چکیده از کتاب این کارو بکن این کا رو نکن




•       اگه می خوای راحت باشی کم تر بدون و اگه می خوای خوشبخت باشی بیش تر بخون.
•       تا پایان کار از موفقیت در ان با کسی صحبت نکن.
•       برای حضور در جلسات حتی یک دقیقه هم تاخیر نکن
•       قبل ازعاشق شدن ابتدا فکر کن که آیا طاقت دوری، جدایی و سختی را داری یا نه ؟
•       سکوت تنها پاسخی است که اصلاً ضرر ندارد.
•       نصیحت کردن فقط زمانی اثر دارد که دو نفر باشید.
•       در مورد همسر کسی اظهار نظر نکن  نه مثبت نه منفی.
•       نوشیدنی های داخل لیوان ویا فنجان را تا آخر ننوش.
•       د ر اختلاف خانوادگی حتی اگرحق با تو است شجاع باش و تو از همسرت عذرخواهی کن.
•       برای کودکان اسباب بازی های جنگی هدیه نبر.
•       نه آن قدر کم بخور که ضعیف شوی و نه آنقدر زیاد بخور که مریض شوی.
•       بدترین شکل دل تنگی آن است که در میان جمع باشی و تنها باشی.
•       شخص محترمی باش وبدون اطلاع به خانه ومحل کار کسی نرو.
•       وجدانت را گول نزن چون درستی و نادرستی کارت را به تو اعلام می کند.
•       موقع عطسه کردن حتما از دیگران فاصله بگیر واز دستمال استفاده کن ولی با تمام وجود عطسه کن.
•       عاشق همسرت باش تا بهشت را ببینی.
•       کثیف نکن اگر حوصله تمیز کردن نداری.
•       بخشیدن خطای دیگران بسیار قشنگ است تجربه کردنش را به تو پیشنهاد می کنم.
•       همه جا از همسرت تعریف و تمجید کن حتی در جهنم.
•       با کارمندانت مهربان ولی قاطع باش.
•       غرورکسی را نشکن چون مثل شیشه ی شکسته برای تو خطرآفرین است.
•       عمل خلاف را نه تجربه کن نه تکرار.
•       با شجاعت اقرار کن که اشتباه کردی.
•       هنر نواختن را یاد بگیرنواختن موسیقی در هیچ کشوری گدایی نیست.
•       هنگام صحبت کردن با دیگران به چشم آنها نگاه کن تا پیام و کلام تو را درک کنند.
•       برای کسی که دوستش داری در روز تولدش پیام تبریک ارسا ل کن.
•       اولین خیر باش.
•       با داشتن همسری خوب همه کس و همه چیز را یکجا داری.
•       در دفتر و منزل گل های زیبا داشته باش.
•       حسابداری و روش های آن را یاد بگیر.
•       وارد سیاست نشو.
•       به سفر و همسفر فکر کن.
•       تا ندانی نمی توانی پس بدان تا بتوانی.

کارخدا


آنگونه که از تصاویر به دست آمده از میدان مغناطیسی زمین پیداست،
به طور شگفت انگیزی اگر انسان در هر نقطه از زمین رو به قبله بایستد،
میدان مغناطیسی بدنش بر میدان مغناطیسی زمین منطبق می گردد و
در مدتی که در نماز است میدان بدنش منظم می شود.

یکی از نکات بسیار جالبی که پروفسور بور به آن دست یافته بود این بود که دریافته بود که
در بدن تمام دانشجویان مؤنث ماهی یکبار تغییر ولتاژ شدید ایجاد می شود و میدان بدن
به منظمترین حالت خود می رسد و به همین دلیل است که زنان نیازی ندارند در این مدت نماز بخوانند.
اخیرا هم کشف شده است که علت اینکه قلب زنان منظم تر و قویتر از مردان میزند و دلیل آن
همین تغییر ولتاژ هست.

...

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ...

افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود...

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ...

شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم...!

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده !!!

خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم...

اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيرزن و پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود ، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ...

از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه !!!

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم ، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش !

به محض اينكه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پريد !

اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگ شده !!!

همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت : داداش او جريان يه دروغ بود ، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم...!

ديگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستهام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستهام رو شستم و همينطور كه داشتم دستهام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم ...

البته اونا نميتونستن منو ببينن و با خنده باهم صحبت ميكردند : پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ! الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ...

پير مرد در جوابش گفت : ببين اومدي نسازيها ! قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده...

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردند ، كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ؟!

پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار...!

من تو حالو هواي خودم نبودم ، همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم ميميرم ...

رو كردم به اسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن !

بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزن بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره ، همين !

ازش پرسيدم كه : چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ؟! ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم !

گفت : داداشي ! پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم ...

اين و گفت و رفت !

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ...

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی
...

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

گوته مي گويد:
«اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند»
«اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»
«اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»، «اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»
«اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»، «اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»
...
«اما، اگر «عزت نفس نداري»، هيچ نداري

داستان


سرباز قبل از اینكه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم)).
...
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم)).

پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی كند)).

پدرش گفت: ((ما متاسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند)).

پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم كه او در خانه ما زندگی كند)). آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی)).

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.

پسر آنها یك دست و پا نداشت.

حتی زمانی كه تردید داریم قلب ما در یقین است.

دوست تو کسی است که هرگاه کلمه "حق" از تو شنید ، خشمناک نشود . . .

 %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 برنده می گوید مشکل است ، اما ممکن

و بازنده می گوید ممکن است ، اما مشکل . . .

 %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد

باور محال بودنش را عوض کن . . .

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .

 %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 خوبی بادبادک اینه که

می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده

ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده . . .

 %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

 %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

اوناییکه براشون قلب گذاشتم وخییییلی دوس دارم.

شما کدوماشونو دوس داری؟

هنوز اول قصه ام

قصه آدم قصه یک دل است و یک نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا

قصه آدم قصه هزار راه است ویک نشانی، قصه جست و جو،قصه از هرکجا تا او....

قصه آدم قصه پیله است و پروانه، قصه تنیدن وپاره کردن،قصه به در آمدن، قصه پرواز.....

من اما هنوز اول قصه ام؛ قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است دلی که از بالا بلندی واهمه دارد از افتادن:

پروردگارم:

دست دلم را می گیری؟ مواظبی که نیفتم؟ من هنوز اول قصه ام، قصه هزار راه و یک نشانی.

نشانیت را اما گم کرده ام... باد غرور وزید و نشانیت را برد....

نشانیت را دوباره به من می دهی با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟

من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه، پیله بافتن را فراموش کرده ام.... به من میگویی پیله ام را چطوری ببافم؟ پروانگی را یادم می دهی؟

دوبال ناتمام و یک آسمان.....

من هنوز اول قصه ام، قصه.....

عمل

من به کساني که از مذهب خود با ديگران سخن مي گويند و تبليغ مي کنند مخصوصاً وقتي ک...ه منظورشان اين است که آنها را به دين خود در آورند هيچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نيست بلکه در کردار است و در اين صورت عمل هر کس عامل تبليغ خواهد بود . (ماهاتما گاندي)

طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور

بعد از اجرای موفقیت آمیز طرح تفکیک جنسیتی در سراسر اماکن خصوصی و عمومی کشور ؛ به... بررسی روند رشد و نمو یک کودک(پسر) از مهد کودک تا پیری میپردازیم :

اسم کودک را جواد در نظر میگیریم که همراه با همکلاسی خود به نام رضا در حال برگشت از مهد کودک است.

1) در مسیر برگشت از مهد کودک :

لضا لضا (همان رضا ) مامانم میخواد لنج (گنج) طلا بیاره ها !

رضا : مامان چیه ؟!


2) 3 سال بعد در مسیر رفت به مدرسه داخل سرویس مدرسه

راننده رو به بچه های داخل سرویس : همه زود چشاشونو ببندن داریم از کنار یه مدرسه دخترانه رد میشیم!

جواد : رضا رضا ، دختر چیه ؟


3 ) 5 سال بعد از 3 سال ؛ زنگ تفریح ؛ مدرسه راهنمایی

رضا : جواد من دیشب از بالای پشت بوم یه چیزی تو حیاط خونه همسایه دیدم.

جواد : چی ؟

رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم

جواد : جون مادرت ؟! یالاه بگو چه شکلی هستن اینا !


4) 4 سال بعد از قبلی! سرکوچه جواد اینا

رضا : جواد چیکار داشتی گفتی زود بیا

جواد : رضا دیشب یکی به گوشیم زنگ زد.صداش خیلی عجیب غریب بود.یواشکی حرف میزد و میگفت یه دختره و از من میپرسید آیا پسرم ؟!

رضا : تو چی گفتی ؟

جواد : گفتم آره پسرم و بعدش دختره غش کرد !


5 ) 6 سال بعد ؛ دانشگاه

جواد : رضا راسته میگند پشت این دیواره پر از دختره ؟!

رضا : آره منم شنیدم.میشنوی دارن میخندن! مگه اونا هم میخندن ؟


6 ) چند سال بعد ، شب خواستگاری

جواد : ببخشید یعنی الان شما واقعا یه دخترید ؟!


7 ) چند ماه بعد ، شب ازدواج

جواد : خوب الان باید چیکار کنیم ؟!

خانم : هیچی دیگه ،خسته ایم باید بخوابیم.شما هم برو تو اتاق خودت بخواب!


8 ) خیلی سال بعد ، دوران کهولت

جواد : دیشب مادر خدا بیامرزم به خوابم اومد گفت نمیخواهید بچه بیارید ؟

خانم : از کجا بیاریم.تو جهیزیه من که بچه نبود ، تو چرا نخریدی یه دونه ؟


9) خیلی سال بعد

نسل ایرانی منقرض شد