-----
دنیا!
زندانی برای من
دنیا!
زندانی برای من
و سیگارش او را

هزینه ثبت نام برای هر هنر جو 130،000 تومان
*دوره كارگاه سه روزه مي باشد
*ظرفیت کلاس ها محدود می باشد
*هزینه ی ثبت نام برای اعضای ثابت گروه سین دارای تخفیف ویژه می باشد
ثبت نام:09176985528
هنرجویان می توانند مبلغ ثبت نام را به شماره کارت زیر پرداخت نمایند
6037691155276546 بانک صادرات به نام آقای سید قاسم حسینی
در من شعله می کشد
بی آنکه بداند
بی آنکه بفهمد
یک مشت چرندیات تراوش کرده در لای لجن های کرم خورده ذهن من
مغز!
یک اتوبان شلوغ پر ترافیک انباشته از ماشین های زنگ زده
من
تکه های آب گونه ی خود را از زمین
جمع می کنم
آب شده ام
چون روز تولد
یک قطره گندیده
که تنها سهم من مغزم است!
من
یخ زده ام چون انبوه احساس های نوستالژیک بد!
ریش شدن خنده های زهر آگون
و گشتن دنبال قافیه اشعار سپید
سیاه کردن دفتر شعر
تر شدن یک پهن خاکستری
من همچون استمنا یک نوجوان
لحظه لحظه
روز به روز
انقراض می شوم
در گوشه ای تاریک
از وحشت یک خاطره...
با سوزن ته گرد
روی کاغذ می نویسم
بغضم می ترکد!
برگ ها را به رخم می کشد
تاریک است
مه آلود
من
پالتوی سیاه
سیگار برگ
شاید
این قصه بیست سال بعد اتفاق افتاده است
در شهر
تنها پرنده پر می زند
باد
چشم هایم را پر از خاک کرده
اما می روم
به جهنم
باد می وزد
می خواهم بروم
و من قصه تکرار را
با صدای تق تق گام هایم روی پیاده رو تمرین می کنم
همین جا
نامه هایم را
ناگفته هایم را
در باد می ریزم
تا صدای خش خششان
به من بگویند
برو!
همه چیز آرام است
می خواهم بروم اما
تو
ولی امشب صدای باد را
بیشتر از صدای قلبم می شنوم
باد برگ ها را به رخم می کشد
ویک سوژه عکس
یا نقاشی
نمای بالا
من
خیابان
چمدان در دست
جاده خالی
و ...
گام های آرام
باد هم
برگ ها را به رخم می کشد...
چشم هایش تار می بیند!
خط خطی های امتداد مسیر هایی
که غالبن پر از مردانگی های پدری است
که هنوز متولد نشده
و تنها گیس های درختانی که با جنین های مرده
عکس یادگاری می گیرند
و کلبه ای مملو از کوتوله هایی است
که به سفید برفی تجاوز می کنند
...همه گی
سوی چشم های شب را
برده اند
به سمت هیچ!
شب
چشم هایش تار می بیند
همان هنگام
که طبیعت گربه را از من می هراساند
و من طبیعت را از گربه ای که
تنها گناهش
پلیدی بیش از حد اوست
در این بحبوحه
تنها شب
چشمش به یک عنکبوت است
...شب!
چشم هایش تار می بیند...
روی درخت حک می کرد
خراشیدن ممنوع!
________________________________
در نزن
این در را
سال ها پیش
موریانه ها خورده اند
شاید
همان آغوش خدا باشد
__________________
پلک نزن
امشب
شب چهارده است
__________________
دهان معلم ریاضی
آفریدگار
مرگ بود
__________________
تاریخ بود که
فرق علی را شکافت
نه ابن ملجم
خیام گفت
و پله
سه بار دیگر
جام را سر کشید
___________
بیا
بیا بنشین
بازی کن
بازی
...مغزم
تاب بر می دارد!
____________
دیگر
گوشم نمی سوزد!
ماه هاست
خبر ها
در مورد تو
داغ نیست
____________
حتی
صدای بم هم
وقتی دل زمین
پر است
می لرزد
کوچه
می نالد
خروس راست می گفت!
سر کوچه
درد است
___________________
من
سالن تئاتر
و دلقک بازی
تنها یک تشت صابون
برایم کف می زند!
___________________
عزراییل!
عزراییل است
آن نیمه نگاه سردت
که تنم را
می لرزاند
____________________
و ما انسان را
از خاک آفریدیم
سوره مومنون/آیه12
...و اینگونه شد که از آغاز
دهان مرا
گل گرفتند!
جلوی چشمانم
شطرنجی می شود
اما من
در برابر تو
کیش نشده
مات تو هستم
___________________
وای اگر من
رنگ فروش بودم
در قمار دیدنت
سطل سطل
رنگ می باختم!
__________________
جای تو
همیشه ترکستان است!
...ذهنم
منحرف است
___________________
این شهر
این طویله
جای خوبی برای چریدن
چشمهاست!
ومن
تنها جانداری هستم
که هنوز نشخوار می کنم!
فرهاد را به هپاتیت
مبتلا کرد
هیچکس ندانست
شیرین
شیرین است!
__________________
بعد از دیدن تو
حالا من
بهتر از فیثاغورس
فرمول مساحت
نصف شب را می دانم!
__________________
در حیاط شما
غرق در خون شده
شاید
چیزی لابه لای آن
گیر کرده باشد!
_________________
دو درخت باغ ما
در یک نگاه
عاشق شدند
حالا
تبر
برایشان آرزوست!
یادت بخیر
بعد از رفتن تو
چه کسی در شب های سرد زمستان
برایم از کامواهایش
خیال ببافد!
__________________
مرغ یک پا دارد
پدر بزرگ می گفت
وفلامینگو ها
به ریشش می خندیدند!
رویا
تو
و گاز زدن پوچی ها
و بوسه بر یک وجب خاک
روی یک قاب خالی
خیره شدن بر رنگ تکرار اتاق
و گزیده شدن چرخشی
از عقرب های ساعت
روی دیوانگی پنجره ها
من
اینجا
ویرانی ام را با خود
گل یا پوچ میکنم
فکرم را اشغال کرده
وقتی که سربازان نگاهت
روی ذهنم رژه می روند
و مغز من
زیر پوتین هاشان
له می شود
...چه بی رحمانه
قلبم رابه اسارت می گیرند!
بام ها
زیباست!
شب ها با مادر بزرگ
دست به یکی می کنند
مادر بزرگ با نخ و سوزنش
چشم هایم را به ماه می دوزد
تا از خیالت خارج شوم
اما
ای شب!
من کور هستم
که تو له شوی!
چون دل من
هر روز تنگ و تنگتر می شود
پرواز کن!
واز طوفان نترس
چون که من قبل از ساختنت
تو را در خیالم غرق کرده ام
و من آن را سیقل می دهم
نشانه هایی از رفتن را
در کشاکش اینکه
هم بغض مرا می گیرد و هم دل!
گاه بس که بر سر فریاد می کوبم
دلم می سوزد
گاهی هم جوهر می چکد و فریاد او را می زند
زندگی من شده است یک چرخه ظلم
ظلم من بر فریاد و ظلم فریاد بر...
ساحل را دوست دارند
و مشتاق رسيدن به آنند
...وقتي كه مي رسند
مي بينند كه ساحل هم آنقدر زبيا نيست!
پس تهي وارانه بر مي گردند
چون که همیشه
با نگاهم به تو پشت پا می زنم
و تو با دست و پایی خونین در خیالم می افتی
و من با اشک هایم دستت را می گیرم
و تو را از روی خیالم جمع می کنم
اما...
حتی معذرت خواهی من
جای افتادنت را پاک نمی کند!
به بچگی رسیدم
بچگیام ناز بود
حس یه آواز بود
بچه که بودم خام بودم
عاشق بادام بودم
دنیا برام قشنگ بود
خوشگل و رنگارنگ بود
عاشق قصه بودم
دشمن غصه بودم
آسمونم آبی بود
شبام مهتابی بود
بچگیام خوش گذشت
عمر منم می گذشت
دویدم و دویدم
به جوونی رسیدم
بچگی تنهام گذاشت
رفت و چش به رام گذاشت
بچگی هام وداع کرد
خدا اونو صدا کرد
دنیا دیگه غریب بود
کثیف و پر فریب بود
بچگیام یه خواب بود
یه خواب پر سراب بود
دویدم و دویدم
بچگی رو ندیدم
پاهای من خسته بود
بچه گیام رفته بود!
شوق پرواز
مرا خواهد کشت
آه هایم پر از غبطه شده
غبطه به کفتر ها
چون همه درشرف پروازند
اما من...
آسمانی ابریست
رود نقاشی من یخ زده است
درخت سرو خشکیده و
چوپان گله اش را گم کرده است
در نقاشی من
کرکسان آواز عشق می خوانند
خورشید در نقاشی من می بارد
ابرها میتابند
نقاشی من خالی از رنگ است
دفتر نقاشی من پاره است
كوچك كه بودم
صاف و ساده بودم
بي ناز و بي افاده بودم
آرزويم هم مثل خودم كوچك بود
نام من در نزد همه وروجك بود
مرا دوست مي داشتند
عزيز و معصوم مي پنداشتند
چند سال از كودكي ام گذشت
روز ها از پي هم مي گذشت
شب كه مي شد
ماه پشت ابر كه ميشد
آسمان براي من بهانه بود
بهانه پوچ كودكانه بود
چند سال ديگر هم گذشت
روز ها از پي هم مي گذشت
آنان سرنوشت مرا نوشته بودند
كودكي ام را از دستم ربودند
آرزويم ديگر توتك نبود
آلوچه و پفك كوچك نبود
هر شب چو وقت خواب مي رسيد
ذكر آرزو در دلم مي دميد
من در فكر تو و تو ياد يار بودي
اي كاش يه كم وفادار بودي
چه مي شد ما هنوز در پي توتك بوديم
اي كاش هميشه كودك بوديم...