آغاز سال 2014

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان عزیزم، می‌دونم خیلی تنبلی می‌کنم ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

یک سخنرانی در پیش رو دارم. متن سخنرانی و پاورپوینت رو آماده کردم. حالا باید تمرین کنم و ساعت بگیرم که خیلی طولانی نشه. اون سخنرانی هم که تو پست قبلی راجع بهش گفته بودم خیلی خوب برگزار شد. یک چکیده هم باید به یک کنفرانس خارجی بفرستم. اونو فعلا دست بهش نزدم. یک کار ترجمه‌ای هم دارم که اصلا بهش نزدیک هم نشدم، چه برسه به کار کردن رویش.

 

این سایت http://www.lifehack.org/ رو یکی از دوستام بهم معرفی کرد. دوستش دارم. گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد. اون فایل صوتی کتاب سه شنبه ها با موری را هم گذاشتم کنار. بعضی جاها رو نمی‌خواند. باید خود کتابش رو بگیرم و بخوانم. دو تا کتاب دیگه از م س ع و د ب ه ن و د خواندم. به اسم این * سه * زن و کوزه * بشکسته. کتابهای این نویسنده کمک می‌کنه آدم کم و بیش با تاریخ دوره قاجار و پهلوی آشنایی کمی پیدا بکنه.

 

سال 2013 هم تمام شد. من از همون اول سال 2013 حس خوبی بهش داشتم. وقتی هم به این سال گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم که برای من و همسر سال خیلی خوبی بوده. از همه لحاظ. اتفاق‌های خیلی خوبی برامون افتاده. کلی تغییر و تحول تو خونه و زندگی‌مون ایجاد کردیم و ... امیدوارم سال 2014 هم به همون اندازه و یا خیلییییییی خیلییییییییییی بیشتر از سال قبل برامون برکت و شادی داشته باشه. و البته برای همه دوستان و نزدیکان عزیزم.

روزهای کارمندی

هر روز صبح زود از خونه می زنم بیرون. تو راه چند تا آهنگ شاد گوش می دهم. قبلا بیشتر راه رو با تاکسی می رفتم ولی چند روزه یک مسیر جدید پیدا کردم و بخش بیشتر راه رو پیاده روی می کنم. حس بهتری به آدم دست می ده. تازه آهنگ های بیشتری هم می تونم گوش بدهم. هوا هم کمی خنک شده و بعضی ها اول صبح با سویشرت و لباس گرم از خونه می زنند بیرون. دیشب هم کتاب صوتی سه شنبه ها با موری رو روی موبایلم ریختم و اونو گوش می دهم.

 

خوندن کتاب پس از تاریکی از هاروکی موراکامی رو شروع کردم. من با این نویسنده اصلا آشنایی نداشتم. تازه کشفش کردم. کتابشو بخونم ببینم چه جوریه.

 

هفته پیش که تعطیلی عید قربان بود، خیر سرمون رفتیم شمال. موقع برگشت یک ترافیکی بود که نگوووووووووووووو. من تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم. تا چشم کار می کرد، جاده پر از ماشین بود. به غلط کردن افتاده بودیم. این هفته که باز تعطیلی داریم، تصمیم داریم تو خونه بمونیم و خونه رو دو دستی بچسبیم.  و به قول غزل شکرگزار باشیم که در یک کشور اسلامی زندگی می کنیم. همین جور پشت سر هم تعطیلی داریم.

 

تا چند روز دیگه باید توی یک کنفرانس شرکت بکنم . باید پاورپوینت آماده بکنم. فعلا که حسش نیست. آخر هفته انجام می دهم.

 

 

 

 

 

همه چیز خوب پیش می ره!

 

این روزها اومدم سر یک کار جدید. راستش از قبل هم این جا رو خیلی دوست داشتم. شرایط کاریش یک کم برای من سخته. البته برای کسی که به زندگی کارمندی عادت کرده، مشکلی نیست ولی من که تا به حال تو عمرم کار تمام وقت انجام نداده بودم، برام سخته هر روز از صبح تا غروب سر کار باشم. ولی محیط کار جدیدم رو دوست دارم و فعلا که اوضاع خیلی خوبه. دلم برای محیط کار قبلی ام هم کلی تنگ شده و وقتی من حرف از اونجا می زنم ، همه فکر می کنن من فردا کار اینجا رو ول می کنم و برمی گردم سر کار قبلی ام.

 

برادر جان رو هم فرستادیم سر خونه و زندگی اش و خیالمون از بابتش راحت شد. البته دوستم می گه: عروس که بیاد خونه، دیگه نمی گی «خیالمون راحت شد» . تازه اول حرف و حدیثه. فعلا که اوضاع اینجا هم خوبه و حرف و حدیثی هم پیش نیومده. لباسم هم خیلی خوشگل شده بود. دوستش داشتم.

 

با همسر روزهای جمعه می ریم سینما. جدیدا فیلم های «هیس! دخترها فریاد نمی زنند» و «دهلیز» رو دیدیم. هر دو تا رو دوست داشتم. پیشنهاد می کنم که حتما یک وقتی برای رفتن به سینما بگذارید. خوش می گذره.

 

کتاب «مترجم دردها» از جومپا لاهیری، «دست به دهان» از پل استر، «خانم» از مسعود * بهنود، «حاصل روزهای ما» از ایزابل آلنده، «مرشد و مارگریتا» از میخائل بولگاکف و ... رو خوندم. از کتاب مسعود * بهنود خوشم اومد. کتابهاشو پیدا نمی کنم. کتابهای جومپا لاهیری رو هم دوست دارم. در مورد زندگی هندی هاست. بیشتر اونهایی که در خارج از هند زندگی می کنن.

 

دلم شهر کتاب می خواهد. دوست دارم برم بچه ها رو ببینم که دارن لوازم التحریر می خرن. همکارام می گن: بابا! مدرسه و لوازم التحریر که کِیفی نداشت. اصلا دوست نداریم به اون دوران فکر بکنیم. ولی من که عاشق این روزهای آخر شهریور و حال و هوای مدرسه هستم.

 

فردا هفتمین سالگرد ازدواج ماست. به همین زودی هفت سال تموم شد. سالهای خوبی بود. من که هیچ وقت از این که ازدواج کردم پشیمون نیستم. بعضی ها فکر می کنن که ازدواج مانع از رسیدن اونا به آمال و آرزوهاشون می شه. ولی من فکر می کنم هرچند در بعضی موارد من آزادیهایی رو از دست داده باشم ولی چیزهای خیلی بیشتری رو یاد گرفتم. همیشه هم فکر می کنم که ای کاش زودتر با همسر جان ازدواج می کردم. این جوری کلییییییییییییی جلوتر بودیم.

 

 

 

شهرک ×سینمایی ×غزالی

سلام دوستان خوبید؟ تو این مدتی که نبودم یک گرفتاری کوچیکی برامون پیش اومده بود که خوشبختانه ختم به خیر شد. همه اش در حال مهمونداری و ... بودیم. اصلاً وقت نمی‌شد هیچ کار دیگه‌ای بکنیم. الان هم کلی کار عقب افتاده ریخته روی سر من و همسر. 

تو این مدت یک کار مفیدی که کردم، رفتن به باشگاه بود. حسابی ورزش کردم. هیکلم نسبت به قبل کلی جمع و جور شد. همه تو باشگاه از این همه تغییر خوششون اومده بود.الان یک آیلای خوش تیپ بدون شکم در خدمتتونه. ولی این روزها به خاطر ماه رمضون نمی‌تونم برم باشگاه. تمام سعی من هم اینه که تو این ماه وزن کم کردن به کنار، لااقل اضافه وزن پیدا نکنم. تا امروز که وزنم اضافه نشده. خدا رو شکر. ان شاالله بعد از ماه رمضون دوباره شروع می‌کنم. 

برای همایش یک مقاله دارم می‌نویسم. تا الان نصفشو نوشتم. اگه خدا بخواهد امروز می‌خواهم تمومش بکنم. یک مقاله هم برام فرستادن که براشون داوری بکنم. اونو خواندم ولی باید نکاتی که مورد نظرم بود رو براشون بفرستم. فعلا که دارم کتاب م ر ش د و م ا ر گاریتا رو می‌خوانم.  

چند وقت پیش من و همسر رفتیم شهرک * سینمایی * غ ز ا ل ی . توی جاده کرج. یک بخشش که مربوط به سریال هزاردستان بود، خیلی قدیمی و خراب شده بود. یک بخش دیگه که تازه ساخته بودن و برای سریال کلاه پهلوی و ... استفاده می‌شد، خیلی تمیز و نو بود ولی جلوشو بسته بودن و اجازه نمی‌دادن کسی وارد بشه. یک بخش دیگه برای سریال‌هایی مثل مریم مقدس و ... بود. یک بخش هم مخصوص سریال‌هایی مثل حضرت علی و ... بود. البته باز جاهای دیگه‌ای هم برای دیدن بود که من و همسر از شدت گرسنگی نتونستیم ادامه بدهیم. یک عروس و داماد خیلی شیک و خوش تیپ هم اومده بودن گراند هتل اونجا.

 

 

 

سال 92

 

دوستان عزیزم، سلام. خوب هستید؟ با یک تاخیر بسیار زیاد سال نو رو به همگی تبریک می‌گم. امیدوارم سال خوبی برای همه‌مون باشه. امیدوارم تعطیلات عید هم به همه تون خوش گذشته باشه. قبل از عید چند تا پست نوشته بودم که وقت نشد بگذارم. الان هم دیگه گذاشتن اونها فایده‌ای نداره. 

تو این چند وقتی که نبودم، برادر جان ما نامزد کرد. من هم تو این مدت همه‌اش دنبال لباس و پارچه و خیاط و ... بودم. تازه فردا هم می‌خواهم با دوستم برم زرتشت برای خرید پارچه. بالاخره خواهر شوهری گفتن، چیزی گفتن. 

به لطف مهمونی‌های این مدت بسی اضافه کیلو پیدا کردم. اگه خدا بخواهد از فردا می‌خواهم پیاده‌روی رو شروع بکنم. نمی‌دونم چرا تا من تصمیم می‌گیرم که پیاده‌روی رو شروع بکنم، هوا طوفانی و بارانی و رعد و برق می‌شه؟ شانس که نداریم.

تو این مدت حسابی رمان خوندم. تلافی تمام سال‌هایی که به خاطر دانشگاه نمی‌رسیدم رمان بخونم رو در آوردم. این کتابها رو تا الان خوندم:

- روزی * به درازای یک * قرن، اثر چنگیز * آیتماتف

- حکمت کهن

- عقاید * یک * دلقک

- علف‌ها * آواز * می‌خوانند

- همنام

- استاد عشق، زندگی پروفسور محمود حسابی

- در *  خلوت * خواب

- سه * کتاب

- شما * که غریبه * نیستید

- چراغ‌ها * را من خاموش * می‌کنم

- دفترچه * ممنوع

 

بعد از خوندن کتاب استاد عشق، دیدم توی اینترنت چند نفری راجع به این کتاب نظراتی دادن. گفتند: اکثر چیزهایی که توی این کتاب گفته شده، غلو شده و دکتر حسابی این طور که توی این کتاب گفته شده، مرد بزرگی نبوده. که مردم ایران همیشه دوست دارن یک قهرمان داشته باشن و ... واقعا آدم نمی‌دونه چی بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حرف کی درسته؟؟؟

 

بچه‌ها نظرتون در مورد این هدیه که دوستم بهم داده چیه؟ (پست قبلی که یادتونه) از این به بعد می‌خواهم هرچی که دوست دارم داشته باشم رو اینجا بنویسم. مثل این که جواب می‌ده.

 

 

 

تولد سه سالگی

 

تو خونه ما یک ستونی هست که فضای پشتش خیلی به درد نخوره. اون روز خیلی اتفاقی و بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی برای اون فضا کتابخونه خریدیم. برای خرید چیز دیگه‌ای رفته بودیم بیرون که قسمت شد و این کتابخونه رو خریدیم. راستش خیلییییییییییییییییییی خوشحال شدم. وقتی کتابخونه رو آوردن، زودی تمیزش کردم و کتابهامو توش چیدم. انقدر ذوق داشتم که نگو. خیلی حس خوبیه کتابخونه‌دار شدن. چقدر هم توش کتاب شد. تازه هنوز کلی جای خالی هم دارم. البته هنوز چندین جعبه کتاب دارن توی زیرزمین خاک می‌خورن ولی به نظرم همینش هم خیلی عالیه.

 

 

دوره دوم کلاسم هم تموم شد و نمره خوبی هم گرفتم. دو تا نکته هم از این دوره بهتون بگم:

- شما می‌دونستید که شنوایی آخرین حسیه که در بدن انسان از بین می‌ره؟ یعنی اگر یک فردی تو حالت کما باشه و هیچ کدوم از حواس دیگرش کار هم نکنه، شنوایی‌اش سر جاشه. به همین خاطر وقتی بالای سر یک بیمار خیلی بدحال هم رفتید، حرف‌های ناامید کننده و منفی بالای سرش نزنید. من از وقتی این موضوع رو فهمیدم، هی با خودم فکر می‌کنم که اون روزی که رفته بودم ICU، بالای سر شوهر عمه مرحومم، و باهاش حرف زده بودم، چه چیزهایی بهش گفتم؟

 

- و دیگه این که بچه‌ها توی 6 ماه اول زندگی‌شون فقط می‌تونن از راه بینی نفس بکشن و نمی‌توانند مثل ما از راه دهان هم نفس بکشن. به همین خاطر باید خیلی حواستون باشه که موقع سرما خوردگی و ... راه بینی بچه‌ها کیپ نشه.

 

نمی‌دونم چرا اصلاً حس خونه تکونی کردن رو ندارم.

 

مامان و بابا تازه از مسافرت برگشتن و خبر رسیده که کلی سوغاتی برای من آوردن. بابا که کلی پول جریمه اضافه بار داده، می‌گه: نصفه چیزهایی که آوردیم برای توئه. پول این اضافه بار رو تو باید بدهی. آخ دارم می‌‌میرم از فضولی. زودتر برم خونه‌مون کادوهامو بگیرم.

 

و خبر آخر اینکه وبلاگ من هم سه ساله شد. تولدش مبارک. بچه‌ام داره کم کم بزرگ می‌شه.

 

 دلم یک گردنبند می خواهد شکل دونه برف.

 

ا م د ا د گ ر

 

مدتها بود که با همسر می‌خواستیم خونه‌ای از شهرمون بخریم. این چند بار آخری که اونجا رفتیم، کلی هم خونه دیدیم ولی نپسندیدیم. تو این مدت هم نظرمون عوض شد و ترجیح دادیم به جای خونه، زمین بخریم. این بار همسر رو به زور فرستادم خونه مامانش و گفتم تا چیزی نخریدی، حق نداری بیای تهران. اون هم بعد از گشتن فراووووووووون تونست یک زمین بخره. من که جاشو ندیدم ولی بابا و عمو می‌گفتن که جای خیلی خوبیه. و الان هم تا خرخره که چه عرض کنم، بالاتر از اون، تو قرض هستیم.

 

دوره اول کلاس‌مون تموم شد. من هم نمره کامل گرفتم. قراره دوره دوم به زودی شروع بشه. کلاس خوب و مفیدی بود. اینجا می‌خواهم چند نکته رو یاد گرفتم، باهاتون در میون بگذارم. امیدوارم به دردتون بخوره:

 

- اگه تو گلوی کسی، لقمه‌ای، چیزی گیر کرده باشه، اولین و بهترین روش سرفه کردن است. اگه دیدید که سرفه کردن جواب نداد، وارد مرحله‌های بعدی مثل ضربه زدن به پشت و مانور * هایملیش می‌شیم.

 

- اگر فردی، مشکل قلبی (آنژین صدری یا همون تنگی عروق کرونر) داشت، بهش کمک می‌کنیم که بشینه تا بتونه راحت‌تر نفس بکشه. بهتره که دراز نکشه. در موقع سکته قلبی اون رو در حالت نیمه نشسته قرار می‌دهیم.

 

- اگر کسی غش کرد، مثل این فیلم‌ها، روشون به هیچ وجه آب نمی‌پاشیم که به هوش بیان. یا به صورتشون سیلی نمی‌زنیم. مواد بد بو زیر بینی‌شون نمی‌گیریم. من هرچی فیلم دیدم، همه شون این روش‌های اشتباه رو انجام می‌دادند. در این موقع فرد رو روی یک سطح صاف قرار می‌دهیم و پاهاش رو 20-25 سانت بالاتر از سطح بدنش قرار می‌دهیم. دور و برش رو شلوغ نمی‌کنیم و اجازه می‌دهیم که هوای خنک و آزاد بهش برسه. می‌تونید یک پوشش مرطوب روی صورتش بگذارید.

 

- اگر کسی صرع داشت و دچار تشنج شد، فقط سعی کنید سرش رو نگه دارید که به زمین نزنه و کاری به دست و پاهاش نداشته باشید. چون ممکنه در اون حالت بی‌اختیاری با ضربه‌های دست و پاش بزنه خودتون رو هم ناکار بکنه.

 

- موقع رگ به رگ شدن دست و پاتون، نمی‌رید تو حموم و خوووووووووب ماساژ نمی‌دهید. این کار خیلی خطرناکه و ممکنه منجر به پارگی تاندون بشه. در این موقع دست یا پا رو بالاتر از سطح قلب قرار می‌دهید. از کمپرس سرد استفاده می‌کنید. به هیچ وجه ماساژ نمی‌دهیم. بعد باید بانداژ بکنیم.

 

- در سوختگی‌ها مثل سوختگی درجه 1 و 2، برای کاهش درد از سرد کردن اون ناحیه سوخته شده استفاده می‌کنیم. عضو رو به مدت 10 دقیقه زیر آب سرد یا شیر سرد قرار بدهید ولی بدونید که یخ و ترکیب آب و یخ باعث آسیب بیشتر می شه.

 

- اگر می‌خواهید کسی رو وادار به استفراغ بکنید، مثل موارد مسمومیت غذایی، از محلول آب گرم و نمک می‌تونید استفاده بکنید. البته باید حواستون باشه که در همه حالتهای مسمومیت‌ها نمی‌تونید فرد رو وادار به استفراغ بکنید. چون ممکنه باعث مرگ طرف بشید.

 

- گیاه دیفن باخیا یک گیاه سمی است. مواظب بچه هاتون باشید که برگهای اون رو نجوه. چون این سم باعث التهاب و تورم راه حلق می شه و ممکنه به خفگی منجر بشه. در این موقع می‌تونیم به شخص آب سرد بدهیم و یا چند تکه یخ داخل دهانش بگذاریم که اونها رو بمکه. بهتره که در حالت نشسته باشه. بعد باید فرد رو به بیمارستان برسونیم.

 

- اگر یک نفر دچار مارگزیدگی شد، اون ناحیه رو به هیچ وجه سرد نمی‌کنیم. از کمپرس سرد استفاده نمی‌کنیم. چون سم مار بر اثر سرما در بدن پخش می‌شه.

 

 

دریا

بابا از کنار دریا یک خونه کوچک و خوشگل خریده. چند روز پیش مامان زنگ زد که ما اومدیم به این خونه و شما هم پاشید بیایید پیش ما و هوا هم خیلی خوبه و ... خلاصه انقدر تعریف کرد که دل من و همسر رو حسابی آب کرد. من و همسر هم که کلاً زود جوگیر می‌شیم، در عرض چند دقیقه تصمیم گرفتیم بریم. سریع وسایلمون رو جمع کردیم. به مامان زنگ زدم که دارم می‌آیم. یک چند روزی اونجا موندیم و من از فرصت استفاده کردم و توی اون هوای خیلی خوب حسابی کتاب خوندم.

 

من و همسر کلاً از این جور کارها زیاد می‌کنیم و یک دفعه بدون هیچ برنامه قبلی دیدی پا شدیم رفتیم مسافرت. حتی یک بار یکی از دوستام که تو آژانس هواپیمایی کار می‌کنه، به ما زنگ زد و گفت یک مورد خیلی خاص پیش اومده و شما با یک قیمت خیلی مناسب امروز غروب می‌تونید برید قبرس. پا شید برید. من و همسر هم بدجور وسوسه شده بودیم ولی گفتیم بابا، درسته ما خیلی جوگیر هستیم ولی دیگه نه تا این حد.

 

بچه‌ها من دارم می‌رم کلاس ا م د ا د گ ر ا و ر ژ ا ن س. فکر می‌کنم که گذروندن این دوره برای همه مفید باشه. اتفاقه دیگه، می‌افته. خوبه که آدم بدونه در موارد اورژانسی چه برخورد صحیحی رو باید انجام بده. چون مطالب این دوره با جون انسان‌ها سر و کار داره، سعی می‌کنم که با دقت زیادی کتابش رو بخونم و سر کلاس حواسم خیلی جمع باشه. خیلی نکات ریز داره. امیدوارم این دوره رو به خوبی و با موفقیت تموم کنم. به همسر می‌گم: دوره‌اش سخته. آدم یک جورهایی احساس مسئولیت زیادی می‌کنه. مثل کلا‌سهای زبان و عکاسی و کامپیوتر و ... شوخی بردار نیست.

 

کتاب «پنج نفر که در بهشت ملاقات می‌کنید» رو خوندم. اثر میچ آلبوم. دوستش داشتم. الان هم دارم کتاب «روزی به دارازای یک قرن» اثر چنگیز آیتماتف رو می‌خونم. نمی‌دونم با این نویسنده چقدر آشنایی دارید. پیشنهاد می‌کنم کتابهایش رو بخونید. من که خیلی دوستش دارم.

 

این هم عکسی از منظره خونه شمال. و این.

این ها پرنده‌هایی هستند که هر روز صبح سر و کله‌شون پیدا می‌شد.

این هم عکس ماهیگیران زحمت‌کش. من که خیلی دلم براشون سوخت. از صبح تا شب توی آب. خیلی کارشون سخته.

 

 

 

سال 2013

یکی دو ماه پیش، داشتم با یکی از دوستام که به ستاره‌شناسی و این جور مسائل علاقمنده، صحبت می‌کردم. بهش گفتم که طی این یک سال گذشته چندین نفر از اعضای خانواده‌مون فوت کردن و یک سری مشکلات دیگه برام بوجود اومده. دوستم گفت: سال 2012 سال سنگینی بوده و از قبل هم انتظار می‌رفته که توی این سال میزان فوت افراد بالا باشه .... که دنیا داره وارد مرحله جدیدی می‌شه و کسانی که تاب تحمل این تغییرات رو ندارن، فوت می‌کنن و از این جور حرفها.

یک بار دیگه هم توی یکی از این شبکه‌های اون ور آب یک متخصص ستاره‌‌شناسی اومده بود. چون برنامه به زبان فارسی نبود، 100 درصد حرفهاشون رو متوجه نشدم ولی اصل مطلب این بود که اونها هم می‌گفتن که سال 2012 برای خیلی از افراد سال مشکلی بوده. خیلی‌ها با مشکلات زیادی مواجه شدن و ... می‌گفتن که با اومدن سال 2013، از میزان مشکلات کم می‌شه و زندگی روال عادی‌تری به خودش می‌گیره و ...

هرچند من از ستاره‌شناسی و این جور مسائل چیزی متوجه نمی‌شم ولی حرفهای این عده یک امیدواری به من داد سال 2013 رو با روحیه خوبی شروع کردم. مطمئنم همین طور که می‌گفتن «این سال، سال منه». حتی توی این 15 روز اول سال 2013 کلی اتفاق خوب برام افتاد. انگار راست می‌گن که اگه امیدوار باشی و مثبت فکر کنی، زندگی‌ات هم بر وفق مراد پیش می‌ره. بیایید شما هم مثل من یک برگه بچسبونید به در یخچال و روش بنویسید: امسال، سال منه. من اینو احساس می‌کنم.

این دسر رو تو شب یلدا درست کردم، عالیییییییییییییییییییییی شد.

عشق آشپزی

یک چند وقتی بود که فر گازمون درست کار نمی‌کرد. بالاخره طلسم شکست و تعمیرکار اومد و فرمون رو درست کرد. از اون روز، من به ذوق غذا درست کردن تو فر، عشقم به آشپزی چند برابر شده. اصلاً وقتی تو فر غذا درست می‌کنم و دستکش مخصوص فر رو دستم می‌کنم، احساس می‌کنم خیلییییییییییییی آشپز شدم. خیلی حس خوبیه. فکر کنم مشکل عدم علاقه من به آشپزی در گذشته، همه اش تقصیر این فر بوده . دیگه به سلامتی مشکل ریشه شناسی و برطرف شد. دست دوستانی هم که وبلاگ آشپزی دارن درد نکنه. کلییییییییی ازشون چیزهای خوب یاد گرفتم. مثلاً امروز این کیک رو درست کردم. عالییییییییییی شد. شما هم حتماً امتحان کنید.

 

روز جمعه داشتم از بی‌کتابی می‌مردم. بعد از ظهری همین جوری زنگ زدم به کتابخونه‌ای که عضوش شده بودم. مسئول کتابخونه گفت که روز جمعه، کتابخونه تا غروب بازه و می‌تونی بیایی کتاب بگیری. تازه بخش قرائت خانه‌اش هم شبانه روزی بازه. من هم خوشحاااااااااااااااااال ، تو بارون، با همسر جان بدو بدو رفتیم کتابخونه و 3 تا کتاب امانت گرفتم. انقدر ذوق کردم که نگو.

محبوبه جان به خاطر معرفی این کتابخونه ممنون. مثل همیشه پیشنهادت عالییییییییییییییییی بود.

دوستان من می‌خواهم فوتوشاپ یاد بگیرم. اینجا کسی هست که به من کمک بکنه. چه جوری یاد بگیرم؟ می‌شه یک کتاب خیلی خوب به من معرفی بکنید. از این سی‌دی‌های آموزشی می‌شه یاد گرفت؟ خیلی ازتون ممنون می‌شم به من کمک بکنید.