سلام گاهی دوست داری دور باشی
خودت باشی و کسایی ک نمیشناسنت
امروز آمدم و ی پیام از کسی ک نمیشناسمش و دیدم
خوشحال شدم یاد دوستام افتادم
یاد آزاده
سلام گاهی دوست داری دور باشی
خودت باشی و کسایی ک نمیشناسنت
امروز آمدم و ی پیام از کسی ک نمیشناسمش و دیدم
خوشحال شدم یاد دوستام افتادم
یاد آزاده
به دوستت دارم هایمان وفادار بمانیم
تا هیچ دوستت دارمی در کوچه های سرگردانِ بودن یا نبودن
گرفتارِ بن بست نشود .
مشکل از جایی شروع شد که
یک مشت آدمِ اشتباه، با هم به زیرِ سقف هایی رفتند که قرار بود میزبانِ آدم های درست باشد!
دو نفرهایی با هم جفت شدند که هرکدام یا دلشان جایِ دیگری بود یا دنیاهایشان با هم فرق داشت...
دو نفری که حتی سرِسوزنی یکدیگر را نمی فهمیدند!
مشکل از جایی شروع شد که
اکثرِ دو نفرهای جهان، هم خانه شدند اما همدل نشدند؛
فارغ شدند اما عاشق نشدند...!
و مشکلِ اصلی درست همان جایی شروع شد که همان دونفرهایِ اشتباهی، سه نفر شدند...!🍃🏮🥀
الان همون موقع هستش.
دلم پره ....
ولی.....
دوست دارم دور باشم از همه
خودم باشم و عشقم
همین............
کسی نیست
خیلی وقته گذشته
چه روزایی داشتیم
یهویی زد به سرم بیام و یه سرکی بکشم
آهای رفقا چطورید
منو محتاج کردی
به عشق در زدن هات
به آهنگ قدم هات
به گرمی نفسهات
منو محتاج کردی
به روبروم نشستن
به گوش دادن به حرفام
نگاه کردن تو چشمام
منو محتاج کردی
به واژه های تازه
تو شعر هر ترانه
به شعری عاشقانه
منو محتاج کردی
از آن روزی که ای عشق
تو در قلبم نشستی
به عشق جاودانه
منو محتاج کردی
می رفتم رو به چشمه
می دیدم که سرابه
می رفتم سوی بختم
می دیدم خوابه خوابه
به هر کس که می گفتم
چی میدونی تو از عشق
می دیدم که سوالم همیشه بی جوابه
برای دل سپردن ما که غرق نیازیم
کمک کن تا بهشتو تو این دنیا بسازیم
میون اهل احساس دلم در جسنجو بود
مثه تو پیدا کردن برام یه آرزو بود
تا حالا شده در میون جمع احساس غربت کنی؟
به یاد عشقت که می افتی ، بری و غیبت کنی؟
با چشمون گریون بیافتی بر خاکش
قبرشو ببوسی و با عکسش صحبت کنی؟
قربون خدا برم ،تو رو داد و باز پس گرفت
دلم شکست ولی از روزگار درس گرفت
زندگی یه فرصت بود برا خداحافظي
نیومدی سراپای وجودمو ترس گرفت
هر وقت می رفتی خداحافظي می کردی باهام
سلامتیمو می خواستی همیشه از خدام
ولی حالا گذاشتی رفتی که نیایی دیگه
بی خداحافظي،جای دور،ساکت و بی کلام
کجایی ای شریک غم های پر س ...
تقدیم به تنها عشق زندگیم
که فقط سنگ قبرش آرامم میکند
...
خداحافظي کار من نیست
کار تو هم نیست
اما همه ناچارند
گاهی
آن را به زبان آورند
مثل حالا
که من آماده سفر شده ام
اشکهایم تو را ذوب کرده اند
اشکهایت تنم را خیس
به خیسی دریا
به خیسی رود ...
دلم میخواد بخوابم
من خیلی وقته که
آروم خوابیدن زیر خاک رو
به
پریشون قدم زدن زیر نم نم بارون
پاییزی ترجیح میدم
چقدر رفتن قشنگه وقتی که از بودنت متنفر می شی.
تو ای ناجی ترانه هایم!
لبخند بسته بر لبم،
به چه قیمتی تنهایی را برایم هدیه اوردی!؟
از کدام گل فروشی خار گل سرخ را برایم پیدا کردی!؟
برای چه بار دگر زنگ خانه دلم را زدی...!؟
تو از کجا طلوعی دوباره داشتی...!؟
از برای چه هستی ام را با خود برده ای...!؟
بی تو قلبم آرام می تپید،بی تو سوار بربالهای اقاقی ها بودم،
بی تو سکوت معنی داشت،
آمده ای و مرا،نه، دلم را با خود برده ای...
آمده ای و چشمانم را همیشه منتظر گذاشتی...
ای مهربانم!بس دگر چرا نیستی!؟
"زهرا علیزاده"
قطار می رود...
تو می روی...
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام...
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه
!!! رفته تکیه داده ام
زنده یاد قیصر امین پور
اشکهایم که سرازیر می شوند
دیری نمی پاید که قندیل می بندد
عجیب سرد است هوای نبودنت
بریم ادامه مطلب
باهات حرف دارم
دنیا دست توست
با توام ای کسی که نامت را دیوانه گذاشته اند!
خوش به حالت...
خوش به حالت که غمت نیست، می خندی و
می روی...
خوش به حالت که دنبال شادی دربه در کوچه های زندگی نیستی،
شادی نام دیگر توست!
خوش به حالت
که درگیر دیوانگی آدمها نیستی و فقط به دیوانگی شان می خندی!
خوش به حالت ... دنیا دست توست...
وچه میدانم و چه می دانند که تو می دانی و ما نمی دانیم...
این مردم نام تو را دیوانه گذاشته اند به جرم خندیدن!خنده دار است...
ومن نمی خندم... نمیخندم تا به من نگویند دیوانه!
واین ها می گویند خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش
من هم همرنگ این جماعت شدم...
قانون این مردم به من اجازه آدم بودن نمی دهد
که اگر بخواهم آدم باشم،به من می گویند دیوانه!
ای که نامت دیوانه است ،کاش مثل تو بودم!
کاش می توانستم مثل تو باشم...
کاش من هم دیوانه بودم...
دیوانگی هم عالمی دارد
میترسم ازایستادن ثانیه های عمرم،
می ترسم از میوه ی رسیده ای که لحظه های پروازش در دستان من و توست:
نگران روزیم که بگویند این آخرین فرصت نوشتن است،
بگویند فرصت گفتم از عشق را ندارم،
نگران اویم که حرف دلم را نخواند و من رفته باشم،
گاهی نگران قاصدکی می شوم که پشت پنجره منتظر می ماند...
نگرانم که روزی رسد و من نباشم!
آیا کسی هنوز منتظر نوشته های دلم هست؟
کسی نگاهش به دفترچه ی کوچکم هست؟
منتظر حرفهای تنهایی هایم هست؟
اگر لحظه ای دیگر پایانم است،
میخواهم در همین ثانیه با تو نه با یادت،
تنها با خود تو،نفس آخر را بکشم!
به سر آستین کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!
به پسرکی که ادامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
به دستان پدرت،
به جارو کردن مادرت،
به همسایه ی که هر روز صبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد،
به راننده ی آ؟نسی که چرت می زند،
به پلیسی که سر چهارراه با کلاه صورتش را باد میزند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادرپیرزنی در خیابان،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخت،
به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پر کنی،
به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،
نخند،نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!
آدمهایی که هر کدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بار می برند،
بی خوابی می کشند
کهنه می پوشند
جار می زنند
سرما و گرما می کشند
و گاهی خجالت هم می کشند،...
بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم
و زمانی لب به خنده باز کنیم که
خودمان را در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم
و بقولی
"به دیگران نه،ولی با دیگران بخندیم
سلام
سلام به همه خوبین؟
امیدوارم همیشه خوب باشین
میخواستم اطلاع بدم یعنی اجازه بگیرم ازتون که:
آروم
آروم
برو به ادامه مطلب![]()
من دوباره مینویسم،شاید کسی بخواند،من دوباره مینویسم،دوباره...
من دوباره صدایت میکنم، شاید مرا بشنوی،
من دوباره صدایت میکنم،دوباره...
من با تو میگویم،شاید...شایدکه نه!
میدانم که میشنوی،میدانم که با منی!
من با تو میگویم،کسی مرا نشنید میدانم تو میشنوی...
من از تو مینویسم،کسی نخواند میدانم تو میخوانی...
من...من همیشه من بودم...مثل تو...توهم همیشه تو بودی...
هر دو تنها!
نه! من،من نبودم،تو بودی،
من نخواستم،من ما نشدم
تو گفتی،صدا زدی،نوشتی،
نخواستم،نشنیدم،نخواندم
مثل همیشه خطا از من!بخشش از تو...
مثل همیشه... همیشه....
نمیتوانم! ما شدن سخت است! نمیتوانم ! با تو بودن بزرگ میخواهد،
کوچکم!
مریم
امروز در مخابرات فکرم با تو حرف میزدم ودر سینمای قلبم با تو به تماشای خاطراتمان نشستم
چقدر خوش گذشت...
و امروز چقدر خاطرات بد دیروز برایم شیرین است!
چون تو بودی! دیروز تو بودی ...
هر چه بودی،اما بودی
اما حالا...
حالا منم و این مخابرات و این سینمای کوچک
راستی،کمی هم شاعر شده ام!
خودت که میدانی،تنهایی آدم را شاعر میکند
نمی دانم این تنهایی و این شاعری را دوست داشته باشم؟
یا نه...!؟نمی دانم!
می نویسم شاید روزی بخوانی ...
وببینی که واژه هایم فقط تورا می جویند...
وببینی تنهایی ام را با سایه های دیروز تو پر کرده ام
میبینی به هیچ کس اجازه ورود به این تنهایی رانمیدهم
چون دوستش دارم!درست شنیدی !دوستش دارم چون با توام...
تا دیروز برایت چیزی ننوشتم،اما حالا...
حالا هر چه می نویسم از تو می نویسم وباز آرزو می کنم که باشی...
وکاش بودی،ای کاش باشی،کاش دوباره باهم باشیم وای کاش دوباره باهم...
مریم