اولين عاشقانه...



قاصدک

قاصدک از چه خبر آوردی
وز کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیارو دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قااصدک در دل من همه کورندو کرند 
دست بردار از این در وطن خویش غریب 
قاصد تجروبه های همه تلخ 
با دلم میگوید 
که دروغی تو دروغ 
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی آخر ای وای
راستی آیا رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام آی کجا رفتی آی؟
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک،
ابرهای همه عالم شب و روز 
در دلم میگریند


مهدی اخوان ثالث


عاشقانه



 نـیامـدی…
 نــگاهم دسـت خــالــی بـرگــشت …!





 خـیلی مـغـرور بــودم…
 ولـی بـرای تـو غــرورم را زیــر پــا گـذاشـتم..
 حــال بـدون هـیـچ حـرفی فـقـط میـروی ؟؟
 تـنـهایم مـیگذاری؟
 انـتظـار داری به دنـبالت بیـایم و الـتماست کـنم.؟
 اشتــباه کـردی..
 مـن هـمان آدم مـغروریم کـه بــودم..
 ”حـتی اگـر غـرورم خُــرد شـود خـودم تـکه تـکه اش را جـمع مـیکنم” ..
 و نـمیگذارم “هـیچ کـسی” خـورد شـدنم را بـبـیـند…


مـن اگـر عـاشـقانه مـی نـویسم
نـه عـاشـقـم ، نـه مـعشوقِ کـسی !
فـقـط مـی نـویسم تـا عـشق یـاد قـلبم بـمانـد …
در ایــن ژرفـای دل کنـدن هـا و عـادت هـا و هــوس ها 
فقـط تمـرین آدم بـودن میکنم !

هـمیــن …




 بـودنـت را دوســت داشـتـم ..
 وقـتـی مـرا در بـرمـیـگــرفـتـی..
 و بـه آغـوشـت مـیـفـشـردی
 و وادارم مـیـکـردی کـه بـه هـیـچ چـیـز فـکـر نـکـنـم…

دوستت دارم واسه هميشه.........

متشكرم :


برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی كه مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی.

برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی.

برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی.

برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی.

برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی كه گفتی"دوستت دارم"

برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی.

برای همه وقت هایی كه برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی كه به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی كه دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی كه به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی كه در چشمانم نگریستی و

صدای قلبم را شنیدی.


به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

می خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.


همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فكر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری

به خصوص وقتی كه لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.


تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری...


دوووووووووووووستت دارم

تنهای تنها...

کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا

چه می دانی تو از امروز چه می دانم من از فردا

همین یک لحظه را دریاب

که فردا می شویم

تنهای تنها...

آهاي........دل منو كجا ميبري........

آهاي اي غريبه

دل مرا كجاميبري باخودت

هنوز منتظر كسي است اين دل

شكسته است

منتظر كسي است كه آنرا شكسته است

ميخواهد او راببيند تا به او بفهماند كه چگونه شكسته شده

حالا كه فكر ميكنم ميبينم نه

آنرا با خود ببر

اگر سر راهت كسي كه دل مرا شكست ديدي

به او بگو:نه نفرينش كردم و نه دعاي بد

فقط اورا به خدا ميسپارم

به او بگو اين كار را با كس ديگري نكند

چون شايد آن دل مانند دل من ساده نباشد 

 شايد آن دل مثل دل من نيازمند محبت نبوده باشد

شايد از زيادي محبت است كه اين گونه و بي هوا دل به دل ديگري مي دهد

به او بگو مواظب خودش باشد

اين زمانه اي كه من ميبينم پر از گرگهاي وحشي است

گرگهايي كه اگر پاچه انسان را بگيرند

تا او را نابود نكنند دست از سرش بر نميدارند

بگو مواظب خودش باشد كسي كه اين دل ساده را شكست

درمانده در باور بودنت .

گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،


گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم....


گاه گاهی می خواهم درون واژه ها گم شده ای پیدا کنم از جنس احساس 


و بنوازم آهنگ محبت را بر دیواره ی قلبش و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد!


و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم


و دیدگان دیگر تاب زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد ....


پس کجا ؟


چگونه ؟


کی؟


می توانم احساس کنم در کنارت هستم ، در کنارم هستی ؟!


نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایم.


و تنهاییم با بودنت پر می شود...


پس می نویسم و نوشتم .....


اما .........


اما نشانیت ؟


نشانیت را چند روزیست عوض کرده ای ؟؟ 


چون پست چی نامه را بر می گرداند...


نمی دانم ....قهری با من ؟؟!!


دیگر نمی شنوی ام ،


می بینی ام ...


من که گفته بودمت بی تو هیچم ...


من که گفته بودمت سکوت شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست.


فقط کنارم باش...


چه شده ؟؟!!


در کوچه های دلم سلامی پاسخ نمی دهی


چون نوای سلامت همیشه برایم تازگی دارد ،


به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم نمی روی از کنارم...


اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم


و بینم تمامی، خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!!


اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام


تا مستانه به سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ...


آری باورم شد !! کوتاهی از من بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ،


تو که آنقدر بزرگی که من کوچک،خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم


به من نگاه می کنی .


مرا ببخش .....


در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستی که منت


نمی گذاری !!


می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران...


باز هم تنهایم می گذاری ؟؟


همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری .


به نگاهت همچون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است ...


درمانده در راه نگاه تو ...


درمانده در باور بودنت .

درمانده در باور بودنت ...

گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،


گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم....


گاه گاهی می خواهم درون واژه ها گم شده ای پیدا کنم از جنس احساس 


و بنوازم آهنگ محبت را بر دیواره ی قلبش و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد!


و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم


و دیدگان دیگر تاب زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد ....


پس کجا ؟


چگونه ؟


کی؟


می توانم احساس کنم در کنارت هستم ، در کنارم هستی ؟!


نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایم.


و تنهاییم با بودنت پر می شود...


پس می نویسم و نوشتم .....


اما .........


اما نشانیت ؟


نشانیت را چند روزیست عوض کرده ای ؟؟ 


چون پست چی نامه را بر می گرداند...


نمی دانم ....قهری با من ؟؟!!


دیگر نمی شنوی ام ،


می بینی ام ...


من که گفته بودمت بی تو هیچم ...


من که گفته بودمت سکوت شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست.


فقط کنارم باش...


چه شده ؟؟!!


در کوچه های دلم سلامی پاسخ نمی دهی


چون نوای سلامت همیشه برایم تازگی دارد ،


به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم نمی روی از کنارم...


اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم


و بینم تمامی، خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!!


اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام


تا مستانه به سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ...


آری باورم شد !! کوتاهی از من بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ،


تو که آنقدر بزرگی که من کوچک،خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم


به من نگاه می کنی .


مرا ببخش .....


در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستی که منت


نمی گذاری !!


می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران...


باز هم تنهایم می گذاری ؟؟


همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری .


به نگاهت همچون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است ...


درمانده در راه نگاه تو ...


درمانده در باور بودنت .

روزي ميرسد كه.......




عشقه من . . .

يک روز ميرسد

 که يک ملافه ي سفيد پايان ميدهد به من . . .

 به شيطنت هايم . . . به دلتنگي هايم . . . 

 به خنده هاي بلندم و به بغض هايم . . .

روزي که  با ديدن عکسم بغض ميکني و ميگويي :

 ديوونه دلم واسه مسخره بازيهات تنگ شده پاشو . . .

گالري عاشقانه



















اگه..........



قول میدهم

لام تا كام حرفى نزنم

فقط بگذار از دال تا میم بگویم

بگذاربگویم كه دوستتــــــــــــ دارم

دیگر لام تا كام

حرفى نمیزنم ...!!



*********




وقتـــــــــــی کسی به عشقــــــــــش میگه نفســـــــــمی

یعنی نمیشه نفســــــــــــم رو با کـــسی قســـــــمت کنم

یعنی آدم باش و فقـــــــــــط مال من بــــــــــــــــاش

یعنی چشمات باید فقــــــــــــــط منو ببینه

صدا كن مرا...



صدا كن مرا...

صداي تو خوبست!

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم!

بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است..

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي‌كرد

«و خاصيت عشق اينست»


دلم گرفته


سلام عشقم

دلم گرفته

 از دلتنگيه

دلم جمكران ميخواد

اي كاش بودي با هم ميرفتيم

دلم تنگه خيلي زياد

در این شبهای بی قراری...


در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری


همه چیز از احساست پیداست ، در این لحظه های نفسگیر ،

 چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار


و این دل عاشق من ، همیشه بهانه میگیرد از من …

بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را، تو را میخواهد

 نه به انتظارت نشستنها را!


در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ، جز یک دل بهانه گیر

باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ، 

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته…

به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ، 

تنها جای تو در کنارم خالیست، به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ،

 تنها درد من در این شبها ، تنهاییست !


به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ،

 در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!




کجا بیایم که تو باشی ، کجا بروم که تو را ببینم ،

 کجا بنشینم که تو هم بیایی،دلم تنها به این خوش است

 که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی


اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟ ، لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم را چه کنم؟

 تو بگو اشکهایم را چه کنم ، انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟


فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است که تو هستی ،

 مهم این است که همیشه و همه جا مال من هستی


اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم ،

 تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی ،

 اگرمن با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ، تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی



اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

 تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی….



I LOVE YOU

HASANAM


دوستت دارم عشقم........


دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست

مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند

حتی این روزها گاهی پرواز میکنم

من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم …





آدمهایی هستند که شاید کم بگویند “دوستت دارم”

یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را … بهشان خرده نگیرید !

این آدمها فهمیده اند “دوستت دارم” حرمت دارد ،

مسئولیت دارد

ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی دوست داشتن واقعی را میفهمی ،

میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی …

آزارت نمیدهد ، دلت را نمیشکند …

به هر دری میزند که با تو باشد !

این جمعه ها، جمعه نیستند


من از کرکس می ترسم؛ انسان را زنده به منقار می گیرد.

من از آدم نمایانی می ترسم که در کالبد فرشتگان نجات،

 دست تو را که از هرگاهی زمین می خوری، می گیرند

 و بیشتر به خاک می کشانندت.

من از گرگ های فراوانی می ترسم که حتی مغز استخوان 

انسان را می جوند.

با این وجود، ما در امتداد پناهگاه حرکت نکرده ایم؛ پناهی که خود، 

ـ هرچند کمی دیرتر ـ به سمت ما خواهد آمد. ما همچنان معلّقیم؛

 آن چنان که بدون تکلیف، سیاه مشق می کنیم.

ازدحام کدامین ترافیک، کدامین چراغ قرمز شلوغ زمین آمدنش

 را مانع می شود، کسی که از آمدنش هزاران سال است خبر می دهند؟

چه ترافیک سنگینی است، آن قدر سنگین که حتی ورود او را 

ـ که قرار است در زیر سایبان امپراطوری اعجازگرش پناه بریم 

ـ به تعویق می اندازد! نکند پا در رکاب اسبی دارد که

 هنوز برای تاختن آماده نیست؟ یا شاید هنوز ساعت هامان 

را با ساعتش تنظیم نکرده ایم؟

برای پنهان ماندن و پنهان زیستن، کدام نقطه خوشبخت زمین را برگزیده است؟

مگر قرار نبود جمعه بیاید؟ تقویم جیبی ام کجاست؟ 

شاید تقویم های جیبی جمعه را از یاد برده اند!

این جمعه ها همه نا اهل شده اند، همه از دست خط او تقلب کرده اند.

 غروب این جمعه ها تقلبی است، دلتنگی هایش هم تقلبی اند.

تاریخ مصرف این جمعه ها گذشته است.

باید به فکر روز و تقویم تازه تری بود تا حیات، بر تن خود،

 یک دست لباس نو بپوشاند.

این جمعه ها جمعه نیستند. جمعه ای که می آید،

 شیهه اسبی که دیگر در ترافیک نیست، در گوش زمان شنیده خواهد شد.

 آن روز، هنگامه از راه رسیدن دستان عدالت است. زمان آمدن مردی است 

که زمین، در برابرش زانو خواهند زد.

او می آید و تقویم ها جمعه های خود را گرامی تر خواهند داشت...



لیلا قبادی





اگر میخواهی با من همراه شوی کفشهایت را همین جا ، جا بگذار ...

من دیگر به هیچ کفشی اعتماد ندارم !

وسوسه ی رفتن دارند....

و من بدون تو تنها مانده ام

 

فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است ، چشمانم غرق در اشکهایم شده ….

دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….

همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…

این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….

دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…

تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….

گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟

سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده …

درد ،درد است..........

درد...، درد است

دلخوش مکن به وارونه خواندنش

تنها تویی و تنهاییت

تویی و باران پشت پنجره،

دوربین را بچرخان

بدون شرح...



مطمين باش عشقم 

اينجوري با من ملاقات نخواهي كرد

زماني كه بعد از گذراندن خدمتت برمي گردي پيشم

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود







برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..


يا ضامن آهو

مروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالاى این بناى شهیر، کبوترى نیست که نالان نباشد. بر بالاى این بناى غریب، آسمان نیز به اشک ریزى ابرها تن داده است. مشهد، شعرهاى «دعبل» را به همراه دارد که هم صدا با رشته هاى روشن باران مى گرید. محفلى از مرثیه است و حرم، با تن پوشى از رنگ هاى عزلت، هم زبان غزل هاى اندوه زاست.

در «بست»ها، جز مقام پرپر عاشقى، تصویر دیگرى چشم ها را پر نمى کند.
در قاب امروز، توس را مى بینیم که زهر، چونان تیغ وحشى بر اندامش وارد آمده است.
عصیان آشکار انگور است و به داغ نشاندن سینه چاکان مسیر رأفت. اُف بر این دنیا که حبّه هاى زهرآلود را کنار امام روشنى ها آورد! آه، اى رقت خراسانى تبار؛ اى توس سر کرده با عشق!
اى انگورهاى نرفته از خاطر!
همراه با زائران بصیرت
سوزان ترین فریاد از جانب دل هاى سوخته عشاق و از سمت زائران درد و امید است که با حنجره بى رمق «صحن»، در این سوگ هم آوا شده اند تا دل بستگى ها به تکثیر برسد. زائران بصیرت، از فرسنگ هاى دور آمده اند تا از نزدیک، فروغ زیباى بهشت را به تماشا بنشینند و دل را در حرم نور، به خلعت توبه آراسته کنند.
اى دل، تو هم بیا به زیارتِ فرشته هاى اشکى که به پابوسِ کفشدارى هاى متبرک آمده اند!
بیا و ببین که چگونه بغض هاى ملتمسِ زائران، در رکعات «بالاسر» فرو مى چکد.
ببین چگونه از هر «السلام علیک»، شعله هاى اشتیاق برخاسته است. 
اى دل، بیا به درگاه صبح جاودان سلام کن و بر هشتمین خورشیدِ مهر آیین، درود بفرست.
محمدکاظم بدرالدین

می خواهم یک بـار لج كنم...........



می خواهم یک بـار 


لج کنـم !

دوستت نداشتـه باشم


شـاید آسمـان به زمین آمـد !


آنوقت دستـم به خـدا می رسـد 


و از او 


تــو را خواهــم خواست ...

یارا یارا ...





یارا یارا 

گاهی

دل ما را 

به چراغ نگاهی روشن کن

چشم تار دل را

چو مسیحا 

به دمیدن آهی روشن کن

بی تو برگی زردم 

به هوای تو می گردم

که مگر بیفتم در پایت

ای نوای نایم

به هوای تو می آیم

که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کویت ای گل

به شمیم بویت ای گل

در سینه داغی دارم

از لاله باغی دارم

با یادت ای گل هر شب

در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش

موجم کنارم باش

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

با كاروان حسين



از پرهاى سوخته و خیمه هاى خاکستر، چهل روز مى گذرد؛ از شانه هاى بى تکیه گاه و چشم هاى به خون نشسته، از لحظاتى که سیلى مى وزید و صحرا در عطشى طولانى، ثانیه هایش را به مرگ مى بخشید.

حالا چهل روز است که مرثیه هامان را در کوچه هاى داغ، مکرر مى کنیم.
چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه هاى آسمان مى گرییم. «اى چرخ! غافلى که چه بیداد کرده اى».
از شام تا کربلا
از کربلا تا شام، حکایت سرهاى جسور شماست که شمشیرها را به خاک افکند.
من از روایت خونابه و خنجر مى آیم؛ از شعله هاى به دامن نشسته و فریادهاى بى یاورى.
امروز، اربعین خورشید است. نگاه کن چگونه پرندگان، بر شاخه هاى درختان روضه مى خوانند؛ چگونه ابرها، فشرده فراقى عظیم، پهنه زمین را مى بارند!
رفته اید و پس از شما، جاده ها، اسیر زمستانى همیشگى اند. پرواز ناگهان شما آتشى است که هرگز فرو نمى نشیند.
زخم عاشورا همیشه تازه است
پاییز را دیده اى، چگونه نوباوگان تابستان را به زمین مى ریزد و سر و روى جهان را به زردى مى نشاند؟! اکنون دیرى است که پروانه هاى هاشمى مان را شعله هایى یزیدى، بر تپه هاى خاکستر فرو ریخته اند.
دیرى است که گیسوان کودکى رقیه را بادهاى یغماگر، با خویش برده اند.
زمین، پاییزش را از یاد مى برد، اما زخم عمیق عاشورا را هرگز.
سال ها مى گذرد و ما همچنان سوگ کبوترانى آزاده را بر سینه مى کوبیم.
اربعین لاله ها

نزهت بادى
بشیر!



وقتى به مدینه النبى رسیدیم، مبادا کسى جلوى قافله اسراى کربلا، گوسفندى را سر ببرد! این کاروان، از سفر چهل روزه با سرهاى بریده بر بالاى نى مى آید.
نگذار هیچ لاله اى را در رثاى شهدایمان پرپر کنند! سراسر خاک کربلا، پر بود از گلبرگ هاى خونین و پاره اى که از هر سو مرا صدا مى زدند: «أخَىَّ اخَّى».
اجازه نده کسى بر سر و رویش خاک بریزد؛ هنوز باد، گرد و خاک کوچه هاى کوفه و شام را از سر و روى زنان و کودکان عزادار نربوده است.
این صورت هاى کبود و دست هاى سوخته، نیازى به گلاب افشانى ندارند؛ هنوز اربعین گل هایى که با تشنه کامى بر خاک و خون افتادند، نگذشته است.
بگو پاى برهنه به استقبالمان نیایند؛ این کاروان پر است از کودکانى که پاى پرآبله دارند.
سفارش کن شهر را شلوغ نکنند و دور و برمان را نگیرند، ما از ازدحام نگاه هاى نامحرم و بیگانه بازگشته ایم.
بگذار آسوده ات کنم بشیر!
دل زینب علیهاالسلام براى خلوت مزار جدش پر مى کشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سکینه و سجاد علیه السلام و این کاروان داغدار، پیراهن کهنه و خونین حسین علیه السلام را بر سر و روى خویش بنهد و گریه هاى فرو خورده چهل روزه اش را یک سره رها سازد.

  با کاروان بی‏ رقیه

اربعین


این آتشیادها، چهل روز چون اسبان تاخته‏اند بر پیکر

صبر آنان.

بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیده‏اند به نقطه‏ای از آغاز؛ به نگاه‏های در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت.

کاروانِ اربعین، با خطبه‏های گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزنده‏ترین بیان قاب می‏شود و در سوزنده‏ترین بیابان.

   با کاروان بی‏ رقیه



اربعين تسليت


http://s2.picofile.com/file/7244777846/arbaeeen.jpg



بار بگشایید اینجا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

اربعین است اربعین کربلاست

هر طرف غوغایی از غم ها به پاست