مخاطب خاصم


دوباره آمده ای

اینبار شیرین تر از قبل دروغ می بافی

زیرکانه تر لبخند می زنی و دلبرانه تر ناز می کنی !

اما نازنین بعد از رفتنت دلم مرد

و خیلی وقت است که مغزم تصمیم می گیرد نه دلم !

پس لوند و دلبرانه که هیچ عاشقانه و صادقانه هم که بیایی من دیگر نیستم


عشـــــــــــــــق

http://www.melidownload.com/img/shop/post/05-1.jpg


من از این خونه هر جای ک میرم

                                              نمیتونم تو رو ب یادم نیارم

چقدر خوبه دلت آشوبه

                   بی من من این دلشور ها را دوست دارم


توی نظر سنجی هم شرکت کنید با تشکر از همه دوستان گلمــــــــــــ

  توی این وبلاگم برید و نظر بزارید توی پست من



                                         کلیـــــــــک کنید


http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1368857414.jpg

اون روز سوالی پرسیدم درمورد این ک اگه دختری ب خاطر پسری گریه کنه  چ

احساسی داره

و شما دوستان گل با نظراتتون گل کاشتین و گگذینه 1 بیشترین رای رو اورد و اما

سوال امروز؟؟؟

                                                         

اگه پسری ب خاطر دختری گریه کنه ...............

1: خیلی دوسش داره

2:وابسته شده

3:مشکوکه

4: کاملا الکیه

اشـ ـ ــ ـک  عشق یا فریـــب

اگه دختری ب خاطر پسری گریه کنه ................

1 :واقعا دوسش داره

2 : کمی دوسش داره

3 :همش  نقش بازی کردنه

4 : میخواد فریبت بده


السلام علیک


دلتنـــگی

حرفی دگر نمانده در این دل                                                    

                           که بگوید برای تو از این دل


آنگاه که تو را دیدم ، شناختم

                           انگار بهترین چیزها را دیدم ، یافتم

مدل موی پسرانه 2014

23
ادامه نوشته

پیرمــــــرد

                   

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

داستان عاشقانه بسیار غمگین

 

 

 

 

 

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…  

حرف دلتو بزن

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

 

  1. عیبی نداره میدونم باعث این جداییم
    رفتم شاید که رفتنم فکرتوو کمتر بکنه
    نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه
    لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود
    احساس من فرق داشت با تو دوست داشتنت خالی نبود
    بازم دلم گرفته توو این نم نم باروون
    چشام خیره به نور چراغ توو خیابون
    خاطرات گذشته منو می کشه آروم
    چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر باروون
    باختن توو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود
    سخت شده بود تحمل عشقت به من کم شده بود
    رفتم ولی قلبم هنوز هواتوو داره شب و روز
    من هنوزم عاشقتم به دل می گم بساز بسوز

انـــتظار شــیرین

قلبی در این سو در گوشه ای تنهای تنهاست و به انتظار تو است.
به عشق تو این روزهای سرد و نفسگیر را می گذراند و به امید دیداری دوباره با تو
لحظه های پر از دلتنگی و تنهایی را پشت سر می گذارد.
قلبی در این سو دیوانه تو است و بدجور دلتنگ آن قلب مهربان تو است.
لحظه ای به یاد این قلب عاشق من هم باش که در انتظار تو هنوز تنهای تنها نشسته است و از غم دوری ات چشمهایش بارانی است.
به عشق تو طلوع غم ها و غروب لحظه های بی حوصله را پشت سر میگذارم تا روزی فرا رسد که تو را ببینم و در آغوش خویش بفشارم.
این قلبی که در این سو منتظر تو هست را بیش از این در انتظار نگذار ، بیا تا سکوت تلخ و غمگین قلبم شکسته شود.
در این گوشه از این دنیا ، یک دل تنها ، بی پناه ، سر به راه ، به انتظار تو نشسته است و شبها به یادت به ستاره ها خیره می شود و تا سحرگاه در غم دوری ات چشمهای بهانه گیرش را آرام میکند.
در این گوشه از این خانه ، بی بهانه ، بهانه تو را می گیرد.
و ای کاش که تو در کنارم بودی و آرزوی این قلب بی طافتم را برآورده می کردی.
به خدا دوستت دارم ، تنها تو را و قلب مهربانت را !
این قلب بی طاقت ، عاشق ، ولی تنهای مرا بیش از  این در انتظار خودت نگذار.
اینک که تو معنای واقعی عشق را برایم معنا کردی ، و درد عشق را در قلبم گذاشتی
و بعد از آن دردی بالاتر از عشق که همان درد دوری و انتظار است را در قلبم جا دادی
دوایی را برای این دردها به این قلب عاشقم برسان.
دوای دردم تویی ، محبت و عشق تو و حضورت در کنارم است .
دوای دردم همان چشمهای زیبای توست که لحظه ای ، تنها لحظه ای به آن خیره شوم .
قلبی در این گوشه از این دنیا ، بی پناه ، در این خانه ، بی بهانه ، چشم انتظار توست .بیش از این آن را در انتظار خودت نگذار ،به خدا بدجور دلش هوایت را کرده است .
به انتظار تو ، این لحظات سرد دور از تو بودن را می گذرانم تا همان روز رویایی فرا رسد.
همان روزی که تو را در آغوشم می فشارم و آرام آرام می شوم .

دل گرفتــه

این هوا ، هوای دلگیریست ، فصل قلبم پاییزیست.آسمان قلبم ابری است ، دلم گرفته ، این چه دردیست.این چه دردیست که بی دواست ، با گریه هایم هم صداست، کسی نیست اینجا ، که آرام کند دلم را.کسی نیست اینجا که پاک کند اشکهایم را ، بشنود درد دلهایم را.از غم نمینویسم ، اما دلم پر از غم است ، از اشک نمینویسم اما آن قطره هایی که از چشمانم میریزد نامش اشک است.من که حرفی نمیزنم ، بغض گلویم را گرفته ، پس بخوان درد دلم را ، دردی که بر روی کاغذ خیس نوشته ام ، تو که با غم بیگانه نیستی ، اگر امروز شادی فردا همنشین غمهایی ، تو که امروز از اشکهای من میخندی فردا خودت اسیر اشکهای چشمهایت خواهی شد.چرا به بیراهه میروم ، دلم گرفته ، به دنبال آشیانه میروم ، آشیانه من کجاست ، دل من خسته و تنهاست ، کسی میشوند فریاد مرا ، نه عزیزم اینجا سرزمین غمهاست.بگذار اشک بریزم نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری ، به خدا تو حال مرا نداری، تو جای من نیستی و قلب شکسته در سینه نداری ، این تنها راه آرامش است ،دلم گرفته، به خدا این تنها راه شکستن بغض کهنه است.نمیدانی چه حالی دارم ، تمام لحظه هایم را با دلی گرفته میگذارنم ،میترسم دیگر معنی لبخند را ندانم…نگو که چرا از اشک مینویسم ، تو که خودت روزی اسیر غم ها بوده ای ، نگو که چرا اینقدر غمگین مینویسم.

بیــا در کنــارم

چشمان زیبایت مرا عاشقتر می کند ، بگذار در چشمانت نگاه کنم میخواهم از عشقت دیوانه شوم.
دستهای گرمت را میخواهم ، عزیزم دستهای سردم را بگیر تا آرام شوم.

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

چشمان زیبایت مرا عاشقتر می کند ، بگذار در چشمانت نگاه کنم میخواهم از عشقت دیوانه شوم.
دستهای گرمت را میخواهم ، عزیزم دستهای سردم را بگیر تا آرام شوم.
میخواهم نام مقدست را فریاد بزنم و صدها بار بر گونه مهربانت بوسه بزنم.
خیلی عزیزی برایم ، تو بهترینی برایم ، تو زیباترینی.
هیچکس به جز تو لایق این قلب من نیست ، احساسات عاشقانه ام با بودنت در کنارم زیباست.
آفرین به تو و آن عشق بی پایان تو ، آفرین به تو که قلبت مهربان و پاک است.
به پاکی قلبت افتخار میکنم ای عشق من.
از اینکه تو را در قلب خویش میبینم خوشحالم و فرداهایم را  با بودن تو پر از امید و خوشبختی می بینم.
در این جاده پر فراز زندگی دستانت را از من جدا نکن ، مرا در این جاده های تشنه و پر از درد رها نکن ، با من بمان ، بمان برای همیشه و مرا باور کن.
باورم کن ای عشق ، با باور تو می توانم خوشبختی را نیز باور کنم.
چه لحظه هات زیباییست آنگاه که در کنار تو هستم، چه لحظه رویاییست آنگاه که دستانت را میگیرم و در زیر باران با تو قدم میزنم.
نمی دانی چه آرزوهایی با تو در دل دارم ، هر شب خواب آنها را میبینم و قلبم برای آن لحظات زیبای با تو بودن بی قرار است.
این قلب بی قرارم را باور کن ، مرا تنها نگذار ، بدجور به انتظار رسیدنت نشسته ام.
انتظار برای رسیدن به خوشبختی ، برای در آغوش گرفتنت و نگاه به چشمانی که رسم عاشقی را به من آموخت.
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی ، چه زیباست زندگی با تو.
سختی های زندگی با تو چه آسان است ، و لحظه های پر از التهاب ، با بودن تو چه آرام است.
ای شیرینی لحظه های زندگی ام ، ای آرامش بی پایان قلبم بیا در کنارم عزیزم.

شــرط عشـق

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود می نالید
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود… که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر او هم کور شده بود
مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد…
۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود…
همه تعجب کردند…
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

عشق _ ثروت _ موفقیت

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.
زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا” بیاید تو و چیزی بخورید.
آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟
زن گفت: نه .
آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.
غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است.
مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم.
زن پرسید: چرا؟
یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد، گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت: چه خوب! این یه موقعیت عالیست. ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟
شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم پس برو بیرون و عشق را دعوت کن.
زن بیرون رفت و به پیرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بیاید و مهمان ما شود. در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟
این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند، اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم.
هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقیت هم هست!

مدل موی دخترانه

ادامه نوشته

مدل موی  مردانه


ادامه نوشته

دل ساده ام

کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم !
دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم
تنها دردی در سینه دارم و بغضی  که گلویم را می فشارد
تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است
من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم
نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد
رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم
خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم
خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم
کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم
سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،
کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم
کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم
همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است
همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است
همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال
همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!

رهام نکن

مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی.
مثل پرنده در قفس اسیرم و تو تنها در آسمان پرواز میکنی.
مثل غروب در حسرت تماشای طلوع هستم اما تا میخواهم تو را ببینم غروب میکنی.
مثل شمع برایت می سوزم ، مثل پرنده در قلبت اسیر می مانم و آنقدر در حسرتت مینشینم تا تو را ببینم.
مثل کویر به یک قطره باران نیز قانعم ، مثل ساحل برای در آغوش گرفتن موجهای دریا بی قرارم و مثل خزان چشم به راه آمدن بهارم.
بیا تو همان قطره بارانم باش ، قطره ای پر از محبت و عشق .
بیا و همان موج دریا باش ، من ساحلم ، بیا و در آغوشم باش.
مثل خزان سرد و بی روحم ، شکوفه ای نیست در خاک وجودم ، تو بیا و فصل سرد وجودم را بهاری کن.
مثل شمع می سوزم و تو تنها نگاه میکنی ، می سوزم تا تمام شوم.
مثل یک قناری پربسته در قفس برایت آواز عاشقانه میخوانم ، خیالی نیست که اسیرم ، تو تنها گوش کن.
در آتش عشقت می سوزم ، یک اسیر می مانم و هر چه بخواهی برایت میخوانم اما مرا تنها نگذار و هیچگاه از کنارم نرو.
مرا از قفست آزاد نکن ، مرا در دشت تنهایی رها نکن ، مرا بشکن ولی ناامیدم نکن.
مثل قناری در قفس برایت میخوانم ، گوش کن.
مثل شمع  برایت می سوزم ، نگاه کن.
مثل یک عاشق برایت می مانم ، رهایم نکن.