من و من و من مقصر بودیم که دختر جوان اینگونه درباره دینش به

قضاوت نشسته بود…

 

 


 

بوي سيبِ حرم از سمتِ سحر مي آيد

قطعِ اين فاصله از دستِ تو بر مي آيد

 

روز و شب كارِ شما گريه شده مي دانم

باز از دامنتان بويِ جگر مي آيد

 

كاشكي قدر بدانيم جواني ها را

زود بر شاخه در اين فصل ثمر مي آيد

 

 تا نشستيم در اين حلقه سرِ مجلسمان

مادرت دست شكسته به كمر مي آيد

 

روزها سايه نشينِ قَدمش خورشيد است

هر كه در سايه ي اين بيرق اگر مي آيد

 

مي رسد جمعه اي و پيشِ‌تو دم مي گيريم

عاقبت غُربتِ اين جمع به سر مي آيد

 

تا كه آبي بزند بر لبِ ‌لب تشنه ي ما

مادرِ سينه زنان زود ز در مي آيد

 

كفنم پيرهنِ مشكيِ من كاش شود

رنگِ مشكي به كفن هم چقدر مي آيد

 

علت اول دیوانگی ماست حسین

باز از مستيِ ديوانه خبر مي آيد

 

شعر از : حسن لطفی

آقای من تنها در این دور و زمانه

 بار فراقت میکشم بر روی شانه

 

کاری زدستم برنمی آید...ببخشید

جز اینکه صبح جمعه میگیرم بهانه

 

آقا اجازه می دهی تاکه بگویم...

حرف دل خود را به شکل عامیانه

 

مانند اجدادت، تو هم خیلی غریبی

دیگر ندارد شهر ما از تو نشانه

 

خیمه نشین ؛مانند آن خانه نشینی...

که بسته شد دست غیورش ظالمانه

 

هرکس به فکر زندگی و رشدخویش است

فکر سال و دخل و خرج سالیانه

 

کاری به کار تو ندارد آنکسی که

از حرص و آز افتاده بین دام و دانه

 

جای دعا و پند و اندرز و روایت

گردیده گوش ما همه پر از ترانه

 

پیداست آقا،جای عکس جمکرانت

تصویر نامحرم بروی دیوار خانه

 

اینجا فقط با هیزم دنیا و شهوت

از هر وجودی میکشد آتش، زبانه

 

دنیا پرستی باعث آن شد بماند

بر بازوی زهرا نشان تازیانه

 

باید مراقب بود، شیطان در کمین است

میپاشد او بذر گنه را دانه دانه

 

بااین بدی و بی وفایی دارم اکنون

از پیشگاهت التماسی عاجزانه

 

آقا، دعا کن در مسیر تو بمانم

با لطف تو باشم گدای آستانه

 

شعر از :محمد فردوسی

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

بال من ریخته تنها مگذارید مرا

 

سر مجنون شدنم خار به پایم رفته

باز در کوچه ی لیلا مگذارید مرا

 

 

قطره ای هستم از رود عقب افتادم

در ره وصل به دریا مگذارید مرا

 

 

دست گیرید ز من دست نیندازیدم

پاک بازان به تماشا مگذارید مرا

 

بعد سی روز چو بخشوده نباشم چه کنم؟

باز شرمنده و رسوا مگذارید مرا

 

جان زهرا سند بخشش من را بدهید

این قدر در اگر و شاید و اما مگذارید مرا

 

چقدر دست گرفتی در این یکماهه

بعد از این هم به خودم وا مگذارید مرا

 

گر بنا هست عذابم بکنی حرفی نیست

کاش که در بر زهرا مگذارید مرا

 

قافله ی جان به سوی کرببلا راه افتاد

آی اهل رمضان جا مگذارید مرا

 

**

خواهرش گفت: حسینم ،علی اکبر ،عباس

بین نامحرم و اعدا مگذارید مرا

 

مداحی:حاج منصور ارضی در شب 29 ماه رمضان92

ای محو تماشای تو چشمان پری ها

از رایحه ات مست تمام سحری ها

 

خون است دل ما ز فراق رخ ماهت

محصول غم عشق تو شد خونجگری ها

 

ای گمشده این دل سرگشته کجائی

بس نیست مگر در طلبت در به دری ها

 

ای همسفر باد صبا نام مرا هم

کن ثبت نگارا به صف همسفری ها

 

با سالک بیچاره بگو راه کدام است

باید که به تو ختم شود رهسپری ها

 

ای یار سحر خیز ، سحر خیز نمایم

محبوب تو باشد سحر و دیده تری ها

 

باید که نمازی به تمنای تو خوانیم

فارغ ز غم نان و تب سیم و زری ها

 

ای کاش برای دل من ازغم عشقت

بالا برود زود تب بهره وری ها

 

شوق نفسی دیدن تو جان به لبم کرد

ما را برهان یار از این جان به سری ها

 

با باد صبا من گله از زلف تو کردم

تا چند بمانیم در این بی خبری ها

 

تا چند کنی ناز برای من مجنون

تا چند کنی جلوه به چشم دگری ها

 

شیرین سخنی گر به سخن لب بگشائی

تعطیل شود کارتمام شکری ها

 

آوای انا المهدی تو از حرم عشق

پایان بدهد بر همه نوحه گری ها

 

 

شعر از : مجتبی روشن روان

دارد زمان آمدنت دیر می شود

دارد جوان سینه زنت پیر می شود

وقتی به نامه عملم خیره می شوی

اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود

کی این دل رمیده ی من هم زهیر وار

در دام چشم های تو تسخیر می شود؟

این کشتی شکسته ی طوفان معصیت

با ذوق دست توست که تعمیر می شود

حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه

با حلقه های زلف تو درگیر می شود

در قطره های اشک قنوت شب شما

عکس ضریح گمشده تکثیر می شود

تقصیر گریه های غریبانه ی شماست

دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود

 

شعر از :وحید قاسمی

 

رای من نــابودی اهـــریــــــــمن است

رای من تیری به چشم دشمن است

رای من تفسیر عشق و غیرت است

رای من مفـــــهوم جاه و عزت است

رای مـن احیاگــــر صوت جلیـــــست

رای من یعنی که مـولایم علیـــست

رای من یعنی که یـــــــار حیـــــدرم

رای من یعنی مطیــــــــع رهبـــــرم

 

شعر از : بهلول حبیبی زنجانی

 

 

بارالها به ما بگو تا کی؟

جبرها حاکم جهان باشد؟

 

آتش کینه هایشان تا کی؟

بر دل صاحب الزمان باشد؟

 

یا جسارت به شخص  پیغمبر

یا به قرآن و دینمان باشد؟

 

یا به گنبد و یا به نام ِ (نقی)

هتک حرمت چنین عیان باشد؟

 

سلفی ها و یا که مفتی ها

طالب خون شیعیان باشد؟

 

نبش قبر مرید آل علی

ظلم، بی حد و بی اَمان باشد

 

حال فهمیده ام که یا (زهرا)

که چرا قبر تو نهان باشد؟

 

یا کَنَد شیر حق چهل قبری

تا مزار ِ تو بی نشان باشد

 

حجت بن الحسن کنار بقیع

تا قیامت که پاسبان باشد

 

شعر از : بهلول حبیبی زنجانی

 


یا فاطمه ! روز حشر ستاری کن

دل سـوختگان را ز کرم، یاری کن

ما با همــه گفتیم کـه با فاطمه ایم

تـو نیـــز بیا و آبـــرو داری کن



میلاد حضرت فاطمه (س) بر همگان مـبارک باد .