یه شتری جلو خونه ما خوابیده ....

سلااااااام 

6 ماهی هست که به لطف و عنایت حضرات، مزدوج گشته ایم و ......

دیگه وبلاگ نویسی هم مثل قدیما داغ نیست، بس که تلگرام و لاین و واتس آپ و هزار تا از این چیز میزا اومده ....

هعی ! کجایی جوونی که یادت بخیر.

شاید بازم دوباره شروع کنم.... البته شاید...

 اما نه اینجا ! یه جایی با آقامون و اینا .... شاید!

فعلا همه رو به خدای مهربونمون میسپرم.

یاعلی

چه عجب بابا !!!!

واقعا متشکرم از زحمات شبانه روزی آقای شیرازی و دوستان!

فقط بفرمائید مطالب بنده از 92 تا الان دقیقا کجاست؟؟؟؟؟

من و دندون سِمجَم!

جای دشمنتون خالی، دیشب با آقای پدر تشریف بردیم بیمارستان تا دندونی رو که مدتهاست مایه ی عذابم شده از بیخ بکنم، اما گویا این دندون سمج و بد پیله ی ما عین صفات رذیله چسبیده بهم و جدا شدنش به این آسونی ها نیست!

آقایی که شما باشید، دیروز عصر بعد از کلی انتظار، در اتاقی مسخره و خالی از هر گونه وسایل زندگی، که تنها موجودیش صندلیهاش بود، بالاخره نوبت حقیر شد و به همراه پدر جان رفتیم تو اتاق دکتر!

گفتم الانه که دیگه از دستش خلاص بشم!

البته در همان بدو ورود گفتن که پدری باید تشریف ببرن بیرون، آخه ورود همراهی ممنوعه!

هیچی دیگه دکتر دندونم و دید و گفت: برو ازش عکس بگیر، مشکوک به عفونته!

رفتم عکسش و گرفتم و باز اومدم نشستم تو نوبت، نیم ساعت بعد دوباره من و صدا زدن و رفتم داخل اتاق، عکس و نیگا کرد و گفت که میتونم دندونم رو بکشم.

باز گفت: برو بیرون برای بی حسی صدات میکنم، یعنی دیگه میخواستم یه چیزی به دکتر و منشیش بگم، بس که گفتن برو بیرون، بیا تو!

باز اومدم نیم ساعت دیگه نشستم تا نوبت بی حسی من شد.

من کلا با آمپول مشکلی ندارم، اما خب این یه کم درد داشت!

باز اومدم بیرون تا دندونم بی حس شه، بابام که دید خیلی علافی داره رفت یه گوشه از سالن که تو دید نبود سرش و گذاشت و خوابید!

حالا من موندم و شمردنِ سنگفرشِ سالنِ مزخرف انتظار!

یه نیم ساعت گذشت تا باز اسم من و خوندن، رفتم تو به آقای دکتر گفتم این دندون من اصلا بی حس نشده ها، این طوری نمیتونید بکشید! گفت دوباره بی حس میکنم!

باز یه آمپول بیحسی دیگه زد رو همون قبلی ها که خب این دفعه بی حس شد.

ده دقیقه تو اتاق خود دکتر نشستم تا تاثیر آمپول بیشتر بشه، اما اصل ماجرا از اینجا شروع شد!

موقع کشیدن دندون دکتر گفت این دندون شما تو بد موقعیتی هست، شاید یه کم درد داشته باشه، میدونید که وقتی دکتر بگه یه کم درد داره، یعنی چی!

حالا دکتر با یه انبر گنده رفته تا وسط حلق من، اما هرچی زور میزنه مگه دندونم کنده میشه!؟

دیدم یه کم دیگه زور بزنه فکّم میشکنه، با جیغ و داد های خفیف بهش گفتم ول کن!

دکتره هم رو کرد به منشیش و گفت: این طاقت نمیاره برو بگو همراهیش بیاد، ببرش!

من و میگی با یادآوری دردهای شبهای گذشته که البته تحریکات جناب دکتر هم بهش اضافه شده بود، یقین داشتم که تا صبح فردا زنده نمیمونم، من هم که میخواهم زنده بمانم! پس شروع کردم به اصرار که نه طاقت میارم لطفا بکشیدش، اما مرغ جناب دکتر یه پا داشت، بهم میگه: دختر جون مچ دست من درد گرفت، این دندون تو خیلی سفته باید جراحیش کنی!!!

گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

هیچی دیگه آمدم رو نیمکت کنار اتاق نشستم تا یه کم سرگیجه ام خوب بشه، سرم و تیه دادم به میز منشی، اما چند دقیقه بعد چشام و باز کردم و دیدم رو نیمکت دراز کشیدم و چند تا کله ی ناشناس با چشمان نگران دارن بهم نیگا میکنن!

بعله ............ جامانده خانوم از شدت درد و ترس، غشیده بود!

پرستاره خیلی حول کرده بود، اما کتره گفت قند خونش افتاده بهش آب قند بده!

بنده خدا رفت آب قند آورد بهم داد، اما تا خوردم و اون شروع کرد به توضیح که قندهای ته لیوان رو هم بخور، گلاب به روتون وسط مطب دکتر آمد به سرم از انچه میترسیدم!

نهار ظهرمون هم اسراف شد!

هیچی دیگه دویدن تو سالن و شروع کردن به فریاد کردن فامیلیِ مبارکمان، تا پدر جان رو که تمام این مدت در خوابی بس شیرین بودن، بیارن بالا سر مریض محتضرشون، که بنده بودم!

بابام که اومدداخل اتاق، وا رفت!

 هی میگفت: نیگا ، نیگا جان پاشو بابا، چی شدی؟ تو که گفتی درد نداره!

(آخه قبلش بابام هی میگفت بیا درستش کن! منم میگفتم: کشیدن که درد نداره بعدشم من از دندون پزشکی متنفرم!)

بگذریم، پرستاره رفت آسانسور و زد تا بیاد بالا و من و کشیدن بردن تو آسانسور.

بعد بابام بردم تو ماشین و منم گفتم من این جوری نمیام خونه، من تا صبح میمیرم!

بگردم بابام رو، گفت باشه هر جا میخوای بگو میبرمت همونجا.

منم گفتم بریم مطب دکتری که خاله بزرگم میره.

حالا ساعت چند؟! 8 و نیم شب!

_دکترش فوق العاده است، از اول هم باید میرفتم پیش همین، اما خب ایشون دیر وقت میده. مثلا بعد از عید!!!_

دیگه توکل بر خدا رفتیم و دکتر مهربان هم که دیدن مورد اورژانسی هست، بدون وقت قبلی ویزیتم کرد و برام یه کم دارو نوشت و گفت یکشنبه ی دیگه برم تا برام دندون و بکشه!

حالا من موندم و دندونی که باید تا یکشنبه باهاش کنار بیام و لثه ای که بر اثر فشار زیاد جر خورده و ....

درسام و کارامم که بماند!

در کنار تمام سختی های دیشب، یه چیزی تمام مدت بهم میگفت قوی باش!

یاد این عکس !


همیشه وقتی تو خیمه برای بچه ها اتفاقی میافته، این عکس رو به هم یادآوری میکنیم!


دیشب به این فکر میکردم، که اگه جنگ بشه میتونم برم یا نه!؟

یا اگه تو جنگ اسیر بشم، میتونم مثل اسرای دفاع مقدس یا انقلاب زیر شکنجه طاقت بیارم!؟


جوابش با شما ، میتونید طاقت بیارید؟


دست تمام شهدا و جانبازها و اسرای انقلاب و جنگ رو با احترام میبوسم،

و از خدا میخوام به همه ی ما ایمان بده تا بتونیم همه ی دردهای زندگی رو با ایمان به خدا و صبر تحمل کنیم.

انشالله


دسترنج دولت تحقیر و کلید!


تو عصایِ دلِ لرزانِ منی ...
.
.
.
فک کنم عاشق شدم!

یه عالمه سکوت میخوام...
یه دنیا حرف نگفته دارم...
یه ذهن پر از سوال...
یه دل بیتاب و بی قرار...
حال درس خوندن ندارم...
حتی وبم دیگه فاز نمیده...
فقط یه جا آروم میشم...
کنار اون...

اروند؛
فک کنم عاشقت شدم!

بودن یا نبودن!

هر وقت مامانم سیب زمینی پوست می گیره، اگه ظاهرش سالم باشه و توش خراب؛ بی استثناء میگه:

این سیب زمینی، عین بعضی از آدمای این دوره  زمونه است!

ظاهرشون خوب و سالمه، ولی باطنشون خرابه!


خیلی از افراد ظاهرشون طیب و طاهر هست، اما باطنشون رو فقط خدا میدونه!

ما بهشون میگیم: منافق، خائن، 2رو !

هر وقت حرفی رو بزنی ولی از درون باهاش مخالف باشی، یا کاری رو بکنی ولی خودت قبولش نداشته باشی، یا پیش من یه حرفی بزنی ولی پیش دیگران یه حرف دیگه، میشی مصداق منافق... میشی خائن ... میشی 2 رو ، حقه باز و ریاکار !

به 2 دلیل این پست رو گذاشتم:

اول از همه خواستم به خودم یادآوری کنم که باید حرف و عملم یکی باشه!

و دوم حرفایی رو بزنم که چند وقته تو دلم مونده، اما چون هنوز آقا حرفی نزدن، من هم سایلنتم!

به هر حال، انشالله که منافق نباشیم...

و انشالله خدا دست هر چی منافق و خائن هست رو کنه، تا بی حرف و حدیث بشه حقایق رو گفت!

انشالله همونجور که خدا بنی صدر رو رسوا کرد، هرجای این مملکت کسی خیانت میکنه، رسوا بشه.




سفری باید رفت...

در جوار بانو "حضرت معصومه سلام الله" دعاگوی همه ی دوستان و بزرگواران هستم.

حقیر رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

یاعلی


و من نور می بینم در آتشکده ی خاموش چشمانت ...

قسمتهای جامانده از فیلم آوای باران (طنز)

1.2.3. حرکت

پلیس _ قربان یه جنازه اینجاست!

پلیس بزرگ _ می شناسیدش؟

طه _ این شکیبه، تنها کسی که جای دخترم باران رو می دونست!

پلیس بزرگ _ قصه نخورید دخترتون رو پیدا می کنیم!

طه  _ چی میگی بنده ی خدا واسه خودت؟! فقط همین مرتیکه ی عوضی از جای دخترم خبر داشت و لاغیر... قراره از خرزو خان کمک بگیرین؟

(آقای پلیس بزرگ، سر در گریبان می کنه و میره جیب های شکیب رو می گرده و خیلی اتفاقی یه چک 500 میلیونی پیدا می کنه که دست بر قضا شکیب فراموش کرده تو گاو صندوق بذاره... وای چه قدر اتفاقی !!!)

 * کارگردان با قیافه ای مبهوت، داره فیلم رو پیش می بره!*

 

 

فرید _ بابا؛ ما می دونیم که همه چی زیر سر توئه، چکت تو جیب شکیب پیدا شده! لطفا بگین باران کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟

نادر _ هیچی پسرم؛ گفتم که پیش شکیبه، من از هیچی خبر ندارم!

فرید _ بابا دیگه حنات پیش من رنگی نداره، بگو کجایی میخوام بیام پیشت!

(نادر در یک حرکت خیلی مایه دارانه، گوشی 2 میلیونیش رو به جای سیم کارت 5 تومنی، پرت میکنه یه گوشه ای و میره در جستجوی افق! )

*تهیه کننده به جهت گرفتن گوشی، بین زمین و هوا معلقه*

 

 

بیتا _ کجا می ریم بابا؟ داریم فرار می کنیم ؟

نادر _پ ن پ ، داریم می ریم دنبال سینا؛ می خوام بقیه ی 1 میلیارد رو بهش بدم!!!

بیتا _ شوخی نکن بابا، حوصله ندارم! اصلا من با شما نمیام، می خوام سهام شرکتم رو بفروشم برم دنبال کلاسهای زیبایی، آخه شنیدم با طب سوزنی میشه یه کم قیافه پیدا کرد.... خدا رو چه دیدی، شاید پول دادم به یه کارگردانی چیزی، اجازه دادن یه فیلم دیگه هم بازی کنم!


قبل از طب سوزنی ......................................................بعد از طب سوزنی

(زیور و نادر با لبخندی کج، بیتا رو به سمت ماشین خِرکِش می کنن! )

*عوامل فیلم تماما دارن عُق می زنن!*

 

 

طه _ فرید جان، من دیگه طاقت ندارم... به نظرت چیکار کنیم؟ ننه بابای تو هم که فرار کردن، یعنی بارانم کجاست؟

فرید _ دایی طه من از روی شما شرمنده ام... باور کنید تو این 2 ماه که روی آنتینم ،از این همه شرمندگی، 15 کیلو وزن کم کردم!!!

طه _ نه دایی، تو حسابت از اونا جداست، تو قراره پسرم بشی، عصای دستم بشی!

(فرید قرمز شده و دیگه نمی تونه ادامه بده، بس که با حیاست این پسر...)

*تهیه کننده داره به مامور آب منطقه التماس می کنه که کمی بیشتر بمونن؛ ولی انگار مامور تصمیمش رو گرفته!*

 

 

مراد _ الو...آقا فرید، زنم یه چیزایی یادش اومده، گویا خبر داره اون کلیدا مال کجان!

فرید _ جدی! به قیافه ی زنت نمی خورد آی کیو داشته باشه، به هر حال ممنون! هر چند اگر یادش هم نمی اومد کمتر از یک ساعت دیگه پلیس های زیرک و باهوش و همیشه در صحنه ی نیروی انتظامی، جای باران رو پیدا می کردن، حالا عیب نداره آدرس رو بفرست ، دل زنت نشکنه!

(فریدِ دیگه...؛ شما جدی نگیرین!)

* اشک تو چشم نویسنده حلقه زده... چیزی تا پایان کار باقی نمونده ... *

 

 

نادر _ سلام، ما اومدیم تا بریم اون ورِ آب!

گیوه چی _ عه خوش اومدین ، صفا آوردین، اتفاقا دوستان در فرودگاه منتظر شما هستن، فقط یه چیزی که هست زن و بچه ات باید با ماشین ما برن!

نادر _ نه نه ... هرگز! من نمی تونم از زنم، از رفیقم، از سایه ی سرم جدا بشم، اون تموم زندگی منه! من تمام این موفقیت ها رو مدیون اونم... چه طور توقع داری تمام دارو ندارم و بذارم و با شما بیام... نه نه...... هرگز!

گیوه چی _ همین که گفتم ، می خوای بیا، نمی خوای نیا !

نادر _ باشه آقا غلط زیادی کردم، گفتم زیور توهّم بزنه، وگرنه من که با شمام!

گیوه چی _ می دونستم عاقل تر از این حرفایی...

نادر _ زیور جان شنیدین که آقا چی گفتن، باید 3_ 4 روز از هم دور باشیم!

زیور _ عه وا ! یعنی چی؟ کجا برم بدون تو... همه چی رو کشیدی بالا می خوای دودر کنی؟

نادر _ نه عزیزم این چه حرفیه... زیور جان، پشت سرم بی تابی نکن، خیلی زود همدیگه رو تو مالزی می بینیم، اتفاقا یه رفیقی دارم اسمش آقا ماشالله هست، چند سال پیش ماه رمضون بود که برای کار رفت اون طرف، خیلی تعریف می کنه! میریم یه چند وقتی پیش اون تا بیافتیم رو غلتک، شاید هم بخت یاری کرد و تونستیم پولای این ماشالله رو هم بالا بکشیم، آخه شنیدم خیلی مایه دار شده! بسه دیگه عزیزم، گریه نکن شگون نداره، برو سوار ماشینی که اینا میگن بشو.... بدرود عشق پاک من!

_ نه نادر... نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

*همه ی عوامل دارن اشکهاشون رو پاک می کنن، مامور آب منطقه هم بالاخره رفت!*

(یه سوال اساسی برام پیش اومده؛ چرا زیور و نادر نپرسیدن: ماشین خودمون که هنوز لو نرفته!؟ چرا باید با ماشین شما بریم؟)

 

 

فرید _ عاصف تویی؟

عاصف _ بعله ، اگه برای پیش خرید آپارتمانها اومدین، باید بگم خوب وقتی اومدین، این خونه ها همین الان آماده تحویل هستن!

فرید _ اینجا که فقط اسکلت آهن داره!!!!


عاصف _ کجایی پسر جون!؟ مسکن مهر ثبت نام کن، اون وقت بیا نظر بده! بنویسم قولنامه رو ؟

فرید _ نه خیر مردک، ما برای یه کار دیگه اومدیم... باران کجاست؟

عاصف _ کــــــــــی ؟ باران کیه؟

فرید _ باران دیگه! همون که می خواستی باهاش ازدواج کنی... همون دختر گداهه ....

عاصف _ نمیشناسم!

فرید _ سیندرلا هم صداش می زدین... نمیدونم، شاید هم به طور مخفف بهش میگین : سینی!

عاصف_ نه به جا نمیآرم!!!

فرید _ الان یه کاری می کنم که به جا بیاری... این آقا، مامور مخصوص حاکم بزرگ که نیست، پدر بارانه!

عاصف _ خب زودتر می گفتی بچه! آقا صفا آوردی، قدم رو چش عاصف گذاشتی!  پســـــــــــــــر؛ بپر برو دو تا تیریمیسو بگیر بیار!

فرید _ منم می خوام!

عاصف _ بکش عقب بچه، با اون فرق موهات!

طه _ عاصف جان، بگو بارانم کجاست؟ من دیگه طاقت ندارم... 20 ساله که دارم انتظار دیدن دخترم رو می کشم... به من بگو.. بذار این غم فراق تموم شه... به خاطر من...

عاصف _ بس کن داداش طه ... خیلی با احساساتم بازی کردی... از مرامت خوشم اومد لوتی! بیا بریم جای باران رو نشونت بدم! فقط این پسره فرید رو نیار... چند وقته با فرق موهاش، رو مُخَمه!

طه _ بذار بیاد ... دست این بدبخت که نیست، گریمور ناشی بوده! این عصای دستمه، قوت قلبمه ، بذار بیاد...

عاصف _ باشه ولی............ فقط به خاطر تو !

(لبهای فرید آویزووووون.... شونه ها افتاده... پاشنه ی کفش و میکشه رو زمین ... اصلا یه وعضی ! آخرین باری که دوربین گرفتش، لحظه ای بود که داشت موهاش رو به اونورِ دیگه حالت می داد!)

 

 

بیتا _ مامان یه کم آرومتر برو ... من می ترسم!

زیور _ ول کن بچه ، بعد سالی یه ماشین خفن افتاده زیر پام، بذار گاز بدم عقده هام خالی شه... عجب زیرپاش خوبه دختر!

عه وا ! برا چی ترمز نداره؟ بیتا ترمز همین وسطی بود دیگه!

بیتا _ نمی دونم مامان.... حول شدم یادم نمیاد... فک کنم تو آموزش رانندگی می گفتن ترمز همین وسط مسطاست!

زیور _ نه بیتا... چرا خنگ شدی دختر، این دسته مال راهنمای عقب، سمت چپه.... فک کنم این یکی پدال باشه !

بیتا _ وای مامان، سرعتمون که بیشتر شد، اون گاز بود ... فشارش نده... مامان... تونل .... تونــــــــــــــــــــ ..................

(صدایی شبیه به برخورد دو قطار باری میاد و ناگهان مخاطب احساس می کنه استخون ترقوه اش تیر می کشه، بس که طبیعی بود لامصب!!!)

فقط یه نکته: توقع ندارین که من به خاطر تخیلات شما بزنم خانم چرخنده، بازیگر نقش سوم فیلم رو بکشم؟ چه قدر بی رحم و عاطفه اید شما!

مواظب خودتون باشید، گیوه چی پیداتون کنه، میاد شاگردی!!!

*عوامل فیلم همگی غش کرده، روی زمین پراکنده گشته، و چند تن در دَم بِمُردَندی!*

 

 

فرید _ دایی تو برو اون طرف رو بِگرد ... منم میرم این طرف... هر چی نباشه، قراره من عصای دستت بشم!

طه _ باشه دایی جان تو برو طرف اون اتاقه، منم میرم این طرف!

فرید _ دایی ... دایـــــــــــــــــــی؛ بیا ... بیا بارانت اینجاست!

طه _ باران ... باران .... بارانم... دخترم چشات و وا کن بابا اومده....

(فرید با کلنگ 1 متری افتاده به جون یه قفل 10 سانتی،  و بالاخره طه بعد از بیست سال دخترش رو در حالتی شبیه به مردگان، پیدا می کنه ،بعد با حفظ فاصله ی شرعی، به دیوار کنار اتاق تکیه میده و اشک می ریزه....! طبیعی بودن صحنه، تو حلق ببیندگان....)

 

بیمارستان

_ باران، دخترم ، چشماتو باز کن .... ببین بابا اومده !

عوامل : چی چی آورده؟

طه : فقر و بدبختی!

عوامل : برااااای کی؟

طه : برای باران!

باران: برو بابا دلت خوشه؛ تو نبودی اوضام بهتر بود، مُردم بس که این چند وقت گریه کردم، چشمای درشتم (!) رو ببین چه ریز شده! حالا به جای پول برام فقر و بدبختی آوردی؟

عجب اشتباهی کردم زن کیانوش نشدم... گفتیم بابامون اومده ... پولدار میشیم، وعضمون توپ میشه، بعد 20 سال می خوای کجا ببریم؟ خونه ی مرتضی؟

_ نه دخترم می برمت خونه ی خودمون، درسته که پول ندارم ولی دوباره همه چی رو از نو می سازیم (دور از جونِ فیلم هندیا!)

_ اره بابایی... راست میگی... گور بابای مال دنیا، من تو رو دارم، همین برام بسه، بزن قطش!

_ دخترم ، این چه طرز حرف زدنه، تو باید با بزرگترت درست صحبت کنی، باید بگی: لطفا بزنید قَطَش!

_ باشه بابایی ... باشه باباجونم.... هر چی تو بگی ........ بابایی... بذار یه دل سیــــــــــــــــر نیگات کنم....... بابایی .......... باباجونم.......

*از تمام عوامل فیلم، بیماران بیمارستان، پرستاران زحمتکش، دکترهای عزیزِ بیمارستان بوووق ، راننده ی اورژانس، کسبه ی محل، فامیل وابسته و کلیه عزیزانی که این فیلم را در این مدت تحمل کردن عذرخواهم؛ ببخشید که موجبات حالت تهوع شما را فراهم آوردند!*

 

یه ماه بعد

همه چی آرومه... ما چه قد خوشبخیتم....

             همه چی آرومه... ما چه قد خوشبخیتم....

                               همه چی آرومه... ما چه قد خوشبخیتم....

                                             همه چی آرومه... ما چه قد خوشبخیتم....

                                                          همه چی آرومه... ما چه قد خوشبخیتم....

 

 

*ببخشید دوستان، ولی جامانده دیگه کم آورد! حقیقتا احساس می کنم وقتم حروم شد! می دادن آخرش رو من می نوشتم حداقل معلوم می کردم:

چه طور سرمایه ی طاها برگشت؟

گیوه چی کدوم گوری بود!؟

زیور چطور از اون تصادف جون سالم به در برد و خل و چل شد!؟

نادر که با حرکت اون چشمای قشنگش، به عالمیان فهموند که فکر گیوه چی رو خونده، واسه چی در ماشین رو باز نکرد بپره تو اتوبانی که رفت و آمد داره در حد لالیگا؟

چرا مرضیه ایدز نگرفت؟

چرا لباس مقدس پلیس، با لباس نعش کش جا به جا شده بود؟ (خدائیش که پلیس های این فیلم، من رو یاد پلیسای هوش سیاه انداختن!)

بچه های بی سرو سامان رو بهزیستی جمع و جور می کرد بهتر نبود؟

و هزاران چرای دیگه که گویا برای سازندگان فیلم پشیزی ارزش نداشته ...

آقا اصلا به ما چه! برای چی این قدر تو زندگی مردم سرک می کشیم؟

 

کلام آخر : زدن فاتحه ی اعصاب ما رو خوندن، بس که مزخرف تمومش کردن، از این ساندویچی تر امکان نداشت!

انگار خود کارگردان هم دیگه خسته شده بود، گفت شب آخری زود تمومش کنه، عوامل برن به زن و زندگیشون برسن...

 

و درنهایت : با سپاس از شرکت آب و فاضلاب تهران بزرگ!!!


..................................................................................................................

حالا سوتی رو داشته باشید!



تلفن، بدون سیم خروجی!!!

شنیدین میگن: حال نداری ثواب کنی، گناه نکن!؟

 اینجا رو بخونید!