کابوس
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست
انگشت های جوهری ام را ببخش میر
احساس نابرادری ام را ببخش میر
من هیچ وقت از تو جدا می شوم مگر؟
آغاز این جداسری ام را ببخش میر
در آسمان گمشده ای بال می زنم
سرگیجه ی کبوتری ام را ببخش میر...*
اگر خبر های موثق نشنیده بودم از رای دادن اوینی های دربند یا آزاد شده
اگر نمی دیدم "م" بعد از آزادی از زندان آنسوی مرز بلاتکلیف است ولی می خواهد کیلومترها بپیماید و برود سفارت رای بدهد
اگر بعد از ۶ نفره شدن ترکیب کاندیداها جلز و ولز را از سطر سطر سرمقاله کیهان نمی شنیدم
اگر دو روز پیش کامنتهای با مضمون " همون بهتر که انتخابات رو تحریم کنن به نفع ما!" را نخوانده بودم
هرگز انگشتهایم را جوهری نمی کردم.
آخرین لحظه انتخاب گفتم "دیگه بدتر از این که نمیشه"در بدبینانه ترین حالت شخص منتخبم را اسب تروایی در نظر گرفتم که رای آورده و شکمش باز شده و سپاه محمود و سعید و اسسفندیار و باقر و کیهان و رجانیوز و افسران جنگ نرم و .... ریخته اند بیرون و هر بلایی توی این ۴ سال مانده بود سرمان بیاورند به یک باره بر سرمان نازل کرده اند این اسب تروا را مقایسه کردم با ۵ نفر دیگر و تحریم انتخابات. اسب را ترجیح دادم و با اطمینان انگشتم را جوهری کردم.
*شعر از حدیث. ل.
برف روی کاجها
اینم یه جورشه خب
نزدیک خانه ما بوستان (پارک)ی هست بزرگ که مثل بیشتر تفرجگاهها شبهای
تعطیل محشری برپاست. امشب هم طبق معمول شلوغ بود خیابان نزدیک آن شلوغتر.
صداهایی من را متوجه کرد که پلیس برای برقراری نظم و آرامش مشغول هدایت
ماشینهاست. تا اینجا "نیروی انتظامی تشکر تشکر" ولی نکته جالب اینجاست که
یکهو شنیدم آقای پلیس وظیفه دان که صدای بلندگویش علاوه بر خیابان به منازل
مسکونی و پارک هم می رسد، می گوید: راهنماتو بزن پول برق برات نمیاد!
جملات بعدی که احتمالاً تا صبح خواهیم شنید:
خانم! برو پشت رول ماشین لباسشویی بشین
راننده کمری! آدم گاو و گوسفنداشو بفروشه ماشین بخره همینه دیگه
پژو نوک مدادی! بزن بغل (بوووووووغ)
سونامی
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد، آه... که من کیستم
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم، گر نروم نیستم
همیشه وقتی یادم می افتاد محل سکونت خود را در فیسبوک از تهران به مشهد تغییر بدهم، که دیگر کار از کار گذشته بود و از فیلتر شکن هم خارج شده بودم. این بار یادم بود اما چه فایده دارد زحمت این کار سخت (!) وقتی قرار است چند هفته بعد، هول هولکی بروی آنجا، از دور با حرم سوک سوک کنی، بیش امام رضا دل دل کنی، عجله ای با دوستان خوبت بای بای کنی (اگر افتخار بدهند و کلاس نگذارند!) بعد برخلاف این همه کار عجله ای با فس فس اسبابت را جمع کنی که دست آخر آنقدر دیر شود که با هن هن خودت را به راه آهن برسانی و آخرین نگاهها را از قطار به شهری که این مدت مهمانش بودی بیاندازی و ...البته اسباب کشی که چه عرض کنم یک چمدان و دو کوله پشتی که قابل این حرفها را ندارد. کوله بار تجربه و خاطره هم گرچه سنگین است ولی وزن فیزیکی ندارد. باشد تا ببینیم کدام اندوخته اش کجای زندگی به کار می آید.
خواننده ای که شما باشید مدیون خودتان و عزیزانتان هستید اگر فکر کنید نویسنده این سطور مقصد بعدی این خانه بدوشی را می داند و مدیون تر خواهید بود اگر تصور کنید ببنده حقیر از این خانه بدوشی خم به ابرو می آورد* چراکه کوله بار خاطره تجربه قدرت اتساعش بیشتر از این حرفهاست و عین جارو برقی اندوخته ارزشمند در خودش تلنبار می کند! و باز مدیون ترتر، اگر متوجه نشده باشید منظور از موج ز خود رفته در شعر بالا (چه هوشمندانه به اسم پست ارتباط دارد و خودشیفتگی ما را صدچندان می کند) همان نویسنده سطور است و دارد با نظم و نثر به سواحل افتاده فخر می فروشد!
* خب من گفتم خم به ابرو نمی آورم ولی نگفتم جیغ نمی زنم و به همسر غرولند نمیکنم و به زمین و زمان فحش نمی دهم و ناخنهایم را نمی جوم و صورتم را چنگ نمی اندازم و...
پرانتز بزرگ:
اول این پست می توانست یکی دو پاراگراف اندر احوال کسی باشد که خیلی وقت است وبلاگش را به روز نکرده، برای دوستان وبلاگی کامنتی نذاشته کل کلی نکرده از همه مهم تر عید نوروز و بهار را در وبلاگش جشن نگرفته و به دوستانش تبریک نگفته...
ولی این پست از اول رفت سر اصل مطلب. چون من واقعا نمی دانستم چطور از خجالت همه دوستان درآیم. فقط می دانم همه خیلی خوب بودند و هستند و من به اندازه سهمی که دنیای مجازی در پرورش بعضی جنبه های زندگی ام داشته، مدیونشان هستم و توجه همیشگی و حتی سالی یک بارشان مایه دلگرمی ام بوده. آرزو می کنم ساحل هستند یا موج یا کشتی یا زیر دریایی یا...، سالم و شاد و موفق باشند.
خدایا خودت پشت و پناه همه مسافران باش
راهنمای زائر 1
اولین راهنمایی در مورد حمل و نقل عمومی است. اصولاً در ورودیهای همه شهرها به خصوص تهران اگر چمدان به دست و کوله به دوش منتظر ماشین باشید امکان دارد سوء استفاده هایی انجام شود. اینجا من در مورد مشهد حرف زدم چون توجهم در مشاهدات بیشتر بوده و نیز مسافر بیشتری دارد.
- کرایه دربست طولانی ترین مسیرهای مشهد که اکثرا شرقی- غربی هستند بیشتر از 8-10 هزار تومان نمی شود. پس برای مسیرهای مابین حرم و راه آهن و هتلها و زائرسراها که تقریبا در یک گُله جا متمرکز هستند خودتان حساب کار را بکنید. و اصلا در چنید مسیرهای پرترددی لزومی به دربست نیست.
- کیلومتر شمار مثل تهران برای دکور ماشین بکار نمی رود. و بهترین کار این است که به راننده عزیز مستقیم یا غیر مستقیم بفهمانید حواستان به آن هست. ورودی تاکسیها قبلاً بسته به سمند یا غیر سمند بودن فرق می کرد الآن شاید یکی شده باشد. با این قیمت بنزین بعید است مثل اوایل افتتاح کیلومتر شمار بیخودی مسیر را طولانی کنند برای کرایه بیشتر.
- برای حرم یا اماکن زیارتی یا سیاحتی و مراکز خرید مسیر اتوبوسرانی یا مترو خیلی بهتر از تاکسی است وقتی با 100 تا 300 تومان می توانید از مسیرهای ویژه به مقصد برسید چه نیازی به تاکسی؟ بخصوص که اتوبوسها و قطارهای شهری بسیار منظم تر تمیزتر و خلوت تر از تهران هستند. به عنوان خاطره باید عرض کنم یک بار از حرم به خانه بر میگشتم گوشی ام توی قطار افتاد و پیاده شدم . واقعا انتظار آن همکاری ماموران ایستگاهها را نداشتم. بالاخره 4 ایستگاه بعد یکی از مامورها گوشی را تحویل گرفت. تازه بدون کارت زدن مجدد رفتم و برگشتم! تصور کنید توی تهران چنین اتفاقی می افتاد!
دنیای قلابی خودخودم...
این قلاب بافی هم داستانی شده ها! دو هفته پیش این موقع فکرش رو هم نمی کردم یه روزی چنین مشغولیتی پیدا کنم! دوستان مشهدی که کلی اعتماد به نفسم رو بالا بردن و الآن از احساس هنرمند بودن دارم می ترکم. دوستان مجازی هم که توی پست قبل شرمنده فرموندند.
امروز صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. یکی از دوستانم بود که مسئول آموزش یکی از فرهنگسراهای مشهده. گفت بیا کاراها تو نشون بده بعد کلاس آموزشی بذار. از صبح تا حالا مشغول بافتن و سرچ کردنم چون اصلا نمی دونم چیزی که طی سالها از مادر و در و همسایه و تلویزیون و اینترنت یاد گرفتم چطوری مرتب و منظم و آکادمیک (!!!!!) یاد بدم. به خودم قول دادم اگه تا سه روز دیگه لااقل 4-5 صفحه آموزش مکتوب جمع و جور نکردم پامو فرهنگسرا نذارم
پیشونی! ما رو کجا می شونی؟ دوسال پیش این موقع داشتم به دکتری و تدریس توی دانشگاه فکر می کردم!
با توجه به کامنت قبلی خاتون خاله و جوابی که بهش دادم می تونید توی ادامه مطلب چندتا عکس ببینید.
وااااااااییییی شدیداً به کمک نیاز دارم!
خودخودش دوستش رو همراه با بانو برای فردا شب دعوت کرده. ما اصولاً مهمون خیلی دوست داریم ولی یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده، اینکه چطور شلوغ پلوغی شب یلدا با روح ساده زیستی خوابگاه کنار میاد. شب یلدا برای من یعنی یه عالمه خوردنی با یه عالمه ظرف! سوال من اینه که به مراسم شب یلدا پایبند باشم یا به اصول خوابگاه؟ شما جای من بودید کدوم رو ترجیح می دادید؟
ترو ترو بزو
اگه گفتید اسم پست به چه زبونیه؟ با توجه به عکس دیگه حتما فهمیدید ژاپنیه. بله اسم این عروسکه و توی ایکیوسان به عنوان عروسک باران معرفی شد. اما اصالتاً " راهب کوچک روزهای آفتابی" معنی میده. عروسکی که تو فضای باز آویزون می کردن و برای فردا روزی با هوای خوب آرزو داشتند احتمالا چون توی ایران دعاها برای بارشه و حتی توی کردستان مواقع خشکسالی دورچرخاندن "عروسک باران خواه" مرسومه به اونصورت برامون ترجمه کرده بودن. شایدم ژاپنی شون ضعیف بوده!

بچگیام دوست داشتم یکی از این عروسکا واسه خودم درست کنم ولی میسر نمی شد تا اینکه دیروز با قلاب بافتمش. البته چون حیاط نداریم و تراسمون هم از خود خونه دلگیرتره داخل خونه آویزونش کردیم. امروز صبح مشهد هم حسابی سفید پوش شد و این نشون میده راهب کوچولو فقط تو مملکت خودش کارشو بلده! ( البته این موقع سال تو خود ژاپن کسی از این طفلکیا توقع خاصی نداره).
این روزها مرض قلاب بافی گرفتم و هر روز که خودخودش وارد خونه میشه لاقل دو سه محصول جدید رو می بینه. شدم عین دختربچه های لوسی که به بابای خسته شون گیر میدن تا به کاردستی ها و نقاشی ها و سرگذشت یک روزشون توجه کنه. البته خودخودش با اون باباها یه فرقی داره، و اون اینکه برای اونا یه مامانی هست که به عنوان ناجی بیاد وسط و با یه لیوان چای یا آب خسته نباشیدی بگه و دختر رو مهار کنه. انقدر جوگیر کارم شدم که فیسبوکم رو با عکس عروسکام آپ می کنم ولی این دفعه چون خیلی دلی بافته شده بود تصمیم گرفتم اول اینجا بذارم.
می خواستم فقط عکس بذارم ولی نمیدونم چرا انقدر چیز یادم میفته! بذارید اینم بگم، اول ابتدایی بودم که بافت دومیل رو یاد گرفتم. مادرم خوشش نمیومد دختر توی اون سن بره سراغ این چیزا. منم یواشکی به سر دوتا مفتول قیر(!) چسبوندم و شروع کردم با کاموا اضافه ها تمرین کردن. بعد قیره آب میشد نخ و دستم رو کثیف می کرد. بالاخره مادرم رضایت داد علناً ببافم. دو سال بعد با یک میل به زحمت تونستم یه زنجیره دراز ببافم و به این ترتیب مجوز دست گرفتن قلاب را بدست آوردم. از قدیم گفتن آتیش تند زود به خاکستر میشینه این شد که وقتی رسیدم به سن راهنمایی و باید برای درس حرفه و فن بافتنی می کردم مادرجان زحمت بیشتر کارهای عملی ها را کشید (آخیییییی).