فکر نمی کردم یک روز بخشیدن کسی اینقدر برام سخت باشه،عجیب تر اینکه اون آدم تو باشی.

هیچ

خنده م میگیره ..از کارام...ازاینکه میام اینجا و هنوز چشم انتظارتم.

من مهربان ندارم

نامهربان من کو؟

قطعا من، خیالباف ترین فراموش شده ی روی زمینم :-)

قصه ما به سر رسید.

سکوت تو مث/یه راز سربسته/بین تولد و مرگ/شناورم می کرد....

بی بال و پرم بدون رویات...

صلح است میان کفر و اسلام

باما تو هنوز درنبردی...

همانها که همیشه بیشتر دلتنگشان میشوی. 

بدترین قسمت ماجرا اینجاست که بعد از مدتی میفهمی باید این واقعیت را بپذیری و تا آخر عمر با آن کنار بیایی...که آدمها حتی آنها که عاشقت هستند...تورا آنجور دوست خواهند داشت که خودشان می خواهند...نه آنطور که تو دوست داری و میپسندی. 

آنها تو را با روش خودشان دوست خواهند داشت... وآه که چه زخم هایی روی دلت به یادگار خواهد ماند از همین دوست داشته شدنهای عجیب. 

 

حتی اگر نباشی...

می آفرینمت 

چونان که التهاب بیابان سراب را. 

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو...

خوب است درختی به یاد تو بکارم/تو بزرگ شوی،اوج بگیری / من خموده شوم،پیر شوم/ ودرسایه ی تو بمیرم...

عاشقانه های یونس در شکم ماهی

روی زمین قدم بگذار/چون ناگزیر هستی/ولی به آسمان نگاه کن/به ستاره ها/به سحابی ها/و به خوشه هایی که در یک مسیر/ حرکت میکنند/روی زمین قدم بگذار/ و به آسمان نگاه کن.

 

چشم که باز میکنی/صبح میشود/چشم که باز میکنم /باغ میبینم.

 

پاییز امسال شهر من عجب برگریزانی دارد....

+جمشید خانیان

حس میکنم...شایدم کشف کردم یا بهتره بگم به نظر من نوشتن گذر زمانو کند میکنه .  زندگی رو کش میده . مثل تور انداختن تو آب روان میمونه. تو گذشتن سریع دقیقه ها و ثانیه ها یه چیزایی توی تورت گیر میکنه و موندگار میشه. لااقل چیزی تو دستت هس که وقتی یهو گفتن تموم شدی بگی خوب من زنده بودم...زندگی کردم . بعد نوشته هاتو بیاری بالا بگی ایناهاش.اسنادش موجوده.

نمیدونم حکمتش چیه که هر وقت خیلی خیلی دلم تنگ میشه یاد اینجا میفتم. شاید چون ته ته ذهنم یه فانتزی هس که خدا هنوز قاطی تلگرامو و اینستاگرام نشده و هنوز داره وبلاگ میخونه. یه فانتزی از روزی که ببینی بلخره انتظارت سر اومده و بعد اینهمه سکوت بلخره برات کامنت گذاشته.

باز آی که تا به خود نیازم بینی....