طرح
طرحم شروع شده
از ۱۷ بهمن
طرحم شروع شده
از ۱۷ بهمن
ولی حس میکنم از درسام و مطالعاتم عقب افتادم و حس نیاز ب مطالعه شدیدا ب اوج رسیده ...
این شد ک یه برنامه ریزی تپل کردم ک بشینم درس بخونم و کتابایی ک تو قفسه ی کتابام نخونده مونده بودن رو هم بخونم .
امروز شیشه های عینکم رو عوض کردم ! شماره ی عینکم تغییر کرده بود ، چشمام ضعیف تر شده!!! تو این فکرم ک برم سرمه بخرم ، شاید جلوی ضعیف تر شدن چشمامو بگیره و شماره چشمام ک ثابت شد بتونم لیزیک کنم.
یک جلسه ی دیگه از دندون پزشکیم هم مونده ک فکر میکنم یک هفته ده روز دیگه باشه ، این یک جلسه رو هم ک برم دیگه دندون مشکل دار تو دهنم ندارم خدارو شکر...
یه برنامه ی پیاده روی روزانه هم گذاشته بودم برا خودم ک یه نموره ورزش هم تو برنامه گنجونده باشم!!!
یه چند مورد مسائل و برنامه های مذهبی هم در نظر گرفتم ک حالا بماند...
این چند وقت خیلی نگران این بودم ک طرحم کی شروع میشه و برنامه ریزی هام بر اساس تاریخ شروع طرحم باشه و این چیزا ، ولی الان ک میبینم هیچ تاریخ مشخصی ندارم تصمیم گرفتم کاملا بی خیالش بشم و طبق برنامه ی خودم جلو برم تا ببینم چی میشه...
دوستتون دارم...
نه از نظر احساسی و عاطفی...
نه از نظر مالی و مادی...
از نظر عشق ب خدا احساس کم بود میکنم...
حس میکنم بعد از مرگم ب شدت افسوس میخورم...
این روز ها سطح مطالعم کم شده و ب شدت از این نظر احساس خلاء میکنم
نوسانات روحیم رو حس میکنم...
الان حس میکنم سقوط کردم و از قعر دره باید بالا بیام تا دوباره به خود قبلیم برگردم و در ادامه ب سمت قله پرواز کنم...
دلم میخواد یک محققِ عاشق باشم...
عاشقی در جستجوی خدا...

سلاممممم
عید همگی مبارک
امیدوارم بهترینا براتون اتفاق بیفته....
به این که راهی که تا الآن اومدی رو درست انتخاب کردی یا نه شک می کنی
به اینکه مسیرت درست بوده یا نه شک می کنی
نمی دونی آیا این مسیر زندگی تو بهترین مسیر ممکن بوده و وظیفه ی تو اینه که تو این جایگاهی که هستی بهترین شکل ممکنت باشی یا اینکه باید این مسیری که اومدی رو برگردی و از نو شروع کنی تا بتونی تو زندگیت مفید تر باشی...
نمی تونی مطمئن باشی که اگه برگردی و بخوای مسیرت رو عوض کنی ، آیا مفید تر از الآنت خواهی بود یا به بمبست می خوری و از این راهی هم که الان درش هستی بازمی مونی
اگه بخوای برگردی و این مسیری رو که اومدی ندیده بگیری ، اگه نتیجه ای نداشته باشه برات ، پس این همه وقت و انرژی که صرف می کنی چی؟ این همه استرسی که قراره برای تغییر مسیرت تحمل کنی چی؟ آیا اطرافیانت می تونن مثل همیشه تو رو همراهی کنن و مانعت نشن؟ اگه نتیجه ای بجز سر خوردگی و خستگی و تحلیل قوا برات نداشته باشه چی؟
وقتی ادامه ی این مسیری که توش هستی رو خیلی گنگ و نامفهوم میبینی و اعتمادی به ادامه ی مسیر نداری ، وقتی حتی نمی دونی در ادامه ی این راه می خوری به جاده یا به خاکی یا به دیوار بتنی ، چجوری می تونی با خیال آسوده تو این راه بمونی و ادامه بدی و فکر برگشت به سرت نزنه....
دلم برا این وبلاگ تنگ شده بود....
خیلی وقت پیش ، وقتی یهویی یادم افتاد اصن قبلنا یه وبلاگی داشتم که توش خاطرات بعضی روزامو می نوشتم ، یه جوری حس مور مور بهم دست داد... اومدم و شروع کردم به خوندن وبلاگم... خیلی از اتفاقا برام زنده شد ک اصن یادم رفته بود ازشون....
این روزا به سرم زد که دوباره شروع کنم وبلاگ نویسیمو تا برام در آینده بمونه....
همین جوری که نوشته های قبلنم برام مونده الان و از خوندشون لذت بردم...
اصن من عاشقه بچه هام !!!

باری تعالی زن را ریحانه خلق کرد و مرد را عماد.
زن را گلی برای مرد و مرد را ساقه ای برای زن آفرید.
زن به مرد جلال و شکوه بخشید و مرد به زن راست قامتی و ایستادگی و هر دو مایه ی آرامش هم شدند.
زن رنگ شد و عطر شد تا مرد خواستنی تر و دیدنی تر شود و مرد خار شد و ریشه تا زن از گزند باد و بید در امان باشد.
زن جلوه ی احساس شد و مرد نماد اقتدار.
آنچه از موهبت حیا و عفت و حجب در کاسه ی زن ریخته شد بیش از مرد بود . به درون رگ مرد نیز رشک و تعصب و غیرت تزریق شد.
محبت ، عشق ، دلدادگی ، وفاداری ، زیبا دوستی نیز بین هر دو نیمه بشر به یک اندازه تقسیم شد.
زن در کلاس صبر و ناز و انتظار شاگرد اول شد و مرد در کلاس نیاز و تمنا و تلاش برای وصال.
زن آموخت که چگونه دل برباید و مرد آموخت که چگونه دل به دست آورد.
بشر موجود شریفی بود و رشد و تربیت این شرافت به زن سپرده شد و صیانت و حمایت از آن به مرد .
انسان معصوم بود ، عصمت در درون زن رشد یافت و مرد نگهبان خدا برای حفظ این معصومیت گماشته شد.
پس از خلق بشر هر آنچه رحمان آفرید از جنس محبت بود ، از جنس عشق ، از جنس زیبایی.
آدمی آموخت که نیم خود را با این مهر و محبت می تواند به نیم دیگر پیوند بزند.
بشر فهمید که کمال از جنس مهربانی است و کامل بودن جز با عشق حاصل نمی شود .
اما مرد عصیانگر بود و سرکش.
نگاه به هر سو داشت و میل به کشف و ادراک ،پس حجاب چشم بر او واجب شد تا نگاهش فقط به سوی محبوب خود باشد . زن نیز چون لطیف بود و زیبا ، میل به خود آرایی و نمایانگری داشت ، پس حجاب تن بر او واجب شد تا گرفتار تبرج نشود.
این شد که اول بار خداوند حجاب چشم را به سوی مرد نازل کرد و سپس حجاب تن را برای زن افرید.
سیزده به در و چارده به در خوبی بود امسال....
با عموم اینا رفتیم روستای مادر جونم اینا....خونواده ی زهره خانوم (خواهر زن عموم ) هم بودن ولی سعیده (خواهر زاده ی زن عموم ) با فامیلای شوهرش رفته بود ، جاش خالی بود....
دور هم با شوخیای آقا مصیب (باجناق عموم ) و رضا ( پسر عموم) و داداشم می خندیدیم و با ریحانه (دختر عموم ) و خواهرم و ساجده ( خواهر زاده زن عموم ) کلی وسطی و گل کوچیک !!! بازی کردیم...
جاتون خالی...
روز چهاردهم هم با همین جمع رفتیم یکی از روستاهای اطراف ، سعیده هم بود و با بچه ها کلی بازی کردیم ، کنگر هم جمع کردیم
****************
تازگیا بچه های فامیل یه کم تغییر کردن....
مریم ( دختر عمم ) یکم مثبت تر شده!!!! خداییش خیلی منفی شده بود دیگه کم کم نزدیک بود واقعا به شوهرش خیانت کنه !!!! 
علیرضا ( پسر عمم ) از وقتی ازدواج کرده یه جورایی روش باز تر شده و زیادی شوخی می کنه !!!
دلقک !!! جدی من اگه به جای خانومش بودم چشماشو در میاوردم که با دخترا بگو بخند می کنه!!! 
رضا هم تو این سه سالی که می ره دانشگاه یه نموره شیطون تر شده ، قبلنا هر چی بهش می گفتیم اصلا حاظر جوابی نمی کرد ولی تازگیا کل کل می کنه!!! 
هادی ( پسر خالم ) وقتی ازدواج کرد خیلی شخصیت بچگانه ای داشت ولی حالا که یکم از ازدواجش می گذره خداییش یه پا آقا شده! 
فهیمه ( دختر عمم ) تا یکی دو هفته دیگه بچه دار می شه .
وجیهه ( دختر خالم ) از وقتی من می رم دانشگاه یه جوری باهام رفتار می کنه یا تیکه می ندازه یا زیادی تحویل می گیره یا پشت چشم نازک می کنه !!! خود در گیر !!! 
دیگه بچه های فامیل زیادن حوصله ندارم دونه به دونشونو بنویسم!!! 
امروزم بیمارستان بودیم و الان دارم از دانشگاه پست می ذارم...
خداییش بعضی از این مریضارو میبینیم اصن حالمون یه جوری می شه !
انشاالله همه در سلامت و آرامش باشن....
رمز خواستی بگو
دلم برا یه دور همیه فامیلی تنگیده بود....
یه دور همی که همه ی فامیل باهم باشیم....
بیشتر از همه جا خونه عمو خوش گذشت که هم ما دعوت بودیم هم خونواده ی دو تا عمه ها....
یه چند وقتیه احساس می کنم سر درگم و بلاتکلیفم....
فعلا که همه چیز پنجا پنجاست....باید ببینم رواله امسال چه جوری پیش می ره....
راستش من یکی که از این عید احساس خوبی ندام....
لباسا و خونه زندگی شاید تغییر کنن و رنگ و بوی تازگی و نو بودن به خود بگیرن ولی احساس آدما روز به روز کهنه تر می شه و من به شخصه هیچ تغییری در روند زندگی آدما نمی بینم ....
دل ها سال به سال خسته تر و تیره تر می شه و کینه ها سال به سال کهنه تر و ادما سال به سال دل مرده تر....
درسته که خنده و شوخی بوده تو این روزا ولی اون حس خوبی رو که خیلی سال ها پیش داشتم رو دیگه دارم....درواقع بهتره بگم احساس بدی دارم از این که این چند روز تعطیله و روان زندگیه روزانه تغییر کرده ، چون حس می کنم فقط ظاهر آدما تغییر می کنه و درونشون همون جوری می مونه...
عید امسال که هیچی...ولی امید وارم سال های آینده احساس بهتری داشته باشم و شما هم همیشه بهترین احساس هارو داشته باشید....
امید وارم سال 94 سال پر برکتی براتون باشه....سال به سال از عمرمون مثه برق داره می گذره و من هنوز کار مفیدی برا خودم و دیگران انجام ندادم....
این استادمون از اون نوابغه خداییش...بهت نگاه کنه ، کل مشکلات زندگیت رو بهت می گه بدون این که تو چیزی بگی!!! یه عالمه هم اسم و رسم داره ....
بحث تعبیر خواب و این جور چیزا بود که استاد گفت برا هر شخصی هر خواب یه جور تعبیری داره و یه تعبیری هم هست که کلی هست و برا همه صادقه ولی اون تعبیر شخصی رو باید در نظر بگیریم...
دیگه یکی از پسرا گیر داد که من همش خواب مار خاکستری می بینم و از این حرفا و بهم بگین تعبیرش چی می شه....
استاد اولش نگفت ولی وقتی زیادی اصرار کرد ، تعبیرش رو گفت...
.
.
.
.
.
.
.
. برگشت بهش گفت : در خواب شما ، مار نشانه ی آلت تناسلیه و شما اختلال جنسی دارین !!!!
آقا حالا ما دخترا رو می گی...جلو دهنمونو گرفته بودیم که یه موقه صدای خنده مون بلند نشه و همه فقط شونه هامون از خنده تکون می خورد....پسرا هم کلا در سکوت محض فرو رفته بودن.....
آخه کی می گه این قد اصرار کنی که تعبیر خوابت رو بگن؟؟؟!!!!
خداییش گناه داشت بنده خدا...
جاتون خالی دیروز خیلی خوش گذشت...
صبح روضه بود خونه عموم اینا و دیگه مارو تا شب خونشون نگهداشتن....عصر ما و زن عموم و دختر عموم رفتیم بیرون و یه دوری تو پاساژ ها و مغازه ها زدیم و یکم چرخیدیم....
راستش دلم برا بچه های فامیل بدجور تنگیده اصن داغووووونننننن.....
حالا تا چند وقت دیگه عید می شه و دوباره همشونو می بینم...
آقا اوضاع دانشگاها هم ریخته بهم خیلی وقته
یکی از پسرای فامیل تعریف می کرد ، می گفت بعد از کلاس رفتم سمت ماشینم و سوار شدم که یهویی دیدم یکی از دخترای همکلاسی هم از اون ور سوار شد!!!دختره رو انداخته بود بیرون از ماشینش
می گفت دختره هر روز با یه ماشین و با یکی از دوس پسراش میاد ، خیال کرده همه مثه خودشونن
دختره بهش گفته همه پسرا برا من سر و دست می شکنن ولی تو خیلی نفهمی که بهم پا نمی دی 
نه خدایی این پسره هم دیوونه ستا (
) دختره باباش تیلیاردره اون وقت این دست رد به سینش می زنه
خدا آخر عاقبته این بچه های فامیلو بخیر کنه 
حالا بی خیال.....
رفتم کنکور ثبت نام کردم خوشجیل و موشجیل هم کنکور سراسری هم کنکور هنر....
می خوام دو رشته با هم بخونم....اگه خدا بخواد.....
امروزم این دبیر شیمی مون از دستمون عصبانی شد باهامون قهر کرد
لوووووووووووووسسسسسسس ![]()
واقعا دلم نمی خواد این روزا تموم شه.....بوخودا اگه دوروغ بگم
خیلی باحاله دوران دبیرستان مخصوصا امسال که از قوانین مدرسه یه جورایی کلا معافیم........
بچه ها جون یه عالمه خاطره خوشگل بوده که دیر شده بگم بی خیال ![]()
ولی خب اومدم بگم نزدیک امتحاناست و این تعطیلات جون می ده برا مرور و دوباره خوندن برا کنکور و تست زنی و باید از وقت درس استفاده کرد ! ( من این حرفا رو می زنم؟؟؟!!!) دیگه شاید تا مدتی نیام......
همتونو دوس دارم بوخودا![]()
دلت برا چیزی یا کسی تنگ می شه که خودت نمی دونی اون دقیقا چیه.....
دلت می خواد یکی باشه که باهاش حرف بزنی....
کسی ناراحتت نکرده و از کسی هم توقعی نداری ولی .....
خیلی وقتا بین بیس نفر آدم هستی ولی بازم احساس تنهایی می کنی...چون اونا باهات غریبه ان...یا شایدم این خودت هستی که با اونا غریبه ای....
گاهی اوقات هستن کسایی که همیشه فکر می کردی بود و نبودشون هیچ تاثیری رو زندگیت نداره ولی حالا که خبری ازشون نیست ........
نمی دونم این خوبه یا بد....این که خندیدن عادتت باشه....حد اقل اطرافیانو شاد می کنی....
خیلی وقتا دلت می خواد گریه کنی بی هیچ بهانه ای....
احساس سنگینی می کنی ....
خودتو با اون شخص خاص مقایسه می کنی و می فهمی که.....چقدر آلوده ای....
خیلی وقتا فقط شنیدنه یه جمله ی ساده....تیر خلاص برا توئه....
خیلی وقتا از رسیدن به اهداف و آرزوهات می ترسی....می ترسی از خودت فاصله بگیری....
خیلی وقتا بین عقل و احساس گیر می کنی....چیزی رو که دوس داری یا چیزی رو که به نفعته....
خیلی وقتا تنها مروارید های گرم ، تو رو حس می کنن.....اگر خدا اشک رو نمی آفرید....
چشمات گرم می شن و دلت سرد....
و باز هم جملاتی که همیشه به خودت می گفتی .....
خودم همه چیو درست می کنم!!!!!!


