایم می گرفت. یه دفعه برگشتم طرفش و ازش پرسیدم راستی تو چرا هر وقت بارون میاد یاد من می افتی؟! دستش از نوازش ایستاد و بعد از کمی تأمل گفت نه، من همیشه به یاد تو هستم. گفتم نه دیگه. هر وقت بارون میاد سر و کله ی تو هم پیدا میشه ای کلک! و خنده ای سبک سرانه سر دادم. 

اصلا نخندید. با لحنی جدی گفت هر بار که بارون میاد من میخوام تو پیشم باشی ولی همیشه به یادت هستم. منو به طرف خودش کشید و محکم در آغوشم گرفت و سرش رو در موهام فرو برد و نفس عمیقی کشید. آهسته در گوشم زمزمه کرد: بارون که میاد، آدم دلش تنگ اونایی میشه که بهش آرامش میدن. بارون که میاد، آدم احساس می کنه یه رستاخیز داره صورت میگیره و دلش میخواد عزیزش کنارش باشه تا اگه دنیا به آخر رسید تنها نمونه. 

دیروز و پریروز خیلی بارون اومد ....

دنیا به آخر نرسید ولی ما هر دو تنها بودیم. 

 

هفت راه آسان برای افزایش سوخت و ساز بدن

این مطلب هم از ریدرز دایجست برداشتم و ترجمه کردم. انشالله برای هممون مفید باشه . 

http://www.readersdigest.co.uk/health/wellbeing/7-easy-ways-boost-your-metabolism

 

بعد از سن بیست سالگی، سرعت سوخت و ساز بدن ، که در واقع در میزان سوزاندن کالری ها تأثیر دارد، کاهش می یابد. این کاهش به میزان دو درصد به ازای هر دهه است. اما این امکان وجود دارد که این مقدار را افزایش داد. این استراتژی های ساده را امتحان کنید:

1-   جرعه ای قهوه یا چای سبز

میزان کافئین دریافتی شما در صبح، مقدار سوزاندن کالری مصرفی را تا دو ساعت، افزایش می دهد. تصور می شود نوشیدن چای سبز نیز به کاهش وزن سرعت بخشد.

2-   بررسی تیروئید

اگر شما بیش از حد طبیعی برای کاهش وزن خود تلاش می کنید، از دکتر خود بخواهید که برایتان آزمایش این غده متابولیک حیاتی را بنویسد.

3-   به اندازه کافی بخوابید

خواب کمتر از هفت ساعت هورمون های تنظیم کننده ی سوخت و ساز بدن را بهم می زند. اگر شما از خواب کافی محروم شوید، کربوهیدرات ها به صورت ناکارآمد تجزیه شده و موجب بالا رفتن خطر ابتلا به چاقی و دیابت می گردند.

4-   آب یخبنوشید

نوشیدن آب سرد، سوخت و ساز بدن را افزایش می دهد زیرا بدن جهت گرم کردن آن انرژی استفاده می کند.

5-   تقویت عضلات

هرچه عضلات شما بیشتر باشد، کالری بیشتری را می سوزاند. تقویت گروه های عضلانی بزرگ، مثل عضلات ران، با انجام تمرینات ورزشی، با استفاده از پله در محل کار و یا راه رفتن در سطوح شیبدار مفید می باشد.

6-   استفاده از پروتئین بیشتر

نتایج یک تحقیق انجام گرفته در سال 2012 در مجله انجمن پزشکی آمریکا نشان داد که افرادی که پروتئین بیشتری مصرف میکنند، دارای متابولیسم بدن بالاتری هستند. بنابراین سعی کنید مصرف پروتئین هایی مانند ماهی، مرغ یا تخم مرغ با هر وعده غذا را افزایش دهید و یا از میان وعده های سرشار از پروتئین در کنار تنقلات استفاده کنید.

7-   زندگی خود را تند کنید

ماده موجود در فلفل های تند باعث تحریک سیستم عصبی شده و سوخت و ساز بدن را پس از وعده های غذایی افزایش می دهند. ادویه های تند در صورت استفاده مداوم بهتر اثر می کنند پس تندی غذاها را زیادتر کنید! 

 

هفت عادت مردمان شاد

 

این مطلب رو از سایت برداشتم و ترجمه کردم. امیدوارم همیشه شاد و خرم باشیم. 

 

در حال گشت در هاوایی با راهنماهای رودخانه وایلا، از راهنمای کایاک خود آنی پرسیدم که به چه بخش از زندگی کردن در کائوآئی علاقه دارد.

 

لبخند زیبایی زد و پاسخ داد: "من در اینجا خیلی ثروتمند هستم. منظورم این است که اگرچه خیلی پولدار نیستم اما کیفیت زندگی ام بالا است. من هر روز کاری را انجام می دهم که دوستش دارم و این باعث می شود که ثروتمند و غنی باشم.

 

زیستن و عاشق زندگی بودن، برای همه امکان پذیر است. مکالمه من با شادترین دختر کایاک جهان، ایده هایی راجع به دیگر افراد شاد که شادی را تجربه می کنند، به ذهنم انداخت. مردمانی که شادمانی را تبدیل به یک عادت کرده و پرتوهای آن را از گوشه و کنار زندگی خود باز می تابانند.

 

اما شاد ترین مردم جهان عاداتی دارند که هرگز در مورد آنها صحبت نمی کنند. هنگامی که زنده اید و شادی را تنفس می کنید، احساس می کنید که بیشتر با زندگی تان در تماس هستید و استوارتر و هدفمندتر خواهید شد. اینها هفت عادت مردم شاد است که آنها راجع به آن صحبت نمی کنند:

 

1-   خود را در اولویت اول قرار می دهند

 

آنها می دانند که عشق به خود خودخواهی نیست. مردم شاد نیازهای خود را در اولویت اول قرار می دهند زیرا آنها می دانند کامل به نظر آمدن از دید دیگران، توان فوق العاده ای صرف می کند. هنگامی که به خودتان اهمیت می دهید، به دیگران کمک می کنید. اگر نیازهای خود را به منظور کمک به دیگران قربانی کنید، فقط نیمی از خود را نشان می دهید.

 

2-   ناپایداری را می پذیرند

 

افرادی که با زندگی خود در صلح هستند، دریافته اند که همه چیز زمان و مکان خاص خودش را دارد. روابط، شغل و تجربیات همه بخشی از یک طرح بزرگتر است. مردمان شاد می دانند زندگی یک توازن میان نگاه داشتن و رها کردن است - و به راحتی چیزهایی را که دیگر آنها را راضی نمی کند، رها می کنند.

 

3-   در مورد خواسته های خود سرسخت هستند

 

ممکن است برخی آنها را خودخواه، دیوانه و حتی مسخره بخوانند، اما مردمان شاد رویاهای خود را به حقیقت می پیوندند و با بی باکانه بر روی اهداف خود تمرکز می کنند. آنها اغلب آنچه مورد نظرشان است، سریع آشکار می کنند. زیرا آنها به رویاهای خود اعتقاد دارند. آنها زندگی را با توجه به صدای قلب خود زندگی می کنند و علایق خود را با انرژی شجاعانه دنبال می کنند. نمی توان یک فرد خوشحال را از رسیدن به اهداف خود را متوقف کرد. آنها می دانند که زندگی کوتاه است و دنبال احساسات و علایق نرفتن مانند مرگ زودرس است.

 

4-   در مورد پول نگران نیستند

 

مردمان شاد بسیار سخاوتمند هستند. آنها می دانند که هرچه بیشتر ببخشند، درعوض بیشتر دریافت خواهند کرد. اما آنها توقع دریافت چیزی را هم ندارند. این انرژی باعث ایجاد طرز فکری می شود که برای آنها ثروت بیشتری به ارمغان می آورد.

 

مردمان شاد رابطه ای سالم با پول دارند. آنها می دانند که پول به ارزش خود آنها مرتبط است. هرچه به خود بیشتر ارج نهند، پول بیشتری به خود جذب می کنند. به جای نگرانی در مورد پول، گام هایی برای رسیدن به پول بیشتر برمی دارند و کسب درآمد می کنند. این امر اغلب به این علت اتفاق می افتد که آنها روزانه آنچه که دوست دارند انجام می دهند که این باعث ایجاد یک ارتباط عمیق و غنی به زندگی شان می شود. آنها همچنین می دانند ما برای شاد بودن به پول زیاد نیاز نداریم. این تجربه است که باعث می شود زندگی ارزشمند شود.

 

5-   نیاز ندارند کسی دوستشان بدارد

 

شاد ترین مردم اهمیتی نمی دهند که دیگران در مورد آنها چه می گویند و یا چه فکری می کنند. تنها چیزی که مهم است این است که خودشان چه می خواهند. این اعتماد به نفس اغلب بسیاری از مردم را به خود جذب می کند. افراد شاد اغلب دوستان خوبی دارند. اما مردمان شاد به علاقه دیگران به خود وابسته نیستند.

 

6-   می دانند که جواب منفی نوعی حفاظت است

 

مردمان جواب های منفی را مربوط به شخص خودشان نمی دانند. آنها می دانند که در این طرح بزرگ از همه چیز، زندگی همیشه آنچه را که واقعا نیاز دارند به آنها خواهد داد. پس آن پارتنری که تماس نگرفت، شغل بالقوه ای که جور نشد، و یا نامه رد وام برایشان نشانه های جهانی است که این اتفاق برایشان مناسب ترین و بهترین اتفاق نیست. آنها مطمئن هستند که چیزی بهتر در راه است.

 

7-    همه برابرند  

 

شاد ترین مردم هیچ تفاوتی بین هر کسی و هر موقعیتی نمی بینند. آنها نقاط ضعف دیگران را قضاوت، محکوم و بازگو نمی کنند. آنها سعی نمی کنند تا ثابت کنند که کار کسی اشتباه است. آنها همه ی تنوع زندگی را در آغوش گرفته و جشن تضادها برپا می کنند.

 

دلتنگ

این روزا به طرز عجیبی تنها و دلتنگم. گاهی تا مدت ها حسرت یک دیدار با دوست، توی یک رستوران دنج و خلوت، همراه با موسیقی ملایم به دلم می ماند. خداییش این روزا جای دوست و دوستان چه خالیست. 

این روزا خیلی سعی کردم برای خودم دوستی یکدل و همزبان دست و پا کنم اما هر کسی از ظن خود شد یار من. هر کسی از من یه چیزی میخواست و هیچ کس دوست نشد! 

این روزا بی تابانه در پی ساختن اوقاتی شیرین با یک دوست هستم که بتونم فقط دو کلام باهاش درددل کنم و او دل به من داده باشه و حواسش به حرفهای من باشه! 

این روزا دنبال کسی هستم که وقتی هست فقط باشه! برای لحظه لحظه بودنش مثل کاسب کارها چرتکه نندازه و منت نگذاره! 

قبل تر ها انگار دوستی ها بیشتر دوستی بود. یاد دوستی افتادم که در یک بعدازظهر تابستانی، وقتی من دندونپزشکی بودم و زیر دست دکتر، دوازده بار پشت هم زنگ زد به گوشیم تا بالاخره دکتر گفت پاشو گوشیت رو جواب بده، هر کی هست کار واجبی داره. بله خودش بود و می گفت در کافی شاپ  باغ فردوس هستم و دلم گرفته، می تونی بیای؟! خب بهش گفتم دندونپزشکی ام اما گفت اگه می تونی یه کاریش بکن. 

دوستی ها ارزش داشت. با وجودی که لباس های دم دستیم رو پوشیده بودم و یه صندل بی قواره پام بود و حتی آرایش هم نداشتم، با لپی ورم کرده به طرف باغ فردوس رفتم چرا که دوستم دلش گرفته بود و به وجود من نیاز داشت. حالا چه اهمیتی داشت اگه آرایش نداشته باشم، لباسام مرتب نباشه و حتی از ورم و سری دندون قادر به درست صحبت کردن هم نباشم؛ مهم اینه که اون به وجود من احساس نیاز کرده بود. همین طور که من هر وقت دلم می گرفت، می اومد، هر وقت احساس تنهایی می کردم، تنهایی هام رو پر می کرد، حالا نوبت من بود که وظیفه دوستیم رو انجام بدم. 

مشتاقانه به سمت میزش رفتم. فشار کاری زیاد ناراحتش کرده بود و از قرار خارج شده بود به طوری که حتی در کافی شاپ هم مشغول انجام کارهاش بود. کمی باهم صحبت کردیم و کمی با او شوخی کردم و کم کم از اون حالت دلهره و اضطرابش کمتر شد. بهش گفتم اگه کاری از دست من برمیاد به من بگه که به شوخی گفت اون کاری که از دستت برمیاد که انجام نمیدی تا روحیه ام عوض بشه! متوجه منظورش شدم و اخمی ساختگی کردم و گفتم : ای شیطون ! تو این فشار کاری هم از این حرفا می زنی ؟! خنده ای کرد و گفت: آخه اگه یه دختر و پسر جوون نیم ساعت پیش هم باشند و از این حرفا نزنند که احتمالاً مریضند! 

دلم میخواست ادامه میداد. دلم میخواست منو دعوت کنه ببره خونه اش ولی شاید اون اخم ساختگی کار خودش رو کرده بود و جسارت اون رو ازش گرفته بود. دلم میخواست توی خونه اش در آغوشم بگیرمش و با بوسه هایی چند، به او آرامش بیشتری بدم . اما نگفت. منم نگفتم . اون شب تنها به شامی در یک رستوران خیابان ولیعصر بسنده کردیم. شاید از همون شب هم بود که رابطه مون کم کم رو به کمرنگ شدن گذاشت و بعد از چند ماهی به کلی محو شد. 

این خاطره رو نوشتم که یک نمونه از دوستی های نه چندان قبل از این، بلکه مال 4 یا 5 سال پیش رو بگم. دوست ها برای هم وقت میگذاشتند، قبل از فکر کردن به رابطه ی تنانه، به فکر ایجاد رابطه عاطفی و روحی بودند و سعی داشتند، نیازهای عاطفی طرف مقابل رو برآورده کنند. با هم صحبت می کردند، باهم به گردش می رفتند و برای هم وقت می گذاشتند. در این بین برآورده کردن نیازهای جسمی دو طرف هم مد نظر بود.

این روزا اما دوستی ها فقط شده تنانه! سلام و علیک ها فقط زمانی انجام میشه که فشار جسمی به شدت رسیده باشه! و وقتی فشار برطرف شد، خداحافظی سراسیمه ای صورت میگیره. بدتر از اون وقتی که طرف مقابل نیاز داره صحبت کنه، صحبت بشنوه، تنهاییش پر بشه و محبت ببینه با یک خلأ بزرگ و غیبت طولانی مواجه میشه! 

پی نوشت: 

لطفاً توی کامنت ها به نظرات همدیگه احترام بگذارید و  به همدیگه توهین نکنید. راستش اگه انتقاد یا نظر مخالفی نسبت به من دارید که دیدید همیشه تایید می کنم اما به کس دیگه ای توهین نکنید لطفا که از تایید نظرتون معذور میشم و فقط از نوشتن کامنت دستتون به درد میاد! 

                                                                                                  

پایان

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماست چشم انعام مدارید ز انعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

قهر قهر تا روز قیامت !

چند سال پیش توی یک قسمت دیگه همکار بودیم و مثل دو دوست و بعضی وقت ها هم فراتر از دو دوست باهم در ارتباط بودیم. در انتقال من به قسمت جدید و نجاتم از مرداب و سکون قسمت قبلی، نقش اصلی رو بازی کرد و من برای همیشه خودم رو مرهون محبتش می دونم. بعد از انتقالم به قسمت جدید کم کم ارتباطمون کمرنگ شد و بعد از مدتی کلاً به جز اوقاتی که توی راهروها و جلوی آسانسور همدیگه رو می دیدیم، از هم بی خبر شدیم.  

تا این که این اواخر، چند وقتی بود که گاه و بیگاه و در ساعات کاری چشمم که به صفحه باز ایمیل یاهوم می خورد، پیغام هاش رو که از طریق مسنجر می فرستاد، می دیدم و بالطبع ادب حکم می کرد جواب بدم و سلام علیک و احوال پرسی مختصری رد و بدل میشد و هر دو به ادامه کارمون می پرداختیم. مواقعی که سرم خلوت تر بود و بیکارتر بودم، مکالمه کمی طولانی تر می شد و راجع به مسائل مختلف اظهار نظر می کردیم. یکی دو باری هم کار به درددل می کشید.

تو یکی از این درددل ها براش عنوان کردم که اون بار چطور منو از سکون درآورده و با معرفی من به قسمت جدید باعث شده فصل جدیدی در زندگی حرفه ای من شروع بشه و من بابت این کارش همیشه ممنونش خواهم بود. اما به عنوان درددل گفتم که اینجا هم بعد از تغییرات دو سال پیش خیلی خوب نیست و محیط کاری یه جورایی کسالت بار و یکنواخت شده. بهم پیشنهاد کرد که دو تا دوره لازم رو بگذرونم تا اون بتونه مقدمات انتقال من به قسمت خودشون رو آماده کنه.

برگه های درخواست دوره رو پر کردم و به آموزش شرکت فرستادم اما بعد از یکی دو هفته گفتند که در دوره های حضوری جا ندارند و در صورت تمایل می تونم در دوره مجازی مشابه شرکت کنم. برای من که هیچ پیش زمینه ذهنی از موضوعات این دوره و ضمناً آموزش های مجازی نداشتم ، شرکت در این دوره کمی ترسناک و ریسکی بود. اما گفت تو شرکت کن، کمکت می کنم. هر جوری که بخوای کمک خواهم کرد و اگر چیزی رو خودم نمی دونستم، هستند اینجا همکارانی که از من واردترند و تنهات نخواهیم گذاشت. همکارای خودم هم گفتند که شرکت کن و امتحان هم که همینجاست ما بلدیم بهت کمک می کنیم.

تو یکی از هفته ها که هم مریض بودم و هم پرکار، استاد مجازی! تکلیفی طراحی کرد که بلد نبودم. تکالیف ایشون هم از مطالبی نیست که خودش تو درسها گفته و معتقده تکلیف رو باید برید سرچ کنید و جواب رو خودتون پیدا کنید. سرچ های من در اون تکلیف بخصوص بی نتیجه موند و به فکرم رسید از کمکش استفاده کنم . بهش گفتم و قول داد بعد از انجام کاراش کمکم کنه اما گویا یادش رفت!

توقعی نبود که با اون همه مشغله و دغدغه ذهنی حل کردن تکلیف منو به یاد داشته باشه. دیر شده بود و مهلت تحویل تمرین داشت سر میومد که خودم دست به کار شدم و با سرچ به زبان انگلیسی و ترجمه مطالب، تکلیف رو انجام دادم. چند روزی خبری ازش نبود تا این که یه روز پیغام داد: از دستم ناراحت شدی؟! بهش جواب دادم: نه چرا ناراحت بشم. گفت: چون تکلیف رو انجام ندادم. بهش گفتم: بابت انجام ندادنش ناراحت نیستم و اگه حقی برای ناراحتی بر خودم قائل بشم می تونه از این باشه که اگه نتونستی حلش کنی چرا یه خبری به من ندادی! گفت راست میگی و عذرخواهی کرد اما از اون روز غیب شد و به احتمال زیاد قهر کرد !

 همه ما در عالم روابط و دوستی هامون کم و بیش قهر کردیم و مورد قهر واقع شدیم. قهرها به صورت های مختلفی هستند. حرف نزدن، قطع ارتباط، بی محبتی کردن، کم محل کردن و ... . تا ابتکار آدم قهرکننده چقدر باشه. من تو عالم دوستی خیلی کم قهر می کنم اما دروغ چرا از افراد خانواده تا همین چند وقت پیش با کوچکترین ناملایمتی مکدر می شدم و قهر می کردم. خوشبختانه چند وقتیه که به این نتیجه رسیدم که قهر کردن حرکتی بسیار کودکانه است و به طور آگاهانه بعد از مکدر شدن به خودم و طرف مقابل وقت میدم که راجع به کدورت پیش اومده فکر کنیم و بعد با حرف زدن سوء تفاهم ها رو از بین ببریم.

قهر کردن که بعضی ها به شدت بهش عادت دارند و در روابط دوستیشون بسیار ازش استفاده می کنند، امری بسیار انرژی بر و کودکانه است. فرد قهرکننده شاید پیش خودش فکر می کنه که طرف مقابل رو از موهبت همراهی، همصحبتی و در کل دوستی و وجود خودش محروم کرده اما در اصل این خودشه که بیشتر تحت فشاره. ناگفته نماند که طرف مقابل هم موج هایی از انرژی منفی حاصل از جو بوجود آمده رو احساس می کنه اما به مراتب ضعیف تر از فردی که خودش قهر رو آغاز کرده .

اگه بگم تصمیم گرفتم که باز این موضوع هم میره پیش تصمیم های اجرا نشده ای که این روزا تو زندگیم کم هم نیستند. پس می گم از این به بعد سعی می کنم که افرادی رو که در دوستی عادت به یهو غیب شدن، قهر کردن و از این دست کارها هستند، در زندگیم کمتر راه بدم و کمتر جدی بگیرمشون. در صورت برگشت بر خلاف گذشته که با روی باز با استقبال روبرو می شدند، این بارها با بی تفاوتی مواجه شده و نقش بسیار کمرنگ تری در حوزه روابط دوستی من داشته باشند. اعصاب اضافی ندارم که صرف صعود و فرودهای عاطفی این افراد بکنم!   

اگه لاغر بشم همه چی درست میشه ؟!

هفته پیش دوستم رو توی لابی شرکت دیدم و بعد از احوالپرسی با کلی شور و هیجان برام توضیح داد که یک ماهه رژیم اینترنتی دکتر کرمانی رو گرفته و در این مدت ۱۰ کیلو از وزنش هم کم شده. بدون این که نظرم رو بخواد بهم پیشنهاد داد که رژیم ها و کتابهای مربوطه رو برام بفرسته و هر روز باهم بریم پارک جلوی شرکت پیاده روی و ورزش. من که کلاً تو شوک بودم و در حال تجزیه و تحلیل حرف های مسلسل وارش، سری تکون دادم و موافقت خودم رو اعلام کردم!

راستش از این که یه آدم پرانگیزه کنارم باشه و در مراحل رژیم منو همراهی کنه، خیلی هم خوشحال بودم. حتی از این که همه چی اینقدر راحت و خودبخود جور شده بود، ذوق کرده بودم آخه یک ماهی بود بعد از تجربه ناموفق با دکتر فرشچی دیگه دوره رژیم رو تمدید نکرده بودم و خودم به کم خوری بدون نتیجه ادامه میدادم و برای من چه پیشنهادی بهتر از این می تونست باشه! 

فردا صبحش اول صبح رفتم پارک جلوی اداره و دوستم هم اومده بود و رژیم ها رو هم برام آورده بود. باهم نیم ساعت سه ربعی ورزش کردیم. با انگیزه و خوشحال روز بعدش هم که میشد سه شنبه به ورزش رفتم و با دقت و وسواس رژیم پیشنهادی دکتر اون رو هم رعایت می کردم. همه چی خوب پیش می رفت و از ته دل خوشحال و خرسند بودم. دو سه روز تعطیلی باعث شد ورزش صبحگاهی قطع بشه و نذری های رنگارنگ و جورواجور هم باعث شد از رژیم تخطی کنم. دیروز و امروز هم به دلیل بیماری ویروسی گوارشی که از جمعه گرفتارش شدم، حالم بد بود و نتونستم به پارک برم و حتی بتونم موارد پیشنهادی رژیم رو دقیقاً رعایت کنم. الان عصبانیم و از دست خودم و عالم و آدم شاکی ام.

این پروژه کاهش وزن و رسیدن به وزن ایده آل رو به عناوین و شکل های مختلف پیگیری کردم و هر بار بنا به دلایلی که از زمین و آسمون به سرم باریده و در اصل از تنبلی و راحت طلبی خودم هم نشأت گرفته بوده، هنوز به نتیجه نرسیده و این موضوع مثل یک پرونده باز توی زندگیم همیشه ذهنم رو مشغول خودش کرده و باعث بوجود اومدن تبعات زیادی شده.    

به عنوان مثال چند سالی هست که همه ناکامی ها، شکست ها، کم کاری ها و نارضایتی های روانیم رو میذارم پای این که چاقم! مثلاً تو فلان رابطه ناموفق بودم چون چاقم؛ فلانی منو نخواست چون چاق بودم؛ هنوز مجردم چون چاقم؛ احساس عدم اعتماد بنفس دارم چون بدهیکلم؛ دچار روزمرگی شدم چون چاقم و کلی از این جور گزاره ها هر روز و هر روز پشت هم ردیف می کنم و برای گریز از پذیرش مسئولیت کم کاری و ناتوانی های خودم، کلیه مسائل کوچیک و بزرگ زندگیم رو ربط میدم به این چاقی!   

همچنین نکته بدتر اینه که کلیه برنامه های کلی زندگیم رو موکول کردم به بعد از لاغر شدنم! مثلاً از فلانی خوشم میاد، بذار لاغر بشم یه قرار میذارم همدیگه رو ببینیم؛ فلان مدل لباس رو دوست دارم، صبر کنم لاغر بشم میرم میخرمش یا میدوزمش یا گزاره هایی از این قبیل: اگه لاغر بشم، میرم فلان ورزش، اگه لاغر بشم احساسم همیشه خوب خواهد بود؛ اگه لاغر بشم دیگه اینقدر زندگیم یکنواخت نمیمونه و در یک کلام اگه لاغر بشم همه چی درست میشه !  

دیشب موقع خواب فکر کردم که در چه دام عجیبی افتادم و همه مشکلات تکرارشونده زندگیم رو فقط در ذهن خودم توجیه می کنم. فکر کردن چی میشه که هر بار اقدام من برای لاغر شدن به عناوین مختلف کنسل میشه و ناموفق میمونه !  ربط دادن همه مشکلات به چاقی و موکول کردن همه برنامه های لازم الاجرا به بعد از لاغر شدن، برای روان تنبل من تبدیل به یک توجیه منطقی و باور پذیر شده و این توجیه باعث میشه حتی بابت همه ناتوانی ها و کم کاری ها ذره ای هم عذاب وجدان نگیرم.

چند وقتیه که به مشکلاتم مخصوصاً اونایی که تکرار میشن با دقت نگاه می کنم و در صدد تجزیه و تحلیل اونا براومدم و در اکثر موارد ریشه اصلی اونا رو در چاقی خودم ندیدم و چه بسا ریشه بعضی هاشون بسیار عمیق تر و دردناک تر از اونی هستند که بشه به این موضوع مرتبطشون کرد و همون طوری که حدس میزدم، مرتبط کردنشون به چاقیم، فقط یه توجیه بچه گانه برای گول زدن خودم و بی حرکتی بعد از اون بود.

مثلاً به این نتیجه رسیدم که شکست من در روابطم بیشتر به این علته که اولاً یه جورایی ناخودآگاه از مسئولیت های بعدی که پس از پذیرش رابطه خواه ناخواه پیش میاد، به طور ناخودآگاه ترس دارم و از جنبه دیگه به علت ترس از ترک شدگی خیلی با کسی صمیمی نمیشم و همیشه برای حصول اطمینان از طرف مقابلم یه فاصله ای رو باهاش حفظ می کنم و خیلی ناخوآگاه جلوی خودم رو می گیرم که تا زمانی که از بودن یکی مطمئن نشدم، به اون آدم از نظر عاطفی وابسته نشم. خب طبعاً چه کسی حالا چه چاق و چه لاغر، می تونه توی یک رابطه ای که اینقدر با احتیاط و ترس واردش شده موفق باشه؟!  

یا فهمیدم این که بعضی از کارها رو با انگیزه و جدی پیگیری می کنم و انجامشون میدم و بعضی ها رو به تعویق میندازم و موکول می کنمشون به بعد از لاغر شدن، دو علت داره. علت اول اینه که در اصل نمیخوام یا نباید اون کارها رو انجام بدم چون این کارا در اصل برام مفید فایده نیستند و در انتخاب اونا دچار اشتباهم و در اصل این کارا هیچ وقت نباید انجام بشن و برای انجام ندادنشون هم علت میخوام و چه علتی دم دست تر از این چاقی بدبخت! علت دوم هم مربوط به اون دسته از کارهاست که باید انجامشون بدم و برای پیشرفت و رشدم جزء ضروریاتند و این تنبلی ذاتی مانع شده و باز هم برای بی حرکتی و سکونم نیاز به یه دلیل قانع کننده دارم.

و از همه دردناک تر و بدتر فهمیدن این نکته بود که این همه همزمانی های منفی، تنبلی ها، عدم موفقیت ها و اینرسی روانی و جسمی من برای چاق باقی موندن برای از دست ندادن این دلیل دم دست کاستی هامه! اگه من چاق نباشم پس کی مقصر بشه ؟!

خداحافظ رفیق ...

اومدم بنویسم هر کسی توی زندگی آدم یه تاریخ مصرفی داره و آدمی رو که تاریخ مصرفش گذشت باید گذاشت کنار دیدم خیلی قشنگ نیست که آدم راجع به آدما مثل کالا صحبت کنه !

اما عبارت دیگه ای به ذهنم نمیرسه که بگم. یه وقتی میرسه یه آدمی که سالها باهم دوست و همراه بودید دیگه نه چیزی داره که به تو بده، نه تو می تونی چیزی به اون بدی، نه حرف جدیدی برای گفتن به همدیگه مونده، نقاط اشتراک روز به روز کم رنگ و کم رنگ تر شده و محیط دوستی مبدل به یه محیط مبتذل و تو خالی شده؛ اینجور مواقع چاره ای باقی نمیمونه جز این که اون آدم رو از زندگیت خط بزنی!

اصلاً کار ساده ای نیست. نه تنها ساده نیست بلکه سخت هم هست. حتی سخت تر از یک جراحی ترمیمی! اونجا فوقش یکی دو ساعت بیهوشیه و وقتی بهوش اومدی عضو ناهماهنگ دیگه نیست. جراح زحمتشو کشیده، قیچی رو برداشته و اون عضو رو برداشته. درد و زخم هم داری اما دردت رو هم با مسکن های مختلف تسکین میدن. چند روزی همه دور و برت هستند و ازت پرستاری میکنند. پانسمان زخمت رو تعویض می کنند، روی زخمت مرهم میذارن، غذاهای خوشمزه بهت میدن، گلهای خوشگل برات میارن، شیرینی های قشنگ کادو می گیری و هر کسی هر کاری از دستش برمیاد برات انجام میده تا بتونی این فقدان رو تحمل کنی و به نبود عضو ناهماهنگ عادت کنی. تا میای به خودت بیای می بینی زخمت هم خوب شده و دیگه درد هم نداری.

 

اما وقتی میخوای یه دوستی قدیمی رو که کارآییش رو از دست داده قطع کنی، تنهای تنهایی. اینم مثل یک جراحی ترمیمی میمونه اما جراحی ترمیمی روح! این بار کاملاً بهوش و هوشیار هستی و جراح هم در کار نیست. جراح خودِ خودتی. قیچی رو دست میگیری و تصمیم میگیری ببری. اولش می ترسی و نمیبری. بارها قیچی رو در دست میگیری ولی شهامت بریدن رو نداری تا این که یه روز می بینی باید دل رو به دریا زد و برید. و می بری !

درد داره، سوزش داره و خون میاد. خیلی دردت میاد. زخم میشه. مسکنی نیست. گروه پرستاری و عیادت کننده ای هم نیست. جراح خودتی، پرستار خودتی و عیادت کننده هم خودتی. کسی دورت رو شلوغ نمی کنه. کسی دلداریت نمیده. داروی مسکنی وجود نداره. تعویض پانسمانی در کار نیست و مرهمی وجود نداره. جای زخم رو باید لیسید تا التیام پیدا کنه. باید برای عضو رفته سوگواری کنی اون هم به تنهایی! باید فقدان اونو با تک تک سلولها و اعضای بدنت حس کنی. قوی که باشی و دوباره عضو بریده شده رو نیاری بی قواره تر از قبل بذاری سرجاش، کم کم التیام پیدا می کنی. جای زخم خوب میشه و شاید جای اون عضو رو یک یا چند عضو دیگه پر کنند. اما ...

اما جای زخم همیشه میمونه و هر بار که چشمت به اون می افته یاد اون عضوی میافتی که اگرچه آخرها ناهماهنگ شده بود اما روزگاری باهم خیلی هماهنگ بودید و تجربه ها و خاطرات خوش و خرمی داشتید!

بریده ای از یک قصه

 

صفحه ۵ تا ۷- چاپ ششم - زمستان ۱۳۸۳- نشر چشمه

 شب. پنجره ی رو به خیابانِ آپارتمانی در طبقه چهاردهم برج مسکونی خاوران ناگهان باز شد و مردی -اسمش دانیال- انگار که کله اش را آتش زده باشند، رو به خیابان جیغ کشید:

(( اون پایین دارید چی کار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی ها که عینهو کِرم دارید تو هم می لولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید، فاصله ی دو عددتون میشه صد. صدام رو میشنفید؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضیِ بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید. می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگران نکرده ند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در می آرید؟ بدبخت ها! شما به خودی خود بدبخت هستید، دیگه واسه ی چی اوضاع رو بدتر می کنید؟))

لحظه ای سکوت کرد و نفسش را بیرون داد. با آستین عرق پیشانی اش را گرفت و بعد، باز فریاد کشید. این بار بلندتر:

(( از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولین کاری که می کنید، یعنی آسون ترین کاری که می کنید اینه که عاشق همدیگه میشد. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر در نمی آره. عاشق می شید و بعد ازدواج می کنید. صدام رو می شنفید؟...))

 

 دانیال دست هاش رو گذاشت لبه ی پنجره و باز فریاد کشید: (( عاشق میشید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم میخوره و طلاق می گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز می رید عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون که حتی مثِ مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید. بوق نزن عوضی! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم میگم! همه اش هفتاد سال، هشتاد سال. یعنی اگه شانس بیارید، اگه خیلی زودتر ریقِ رحمت رو سر نکشید، خیلی که توی این خراب شده باشید، هفتاد، هشتاد سال بیشتر نیست. لامسبا اگه هفتصد سال می موندید چی کار می کردید؟ گمونم خون هم رو تو شیشه می کردید. گرچه همین حالاش هم می کنید. یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟ به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونسته ید بکنید. مطمئنم از سرِ دلسوزی و اینجور چیزها نبوده که نکرده ید. حکماً عرضه اش رو نداشته ید. همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه ی یک عوضیِ دوپای دیگه مث خودش، زنش و بچه ی دو ساله ش رو گوش تا گوش سر بریده. گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می کرد. دنبالِ چی می گردید؟ آهای عوضی ها! آهای با شما هستم! با شما که هر کدوم تون فکر می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید. اگه تا حالا کسی بِهِ تون نگفته من میگم که هیچ آشغالی نیستید. من یکی که براتون و واسه ی کاراتون تره هم خرد نمی کنم. حیفِ این زمین که زیر پای شماست. حیفِ این زمینه که توش دفن تون کنند. شما رو باید بسوزونند. شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا. ))

پنجره با شدت بسته شد و مرد ولو شد روی کاناپه. دست هاش رو گذاشت روی زانوهاش تا جلوِ لرزش آنها را بگیرد.

 بعضی وقتها هم مثل دانیال قصه یکی میزنه به سیم آخر و از عالم و مافیها شاکی میشه !!!  

ما اینیم ؟!

 

بیست عامل عقب ماندگی ایرانیان از نگاه دکتر مصطفی ملکیان:

1-      پيشداوري‌.

2-      دگماتيسم‌ و جمود.

3-      خرافه‌ پرستي.

4-      بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود... .

5-      همرنگي‌ با جماعت‌.

6-      تلقين‌پذيري‌.

7-      القاپذيري‌.

8-      تقليد.

9-      تعبد.

10-   شخصيت‌پرستي.

11-   تعصب‌.

12-  اعتقاد به‌ برگزيدگي‌.

13-  تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌.

14-  جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌.

15-  ديدگاه‌ مبتذل نسبت‌ به‌ كار.

16-  قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت.

17-  از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌.

18-  زياده‌گويي‌.

19-   زبان‌ پريشي‌.

20-  ظاهرنگري‌.

این مطلب رو صبح توی فیس بوک دیدم!

اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که یعنی ما ایرانی ها اینقدر بدیم ؟!

و بعد در حالی که خودم رو دلداری میدادم، توی دلم با خودم گفتم چه روشنفکر بدبینیه این آقای دکتر ملکیان !

و بعدتر گفتم خب شاید بعضی از ایرانی ها اینطوری باشند ولی خدا رو شکر من که نیستم !

و در آخر با کمال تأسف دیدم بله! تو بیشتر ما ایرانی ها کم و بیش این صفت ها دیده میشن و فقط درصدش کمتر و بیشتره. هرچه با قاطعیت بیشتری انکار کنیم و خودمون رو مبری بدونیم، احتمالاً درصد وجود این صفت ها در ما بیشتره که جبهه شدیدتری گرفتیم!

قصد دادن تز و راه حل و اینا ندارم. فقط دلم سوخت وقتی فکر کردم برای پذیرش و حل کردن هر کدوم از این مشکلات سالها باید تلاش کنیم و وقت بذاریم در حالی که هنوز حتی شروع هم نکردیم!

 

روزمرگی

کل هفته پیش رو با یکی از کارشناسان اداره ای دیگه رفته بودم مأموریت. مجبور به رفتن به این مأموریت شدم و آقای مدیر خودش شخصاً دستور اعزام من رو صادر کرد. دفعه قبل که رفته بودم، مأمورسرا اینقدر کثیف و آلوده بود که بعد از اعتراض های مکرر من و ۶ ماه نرفتنم به مأموریت، آقای مدیر رضایت داد که این بار مأمورین عازم به این استان، در سفرشون از هتل استفاده کنند. برای هزینه های هتل مبلغی رو به عنوان تنخواه به آقای کارشناس همراه من داده بودند. تنخواه مربوطه فقط بابت هزینه های هتل بود و هزینه رستوران به عهده استان مبدأ بود.

امروز آقای همکار به من زنگ زده که خانوم گلی لطفاً کپی حکم مأموریتت رو برای من بیار تا ضمیمه فاکتور هتل بشه. کپی رو براش بردم. منو کشیده کنار و میگه خانوم گلی بابت هزینه های رفت و آمد به رستوران ۵ تا فاکتور آژانس از یکی از راننده ها گرفتم که هر کدوم به مبلغ ۱۲۵۰۰ تومان هستند. کپ کردم. ما که برای رفت و آمد بین هتل و رستوران از ماشین های استان استفاده کرده بودیم این دیگه چه معنی می داد؟! اینقدر شک شدم که نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم و فقط سرم رو تکون دادم. از صبح تا حالا دارم فکر می کنم که این آدم چه فکری کرده که برای شهری که تو اون راننده های آژانس طولانی ترین مسیر رو فقط ۲۵۰۰ تومان می گرفتند، چطور فاکتور ۱۲۵۰۰ تومانی صادر کرده و فکر نکرد اگه یکی دقت کنه متوجه میشه ؟! حالا کسی هم متوجه نشه؛ چطور به خاطر ۶۰۰۰۰ تومان فاکتورسازی کرده و اصلاً خجالت هم نمی کشه ؟!

از اول مهر تا حالا دانشجو شدم. دانشجوی سال اول مهندسی با ۱۸ واحد پذیرفته شده از واحدهای عمومی کارشناسیم . به خاطر مسائل استخدامی و نوع کاری که دارم مجبور به ارائه یک مدرک مهندسی بودم و هرجوری فکر کردم چاره ای نمونده بود غیر از این که آستین ها رو بزنم بالا و راره یک بار رفته رو دوباره طی کنم. اینم ماجرایی شده برای خودش! 

 دو روزه که دارم از سایت های مختلف کتاب فیزیک ۱ هالیدی - ویراست هشتم رو به همراه حل المسائلش سرچ و دانلود می کنم اما متأسفانه هنوز موفق نشدم. یعنی هی دانلود می کنم بعد که باز می کنم می بینم کتاب و حل المسائل با همدیگه همخوانی ندارند. توی معرفی نوشته اند ویراست هشت وقتی باز می کنی می بینی ویراست چهاره و همگی باهم فقط یک حل المسائل بی شناسنامه ۴۱۳۰ صفحه ای دارند که با هیچ کتابی مطابقت نمی کنه. معلوم نیست حل المسائل کدوم ویرایشه !

 کلافه شدم کلافه . با وجود این که اولش با انگیزه شروع کردم و تصمیم گرفتم با انگیزه هم شروع کنم از اول کار این گره افتاده به مطالعه فیزیکم. آخرش شاید رفتم یه نسخه از هرکدومشون خریدم خودمو راحت کردم . والله !

 درس و سختی های رفت و آمد به دانشگاه هم شده یکی از روزمرگی های این روزهام.

اشتباه

 

همیشه در جاهای اشتباه دنبال آدم درست گشتم .

همیشه در اون جاهای اشتباه آدم های اشتباه رو پیدا کردم.

همیشه با آدم های اشتباه صحبت کردم .

همیشه حرفای اشتباه زدم .

همیشه حرفای اشتباه شنیدم.

همیشه عاشق آدم های اشتباه شدم .

همیشه راه های اشتباه رو پیمودم.

همیشه کارای اشتباه کردم.

همیشه به کارای اشتباه ادامه دادم.

همیشه به جبران کارای اشتباهم، کارای اشتباه دیگه ای انجام دادم.

همیشه به اشتباه توی عصبانیت تصمیم گرفتم.

همیشه به اشتباه به اون تصمیم غلط عمل کردم.

همیشه اشتباه و اشتباه و اشتباه .....

 

میخوام آگاهانه بدونم اشتباهات گذشته ام اگرچه برای من هزینه هایی در بر داشته اند اما بابت پدیدار و پیدا شدن فرصت های زیادی نیز بوده اند.

میخوام به درستی خودم رو بابت اشتباهات پی در پی ببخشم و دیگه بابت این اشتباهات خودم رو سرزنش نکنم.

میخوام خودم رو ببخشم و ایمان بیاورم که اشتباهاتم نه از سر خصومت بلکه از سر نادانی بوده اند.

میخوام یه مدت هیچ کاری نکنم و خودمو به طور کامل به دستای مهربون و امن خودش بسپارم.

تا لطف او چه خواهد و حکم او چه باشد !

 

روابط

 

چه واژه‌ی گنگ و محدودی‌ است رابطه.
و چقدر این سوال کلی است که: «آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»
«رابطه» فقط نشان می‌دهد که تو به کسی «ربط» داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.
بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آنها می‌کنی و وقتی طعم آنها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آنها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!
بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی....

بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ی شیشه‌ای هستی.
بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ی جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آنچه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت...
بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تن‌ات لمس کنی.
و تو در بعضی رابطه‌ها...
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آنکه به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ی درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد...
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم «تو» نبوده‌ای. بلکه «آنهایی» بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق «تو» ایجاد می‌شده.
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی: «این بار،‌ او هم به من دل بسته است». و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که «نیکمت» باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است...
باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان «بعضی رابطه‌ها...» را و داستان «تو در بعضی رابطه‌ها...»
 
پی نوشت:
این مطلب از صفحه فیسبوک استاد Shabanli (نمی دونم به فارسی اسم ایشون چی تلفظ میشه ) برداشته شده و چون تشبیهاتش خیلی جالب و آموزنده بود اینجا برای دل خودم گذاشتمش).

گام هایی به سوی درک روح زنانگی

 

در زمان بازی و شادی و همراهی با همسالانتان احساس این را داشته باشید که دارید به آنها از حضور خودتان لذت می بخشید.

همواره از تماشای بلندمدت و طولانی خودتان در آینه لذت ببرید و از هماهمنگی و زیباییهای موجود در صورتتان لذت ببرید و با تمرین میمیک های مختلف صورت آنها را در خودتان رشد بدهید.

حتی زمانهایی که در خانه تنها هستید سعی کنید ساعتهای متمادی با خودتان، آینه و انواع لباسها و حتی بی لباس جلوی آینه قدی و یا حتی آینه کوچکی سرگرم باشید و با ایجاد و خلق انواع و اقسام مختلف ترکیبات لباسها،فیگورها و حالات بدنی و صورتی و کلامی خود را به طور کامل برانداز کنید و لذت ببرید.

از همه وجودتان و تمامیت آن راضی و خوشحال و خشنود باشید و ایمان داشته باشید که هر کسی همانگونه که خلق می گردد، بهترین و کاملترین و ارجح ترین خودش در آن لحظه است و هر گونه تغییری در آن، تعادل او را برهم می زند.

در هر جایگاهی که هستید و در حال انجام هر کاری و هر رفتار، همواره از خود خلاقیت و نوآوری به خرج داده و هیچ کاری را حتی کارهایی که به ظاهر تکراری هستند را هر مرتبه به همان صورت قبل انجام ندهید و از آن لذت ببرید.

 همواره عاشق زندگی و همه ابعاد و ظواهر و قسمتهای مختلف آن بوده و هیچ گاه نسبت به زندگی دلسرد نشده و همیشه تمایل با ادامه آن، بازآفرینی و خلاقیتی در این زمینه داشته باشید.

زمانی که تندیسی از یک بدن را و یا نقاشی از یک مدل نقاشی را می بینید، احساس کنید که این بدن متعلق به خود شماست که نگارگری شده یا از آن پیکر تراشیده اند چون تناسب و زیبایی های اندام شما نیز به همین صورت است.

سبد میوه خانه تان را بسیار زیبا و با سلیقه و با میوه های تازه چیده و از تدارکات آن از خرید و شستشو و تمیز و خشک کردنشان و هم چیدن با سلیقه آنها در ظرف مربوطه و تماشای آن همه زیبایی وو همچنین خوردن آنها لذت بسیار زیادی برده و احساس کنید که با خوردن میوه های تازه و خوش آب و رنگ و آبدار همه این خصوصیات اینها به شما منتقل می گردد.

روح خود را همواره جوان، شاد، شاداب و سرخوش بدانید که همانند کودکی آزاد و رها است و تصورتان از خودتان این باشد که در هر سنی و در حال و احوالی و در هر کجا و تحت هر شرایطی قرار بگیرید،‌روح شما همواره همین حالت خود را حفظ کرده و اینگونه زندگی کنید.

زیبایی و تناسب اندام و شیک بودن و مرتب و تمیز و خوش بو بودن افراد و همچنین داشتن موهای تازه و شاداب و سرحال و سالمی که به آنها به اندازه کافی رسیدگی شده و پوست تازه و آبدار هر کسی را، چه در مورد خودتان و چه دیگران اطرافتان، چه افراد همجنس و چه از جنس مخالف را دیده و تحسین کنید.

همواره از زیبایی های بدن، صورت و وجودتان لذت ببرید و حتی اگر کسی با هر جای بدنتان، حالاتتان،‌رفتارها و لباسهایتان مسئله داشته باشد مهم این است که شما خود از همه آنها راضی باشید و از همه آنها لذت ببرید.

با بدنتان ارتباط بسیار نزدیک، صمیمی و خوبی داشته و هر آن چیزی را که برای سلامتی تان مفید بوده را خورده و استفاده کنید و هر آن چیزی که برایتان مضر بوده و پذیرای آن نیستید،‌را مصرف نکرده و از این بابت در تعادل تغذیه ای کامل به سر ببرید.

همواره دلی شادو لبی خندان و وجودی سرشار از عشق و شادی داشته و زندگی را با تمام ابعاد و زوایا و قسمتهای آن زیبا و دوست داشتنی و لذت بخش و گوارا دانسته و بدانید که هیچ چیزی در دنیا ارزش این را ندارد که به خاطر آن خود را ناراحت کرده و غصه بخورید و یا از شادیتان بکاهد.

منظره معاشقه کبوتران و یا رفتارهای شاد و پر هیجان مرغ های عشق و قوهایی که با آرامش و زیبایی و وقار به صورت منقار در منقار در سطح آرام دریاچه ای با هم معاشقه می کنند را دیده و از آن با تمام وجودتان لذت ببرید.

همیشه عاشق زندگی، ادامه و تداوم آن و ایجاد جلوه های ویژه و نو در آن باشید.

حتی زمانهایی که در خانه هستید برای خودتان و برای لذت بردن خودتان از وجودتان و احساسی که به شما می دهد و همواره مرتب و منظم و آراسته و سرحال و تازه بوده که اگر به صورت اتفاقی کسی به خانه شما وارد شود فکر کند شما منتظر میهمان مهمی بوده اید و یا در حال رفتن به میهمانی هستید و آمادگی شما و رسیدگی به سر و وضعتان تا این حد باشد.

سعی کنید هنر و هنرمندان را فهمیده و زیبایی ها، هماهنگی ها و هارمونی و زیبایی های نهفته در یک اثر هنری می تواند بسیار برای شما جالب توجه و هیجان انگیز بوده و روح شما را تغذیه نماید.

همواره انتخابگر زندگی تان و کلیه ابعاد و زوایای مختلف و گوناگون آن و آنچه که پیرامون شما اتفاق می افتد، باشید و به هیچ وجه حاضر نباشید که تحت اغواگری ها و یا زور و فشار و یا هر آن چیز دیگری که بخواهد شما را کنترل نماید با کسی ارتباط برقرار کرده و تعامل ایجاد نمایید.

همواره احساس مروارید داخل صدف را داشته باشید و تصورتان هنگامی که وارد جایی می گردید و یا از شما رونمایی می شود و یا اینکه برای اولین بار کسی را می بینید این باشد که صدفی باز می گردد و به صورت شعف انگیز و طرب آلودی مرواریدی درشت و زیبا و متعادل و براق و سفید خود را نشان می دهد.

همواره میل به آفرینش، خلاقیت و باز آفرینی هر چیزی در حوزه اطرافتان را داشته و از بقا و هر چیزی که مانع رشد، تحول،‌ روز به روز و لحظه متنوع و متغیر بودنتان را کنار گذاشته و با تمام وجودتان در راستای اینگونه زندگی کردن کوشا و فعال باشید.

رنگهای خالص و شاد و زنده را انتخاب کنید و اگر هر چیزی با این گونه رنگهای خالص و پرنور و پر رنگ شده باشد، حس خوبی نسبت به آنها داشته و با آنها ارتباط خوبی برقرار کنید و همواره ترجیحتان برای انتخاب اینگونه رنگها باشد.

سعی کنید از موهایتان در راستای اغواگری و دلبری و جلب توجه دیگران و حتی لذت بردن خودتان استفاده کنید و توجه داشته باشید که موهایتان تا چه حد انرژی های شما را با خود به همراه دارند، از آن در راستای پرتو افشانی استفاده کرده و از بوییدن و نوازش آنها لذت ببرید.

همواره پر انرژی،‌ سرحال، قبراق، سرزنده و با نشاط باشید تا خستگی و خمودگی، بی حالی و افسردگی به شما راه نداشته باشد.

سعی کنید لذت بردن و عاشق بودن و زیبایی سه عنصر مهم تاثیرگذار و تعیین کننده در زندگی تان باشد و کلیه امور و مقدرات زندگی تان را بر این اساس تنظیم و هماهنگ کرده و به این طریق از زندگی خود رضایت کامل داشته و خوشحال باشید.

پس از خروج از هر ارتباطی آن آدم برای شما تمام شود و کلا جمله از دل برود هر آنکه از دیده رود را به یاد داشته و اعتماد داشته باشید زمانی که شخصی نیست و ارتباطی زنده و پویا و فعال نیست لزومی ندارد که شما با یاد و خاطره و توهم آن شخص وقت خود را بی حاصل تلف کرده و اختصاص این وقت به خودتان واجب تر و ضروری تر بوده و یا با کس دیگری آن را سهیم گردید.

رقص و رقصیدن را همانند نفس کشیدن برای خود ضروری و لازم دانسته و گاه و بی گاه با دلیل و بدون دلیل و به هر مدتی هر چند ساعت یکبار اقدام به تخلیه و متعادل سازی انرژی های خود را به این وسیله داشته که این موضوع حتما در زندگی تان سهم تعیین کننده ای خواهد داشت.

هیچگاه احساس گناه با خود حمل نکرده و در عین حال نسبت به هیچ اتفاق و یا واقعه ای بی خیال و بی کس و بی تفاوت نبوده و چون هر چه که برای شما و پیرامون شما وجود دارد و اتفاق می افتد ناشی از انتخابهای خود شما بوده و شما خود انتخابگر آنها هستید همواره آنها را ارج نهاده و برایشان ارزش و احترام وی‍ژه و خاصی قائل باشید.

همواره جلوی آینه با خود حرف زده و نحوه بیان زیباتر و شیواتر و کامل تر کلمات و عبارات و جملات خصوصا آنهایی که فرم و حالت زیبایی به صورتتان می دهند را تمرین کرده و راههای بهتری را برای ابداع خود ابداع کنید.

 هنگام حمام کردن احساس کنید که بهترین حمام کننده دنیا،‌ بهترین آدم دنیا را به حمام برده و قصد دارد که با ارائه بهترین و زیباترین و لذت بخش ترین و هیجان انگیز ترین شستشوی دنیا او را از خودش خشنود گردانده و خودتان هم از خودتان به خاطر همین حمام کردن دنیا لذت ببرید.

همواره در تنهایی تان زمزمه هایی از اشعار و یا تصنیف ها،‌ غزلیات و یا قطعه های اجرا شده توسط خوانندگان را با خود زمزمه کنید.

شیران همه در بند و روبهان به ....

این هفته جمعه فیلم مستند ( این یک فیلم نیست ) کار مشترک جعفر پناهی و مجتبی میرطهماسب در آپارات پخش شد و علیرغم خستگی مفرط ناشی از سفر دیدمش و کل شنبه هم منو به فکر فرو برد! خالی از لطف ندیدم که من هم به نوبه ی خودم چند خطی راجع به این فیلم بنویسم.

مستند بی نظیری بود. کارگردانی پر از ایده رو نشون میداد که منتظر حکم دادگاه تجدید نظره و فعلاً از ساخت فیلم ، نوشتن فیلنامه و انجام کارای سینمایی محروم شده و توی خونه بیکار نشسته و این بیکاری مثل خوره روحش رو می خوره. پناهی مثل شیری بود که توی یک قفس تنگ گرفتار شده باشه و با دیدن تقلاهاش برای فیلمسازی و به تصویر کشیدن ایده هاش دل هر بیننده ای رو در مورد فضای حاکم بر اجتماع به درد میآورد.

 توی صحنه ای که پناهی با استفاده از نوار چسب لوکیشن رو شبیه سازی می کرد و با صندلی پنجره و با کوسن مبل، تخت رو نشون می داد، می شد فهمید جلوی چشمه جوشان خلاقیت یک فرد خلاق رو هیچی و هیچ کس نمی تونه بگیره. به عبارتی از کوزه همان برون تراود که در اوست ! حالا تراوشات کوزه روح آقای پناهی ایناست و تراوشات روح بعضی ها هم اینه که جلوی اونو بگیرند. ولی زهی خیال باطل ! این فیلمساز بزرگ با تمام محدودیت ها و تهدیدها فیلمی ساخت تا یک برهه از تاریخ معاصر ما در تمام دنیا به نمایش درآد و برای همیشه و جهت اطلاع آیندگان ماندگار بمونه.

با وجود این که فیلم در فرمت مستند ساخته شده اما تک تک دیالوگ ها و کارها هوشمندانه است و از پیش حسابی بهشون فکر شده و هر کدام استعاره و اشاره به چیز معینی دارند. مثلاً بالا رفتن حیوان عجیب از سر و تن پناهی و مزاحم کارش شدن، فیلمبرداری با موبایل و فیلمسازی به هر وسیله ای توسط پناهی، ارجاعات بجا و زیبای او به برخی از فیلم هاش و .... همه نشان از ذهن پویا و هوش سرشار کارگردان دارند.

پناهی جایی از فیلم خاطره ای از رخشان بنی اعتماد میگه : "روزی رخشان گفته بیاید ما همه فیلمسازها بریم یک آشپزخونه سیار بزنیم و هر کی هر غذایی بلده خوب درست کنه، بپزه و با یک ون بریم تو خیابون بفروشیم . " ولی من بهش گفتم من که آشپزی بلد نیستم مگر کوفته های مامانم رو بیارم و توی رسپی بنویسیم کوفته ی مامان جعفر ! فیلمساز اینجا علناً اعلام می کنه که هیچ کاری غیر از فیلمسازی بلد نیست .

طبیعتاً فیلمساز فقط باید فیلم بسازه هر چند به مذاق بعضی ها خوش نیاد !

 

اون خوشبخت تره یا من ؟!

 با حالی نزار و رنگ و رویی پریده و در حالی که صورتم از درد مچاله شده، با سرعت هرچه تمام تر به طرف نزدیک ترین داروخانه به محل کارم میرم که برای تسکین درد ناشی از پریود، مسکن بخرم و زودتر برگردم تا با اخم های رئیس روبرو نشم. خانمایی رو می بینم که مانتوهای رنگارنگ و خوشگل پوشیدن، روسری های جیتان فیتان سرشون کردن، کفشای پاشنه بلند پاشونه، آرایشای خوشگلی کردن که معلومه بسیار با حوصله ، با دقت و در وقت کافی انجام شده و با صورتهای آروم و بالبخند، دارند جلوی مغازه های نزدیک محل کارم که فروش فوق العاده است، قدم می زنند و اونقدر بی عجله و آرام هستند که انگار غیر از این هیچ کاری توی دنیا ندارند. لحظه ای با خودم فکر می کنم گلی آیا این که استقلال مالی داشته باشی و از پول خودت خرج کنی و نه از پول یکی دیگه ، ارزش اینقدر  سختی کشیدن داره؟! جدی این خانمای خوشگل و آروم خوشبخت ترند یا من به عنوان یک زن شاغل موفق ؟!

صورت آرومی داره. به دقت سعی کرده روسریش رو طوری سرش کنه که حتی یک تار از موهاش هم معلوم نباشه و چادرش هم مطابق مد روز چادرها آستین داره و تور دوزی شده. همیشه آرومه. به نظرش راه درست زندگی اینه که نمازت رو سر وقت بخونی، حتماً هر روز مقداری قرآن بخونی، روزه های واجب که هیچ گاهی روزه های مستحبی رو هم بگیری و حجابت هم کامل باشه و نامحرم جاییت رو نبینه . از نظر اون همینا رو رعایت کنی در مسیر درست قرار داری. گاهی بهش غبطه میخورم ! درست یا غلط ، تکلیفش با خودش معلومه و به نظرش تنها راه رسیدن به سعادت همون راهیه که مادرش و مادر مادرش و مادر مادر مادرش و ... انجام داده اند و راهی غیر از این هم وجود نداره و نباید هم دنبالش گشت. آرامش همیشه در چهره و حرکاتش موج میزنه و مقایسه اش می کنم با خودم که همه کارهای بالا رو نصفه و نیمه انجام میدم اما باز هم دنبال راه درست زندگی هستم ! راستی این دخترای مؤمن و آروم خوشبخت ترند یا من سرگردان ؟!

فردا باید برم مهمونی ! امروز وقت آرایشگاه گرفتم ولی باید زودتر برگردم تا گزارش درخواستی رئیس رو آماده کنم چون یکی از همکارها لطف کرده و گزارش پیشرفت کارهایی رو ارائه داده که همه زحمتهاش رو من کشیده بودم و کل کار رو به نامه خودش کرده و با پررویی تمام یک نسخه از گزارش رو برای من هم فرستاده. علاوه بر عجله ، از این کار آقای همکار هم به شدت عصبانی هستم و تو ذهنم دنبال تکه پاره های گزارش مربوطه می گردم تا جامع و گویا باشه. همیشه محیط آرایشگاه های زنونه برای من سرشار از آدمای شاد و بدون ضیق وقته که گویی آرایشگاه رفتن و خوشگل کردن براشون وظیفه اصلی زندگیشونه. خانم آرایشگر با طمأنینه داره موهای خانم خوشگلی رو کوتاه می کنه که داره تند تند بد فامیلای شوهرش رو میگه و خودش و خانواده خودش رو آدمای فوق العاده و بی نقصی میدونه . ضمناً دلش هم شور رابطه پر ریسک شب پیشش رو میزنه و تقریباً از همه ی خانمای حاضر در آرایشگاه حتی از من ، سؤال کرده که راهی بلد نیستیم که مطمئن باشه و خیالش رو راحت کنه؟! آخه بچه اش تازه یک سال و نیمه است و ذلیل مرده شوهرش و مادرش شوهر عفریته اش هم اینقدر اذیت می کنند که ممکنه بخواد جدا بشه پس بچه دوم رو میخواد چیکار ؟! خانم آرایشگر هم کلاً حواسش رفته پی حل مشکلات خانم و انگار یادش رفته آرایشگره نه مشاور خانواده و ماما ! بیشتر خانمای حاضر در آرایشگاه بهش میگن بچه داره به شوهرش محبت کنه ، دلشو به دست بیاره، شوهره که بیاد طرفش مادرش کاری نمیتونه بکنه ! برای این کار هم بهتره در مرحله اول به خودش برسه و حسابی خوشگل کنه و یه دفعه همه تبدیل میشن به متخصصین زیبایی ! موهاتو رنگ ماهاگونی بذار چهره ات بشاش میشه ، روش یه مش شرابی و ابروها متناسب با اون رنگ بشه و ... ! خانم خوشحال حرف بقیه رو تأیید می کنه و ازشون خواهش می کنه تا می تونند خوشگلش کنند. خانم آرایشگر دستش رو تندتر کرده م من کمی خوشحال تر میشم اما با کمال تأسف می بینم که به شاگردش میگه برو رنگ بساز . ای بابا دست کم دو ساعتی کار داره. بهش میگم پس وقت من چی میشه ؟ تا کی باید بشینم؟ با تعجب می پرسه مگه نمی بینی کار این خانم واجب تره . پامیشم راه میفتم به طرف شرکت تا به گزارشم برسم . با تعجب میپرسه : وااااااااااا خانم گلی! بهت برخورد؟! مگه چکار داری که نمیتونی یه ساعت بشینی ؟! جداً  این خانما با اینجور دغدغه ها خوشبخت ترند یا من ؟!

در آخر با تأسف خودم و در تصور خودم فکر می کنم اونها همه از من خوشبخت ترند. چون اونا هر آنچه رو که براشون مهمه به تمامی زندگی می کنند و من بیچاره هنوز در پیچ و خم های چه کنم چه کنم خودم گم شده ام!

داستان پیانو

هر داستانی در زندگی ما حکایت از حقیقتی دارد و اگر به آن داستان با دیدۀ درون بنگریم و ظاهربین نباشیم، چه بسا درسی بگیریم که در تمام زندگی ما را به کار آید. و امّا داستان پیانو:

مادری سخت مشتاق بود که پسرکش پیانو یاد بگیرد و در این کار پیشرفت نماید.  پسرک قدری درس گرفته بود و اندکی می نواخت؛ امّا نه چندان که مهارتی تام داشته باشد. شبی مادر او را به کنسرت پادرفسکی برد.  داخل شدند و نشستند و چشم به راه که چه زمان پرده بالا رود و کنسرت آغاز شود.  ناگاه مادر در میان تماشاچیان چشمش به یکی از آشنایان افتاد و وقت را غنیمت شمرده از جای برخاست و در راهرو به راه افتاده به سویش رفت تا سلامی گوید و علیکی بشنود.  پسرک که از زیبایی و عظمت تالار در شگفت شده بود چون مادر را در کنار خویش نیافت از جای برخاست تا نگاهی به این سوی و آن سوی بیفکند. رفت تا رسید به دری که روی آن نوشته بود، "ورود ممنوع." امّا، گویی نه خواندن می داند و نه به خواندنی ها اعتنایی میکند. وارد شد.

از آن سوی، مادر به جایگاه خویش بازگشت تا در زمان شروع کنسرت در جای خویش باشد. امّا فزند را نیافت. این سوی نگریست و آن سوی را نگاهی انداخت؛ امّا اثری از پسرک نبود. ناگهان پرده باز شد و نورافکن صحنۀ مجلّل و باشکوه را روشن ساخت. مادر با وحشت تمام پسرش را دید که پشت پیانو نشسته و معصومانه آنچه را که آموخته بود، آن آهنگ کودکانۀ "چشمک بزن ستاره" را مینوازد.  نمی دانست چه کند و چگونه فرزند را از آن جایگاه برون کشد.  امّا دیر شده بود. استاد بزرگ پیانو وارد شد.

مادر در انتظار که چه خواهد شد و تماشاچیان متحیّر که استاد چه خواهد کرد و معنای آن صحنه چیست. در آن لحظه، استاد بزرگ پیانو به سرعت به سوی کودک رفت تا مبادا ورودش او را آزرده خاطر یا هراسان سازد و در گوش او زمزمه کرد، "قطع نکن؛ ادامه بده؛ بنواز!"

سپس پادرفسکی از پشت سر خم شد و با دست چپش "باس" را نواخت و طولی نکشید که دست راستش از آن سوی کودک صفحه کلید را لمس کرد و بخش اصلی را نواختن گرفت.  استاد کهنسال و مبتدی جوان، با هم، وضعیتی را که دهشتناک می نمود به تجربه ای شگفت انگیز و خلاق بدل کردند.  تماشاچیان مات و مبهوت شیفتۀ آن اجرای زیبا گشتند.

ما نیز در زندگی و تاریخ خویش در هر وضعیتی که قرار گیریم، هر قدر نومید و خشمگین باشیم، هر قدر سرخورده و بی روحیه شویم، هر قدر ظلمت یأس و افسردگی بر ما غلبه کرده باشد، خدایی داریم که در اعماق وجودمان زمزمه میکند که، "راهت را ادامه بده؛ بنواز که تنها نیستی؛ تو را مدد رسانم و همراهی کنم. مأیوس مباش. ما با هم این وضعیت نابهنجار را سر و سامانی خواهیم بخشید؛ با هم این الگوهای شکسته و پراکنده را به شاهکاری از هنر خلاق من بدل خواهیم نمود. ما با آواز صلح و آرامش خویش دنیایی را مات و مبهوت خواهیم ساخت."

ما به این جام سفالین و کلاه نمدی                   طعنه بر جام جم و افسر و دارا زده ایم

پی نوشت:

این مطلب بدون ذکر منبع و از طریق ایمیل به دستم رسید. خیلی دوستش داشتم، گذاشتمش اینجا چرا که این روزا در حال ایجاد تغییر در زندگیم هستم و نواختن یه ملودی رو به صورت ناشیانه و با اعتماد به نفس پایین شروع کردم و سخت نیاز به دستای توانمند اون دارم تا حاصل کار یه اجرای زیبا از آب دربیاد.  

یک سکانس از زندگی من !

ماشین روشن نمی شد. چند بار استارت زدم ولی فایده نداشت. بار آخر در حالی که داشتم فکر می کردم اگه این بار استارت نخوره باید وسط این زمین و آسمون چه گلی به سرم بگیرم با سلام و صلوات سوئیچ رو توی استارت پیچوندم و خدا رو شکر این بار روشن شد. راه افتادم اما از ذوق و شوق زیادی یادم رفته بود کمربند رو ببندم و شیشه های ماشین رو بدم پایین. از اونجایی که معمولاً حین رانندگی کمربند رو می بندم ادامه دادم و یه دست به کمربند و یه دست به فرمون و در حال خفه شدن از گرمای ماشینی که از صبح تو آفتاب مونده بود، به سمت خیابون اصلی روندم. در همین حین موبایلم هم شروع کرد به زنگ خوردن؛ فقط همینو کم داشتم! بی خیال شدم و گفتم هر کی باشه بعداً خودم باهاش تماس می گیرم ولی طرف ول کن نبود و قطع نمی کرد. با خودم گفتم حتماً کار خیلی مهمی داره که قطع نمی کنه! ناگهان به طور معجزه آسایی کمربند جا خورد و من فرصت پیدا کردم که با دست راست شروع به گشتن دنبال گوشی تو کیفم کنم. ولی مگه پیدا میشد. دیگه داشتم ناامید میشدم که زیر دستم اومد؛ شماره بود و ناشناس اما گوشی رو برداشتم.

- الو .

- سلام گلی جان . خوبی ؟

- سلام . مرسی خوبم .

- نشناختی ؟

- نه متاسفانه . ببخشید.

- سامانم .

- سامان ؟!

یادم نمیومد کیه. آخه من یه سامان به یادم اومد که اونم صدا و لهجه اش کاملاً متفاوته . دور از ادب هم بود که بپرسم کدوم سامانی ؟! گوشی رو بین گوش و شونه ام نگه داشتم و دستم رو آزاد کرده و شیشه ها رو  پایین دادم. داشتم خفه میشدم. مکث زیادم باعث شد دوباره بپرسه.

- نشناختی؟ سامانم دیگه !

هرم هوای آزاد وارد ماشین شد. ناگهان جرقه خورد. یادم اومد ...

- آهاااااااااان سامان. چطوری سامان جان خوبی ؟

- ممنون خوبم. داشتم تو ف.ی.س.ب.و.ک می گشتم یه دفعه چشمم به پروفایل تو افتاد. هوس کردم حالتو بپرسم.

- مرسی لطف کردی . خوشحالم کردی .

یک آن تمام خاطرات دوره یک ماهه دوستی با سامان به ذهنم هجوم آوردن. دوستی که اصلاً شاید نشه اسمش رو گذاشت دوستی ! مدت کوتاهی که بیشترش به چالش و جنجال گذشت. تقریباً دو سال پیش بود که با سامان آشنا شده بودم. به من گفته بود که از خانمش جدا شده و دنبال یکی میگرده که باهاش دوست بشه و بتونه کمی از اوقات آزادش رو با اون بگذرونه. قبول کردم که همدیگه رو ببینیم تا بهتر بتونیم تصمیم بگیریم. توی یک شب بارونی تو کافی شاپ کنج مجتمع تجاری گلستان قرار داشتیم. از متانت و غرورش خوشم اومده بود. صورت گرد بانمکی داشت و لبخند ملایمی مدام توی صورتش بود؛ به جز مواقعی که راجع به خانمش صحبت می کرد . اینجور مواقع صداش می لرزید، نگاهش به دوردست ها خیره میشد و لبخند زیباش گم میشد.

تو برخورد اول بدم نیومد ازش تا این که توی پیاده روی خیابان ایران زمین در حالی که چترم رو از من گرفته بود و کمی زیادی به من نزدیک شده بود سرش رو آورد بغل گوشم و بوسه ای ملایم از لپم گرفت. داغ شدم . باورم نمیشد یکی تو برخورد اول این کارو بکنه. کلاً قفل شدم . لحظه ای ایستادم به صورتش نگاه کردم و دوباره با قدم های بلند به حرکتم ادامه دادم و ازش فاصله گرفتم. چتر به دست دنبالم دوید و بهم رسید و عذرخواهی پشت عذرخواهی. چیزی نداشتم بگم و فقط سکوت کردم. به ماشین رسیده بودیم. منو سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد. سردم شده بود و می لرزیدم. بخاری ماشین رو روشن کرد اما راه نیفتاد. شروع کرد به صحبت کردن.

نمی دونم صورتش خیس از بارون بود یا خیس از اشک اما لحن صداش بغض دار بود. تعریف کرد که هنوز جدا نشده و در اصل فقط متارکه کرده. بعد از اختلافات طولانی مدتی که با خانمش داشته یه روز که از سر کار برمیگرده می بینه کلیدش در خونه رو باز نمی کنه و در اصل به طور غیر مستقیم خانم از خونه بیرونش کرده بود. یکی دو شب توی خیابونا بوده و روش نمیشده به کسی بگه که از خونه بیرون انداخته شده تا بعد خواهرش موضوع رو متوجه میشه و میاد اونو می بره خونه خودش و موضوع دادگاه و شکایت و این جور چیزا تازه شروع میشه. گویا خانمش یه مشکلی داشت که بهش مهریه هم تعلق نمی گرفت و همه دادگاهها حق رو به سامان می دادند.

گفت سخت گرفتاره و در گیر و دار این دادگاه و اون دادگاه. خانمش هم مدام زنگ میزنه محل کارش و میون همکارا آبروش رو می بره. باز هم عذرخواهی کرد و گفت شاید اون حرکت شتابزده اش از فرط فشار روحی چند وقت اخیر بوده . بهش گفتم عذرخواهیتو بابت این کاری که کردی قبول کردم اما تو به من دروغ گفته بودی که جدا شدی و اینو چی کارش کنم . چرا از اول ماجرا دروغ گفتی ؟!

جوابی نداشت جز عذرخواهی و بهانه ای نداشت جز این که اگه راستش رو می گفت من حاضر نمی شدم باهاش قرار بذارم و حرفاشو بشنوم . بهش گفتم به هر حال من مایل به ادامه این رابطه نیستم. خواهش می کنم منو فراموش کن و بیا همین جا از هم خداحافظی کنیم. به اصرار منو تا نزدیکی های خونه رسوند. ازش خداحافظی کردم و براش آرزوی موفقیت کردم . ولی از فردا تماس های مداوم سامان شروع شد و گاه و بیگاه زنگ میزد و ازم میخواست یه فرصت دیگه بهش بدم . می گفت از نظر اون زندگی زناشوییش تموم شده است و از نظر اون متارکه فرقی با جدایی نداره چون دیگه حتی نمیخواد روی اون خانم رو ببینه.

به هر حال اینقدر اصرار کرد و اصرار کرد تا راضی شدم یه بار دیگه ببینمش. اون بار دیگه از لبخند زیبای روی صورتش خبری نبود و بیشتر نگرانی و ناراحتی رو میشد توی صورت آرومش دید. ماشین رو توی یکی از خیابون های سعادت آباد پارک کرد و قرار بود برای شام به فست فود نادر بریم. وسط خیابون به بهانه این که ماشین داره میاد دستمو گرفت و تا موقع نشستن سر میز غذا دستمو ول نکرد. موقع شام بهش گفتم می دونم که بسیار آشفته ای و به هم ریخته و حرکت اون شبت هم ناشی از همین آشفتگی بوده و این رو هم میدونم اگه باهم رابطه ای رو هم شروع کنیم، رابطه آرومی نخواهد بود و تو مشکلات زندگیتو وارد رابطه خواهی کرد. اما گفت درسته که آشفته ام اما قول میدم وقتی با تو هستم آرامش داشته باشم و مشکلات این روزهام رابطه مون رو تحت تأثیر قرار نده.

می دونستم که این فقط حرفه و نمی تونه. اما قبول نداشت و اصرار می کرد. می گفت تو امتحان کن. من نیازی به امتحان نداشتم که راه آزموده را آزمودن خطا بود. گفت آرامش و مهربانی تو بهم آرامش میده و ساعت هایی که با تو هستم همه مشکلات رو فراموش می کنم . اما بالاخره تسلیم اصرارهای بیش از حدش شدم ! رابطه مون همونطور که من پیش بینی کرده بودم، رابطه آرومی نشد و اون نتونست به قولش عمل کنه. تا از اون طرف تحت فشار قرار می گرفت، گوشی رو برمیداشت، زنگ میزد به من و به عناوین مختلف با من جر و بحث  می کرد و تنش بوجود میاورد. بعد که آروم میشد می فهمید من این وسط بی تقصیرترینم و شروع به عذرخواهی و دلجویی می کرد. اما این داستان تقریباً هفته ای دو سه بار تکرار میشد و مگه طاقت من تا چه حد بود؟! رابطه تموم شد و دیگه نه سامان رو دیده بودم و نه خبری ازش داشتم و نه هیچی.

سامان در حالی که فکر می کرد من حرفش رو نشنیدم، تکرار کرد:  

 - گلی گفتم یادی از دوستان گذشته بکنم و صداتو بشنوم ولی مثل این که داری رانندگی می کنی.

-  آره دارم رانندگی می کنم اما جایی که پلیس نیست. می تونم صحبت کنم. کار خیلی خوبی کردی.خوشحال شدم . چه خبرا ؟ چه کارا می کنی ؟

- خوبم . مشغول کارم . راستی گلی من بالاخره کارم درست شد و از خانمم جدا شدم. دادگاه حق رو به من داد.

- جداً. خوشحال شدم. مبارکه .

یه دفعه احساس کردم چه حرف بدی زدم. شلوغ پلوغی قبلش، غیرمنتظره بودن این تماس و یادآوری خاطرات گذشته قدرت تفکر رو از من گرفته بود و حرف نابجایی زده بودم؛ کسی که به خاطر طلاق گرفتن به کسی تبریک نمیگه ! در صدد درست کردن حرفم براومدم:

- ببخشید که تبریک میگم . این چیزا که تبریک نداره . منظورم این بود از این که بدون کمترین دردسر به اون چیزی که تصمیم به انجامش گرفته بودی، رسیدی، خوشحالم.

- خواهش می کنم گلی جان. نیازی به عذرخواهی نیست. کار من طوری شده بود که همه بابت طلاق گرفتنم به من تبریک میگن. این کار قبل از عید تموم شد. دو سه ماهی حال بدی داشتم ولی الان بهترم.

- روزگاره دیگه کاریش نمیشه کرد. خوشحالم که الان خوبی و راضی. به هر حال ممنونم که زنگ زدی .

- خواهش می کنم. تو هم به من زنگ بزن . خوشحال میشم .

- چشم . حتماً.

- کاری نداری گلی جان ؟

- نه . مرسی. خداحافظ .

- خداحافظ.

نمی دونم چرا زنگ زد. شاید میخواست اون دروغ و اون حرکت شتابزده شب اول رو اصلاح کنه. بگه دیدی گفتم من این متارکه رو با جدایی برابر میدونم یا شاید هم فقط یه احوالپرسی ساده بود و بی هیچ دلیل خاصی صورت گرفته بود!  

هر چی که بود الان بعد از گذشت یک هفته هنوز هم ذهنم مشغول اینه که سامان برای چی میخواست خبر جدا شدنش رو به کسی بده که به زحمت به یادش آورد و حتی این خبر کوچکترین اهمیتی براش نداشت.  

گفتم اینجا این ماجرا رو بنوسیم بلکه شاید کمی از فکر کردن بهش خلاص شم. اصلاً چه اهمیتی داره واقعاً ؟!

تولدی دیگر !

 

باز هم یه تولد دیگه !

بی هیچ سورپرایزی ، بی هیچ شادمانی خاصی و بی هیچ جشن باشکوهی !

کادوهایی خریده شده از سر رفع تکلیف، تبریک های بی احساس و عادی و هیچی !

امسال روز تولدم بیشترین مشغولیت ذهنی من این بود که راستی واقعاً برای چی و برای چه کاری متولد شدم ؟!

هدف من تو این دنیا چی بوده ؟!

چرا نمی تونم بفهمم ماموریت من تو این دنیا چیه و باید چه کاره باشم و چه کار خاصی رو انجام بدم ؟!

من قرار بوده به این دنیا چی اضافه یا کم کنم ؟!

بهترین کادویی که می تونستم امسال روز تولدم بگیرم پیدا کردن جواب این سوالا بود تا کمی  از حیرانی این روزها خلاص شوم که متاسفانه تا حالا که نشده و نفهمیدم !

راستی یه تبریک سورپرایز هم داشتم . مردی که مدتها بود که فراموشش کرده بودم، تولدم رو به خاطر داشت و علیرغم این که حتی صداشو هم نشناختم، تولدم رو بهم تبریک گفت ! شاید بشه گفت این تنها سورپرایز امسال بود !

 

پذیرش تاریکی های دور و برم

 

 

یاد بگیرم که هر نگاه خیره شده ای محبت آمیز نیست و ممکنه از نظر صاحبش یک چشم چرونی ساده باشه!

یاد بگیرم که هر نگاه محبت آمیزی حتماً محبت صاحبش رو به همراه نداره و ممکنه فقط یه تظاهر به مهربونی باشه !

یاد بگیرم که هر کس که باهام صحبت می کنه خیرخواه من نیست و ممکنه خیلی هم بد راهنماییم کرده باشه!

یاد بگیرم که مبنای ذهنیم رو بر این نگذارم که همه راست می گن مگر خلافش ثابت بشه و ممکنه خیلی ها عین ریگ تو هر موقعیتی دروغ بگن!

یاد بگیرم که خیلی ها برای دروغ گفتن نیازی به دلیل و مصلحت ندارند و ممکنه عادت به دروغ گفتن داشته باشند!

یاد بگیرم که همه افراد دوست و قابل اعتماد نیستند و ممکنه فقط در دوستی ها مصالح و منافع خودشون رو در نظر بگیرند حتی اگه این منافع به ضرر طرف مقابل باشه !

یاد بگیرم که هر اظهار نظر و اظهار لطفی از سر لطف نیست و ممکنه اهداف دیگه ای پشتش باشه !

همه اینا یعنی این که یاد بگیرم بدبین باشم ؟!

شاید اینا یعنی که خیلی خوشبین نباشم و به همه کس اعتماد و حسن نیت کامل نداشته باشم و در مقابل در نظر داشته باشم که هنوز هم خیلی ها خیرخواهند، راستگو هستند و صداقت دارند، محبت دارند و میشه تو هر موقعیتی بهشون اعتماد کرد. بدبینی تام هم نوعی خروج از تعادله !

من به شخصه فقط باید در قضاوت هام نسبت به افراد کمی عنصر شک و تردید رو هم وارد بکنم تا چپ و راست از این طرف و اون طرف زخم های دردناک نخورم !

 

یک داستان قدیمی

 

پسرخاله ای دارم که پزشکه. سالها پیش زمانی که دختری ۲۱-۲۰ ساله بودم، این پسرخاله محبتی بیش از آنچه که پسرخاله ها به دخترخاله هاشون دارند، به من داشت. با وجود سن کم، احساس کرده بودم که نظر خاصی به من داره . اون موقع تهران دانشجو بود و به بهانه دیدن مامان، هفته ای یک یا دو بار به خونه ما میومد. با وجود سنگینی درس های جفتمون، ساعت ها با اصرار با من حکم، شطرنج یا تخته بازی می کرد و تو جمع دو نفره خودمون پسردایی ها، پسرخاله ها، دختردایی ها و فامیل هم سن و سالمون رو دست مینداختیم و یا با همدیگه شوخی می کردیم و کرکر می خندیدیم. گویا پسرخاله توی عالم خودش همین که چندساعتی رو با من وقت می گذروند، براش کافی بود و لبخند رضایت رو روی لبهاش و برق شادی رو توی چشماش می دیدم.

من با عقاید اون زمانم و با توجه به این که متوجه حس پسرخاله شده بودم، گاه و بیگاه تو حرفام اعلام می کردم که برای من همه شما پسرخاله ها، پسردایی ها و ...  رو مثل برادرام می دونم و یا بدون اشاره به پسرخاله اعلام می کردم اصلاً از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد. شاید همین افاضات من باعث شد که اون طفلک هیچ وقت به احساس خودش اجازه بروز نده. البته این پسرخاله ام ۱۰ سال از من بزرگتره و شاید هم بچه بازی های من، ادا و اطوارهای دخترونه و قهر و آشتی های لوس اون زمانم هم مزید بر علت شد تا این احساس برون ریزی خاصی نداشته باشه.

تا این که دوران سربازی پسرخاله هم سپری شد و خواهراش به شدت به این صرافت افتادند که برای پسرخاله زن بگیرند. دخترخاله بزرگتر که تقریباً هم سن و سال مامانمه و به شدت زن سنتی و ظاهربینیه بهش گفت: تو دکتری ! دکترها هم باید با دکترها ازدواج کنند. خودم برات یه خانم دکتر خوب پیدا می کنم. شاید این فشار از طرف خواهرها برای پسرخاله ام که تو اوج جوانی، مادرش رو از دست داده بود و مادری بالای سرش نداشت، بیش از طاقتش بود که بر خلاف مخالفت های شدید اولیه اش با یکی از خانم دکترهای معرفی شده توسط خواهراش ازدواج کرد. شاید هم هیچ وقت استقبالی از من ندید و با خودش فکر کرد باید بره دنبال زندگی خودش که تن به این ازدواج داد.

پسرخاله زندگی ساده و بی سر و صدایی رو شروع کرد ولی همون سال اول زندگی مشترکش خانمش تخصص قبول شد و پسرخاله موند و چهار سال بر دوش کشیدن یک نفره بار زندگی، بچه داری در زمان کشیک های خانمش و بدخلقی های خانم بعد از فشار کشیک و درس!

بعد از فارغ التحصیل شدن هم خانم با فشار کاری بالا و خستگی از درس خواندن چند ساله، هیچ وقت زن خوش خلقی نشد و اگرچه درآمد سرشاری رو روانه اون خونه کرد و حتی با اومدن بچه دوم هم اخلاقش خوب نشد. همه اش تو خونه غر میزد، بچه ها رو دعوا می کرد، با پسرخاله دعوا می کرد و حتی گاهی تو جمع های فامیل با تندی به یکی یه حرفی میزد که طرف جا میخورد و دلخور می شد و پسرخاله دستپاچه در پی دلجویی برمیومد. پسرخاله تو این سالها پیرتر و پیرتر شد و دیگه من هیچ وقت لبخندی به لب پسرخاله و برق شادی رو تو چشماش ندیدم!

چند سالی میشه هر وقت پسرخاله منو می بینه، با یه حالت حسرت بهم نگاه می کنه و ته چشماش تو عمق نگاش یه دنیا حرف فروخورده می بینم. اینقدر که گاهی بهم خیره میشه و یادش میره که نباید تو جمع اینطوری به یکی زل زد. طوری که حتی خانمش هم به این موضوع حساس شده و یه گاردی مقابل من گرفته و هر وقت پسرخاله با من صحبت می کنه یا سر شوخی رو باز می کنه خانم فوری حرف تو حرف میاره یا میره پیشش میشینه یا اخماش میره تو هم.

دو سه سال پیش یه مورد خیلی جدی برای ازدواج برای من پیش اومده بود و تا نزدیک بله برون هم پیش رفتیم که به دلایلی بهم خورد. همون موقعی که موضوع به گوش فامیل رسیده بود یه روز بر حسب اتفاق خونه دایی اینا پسرخاله رو دیدم. خیلی عجیب نگام می کرد و غمناک به طوری که از غم توی چشماش ترسیدم و نگام رو از نگاهش دزدیدم. نگاهش مثل آدمایی بود که دارند یه فقدان رو تجربه می کنند و تهش یه هراس گنگ دیده میشد. بعد از اون روز سعی کردم نه خیلی با پسرخاله هم کلام بشم، نه خیلی باهاش چشم تو چشم بشم و نه خیلی باهاش تماس داشته باشم. حتماً اینطوری خیلی براش بهتر بود.

هفته پیش عموی پسرخاله ها فوت شد. بر حسب وظیفه چون توی مراسم شرکت نکرده بودم، به تک تک دخترخاله ها و پسرخاله ها زنگ زدم برای عرض تسلیت و به این پسرخاله هم می بایست زنگ بزنم، اگرچه خیلی برام سخت بود. با تردید و اکراه زنگ زدم و خودم رو معرفی کردم و شروع کردم به تسلیت گفتن. لحنش ناآشنا و عجیب بود تا این که وسط مکالمه یهو با صدایی سرشار از شادی گفت : گلی جااااااااااااااان! تویی ؟! نشناخته بودمت. چه عجب به من زنگ زدی ! بلند بلند می خندید و همه اش می گفت چه خوبه که زنگ زدی ، مرسی که زنگ زدی کلاً انگار یادش رفته بود که من برای عرض تسلیت زنگ زدم نه برای خوش و بش کردن و احوالپرسی. می خواست صحبت رو طول بده و همه اش راجع به عروسی که هفته پیش رفته بودیم و مسافرتم سوال می کرد، راجع به بیماری زندایی می پرسید و همینطور داشت از جاهای مختلف می پرسید یا تعریف می کرد که بهش گفتم گوشی رو میدم مامان میخواد حالتو بپرسه باز تم غم اومد توی صداش و با اکراه گفت باشه هر طور که تو راحتی. ممنون که زنگ زدی. خداحافظ !

از اون هفته همه اش این فکر افتاده به سرم که چطور یک سری خیال خام و باطل چه از سوی من و چه از سوی دخترخاله هام باعث شد یک عشق در حد خیال بمونه و دو نفر به هم نرسند و پسرخاله بیچاره یک عمر یک زن بدخلق و غرغرو رو توی خونه اش تحمل کنه. بچه های بیچاره هم همیشه آویزون باباشون هستند و در مقابل دعواها و غرولندهای مادرشون پشت سر اون پناه می گیرند. حتی به فکرم رسید که این دو تا بچه هم با اون چشمهای همیشه ترسان از غضب های طوفانی مادرشون، قربانی حماقت های ما شدند. از سوی دیگر با همه این حرفا، هنوز هم با گذشت این همه سال از این ماجرا احساس می کنم که حسی غیر از خواهر و برادری به پسرخاله ی عزیزم ندارم !

عجب بازی هایی داره زندگی ، عجب !

 

پارک دلفین های برج میلاد و افتتاحیه اش !

روز دوشنبه دوستی از سر محبت پیشنهاد داد که امروز عصر برنامه ای تحت عنوان افتتاحیه پارک دلفین های برج میلاد دعوته و بلیط اضافی هم داره و ازم خواست اگه دوست دارم باهاش همراه بشم و تو اون برنامه شرکت کنم. راستش برنامه ای که برای اون روز عصر داشتم برنامه خیلی جالبی نبود. عموی دخترخاله ها و پسرخاله هام فوت کرده بود و قرار بود با مامان اینا بریم ختم . دیدم هر طوری که حساب کنم مراسم افتتاحیه فوق از شرکت در ختم بهتره !

قرار بود  ساعت ۷ اونجا باشم . کمی تو ترافیک موندم ولی فکر کنم ساعت ۷ جلوی در پارکینگ برج میلاد بودم. راهنمایی اشتباه و کمبود تابلوهای راهنما باعث شد به سمت جشن شهرداری که در سالن همایش های برج میلاد برگزار میشد، هدایت شم و وقتم حسابی گرفته شه . خلاصه پرسون پرسون به محل برگزاری جشن افتتاحیه رسیدم . اولاً که محل پارکینگ خیلی دورتر از محل برگزاری جشن بود و من با التماس به مامور پارکینگ و توضیح این که کفشم پاشنه بلنده، کمی نزدیک تر پارک کردم و لنگان لنگان (پاهام از پیاده روی اشتباه به سوی سالن همایش ها به اندازه کافی تو کفش پاشنه بلند اذیت شده بود) راهی پارک شدم.

توی راه از پارکینگ تا جلوی پارک، مادرایی بودن که با یک یا دو بچه اومده بودند و برای این که تو راه طولانی پارکینگ به پارک سر بچه ها رو گرم کنند، به بچه ها توضیح می دادند که قراره دلفین ببینند و بچه ها ذوق کنان در راه بودند.

وقتی به اونجا رسیدم، دیدم در سالن انتظار ازدحام زیادی شده و مردم همه در حال هیاهو هستند. گویا بلیط تقریباً دو تا سه برابر گنجایش پارک تقسیم شده بود و دیگه پارک ظرفیت تکمیل شده بود و مردم میخواستند با اصرار وارد بشن که مامور برگزاری مراسم توضیح میداد که جا نیست . ضمن این توضیحات اضافه کرد که شماها که هیچ کدوم بلیط نخریدید، همه دعوت شده بودید حالا که پول ندادید چرا طلبکارید ؟! یعنی این بود سطح شعور و درک اون آقای مسئول برگزاری و می بایست حتماً این سطح رو به آگاهی همه حضار هم برسونه . چون به نظرش میومد که حرف و بهانه بسیار خوبی به ذهنش رسیده، چند بار هم این حرف رو تکرار کرد ! واقعاً رقت انگیز بود .

رقت انگیزتر از افاضه فضل آقای مسئول برگزاری، طفل معصوم هایی بودند که به تصور این که چیز بسیار مهیج و خوبی رو از دست داده اند، به پهنای صورت اشک می ریختند. پدران این بچه ها که دیدن بچه هاشون آروم نمیشن ، در پاسخ به عذر موجه آقای مسئول گفتند خیلی خب آقا ! شما به ما بلیط بفروش به هر قیمتی که هست. اما طرف که فکر اینجاش رو نکرده بود جواب داد خب آقا جا نیست دیگه ! بلیط چی بفروشم ؟!

علیرغم اصرار دوستم که می گفت برات جا گرفتم و با طرف صحبت می کنم راهت بدهند، فرار رو بر قرار ترجیح دادم چرا که در شخصیتم نبود بیشتر از این اونجا بایستم و تحقیر بشم! وقتی که در حال ترک محوطه برج میلاد بودم، هنوز جمعیت زیادی ایستاده بودند و منتظر وعده ی بجا یا بیجای اضافه کردن یه سانس دیگه در ساعت نه و نیم بودند. یعنی قرار بود دو ساعت و نیم تمام منتظر بشن تا شاید آقایون لطفی کرده و سانس دیگه ای اضافه کنند.

در آخر، امروز دوستم می گفت نکته جالب مراسم این بوده که اصلاً دلفینی در کار نبوده و فقط چند تا شیر دریایی نمایش دادند و برنامه ای بی محتوا و مسخره اجرا شده بود. با یه سرچ کوچولو فهمیدم مثل این که موسسه دیده بان حقوق حیوانات به شدت با حضور دلفین ها در محیطی که دسترسی به آب شور دریا براشون امکان پذیر نیست، مخالفت کرده !!!

همه اینا رو گفتم که بگم یه وقت ۲۵۰۰۰ تومان پول بی زبون رو دور نریزید راهی این پارک بشید! برید پیتزا بخورید یا کتاب بخرید ، هر کدوم که بیشتر اهلش هستید !

پی نوشت :

اینم شاهدش در این آدرس ( http://forum.persiantools.com/t405636.html) تحت عنوان

افتضاحی به نام دولفیناریوم (پارک دولفین ها) تهران

دیروز به همراه یکی از دوستان برای گردش رفته بودیم برج میلاد که تبلیغ پارک دولفین ها رو دیدیم تصمیم گرفتیم یه سری بزنیم
مکان : برج میلاد تهران ، مرتفعترین پارک دلفین های جهان ! حالا این مرتفع ترین به چه دردی می خوره خدا می دونه
بلیط : 25 هزار تومان ناقابل که اگر از این سایت های تخفیف گروهی استفاده می کردید 16 تومن بود ، البته پیشنهاد نمی کنم از این تخفیف استفاده کنید چون بلیط توسط سایت به شما فروخته می شد اما ظرفیت پذیرش در پارک محدود بود و یه عده دوباره بلیط 25 تومانی خریدند
ساعت برنامه : برنامه قرار بود ساعت 19:30 شروع بشه اما 20 شروع شد
اما برنامه : اول یه خوننده به اسم دکتر نمی دونم چی! اومد برنامه اجرا کرد مدام هم می گفت همه کار اینجا آزاده!منظورش رقص بود که البته چون همه خوانواده بودند کسی حال رقص نداشت
بعد دو تا مجری بی نمک با دو تا شیر آبی اومدن و هی نمک ریختند کلا شیر های ابی 3-4 تا حرکت بیشتر بلد نبودند و بعد از 5 دقیقه برنامه تکراری شد. دو بار دیگه هم آقای خواننده اومد و شعر خوند اما اونقدر برنامه ضعیف بود که کسی تحویل نگرفت یه بار هم صدای ضبط شده خواننده از بلندگو ها پخش شد
ضمنا از دلفین هم هیچ خبری نبود
یک ساعت که از برنامه گذشت جمعیت به نصف کاهش پیدا کرد مجری مدام می گفت ما یه سورپرایزداریم اما از سورپرایز هم خبری نشد
در آخر هم مربی شیر ها گفت ما زمان کمی برای تربیت این شیر ها داشتیم و با توجه به این زمان کارمون عالی بوده!!!!

کلا به نظر من راهی بهتری هم برای دور ریخت پول و هدر دادن وقت هست
گفتم این تجربه رو در اختیار دوستان بذارم تا کسی فریب این تبلیغات رو نخوره