آغاز کلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم. می خواهم از خاطرات شیرین زندگی ام با یه طلبه بگم.روزهای شادی... روزهای غم... روزهای معمولی...از سادگی زندگی بایک طلبه... از سختی هاش و از درسهایی که از این زندگی گرفتم.بنویسم.

چرا و چگونه ازدواج با طلبه

بسم الله الرحمن الرحیم

امام زین العابدین میفرمایند : هر که در روزگار غیبت قائم ما ، بر ولایت ما استوار ماند ، خداوند پاداش هزار شهید مانند شهیدان بدر و احد را به وی عطا می فرماید . (بحار الانوار )

خیلی از دوستان  هم خصوصی و هم عمومی درباره ی ازدواج با طلبه و چگونگی آن ازم سوال کردند منم خواستم تو این پست از زندگی خودم و دوستان اطرافم تجربیات ناچیزی که کسب کردم رو در اختیار این دوستان بذارم امیدوارم قابل استفاده باشه . تو این سالها خیلی ها ازم این سوالها رو پرسیدن که زندگی طلبگی چجوریه شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  ، زندگی با یک روحانی سخته یا آسونه؟ با لباس روحانی پوشیدن همسرت مشکلی نداری؟ اصلا آیا سختت نیست همراه روحانی بیرون رفتن ، واقعا راسته  که شهریه ایی که میگیرین خیلی کمه ؟ پس چجوری زندگی تون رو میگذرونین ؟ و.....وکلی از این مدل سوالها .

البته در کنار این سوالها  بودند کسایی که یا با دیده ی تحقیر به ما نگاه میکنند که مثلا این بیچاره ها چه میفهمند زندگی چیه ؟ عشق و صفا یعنی چه ؟ بیچاره همسرش چی میکشه شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز ، اصلا صمیمیتی هم تو روابطشون هست؟ اینا تو  زندگی عادی شون همش از آیه حدیث و ذکر دعا حرف میزنن ......ویا کسایی هم هستند که تصور دارن که روحانی ها بسیار بسیار زن ذلیل (اصطلاح عامیانه )هستند و نمی ذارن آب تو دل خونوادشون تکون بخوره و همیشه در خدمت خانواده هستند و با دیده ی حسرت به زندگی ما نگاه میکنند و........خلاصه کلی طرز تفکر های عجیب و قریب و سوالهای جالب در باره ی این قشر مظلللللللللللللوم  جامعه .عجب زندگی اسرار آمیز و سوال برانگیزی داریم و خودمون خبر نداریم .

و اما اصل مطلب " حالا بعد از گذشت شانزده ، هفده سال زندگی هر چی بیشتر فکر میکنم و به گذشته ی زندگیم نگاه میکنم با اطمینان میگم که اگه یه باره دیگه به دنیا می اومدم و حق انتخاب داشتم بدون ذره ای تردید همین زندگی شیرین و مهیجم رو انتخاب میکردم  ، زندگی با عنوان زیبای سرباز امام زمان و همسرش که امیدوارم لیاقت این سربازی رو داشته باشیم .

  شما خواهر عزیز و دوست گرامی  که میخواهی  شریک زندگی و همراه  و همسفر یک روحانی باشی ،اولا یکی از مهمترین مطالب اینه که تو این راه باید عاشق امام زمان بود  که اگه نباشی ادامه ی راه ممکن نیست و حتی شاید وارد  شدن به این راه هم به خودت و هم به شان طلبگی صدمه  بزنه . گاها همسر یک روحانی بیشتر از خود روحانی  تو اجتماع  درمعرض توجه و دقت مردم هست و همه ازت توقع دارن  که بهترین هم از نظر پوشش و اخلاق و رفتار و گفتار و کردار  باشی و هم آنقدر صبورو پر طاقت باشی که از انواع توقعات و حرف  و حدیث و کنایه ی مردم دلخور نشی و با لبخند باهاشون مدارا کنی .

یکی دیگه از مهمترین مطالب اینه که  علاوه بر اونکه تو اجتماع باید صبور باشی ، تو زندگی و کنار همسرت هم باید صبورترین و مقاوم ترین و کم توقع و قانع ترین باشی ، چون طلبه تا وقتی که درس میخونه  با شهریه ی طلبگی  ساده ترین زندگی رو می تونه تهیه کنه که البته ، این شهریه هم ماجراها داره برای خودش ، زیرا یک برکتی داره که فقط طلبه ها میتونند درکش کنند و اطرافیان  همچنان تو معجزه ی این شهریه  ی  پر برکت موندند که چگونه با اینکه مقدارش خیلی ناچیزه ولی  به لطف خدا میشه با اون زندگی رو اداره کرد و احساس کمبود نکرد و راضی و خشنود بود .و دیگری ، طلبه به اقتضای موقعیت تبلیغی که داره تقریبا خونه به دوش محسوب میشه و هر جا که وظیفه ایجاب کنه ،هر  جای کشور یا بعضا خارج از کشور باشه بار و بندیل بسته و آماده ی کوچ میشه  و دیگه  اینکه همسر یک طلبه با ید تا حد ممکن وابستگی به خونواده و شهر و دیارش رو کادو پیچی کرده و بذاره دم کوزه آبش رو بخوره و تحملش رو ببره بالا ، چون شاید هیچ وقت نزدیک خونوادشون و تو شهر خودشون ساکن نشدند و این وابستگی باعث اذیت خودش و خانوادش میشه ، مهمترین نکته  اینه که علاوه بر اینکه خودش رو کاملا آماده و توجیه کنه باید رضایت درونی اش رو از این نوع زندگی به خونوادش انتقال بده تا هم خیال اونها کمی راحت بشه و هم مانع هدفتون نباشند . (البته  لازم به ذکره که به طور مطلق این شرایط  شامل همه ی طلبه ها نمیشه و هستند طلبه های که شرایط خاص خودشون رو دارند که اون هم تو صحبت های اولیه ی خواستگاری بیان میشه و قبول اون نکات به عهده ی خود شخص می باشد  ).

دیگری لباس روحانیت هست که اهمیت زیادی داره به خاطر اینکه  هم نماد لباس پیغمبر و امامانمون هست و هم پوشیدنش مستحبه  وبرکات خیلی زیادی داره، پس رعایت شان لباس خیلی مهمه . با اینکه همراه یک روحانی تو اجتماع وارد شدن  شاید باعث پاره ای از محدویت ها هم برای خود روحانی هست و هم خانوادش ولی یقینا مزایای معنوی اش می ارزد به محدودیت هاش .

خلاصه  ، تصور اینکه همه ی زندگیت لبیک به دعوت امام زمانمون برای آماده سازی  مقدمات ظهور هست و اینکه تاثیر گذاری یک روحانی در زندگی معنوی همه ی اقشار اعم از پیر و جوان  مهم ویک نیازضروری هست و اینکه به کارت و راهت از ته قلبت ایمان داشته باشی و نهایت آرزوت نشاندن لبخند رضایت بر چهره ی مبارک امام زمان باشه با وجود مشقت و سختی راه  می ارزد و لذت بخشه  که اگر اینطور نبود اینهمه روحانی موفق در کشورمان نبودند که با عشق در همه جا و هر شرایط  در حال تبلیغند  .

ای آخرین توسل سبز دعای ما           آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟

شنبه ُدوباره شنبه سه نقطه چین ...        بی تو چه زود میگذرد هفته های ما

اللهم عجل لولیک الفرج  .

 

 

سن تکلیف

بسم الله الرحمن الرحیم

امام علی (ع) میفرمایند :دنیا تجارت خانه اولیاء خداست . پس انسان تاجری است که در مدت عمر با همه ی دارایی های خود از زبان ، چشم و گوش گرفته تاپول ،پست، مقام ،و علم و آبرو ....مشغول تجارت است و سرانجام دست آورد او در پایان عمر سرمایه ای برای زندگی جاویدان خواهد بود و اما بدون شک یکی از ارزنده ترین دست آوردها از تجارت خانه دنیا فرزند صالح است که با اخلاق و رفتار خوب و کارهای نیک علاوه بر جلب دعای دیگران ، ثواب و پاداش فراوان و مستمر به حساب جاری حسنات پدر و مادر واریز میکند و مایه ی افتخار پدر و مادر در دنیا و آخرت است .

خدایا !!!!گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک ،این تو نیستی که بزرگ و کوچک میشوی ...این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور ..........

تقریبا یه ساله که ریحانه خانم ما به سن تکلیف رسیده یعنی و درست وقتی مائده هفت روزه بود . مدرسه ایرانیان هم قرار بود جشنی براشون بگیره . اولش دو دل بودم که میتونم به این جشن برم یا نه ،از یک طرف این جشن هم برای ما و هم برای ریحانه خیلی مهم بود و دیگه قابل تکرار نبود و از اون طرف  نمیدونستم با وضع جسمی ام رفتنم صلاحه یا نه و از طرفی هم از بابت مائده میترسیدم که سرما نخوره ، ولی میدیدم که ریحانه برای این جشن چه ذوق و شوقی داره و خیلی دلش میخواد منم حتما برم ؛خب منم نمیخواستم یکی از بهترین خاطره های عمرش که احتمالا خاطره اش همیشه تو ذهنش میمونه با نرفتن من خراب بشه و فکر نکنه که با اومدن مائده از چشم ما افتاده وتوجهی بهش نداریم به خاطر همین بعد از مشورت با حاجی گرامی و جلب رضایت ایشان قرار شد که ما هم بریم حالا قیافه ی ریحانه بعد از شنیدن این خبر   قربون ذوق کردنش بشم . حالا بماند که تو جشن همه ی دوستان از اومدن من چقدر تعجب کرده بودن ، انتظار نداشتن من با اون وضعم رو بچه به بغل سرحال و قبراغ  اونجا ببینن (همش دعا میکردم یه وقت چشم نزنن مارو بیاییم منو بچه بیفتیم مریض شیم البته شوخی کردم )  

انصافا در مجموع جشن خوبی شده بود با اینکه تعداد بچه هم کم بود تقریبا سیزده نفر بودن .ولی بازم براشون کلی زحمت کشیده بودن . خدا خیر بده بانیانش رو . واقعا برامون موندگار شد . قبل از اینکه ریحانه به سن تکلیف برسه همیشه دغدغه ام این بود که  ریحانه برای نمازو روزه و حجابش مراقبت میکنه یا نه . اصلا براش مهم خواهد بود یا نه ؟ ولی خدا رو هزار هزار مرتبه شکر که لطفش همیشه و در همه حال شامل حال ما بنده هاش هست و ریحانه که از قبل هم تقریبا با حجاب بود ولی بعد از سن تکلیفش انصافا مواضبتش خیلی بیشتر شده و نماز هاش رو هم مرتب میخونه درسته که بعضی وقتا به هوای بازی کمی هول هولکی میخونه ولی همین هم اقتضای سن و سالشه و برامون واقعا با ارزشه . براش از ایران کلی مقنعه و مانتو های جور واجور گرفتم که یه وقت از پوشش زده نشه اونم به خاطر اینه که اینجا تنوع پوشش نسبت به ایران خیلی زیاده ومخصوصا دختر های همس و سال ریحانه هم که جای خود دارن که نگم بهتره . ولی خدارو شکر که ریحانه نه تنها از پوشش ناراضی نیست بلکه هم افتخار میکنه و هم  لذت  میبره انشاالله که همیشه اینطور میمونه، به نظرم برخورد و تعریف و تمجید اطرافیان هم تو این مسئله بی تاثیر نیست  .  وقتی بیرون هستیم معمولا از رنگ بندی مانتو و مقنعه هاش یا از خودش میپرسن یا از من میپرسن که از کجا گرفتیم که خیلی خوشگلن .بعضا خانم های بی حجابی هم بودن اینجا که با دیدن ریحانه بعد کلی تعریف  میگن که ما اینهمه به خودمون رسیدیم و بزک دوزک کردیم ولی با اینهمه قیافمون اینه ولی دختر شما با این حجابش مثل فرشته ها قشنگ شده ،خوشبحالش با این قیافش . و اینم حکمت خداست که تو صورت افراد محجبه مخصوصا دخترای کم سن و سال این معصومیت جلوه ی بیشتری داره  . ریحانه  چون  خودش هم زبون اینجا رو متوجه میشه میفهمه که به خاطر حجابش  یه احترام خاصی براش میزارن  ، یه بار وقتی ریحانه چهار پنج ساله بود میرفتم بیرون که ریحانه اصرار کرد که باید چادر سرش کنه منم قبول کردم ، تو خیابون یه وقتایی خانم وار میرفت و یه وقتایی هم بپربپرمیکرد و چادر به دست و پاش میپیچید ولی با اینهمه همیشه  از چادر سر کردنش ذوق مرگ میشدم . همینطور که من کیفور از حرکات ریحانه داشتیم میرفتیم یه خانمی تا ما رو دید با یه لحن ...(شاید شما هم از این لحن ها دیده باشین )بهم گفت که خانم چرا بچه رو تو این سن و سال پیچیدین تو چادر ،واقعا که ،گناه داره این بیچاره ...گفت و با حرص رفت . منم همینجور موندم اصلا زبونم نچرخید چیزی بهش بگم ،آخه یه وقتایی به یه کسایی هیچی نگی سنگین تری  واللا. ولی همیشه هم نمیشه سکوت کرد یه جاهایی هم باید یه دفاع اساسی کرد .

بعد از دو سه ماه که از تکلیف ریحانه گذشته بود منو بچه ها رفته بودیم ایران ، البته بدون حاج اقا . اونجا هم اوضایی داشتیم . عید بود و تقریبا همه ی فک و فامیل و دوست آشنا رو زیارت کردیم ،کسایی که قبلا با ریحانه دست میدادن و  بوسش میکردن به هوای همیشه می اومدن جلو ، چند قدم مونده ریحانه داد میکشید نههههههههه، نیایین جلو من دیگه به سن تکلیف رسیدم ، شمام نامحرمین . بعضی ها خوششون می اومد و به نظرش احترام میذاشتن ، ولی متاسفانه بعضی هام مسخرش میکردن و میگفتن بابا جمع کن این ادا و اصول هارو ، تازه منو هم شماتت میکردن که این چیزها چیه ،این هنوز بچه هست چرا اینقدر سخت میگیرین و کلی نصیحت ....منم با افتخار میگفتم اولا که همین به قول شما بچه به فرمان خدا تو این سن باید به وظایف شرعی اش عمل کنه ، دوما هم اینکه اصلا اجباری نبوده ونیست و خوشبختانه خودش دوست داره و وظیفه ی ما هم اینه که کمک و تشویقش کنیم . بعضی ها هم بهش میگفتن ما از بچگی بزرگت کردیم وغریبه نیستیم و این حرفا (نمیدونم این چه فلسفه ایه که بین بعضیا جا افتاده که اگه یکی بچه ایی رو از بچگی تر و خشک کنه و بعدا اون بچه  چه دختر و چه پسر به سن تکلیف برسه ،انگار نه انگار که دیگه نا محرمه باید مراعات کنن ، ادعاشون هم اینه که چون بزرگت کردیم .حالا چی شده نامحرم شدیم ؟؟؟؟ اینجور مواقع نامحرم معنی بیگانه رو پیدا میکنه و کلی از اون بیچاره شاکی میشن  ) خوشبختانه ریحانه اصلا به حرفاشون گوش نمیکرد و کار خودش رو میکرد ، یه وقتایی هم که مهمون زیاد بود طفلی بچم سیستمش قاطی میکرد  و یادش میرفت محرم کدومه و نامحرم کدومه مثلا دایی من یا عموی باباش و یا شوهرعمه ی من و یا شوهر خاله باباش که سن شون تقریبا بالا بود  ویا کسایی که عموش نبودن ولی عمو صدا شون میکرد   وووو. واقعا خیلی خوشحال میشدم که خودش حواسس خیلی جمع بود  وقتایی که من هم مثل بقیه یادم میرفت که دختر کوچولوم بزرگ شده و به سن تکلیف رسیده  . یواشکی تو گوشم میگفت که مامان  من حجابم خوبه ؟ یا به فلانی بگو با من دست نده  یا باهام شوخی نکنه ، یا خیلی ناراحت میشد اگه یادش میرفت مثلا روسری نداره و نامحرمی دیدتش

خدا میدونه چقدر لذت بخشه اینکه به پای گلی بشینی و بعد چند سال گل دادنش رو ببینی ، از ته دلم از خدا میخوام که بچه های همه رو مومن وعاقبت به خیر کنه، بچه های ما رو هم همینطور که این بزرگترین نعمته.

واما مائده خانم هم تو این میون شده قاتل مقنعه ها ی ریحانه و جاشون رو هم بلد شده حسابی، وقتی میبینم که صداش نمیاد میفهمم که بعععله خانم رفتن سر کشوی ریحانه و مقنعه به دست باهاش درگیره و  مثلا میخواد مثل آبجیش سرش کنه ولی نمیتونه و وقتی ما می اندازیم سرش از خوشحالی ذوق میکنه و همش  دور خودش میچرخه و منم یکی از کارهای مهمم شده جمع کردن مقنعه های ریخته شده در تک تک اتاقها و یا آشپزخانه و یا پذیرایی و توفیق اجباری ورزش رو هم پیدا میکنم چون میدونه که مامانش برای ورزش کردن چقدر تنبله .

در راه عزیزی است که با آمدنش ......هر قطب نما قبله نما خواهد شد .

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست ......

 

همین جوری نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

امیر المومنین علی (ع) میفرمایند: چه بسیار دور است فاصله ی دو کردار ، کرداری که لذ تش می رود و گناهش می ماند و کرداری که رنجش می گذرد و پا داشش می ماند .

اندر احوالات ما در این چند وقته که نبودیم :

این چند وقته دوستان حسابی شرمنده کردن و دائم سراغمون رو میگرفتن .ولی خب درس و مشق بچه ها و ضبط و رپت  مائده و کلی کار نکرده ، بلاخره دیگه عذر تقصیر .

از آخر به اول میگم مائده خانم الان یازده ماهه ست و تاتی تاتی راه میره و حسابی شیطون و بلا شده سر هممون رو گرم کرده با کاراش . برای محمد و ریحانه که حکم یک اسباب بازی مهیج داره 786619_runaround.gif، خیلی دوسش دارن ، خدارو شکر اصلا حسودی نمیکنن . ابنو از قربون صدقه هایی که میرن میفهمم  با اینکه مائده غیر شیطونی و ریخت پاش وسایلا ، دفتر کتاب اونارو هم بی نصیب نمیزاره ولی بازم گله  شکایتی ندارن . برای منو، حاج آقا هم که حکم زنگ شادی و رفع خستگی و کسالت رو داره ، هر لحظه از ته دل خدا رو به خاطر وجود این گل های زیبا  شاکریم . انشاالله خدای مهربون به همه کسانی که حسرت بچه دارن ، روزی بکنه تا مثل ما هر لحظه از وجودشون غرق لذت بشن .

ریحانه خانم هم برای خودش خانم تر شده ، تو نگهداری مائده خیلی کمکم میکنه ،گاها چند ساعت نگهش میداره و منو حاج آقا هم  مجردی به بهانه خرید کمی دور از حضور شون  خلوت میکنیم و حرف میزنیم  و به یاد جونی هامون تجدید خاطره میکنیم ، البته این موقعیت ها خیلی کم پیش میاد، به خاطر مشغله زیاد حاج آقا ، ولی همین هم کلی غنیمته .آقا محمد هم که حسابی برای خودش آقایی شده و مثل لوبیای سحرآمیز مدام در حال قد کشیدنه طوری که هر کس بعد چند وقت میبینه حسابی تعجب میکنه . خدا رو هزار مرتبه شکر اون دغدغه ای که قبل اومدن به اینجا در مورد بچه ها داشتیم دیگه نیست و روحیه ی بچه ها هم چندان عوض نشدن . و این فقط و فقط لطف خدای مهربونه . یکی دیگه از نگرانی همون قبل اومدن ماهواره بود .نمیدونستیم که میشه هر کانال رو که نخوای حذفش کنی و چون ساختمون ما سیستم مرکزی داشت و چند تا ماهواره تو هر مسیر داشت که هر کدوم چند صدتا کانال میشد .

که روزای اول کلی وقتمون رو برای حذف کردنش گرفت و فقط ده پونزده تا کانال از جمله جام جم ها و خبر و ثامن و ولایت و کوثر و ووو  بود که اون هم این اواخر به لطف تحریم از دیدن همشون محروم شدیم ، خوشبختانه خیلی وابسته تلویزیون نیستیم ولی خب گاها آدم دلش تنگ محیط و حال و هوای کشورش میشه مخصوصا تو مناسبت هایی مثل ماه رمضان و محرم و... میشه .

 این چند وقته کلی مهمون برامون اومده  که هر کدومشون به نوعی برامون عزیزن . ازجمله دوستای مشهدی مون و دوستای تبریزی مون و چند تا از روحانی های بزرگ و استادهای حاج آقا و همچنین خواهرم اینا که با اومدنشون کلی شاد و با رفتنشون حسابی غصه دار شدیم . به هوای اومدنشون کلی گشت و گذار کردیم و جاهای دیدنی رفتیم و کلی چسبید.

با اومدن محرم هم مراسم ها و عزاداری ها مثل پارسال بسیار زیبا و پرشور برگذار شد که باز هم دلمون رو هوایی ایران و مخصوصا شهر خودمون رو کرد . دو مداح فارس و ترک رو هم دعوت کرده بودن . انصافا هم جمعیت خیلی می اومدن و با شور شوق شرکت میکردن مخصوصا جوون ها ونوجوون های عزیزمون که خدا به احترام سالار شهیدان همشون رو عاقبت بخیر کنه . به برکت امام حسین تا سیزدهم محرم هر شب سفره امام حسین گسترده میشد. شیعه های اینجا هم با یک ولع خاصی تو مراسم ها شرکت میکردن که آدم به حس و حالشون غبطه میخورد . اینجا مثل ایران نیست که تومحرم همه ی مسجد ها و سر هر کوی وگذر تکیه عزاداری داشته باشه که همه براحتی بتونن شرکت کنن و یا از  تو تلویزون استفاده کنن .واقعا از همه جهات خیلی تو مضیقه هستند .  خدا به حق امام حسین عزاداری هامون رو قبول کنه .

و آخرین اخبار اینجا  اینکه شب یلدا  اینجا برف شدیدی اومد که باعث تعطیلی مدارس شد به مناسبت میلاد امام کاظم (ع) و شب یلدا کنسولگری جشنی برگزار کرده بود . گروهی از ورزشکاران زور خانه را هم دعوت کرده بودن برای اجرای برنامه . قبلا تو تلویزیون کم و بیش این ورزش رو دیده بودم و ذهنیتم از اونها مرد های میانسال و چاق بود . ولی انصافا هر کسی ورزشکاران رو میدید متعجب میشد، چون همشون جوون های کم سن و سال و لاغری بودن که اصلا به هیکلشون نمی اومد ورزشکار زور خانه ای باشن  مخصوصا مرشدشون که خیلی جوون بود. در ضمن بر خلاف انتظارمون اجراشون واقعا قشنگ و هماهنگ و بسیار سخت بود و شعرهاشون هم که در مدح امام علی (ع) و امام زمان (عج) بود که خیلی پر محتوا و زیبا  بود.

بار الها !!!! تو نا دیده میگیری !! من هم نا دیده می گیرم .

تو خطا هایم را  و من هم  عطاهایت را !!!!

  

مشهد  و .....

بسم الله الرحمن الرحیم

امام رضا (ع) فرمودند:هر کس که دوری سفر را برخود بپذ یرد و به زیارت من آید من در روز قیامت در سه جایگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم . آن جایی که نامه ی اعمال دست به دست میشود . در صراط  و هنگام سنجش اعمال .

با سلام . باز چند روز این حاج آقامون نیستن من دست به قلم زدم . خب کجا رفتن ؟ ماموریت .اونم کجا ؟مشهد....اول قرار بود آنکارا باشه ولی بعدا شد مشهد چه وجه تشابهی ...

وچون رفتن ایران منو بچه ها حسابی دلتنگ شدیم چون هم رفته ایران و هم مشهد که یادش بخیر هر سال میرفتیم ولی امسال قسمت ما نشد چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این حس منو کسایی درک میکنن که یا تو ایران نیستن و یا مثل ما چند وقتی خارج از ایران بودن . بعد از ازدواجمون به لطف حاجی مهربونمون هر وقت فرصت یا پولی دستمون میومد راهی مشهد میشدیم . از وقتی یادمه حاج آقا سالی یکی دو بار و میرفتن مشهد . بعضی وقتا نمی تونست ما رو ببره چون یا به خاطر کار اداری میرفت یا اردو میبرد . ولی این اواخر تقریبا هر سال با هم میرفتیم . حتی پارسال درست این موقع قبل از اومد نمون به ترکیه رفتیم به پا بوس امام رضا (ع) . یادش به خیر اون سفر برامون خیلی متفاوت بود چون معلوم نبود مثل هر سال بتونیم بازم بریم یا نه و هم اینکه از امام رضا بخواهیم تو این ماموریت کمکمون کنه که محیط و زرق و برق خارج رو خودمون و بچه ها تاثیر بد نزاره و خودمونو گم نکنیم ...

خلاصه اینکه حالا که حاجی مون مشهد هستن منو بچه ها حسابی حسودیمون شده که اون ایرانه و ما اینجا یه جایی دور از مملکتمون .شاید برا بعضی ها حرفام مسخره باشه ولی مهم نیست  مهم اینه که الان احساس منو بچه ها رو فقط خودمون درک میکنیم و خدامون  و همینطور از وجود این حس ناراحت نیستم و دلم میخواد همیشه نسبت به وطنم همینجور بمونیم .عید و  تابستون که چند روزی ایران بودیم بعضی ها تا ما رو میدیدن ذوق زده میپرسیدن اونجا خوش میگذره ؟ خوش به حالتون . کاش ما جای شما بودیم و کلی از این جور حرفای حال بهم زن . میگفتم والا چه عرض کنم میگذره دیگه .یه جوری چپکی نگام میکردن و فکر میکردن دارم ناز میکنم و قدرمثلا( نعمتی) که نصیبمان شده رو نمی دونم . میگفتم خب برا من اینجور جاها جزابیتی نداره  کاش نصیب هر کی که حسرتش رو داره بکنه ....خدا جونم ببخش خودت میدونی و از دلم خبر داری  که قصد گلایه کردن ندارم و ته دلم خوشحالم که برای هدفمون  اینجاییم . اینارو مینویسم که هم برای خودم و هم برا اونایی که میخونن که یادم بمونه میشه یه وقتایی  احساس دلتنگی و غصه و رضایت از ته دل  رو با هم داشت. و ضمنا برای عزیزانی که آرزوی زندگی در خارج رو دارن رو میگم ماهی قدر آب رو وقتی میدونه که از آب افتاده بیرون  نه  وقتی داخلشه.

پیش خودم میگم خوش به حال حاج آقا . با اینکه تابستون مرخصی مون کم بود و فقط تونستیم به خونواده هامون سر بزنیم و تو دلمون مونده بود که امسال قسمت نشد بریم به پابوسش . ولی انگار امام رضا خاطر حاجی مون رو بیشتر از ما می خواد که امسال هم قسمتش شد بره زیارت ....و من الان هم خوشحالم به خاطرش و هم در حال انفجارم از حسادت ....بهش هم گفتم که یعنی چی

تهنا تهنا میری و تک خوری میکنی ؟؟؟؟

البته خدا میدونه که این حرفا همش شوخیه و از ته دلم نیست . من اینقدر حاجی مون رو میشناسم و خبر از دل مهربونش دارم و میدونم که اگه امکانش بود حتما ما رو هم میبرد و حتی اگه امکانش هم نباشه اگه میگفتم ما رو هم ببر با اینکه هزینه اش هم خب کم نبود بازم میبرد...ولی من که از اوضاعمون خبر دارم نمیخوام از دل مهربونش سواستفاده کنم به اندازه ی کافی شرمنده ی محبت هاش هستم . حاج آقا خیلی خوش سفر و سفر دوسته و خیلی از شهرهای ایران ما رو برده  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com   حتی مکه و کربلا که بهترین و زیبا ترین و خوش خاطره ترین سفر های عمرم هستن و تا عمر دارم لذ تش از دلم نمیره . خدا خیر دنیا و آخرت نصیبش کنه . 103

ببین از کجا اومدم به کجا ....مثلا داشتم از دلتنگی و این جور حرفا میگفتم   سر از تعریف از حاج آقا در آوردم  واقعا که .....چکار کنیم دله دیگه کاریش نمیشه کرد . با این تفاسیر این جور که بوش میاد  دلم  برای ایران و مشهد وووووحاج آقامون تنگ شده .Smiley...در ضمن اونجوری هم نگاه نکنین ما هم مثل همه دل داریم خب....

 به خداوند خوشبین باش زیرا هر که به خدا خوش بین باشد خدا با گمان خوش او همراه است و هر که به رزق و روزی اندک خشنود باشد  خداوند به کردار اندک او خشنود باشد  و هر که به اندک از روزی حلال خشنود باشد بارش سبک و خانواده اش در نعمت باشد و او را از دنیا به سلامت به دارلسلام بهشت میرساند   

ترس

به نام او که رحمان است و رحیم

خداوندا!به من قلبی ببخش که با بال اشتیاق بسوی تو پر بکشد . زبانی از جنس صداقت و راستی عطا کن که در آسمان پذیرش تو اوج بگیرد و دیده ای عطا کن که شایستگی اش به تو نزدیکش کند (مناجات شعبانیه)

 

امشب که حاج اقا نیستن یهو یاد یه خاطره افتادم . اوایل ازدواجمون بود و ما دور از خونواده هامون تو شهر بناب زندگی میکردیم و  هنوز از همه خصوصیات همدیگه خبر نداشتیم یه روز حاج اقا برای کاری با دوستاش رفته بودن تبریز .شب ساعت از یازده گذشته بود و هنوز خبری ازشون نبود (لازم به ذکره که بنده ی حقیر به طرز وحشتناکی از تاریکی و  شب تنها موندن میترسیدم .این ترس از بچگی باهام بود  حالا نمیدونم اون موقع چه اتفاقی افتاده که من اینجور پر دل و جراتم  الله و اعلم )و جناب حاج اقامون  هنوز از این خصوصیت بر جسته ی من بی اطلاع بودن و با خیال راحت مشغول رسیدگی به امور خویش بودند . یواش یواش چراغای همسایه ها خاموش میشدن و ترس منم بیشتر .تلویزیون هم که قربونش برم تو اینجور مواقع یه فیلم وحشتناک میزاره تا مثل منها از ترس زهره ترک بشن . عطایش را به لقایش بخشیدم و خاموشش کردم .خونه سوت و کور بود و من با یه صدای کوچیک میپریدم هوا و قلبم میومد تو دهنم . کم کم گریه ام هم گرفته بود .مثل الا نبود که همه تلفن و موبایل داشته باشن تا خبر بدن . نگو بنده خدا ها ماشینشون خراب شده بوده . خلاصه از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه از دست حاج اقا حسابی عصبانی بودم که چرا به فکر من نیستش. از دوازده هم گذشته بود که صدای باز شدن در اومد .سریع پریدم جلوی حاج اقا و با دیدنش هم از خوشحالی و هم از عصبانیت مثل ابر بهار شر شر گریه میکردم36_1_4.gif .حاج اقا هم با اون حال من غافل از همه جا حسابی ترسیده بود همش میگفت چی شده .خلاصه منم بین گریه بهش فهموندم که از ترسم گریه میکردم . بنده خدا با چشمای حیرون قول داد که دیگه تکرار نمیشه .و تا چند سال سر قولشون بودن . تا اینکه..... از پا قدم محمد حسینم حاج اقا به عنوان مبلغ زباندان ترکی استامبولی یکسال در میون میرفتن حج تمتع . اوایل که بچه ها کوچیک بودن من میرفتم شهرستان پیش خونوادم .بعدا نا که مدرسه ای شدن یکی از خونواده مون میومد پیشم . دیگه کم کم خجالت میکشیدم ا10_12_9.gifینقدر که بهشون زحمت میدادم . تازه  جلسه های قبل و بعد حج که تو تهران بود هم باید میرفت تو اون موقع هم دست به دامن دوستان میشدم . ولی دیگه واقعا هم خجالت میکشیدم هم خسته شده بودم از اینکه اینهمه مزاحم مردم میشدم . تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم ....آخه تا کی باید آویزون دیگرون میشدم .ظاهرا این وضع هم تمومی نداشت . پس باید از یه جایی شروع میکردم . اوایل واقعا سخت بود و وحشتناک . شبها که بچه ها رو میخوابوندم سرم رو با کتابی  بافتنی چیزی گرم میکردم تاااااااااااااااااااااااذان صبح . همین که اذان میدادن منم احساس آرامش میکردم ونماز خونده نخونده بیهوش میشدم36_1_50.gif و این نهضت همچنان ادامه دارد ....حالا فکر نکنید من خیلی هم دختر خوبی بود ها نهههههههههه. یه موقع هایی که کم میاوردم سر حاج اقا غر میزدم که دیگه بسه  یا  سختمه یا خسته شدم وووو.I'm Sorry آخه این حاج اقای ما یه لحظه یه جا بند نمیشه همش از این شهر به اون شهره . خب منم یه وقتایی کم میارم و  از تنهایی خسته میشم و غر میزنم دیگه ..... ولی همیشه تا حاج اقا این جمله ها  رو میگه که (خودت رو جای همسرای شهدا  بزار که همیشه منتظر عزیزان شون هستن اونا هم مثل تو دل دارن و اذیت میشن ولی متاسفانه من تو این مورد خیلی ضعیفم واقعا خدا صبرشون بده .چون کار هر کسی نیست مثل اونها بزرگوار و استوار بودن ...و یا میگه ما وظیفه مون تبلیغه. فردا اگه امام زمان بیاد و بگه برو فلان جا برا تبلیغ  بازم ناراحت میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و مننننننننن با افتخار میگم صد البته که نه و تو دلم کیلو کیلو قند آب میشه وقتی فکرش رو میکنم که منم عنوان همسر یکی از سربازای امام زمان رو دارم. انشاالله که قبولمون میکنن)  انگار آب رو آتیش بریزن منم آروم میشم و میرم تو رویای خودم و تو دلم میگم اگه امام زمان  فقط یه لبخند مهمونمون کنه هم برای این دنیامون بسه و هم اون دنیامون ....

 مهدی جان!!!!!!!

سوالی دارم از حضورت....من آیا زنده ام وقت ظهورت؟؟؟ اگر که آمدی من رفته بودم . اسیر سال و ماه و هفته بودم . دعایم کن دوباره جان بگیرم . بیایم در رکاب تو بمیرم .....

خلاصه ....این داستان همچنان ادامه داشت .گفتیم میاییم استامبول از این یه قلم (شب تنها موندن) معاف میشیم .زهی خیال باطل 4_14_6.gif. تو ایران این حاج اقای پر جنب و جوش  ما اگه روزا تا غروب در حال بدو بدو بود اینجا تا ساعت یازده دوازده بیرون هستن . تازه مسافرت های داخل شهری چند روزه و بعضا خارج کشور به قوت خود باقیست ....به هر حال ...غرض از نقل این وقایع گله و شکایت نیست بلکه میخواستم بگم اوایل چی بودم حالا چی شدم .یک شیر فرهاد واقعی شدم واسه خودم .دیگه دیگه . چون امشب این حاج اقای ما باز نبودن و من بی خوابی به سرم زده بود یاد اون خاطره افتادم و اینکه آدم یه موقع هایی چنان آروم تغییر میکنه که یادش میره از اول اینجوری نبوده .امیدوارم تو زندگی مون همیشه تغییرات مثبت داشته باشیم و پیشرفت کنیم نه پس رفت. به قول بعضی ها این بود انشای طولانی من .

میلاد امام زمان برهمه ی شما مبارک . امیدوارم سال دیگه با حضور خود آقامون  جشن بگیریم .

اللهم عجل لولیک الفرج   

دل نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوندا: آنانکه به من بدی کردند مراهوشیارتر کردند . آنانکه از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند.آنانکه به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند . آنانکه به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدای مهربانم به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا بفرما .

امروز خیلی دلم گرفته و میخوام گریه کنم ...دلم هوای ایران و مشهد و قم و دوستا و محیط طلبگی وصفا صمیمیت وسادگی وووووووکرده....حاج آقا که طبق معمول سر کاره وداره خود کشی میکنه اینقد که این در  و اون در میزنه . دعا میکنم که همیشه تو کاراش موفق باشه .آقا محمد هم که با دوستش رفته بیرون .ریحانه خانم طبق معمول داره کارتون میبینه و مائده خانم که برده بودمش حموم.الان گرفته تخت خوابیده.منم تو آشپزخونه سرگرم آشپزی ام . یهو احساس کردم دلم داره میترکه و بدجوری هوای گریه کردن داره .گوشیم رو برداشتم از بین مداحی ها یکیش که برای امام رضا هست و بازکردم .عجیب بود انگار حرفای دل منو میگفت . منو مستقیم برد حرم امارضا و از اونجا هم برد حرم امام حسین . اشکام همینجور مثل آبشار رو صورتم روان شده بود .غرق تو حال هوی خودم بودم ریحانه که به هوای آب خوردن اومده بود کمی با تعجب نیگام کرد و راشو گرفت رفت .آخه براش زیاد هم غیر عادی نبود .یادش بخیر تو ایرا ن هم اکثرا مداحی برا امام زمانو خیلی گوش میدادم و کلی دلمو صفا میدادم . ولی اینبار دلم بیشتر هوای زیارت حرم امام رضا و حضرت معصومه و جمکران و داشت .شاید به خاطر اینکه به احتمال صدی نود ونه نمیتونستیم تابستون بریم مشهد . چون حاج اقا مرخصیش کمه وده پونزده روزه میریم خونوادمونو ببینیم و برگردیم و فرصتی برای مشهد رفتن نیست .

شکرخدا امروز پنج شبه هست وقراره بریم دعای کمیل .اگه خدا بخواد میخوام حسابی خودمو تخلیه کنم . تو اینجا این دعا ها و مراسم ها هم واقعا برکت ونعمتی هست که باید قدرشو بدونیم .این مسجدی که ما همیشه میریم تو یکی از بازارهای اصلی وسط شهر استامبول هستش .تو مراسم ها معمولا مسجد پر میشه وآدم دلش حسابی وا میشه . مخصوصا ماه محرم .ما همیشه تاسوعا وعاشورای شهر خودمونوخیلی دوست داریم ولی امسال نمیتونستیم بریم ایران .خیلی غصه داشتیم . ول خب این هم یه تجربه شد که مراسم امسال به نظرم خیلی پر شورتر از سالای دیگه شد. به همت حاج اقا یکی از مداحای آذری روکه از دوستای حاج اقا و روحانی هم بود رو از ایران دعوت کردن که هم فارسی میخوند و هم ترکی .به قول بعضی ها حسابی ترکونده بود . بدون اغراق هم ترکها و هم   ایرانی ها حسابی از مراسم استفاده کرده بودن . امیدوارم که خدا قبول کرده باشه.ببین از کجا پریدم به کجا .اینم عوارض دلتنگی و گریه کردن ....التماس دعا .

اعیاد شعبانیه هم پیشاپیش مبارک.

هر جمعه که شد بیا که ما بیداریم.....این جمعه فقط نیا عروسی داریم ...از جور زمانه ما شکایت داریم ...اندازه ی کوه و سخره حاجت داریم ...ما مشکلمان گرانی و بیکاریست ...آقا به نبودن تو عادت داریم ..صد موعظه کن ولی زتسلیم نگو...آقا تو بیا ولی فقط به یک شرط...از آنچه که ما دوست نداریم نگو...

اللهم عجل لولیک الفرج

دلتنگی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خدایا اگر بنده ی مطیعی نیستم دوستانی دارم که به ذکرت مشغولند . به نعمت وجودشان و دل پاکشان به ما نظر کن .

بعد از چند ماه تاخیر بلاخره تونسم بیام ...سلام به همه ی دوستان گلم.

همونطور که میدونین مسافر کوچولوی ما هم اومده و الان تقریبا دور و بر چهار ماهشه .اسمش هم مائده خانمه گله . مستحضرین که با اومدن این خانم کوچلو حسابی سرم شلوغ شده .واسه همینه که دیگه نمی تونم زود زود مطلب بذارم .

. تقریبا اواخر اسفند بود و دیگه یواش یواش بنزینم در حال تموم شدن بود و حسابی دلتنگ ایران و خونواده ام بودم .مخصوصا هم که قرار بود موقع به دنیا اومدن مائده  خواهرم بیاد پیشم ولی به خاطر پاسپورت پسرش نتونست بیاد.من موندم و تنهایی و دلتنگی... I'm Sorryبه خاطر اینکه خود حاج آقا هم حسابی نگرانم بود چیزی بروز ندادم ولی واقعا سخت گذشت ...با اینکه بچه های دیگه ام هم دور از خونواده به دنیا آورده بودم ولی لااقل اونموقع مامانم ده روز رو پیشم بود و لی حالا تنهای تنها بودم .البته ناشکری نمیکنم چون خدا همیشه باهام بود و خیلی کمکم کرد ولی دلتنگی بعد زایمان یه چیز دیگه اس. آدم مثل بچه میمونه و دلش نرم نازکه و  زود میشکنه .ا36_1_44.gifلبته خدا رو شکر از بابت بچه داری و تر و خشک کردن مشکلی نداشتم .مامانم بنده خدا خیلی غصه میخورد و همش تلفن دستش بود و گریه میکرد منم همش دلداریش میدادم حالا بماند که یکی باید منو دلداری میدادولی چون من خودم یه مادرم میفهمیدم که برای یه مادر غصه و ناراحتی بچش خیلی سخته.ولی خداییش حاج آقا خیلی هوامو داشت و نمیذاشت آب تو دلم تکون بخوره.من همیشه شرمنده ی محبت هاشم و امیدوارم بتونم اونجور که باید جبران کنم .البته این چیزهایی که گفتم دلیل نمیشه که از وجود مائده خانم ناراحت شده باشم نه بلکه معتقدم وجود اون یک هدیه ی شیرینه که ما اینجاکمتر احساس دلتنگی کنیم .(غرض فقط مرور خاطراته)

بگذریم ...اون روزای پر تلاطم هم با خوبی و خوشی گذشت و حالا شمارش معکوس ما هم شروع شده بود و دل تو دل من و بچه ها نبود.اکثر همکارا عید رو میموندن .از اونایی که میموندن میپرسیدم سختتون نیست که عید اینجا بمونین؟ میگفتن نه ما دیگه عادت کردیم .اکثرا تقریبا چندمین ماموریت خارج از کشورشون بود و فقط من اولین تجربه ام بود .تو دلم میگفتم یعنی منم در آینده مثل اینا پوستم کلفت میشه ؟؟؟از یه طرف خوشم نمی اومد ضعف نشون بدم و از طرف دیگه واقعا دلتنگ بودم .احساس دوگانه ای داشتم هم دوست داشتم مثل اونا قوی باشم هم دلم نمی خواست حس طبیعی دلتنگی رو از بین ببرم .خلاصه ما بین این دو احساس قرار داشتم گاهی این پیروز میشد گاهی اون ...

آخرای اسفند بود که حاج آقا گفتش به خاطر مشغله ی زیاد نمیتونه با ما بیاد و ما باید تنها بریم ....حسابی تو ذوقم خورد. من اصلا دوست نداستم تنها برم . میگفتم یا با هم بریم یا نریم .ولی زور حاج آقا بیشتر بود و ما رو راضی کرد که حتما باید بریم چون تو ایران هم همه روز شماری میکردن . از یک طرف بدون حاج آقا رفتن سخت بود (آخه میگن من خیلی شوهر ذلیلم البته مییگنننن)و از طرف دیگه با سه تا بچه تنهایی مسافرت رفتن سخت بود . ولی مثل اینکه چاره ای نبود اینجور که معلوم بود از این به بعد مجبور بودیم بعضی وقتا تنهایی بریم .منم باید از یه جایی شروع میکردم چه جایی بهتر از اینجا ..از نقاط مثبت حاج آقا این بود که همیشه به من اعتماد بنفس میداد و میگفت تو میتونی. ولی من خیلی استرس داشتم بلاخره اولین سفر خارج از کشور بود که باید به تنهایی میرفتم به خودم اعتماد نداشتم و یه جورایی میترسیدم .خلاصه هر چه به رفتن مون

نزدیک میشدیم من هم اضطراب داشتم هم از ذوق دیدار داشتم بال بال میزدم. بار و بندیل بسته و با حاج آقا وارد فرودگاه شدیم و بعد از کنترل پاسپورت از هم خداحافظی کردیم .قابل گفتن نیست که چقدر اذیت شدیم 36_3_4.gifچون درب خروج رو اشتباهی گفته بودند و بعد از کلی گشتن با ساک و سه بچه و ضعف گشنگی و گریه ی مائده و نق و نوق بچه ها و بزرگی فرودگاه و سرگردانی و خط ندادن تلفن جهت کسب تکلیف از حاج آقا و ووو....وبلاخره با مشقت فراوان پیدا کردیم و داخل هواپیما مستقر شدیم وتازه نگرانی دیگه ایی هم داشتیم دکتر گفته بود  به علت سن کم مائده باید موقع بلند شدن هواپیما یا شیربخوره یا پستونک دهنش باشه تا از صدای هواپیما گوشاش آسیب نبینه.ولی اونقدر طولش دادن و تو ترافیک هوایی گیر کردیم که مائده کاملا از شیر خوردن سیر شده بود و من همش بزور پستونک میچپوندم  تو دهنش ولی شیطونک پرتش میداد بیرون ....طفلک محمد خیلی نگرانش بود و همش میگفت مامان نذار در بیاره .الهی قربونش برم پسرم خیلی عاطفی و مهربونه.بماند ...هر چقدر از این سفر بگم کم گفتم . بلاخره وارد ایران شدیم . چه احساس شیرینییه  . تو تلویزیون خیلی دیده بودم اونایی که بعد از مدتها وارد ایران میشن چه ذوق و شوقی دارن .ما هم با اینکه خیلی وقت نبود که رفته بودیم ولی باز بال بال میزدیم و حسابی ذوق زده شده بودیم  .

بلاخره در خونه ی بابام اینا  رسیدیم ...وقتی تو بغل بابام از ذوق گریه میکردم چه لحظه ی شیرینی بود .احساس آرامش میکردم  بعد نوبت

مامانم بود  و کلی گریه....36_1_4.gifخدایا سایه شونو سالیان سال بالای سر ما حفظ کن آمیییییین.

عید هم از راه رسید و تقریبا اکثر فامیلا و دوستان رو دیدیم و حسابی خوش گذشت ولی جای حاج آقا واقعا خالی بود .بلاخره بعد از بیست و چند روز موقع برگشتن رسید و باز گریه ها و زاری ها شروع شد . بیچاره بابا  مامانم . میدیدم که چقدر براشون سخت بود  من به خاطر اونا خودمو شاد نشون میدادم و اونا هم به خاطر من.ولی چاره چیه رفتنی باید بره . با چشم گریون از خونواده  و شهر و دیارم خداحافظی کردم ..36_1_44.gifپیش به سوی  خونه و زندگی خودم با کوله باری از دلتنگی  و شوق با انرزی  فراوان....

و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد               غزل غزل بنویسم ز شاعری که نیامد

شکسته بغض غرورم در انتظار عجیبی             دعا کنید بیاید مسافری که نیامد

 

 

 

 

.

نگاه متفاوت

بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر اکرم (ص)فرمودند:هرگاه خداوند خوبی خانواده ای را بخواهد  آنان را در دین فقیه وآگاه کندوکوچک آنان بزرگشان را گرامی و محترم شمارد و در معیشت شان رفق و مدارا ودر هزینه هایشان صرفه جویی و میانه روی روزیشان کند و به عیب هایشان بینا گرداند پس از آنها دست بکشند و توبه کنند و اگر برای خانواده ای خوبی نخواهد آنها را به حال خودشان رها کند.

با سلام دوباره. از دوستان عزیزی که مرتب پیام میذارن چه خصوصی و چه عمومی سپاسگذارم و شرمنده روی ماهشان هستم که نمی تونم جوابشون رو بدم یا بهشون سر بزنم .

این پست همینجوری گذاشتم تا کمی از حال و هوای خودم و در مورد اینجا بنویسم تا یادم بمونه که قبلا چی فکر میکردم و حالا چی شده448p.gif .ازمدتها قبل تقریبا حدود یکسال یا بیشتر که صحبت رفتن ما به ترکیه شده بود اصلا دلم رضا به رفتن نبودو36_1_44.gif تصورم از یه کشور خارجی خیلی بد بود 4_14_6.gifواحساس میکردم که زندگی دریه کشور خارجی نه تنها باعث رشد معنوی انسان نمیشه بلکه باعث در جا زدن و عقب گرد در زندگی میشه و این برام خیلی سخت بود . تصورم این بود که اگر از نظر معنویت خودم لنگ میزدم لااقل با به وجود آوردن محیطی امن برای بچه ها اونا رو تو یک مسیر معنوی قراربدیم و حداکثر تلاش خود رو میکردیم چه از نظر رفت وآمد و نرفتن به هر مجلسی و چه تفریح و سرگرمی و پارک و و کلی کار دیگه ...وحالا حس میکردم با رفتن به ترکیه دیگه کلا از دست میریم وهر چه رشته ایم پنبه میشه و این موضوع واقعا اذیتم میکرد .36_1_4.gifخلاصه با مشورت های گسترده و با استخاره از یک روحانی مومن جواب خود را گرفتیم که آیه ای زیبا از قران بود:سوره حج آیه ی24(وبه گفتار خوش و طریق زندگی با نشاط پسندیده هدایت شوند) که ما را دلگرم رفتن میکرد .بماند که چقدر برایم دل کندن از ایران و زندگی در کشور دیگربا فرهنگ و آداب متفاوت چقدر سخت بود و اینکه مجبور بودم در مقابل اصرارخونواده به نرفتن خودم را کاملا شاد و راضی به رفتن نشان بدهم چون میدانستم اگر بدانند که من زیاد راضی به رفتن نیستم و فقط به خاطر خدا و اهداف حاج   آقا رضایت دادم که برویم حتما دخالت کرده وما رو از رفتن منصرف خواهند کرد و من هیچوقت نمیخوام و نخواهم خواست مانع رسیدن حاج اقا به اهدافش بشم چون هم به خودش و هم به اهدافش احترام زیادی قائلم . بلاخره عزم رفتن کردیم بارو بندیل بسته و به امید خدا راهی دیار دیگر شدیم .روزهای اول احساس غریبی خیلی اذیتم میکرد ولی خوشبختانه چون یک کشور مسلمان بود و با زبانش هم آشنا بودم میشد کم کم بعضی عیب هایش را با بعضی خوبی هایش جایگزین کرد فقط کافی بود کمی با دیده ی مثبت به اطراف نگاه کرد و به قول شاعرکه میگه چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید .

از جمله مسئله ای که برایمان خیلی جالب و واقعا قشنگ بود شنیدن صدای اذان در طول شبانه روز پنج بار و از همه ی مساجد شهر .مخصوصا صبحها درآن خلوت شب این صدای زیبا باعث آرامش روحی انسا ن میشه و یه حس امنیت و نزدیکی دلها به آدم دست میده .تمیزی و معماری جالب و بسیار زیبای مساجدشان واقعا دیدنی ایست .وقتی وارد شهر میشی یا از یه ساختمان چند طبقه به شهر نگاه میکنی قشنگ ترین چیزی که در نظر اول انسان رو جذب میکنه زیبایی مساجد فراوان با گلدسته های بلند و گنبدهای تقریبا شبیه هم که شبها با نور پردازی هنرمندانه ای در دل شب میدرخشند .

نکته بعدی که خیلی برایمان جالب بوده و هست حجاب مردمشان هست که تقریبا میشه گفت محجبه هایشان کم نیستند و این جای شکر داره و اینکه افراد بی حجاب به محجبه ها با دیده ی محبت و احترام نگاه میکنن حتی اگر نوع پوشش خودشان اینطور نباشه .بارها و بارها وقتی که بیرون میرفتیم و ریحانه همراهمان بود از وقتی تو آسانسور بودیم یا در محوطه ی مجتمع میرفتیم یا تو شهر میگشتیم میدیدم که باچه سلام گرم و با چه عزت و احترامی به حجاب ریحانه نگاه میکنند و لبخند رضایت بر لب دارند حتی افراد بی حجاب یعنی روزی نیست که با ریحانه به بیرون برویم و شاهد اظهار لطف و محبت مردم چه زن چه مرد چه با حجاب و چه بی حجاب نباشیم .بعضی ها هم که احساساتی میشوندبا خنده دستی از محبت بر سرش میکشند و ماشاالله گویان از کنارمان رد میشوند .ریحانه هم این تفاوت رو تو خودش میبینه و راضیه از این نوع پوشش و این واقعا جای شکر داره .انشاالله که این احساس همیشه ماندگار باشه . پدر صلواتی با این سن کمش داره به اونا فخر میروشه چون بارها بهم گفته مامان من به این کوچیکی مواظب حجابم هستم ولی اینا با این بزرگی خجالت نمیکش این طوری میگردن .

یه بار که عید غدیر بود و ما طبق عادت همیشگی که اعیاد مذهبی را حتما برای خودمون جشنی داریم و کلی هم این موضوع برامون اهمیت داره که این اعیاد که منسوب به امامانمون هست در نظر بچه ها جلوه ی ویزه ای داشته باشه و حسابی بهشون خوش بگذره .رفته بودیم رستوران .ریحانه یه مقنعه ی سفید خوشگل سر کرده بود .از موقع ورود احساس کردیم که کادر اونجا یه جور عجیبی ما رو نگاه میکنن و حسابی تحویلمون میگیرن بعد یکی از اونها به بهانه ای نزدیک ما شد و همینطور که چشمش به ریحانه بود و با لبخند نگاهش میکرد گفت ببخشید حجاب این دختر خوشگلتون مارو حسابی متعجب کرده وصورت معصومش آدم جذب میکنه .

 یادمون باشه که عزت از آن کسانی است که قانونهای خدا رو زیر پا نذارن. یادمون باشه کسانی هم که به ظاهر از دین دور افتادن همیشه دلشون با مومنینه و یه جورایی ته دلشون احساس کمبود میکنن حالا یا احساس میکنن راه برگشتی نیست یا تو رودبایستی گیر کردن و یا محیط براشون خیلی مهم جلوه میکنه . البته یه عده هم اونقدر حرف وجدانشون رو نشنیدن و خفه کردن دیگه وجدانشون اعلام خطر نمیکنه ....

خدا گوید : تو ای زیباتراز خورشید زیبایم        تو ای والا ترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است شروع کن       یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من .....

به امید ظهور مولایمان مهدی ....

مسافر کوچولو

بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: هرکس کودک گریان خود را راضی کند تا آرام شود خداوند ازبهشت آن قدر به او میدهد تا راضی شود.

سلامی چو بوی خوش آشنایی .....به آن مردم دیده روشنایی

بعد از چند ماه به لطف خدا دوباره اومدم پیش شما عزیزان . از کشور ترکیه  شهر استانبول...

دلم واسه همه ی شما تنگ شده .امیدوارم همگی تون سالم و سلامت باشین . از آنجایی که پوستم خیلی کلفته  یواش یواش دارم به اینجا و محیط و آدماش عادت میکنم . حاج آقا هم که اونقدر سرشون شلوغه وقت سر خاروندن ندارن. خدارو شکر  ناراضی نیستم از کمتر بودن و دیدنش . چون مطمئنم اون کارهایی رو که دوستش داره و جزو اهدافش هست رو انجام میده . به همین خاطر از رضایت و خوشحالیش  خوشحالم و همیشه دعا میکنم که درکارها و اهدافش که رضایت خداست  موفق باشه چون میدانم تو ثوابش منم شریکم . مفتی که سکوت نکردم . تازه اگه بگه  تا قله ی قاف هم باهاش با رضایت میرم چون خاطرش برام خیلی عزیزه

بچه ها هم که در گیر درس و کلی تفریح و سرگمی هستن ودوستانی هم برا خودشون پیدا کردن که خدا رو شکر بچه های خوبی هستن . اونا کمتر احساس دلتنگی میکنن که اینم از لطف خدای مهربونه که زیاد غریبی نمیکنن.

ببخشید که با تاخیر اومدم چون اولا اینترنت نداشتیم . ثانیا کلی خرید داشتیم (آخه از ایران هیچی وسایل خونه نیاورده بودیم  راستش  وسایلا آوردنی نبودن چون بعد از پانزده سال زندگی و اسباب کشی دیگه چیزی ازشون نمونده بود ) ثالثا اینکه کمی مریض احوال بودم . راستش این مریضی با اون مریضی های دیگه کمی فرق داره  در عین عذاب و اذیتش یه شیرینی مخصوص به خودش رو داره که به آدم انرزی مثبت میده خلاصه اینکه بعد از اینهمه صغری کبری چیدن  اینه که قراره بعد از دو سه ماه یه مسافر کوچولوی ناز به جمع صمیمی خونوادمون اضافه بشه . در این کشور غریب که ساعتها فاصله با کشور و شهر و خونوادم دارم این یکی از بزرگترین دلخوشی هامون میتونه باشه که با اومدنش  حسابی سرمونو گرم میکنه خدا رو هزار بار شکر به خاطر این هدیه ی شیرین . امیدوارم که صالح و سالم باشه .

وقتی تصور میکنی در ازای این ناراحتی و اذیت ها خدای مهربون چه ثواب عظیمی بهت میده بیشتر لذت میبری . البته بستگی به زاویه دید آدمها داره . خانم باردار از اول بارداری  تا موقع وضع حمل و بعد از زایمان تا اتمام دوران شیردهی همچون مجاهد فی سبیل الله هست و شبانه روز در حال عبادت هستش . موقع وضع حمل همه ی گناهانش ریخته میشه و همچنین موقع شیر دادن هم .  برای هر بار بوسیدن فرزند خود درجه ای در بهشت به او داده میشود . گریه کردنش شهادت به وحدانیت خدا و شهادت به نبی اکرم (ص) و دعای به والدین هست ووو....پیامبر عزیزمان فرمودند: خانه ای که کودک در آن نباشد برکت ندارد.

تازه اینها همه ثواب معنوی بچه داریست . جنبه ی مادی آن هم جای خود دارد و آن اینکه چقدر این موجود باعث شیرینی زندگی میشود و همچنین چنان مهرش در دل آدم میرود که با خندیدنش شاد و با گریه اش غمگین میشویم ووو.....

بعضی ها و شاید اکثر دور و بری هامون ما رو شماتت میکردن که فرزند کمتر زندگی بهتر. بابا بچه میخواهید چکار ؟ شما که هم پسر دارید و هم دختر . تازه هر دو تاشون هم بزرگ شده و از آب و گل در اومدن پس واسه چی برای خودتون درد سر میتراشین (واقعا متاسفم برای اونهایی که این موجود زیبا و دوست داشتنی رو دردسر حساب میکنن .از اونجایی که انسان هر چه فکر میکند رباست  یعنی اگه کسایی فکر میکنن بچه دردسر و عذابه . واقعا براشون اونجور میشه )ولی به اعتقاد من و حاج آقا بچه رحمت و روزی بود و مااز روزی همین بچه ها زندگی خوب و شیرینی داریم و به معنی واقعی کلمه خوشبخت خوشبختیم . من همیشه به دوستان و اطرافیانم که به عقیده و نظر ما اعتراض داشتن میگم وقتی خداوند دو گل سالم و شاداب و خوب به ما داده که به واسطه شون هم کیف دنیا رو میبریم و اگه با لطف خودش بتونیم درست تربیت شون کنیم خیر آخرت رو هم میبریم  پس چرا ما نخواهیم؟ اونی که اون بالاست همیشه و همه حال لطفشو شامل حالمون کرده پس بی انصافیه که به خاطر راحتی و خودخواهی خودمون از خیر خیلی چیزها بگذریم پس بیاییم به جای آیه یاس خوندن همیشه این دعای امام سجاد(ع)بخونیم که فرمودند: خدایا ! بر من منت گذار و فرزندانم  را بر من ببخش . بر من منت بنه و ایشان را از نعمت صلاح و ثواب محروم مساز و مرا از صلاح عقیدت و حسن تربیت شان بهرمند فرما. پروردگارا ! فرزندان مرا به زیور تقوا و بصیرت بیارای تا نیکو ببینند و نیکو بشنوند و در برابر فرمان تو مطیع و فرمانبردار باشند . (صحیفه سجادیه)

شرمنده که سرتونو درد آوردم  بعد از اینهمه وقت دلم واسه یه منبرحسابی  تنگ شده بود که اون هم حاصل شد . راستش اینجا کسی نبود که اعتراضی واسم بکنه و منم این حرفهارو بهش بزنم . چون اینجا اعتقادشون به ازدیاد نسل هستش به همین خاطر همه ی این حرفها تو دلم مونده بود که سر شما عزیزان خالی کردم ....

 پس تا درودی دیگر بدرود .