-----

حصاری بر گرد دنیا

دنیا!

زندانی برای من

...

سیگارش را دود کرد

و سیگارش او را

کارگاه بازیگری استاد محمد حسن معجونی


هزینه ثبت نام برای هر هنر جو 130،000 تومان

*دوره كارگاه سه روزه مي باشد

*ظرفیت کلاس ها محدود می باشد

*هزینه ی ثبت نام برای اعضای ثابت گروه سین دارای تخفیف ویژه می باشد

ثبت نام:09176985528

هنرجویان می توانند مبلغ ثبت نام را به شماره کارت زیر پرداخت نمایند

6037691155276546 بانک صادرات به نام آقای سید قاسم حسینی

...

دیوانه وار!

در من شعله می کشد

بی آنکه بداند

بی آنکه بفهمد

یک مشت چرندیات تراوش کرده در لای لجن های کرم خورده ذهن من

مغز!

یک اتوبان شلوغ پر ترافیک انباشته از ماشین های زنگ زده

من

تکه های آب گونه ی خود را از زمین

جمع می کنم

آب شده ام

چون روز تولد

یک قطره گندیده

که تنها سهم من مغزم است!

من

یخ زده ام چون انبوه احساس های نوستالژیک بد!

ریش شدن خنده های زهر آگون

و گشتن دنبال قافیه اشعار سپید

سیاه کردن دفتر شعر

تر شدن یک پهن خاکستری

من همچون استمنا یک نوجوان

لحظه لحظه

روز به روز

انقراض می شوم

در گوشه ای تاریک

از وحشت یک خاطره...


...

وقتی که

با سوزن ته گرد

روی کاغذ می نویسم

بغضم می ترکد!

...

باد

برگ ها را به رخم می کشد

تاریک است

مه آلود

من

پالتوی سیاه

سیگار برگ

شاید

این قصه بیست سال بعد اتفاق افتاده است

در شهر

تنها پرنده پر می زند

باد

چشم هایم را پر از خاک کرده

اما می روم

به جهنم

باد می وزد

می خواهم بروم

و من قصه تکرار را

با صدای تق تق گام هایم روی پیاده رو تمرین می کنم

همین جا

نامه هایم را

ناگفته هایم را

در باد می ریزم

تا صدای خش خششان

به من بگویند

برو!

همه چیز آرام است

می خواهم بروم اما

تو

ولی امشب صدای باد را

بیشتر از صدای قلبم می شنوم

باد برگ ها را به رخم می کشد

ویک سوژه عکس

یا نقاشی

نمای بالا

من

خیابان

چمدان در دست

جاده خالی

و ...

گام های آرام

باد هم

برگ ها را به رخم می کشد...

...

شب

چشم هایش تار می بیند!

خط خطی های امتداد مسیر هایی

که غالبن پر از مردانگی های پدری است

که هنوز متولد نشده

و تنها گیس های درختانی که با جنین های مرده

عکس یادگاری می گیرند

و کلبه ای مملو از کوتوله هایی است

که به سفید برفی تجاوز می کنند

...همه گی

سوی چشم های شب را

برده اند

به سمت هیچ!

شب

چشم هایش تار می بیند

همان هنگام

که طبیعت گربه را از من می هراساند

و من طبیعت را از گربه ای که

تنها گناهش

پلیدی بیش از حد اوست

در این بحبوحه

تنها شب

چشمش به یک عنکبوت است

...شب!

چشم هایش تار می بیند...





...

تبری

روی درخت حک می کرد

خراشیدن ممنوع!

________________________________

در نزن

این در را

سال ها پیش

موریانه ها خورده اند

....

جاده
و صدای خش خش برگهای خشک
روی زمینی که درختی نیست
بادی نیست
آبادی نیست
و کوههای در حال رسیدن به هم
خورشیدی مملو از گرفتگی
دریایی تشنه ی یک قطره آب
اینجا
تیر برق نگاهت
همه چیز را می لرزاند

....

لبه خیالت
حواسم پرت می شود!
وقتی که هیچ سگ ولگردی نیست
که در سپیده های صبح
در نگاهم ادرار کند
و آن گنجشک
روی سیم تیر برق
هوسناک می شود
و گوسفندان
بدون هیچ سوالی
به چرا می روند
من...
آرام...
لبه خیالت
حواسم پرت می شود...

...

پرواز در خلا

شاید

همان آغوش خدا باشد

__________________

پلک نزن

امشب

شب چهارده است

__________________

دهان معلم ریاضی

آفریدگار

مرگ بود

__________________

تاریخ بود که

فرق علی را شکافت

نه ابن ملجم

...

بس کن!

خیام گفت

و پله

سه بار دیگر

جام  را سر کشید

___________

بیا

بیا بنشین

بازی کن

بازی

...مغزم

تاب بر می دارد!

____________

دیگر

گوشم نمی سوزد!

ماه هاست

خبر ها

در مورد تو

داغ نیست

____________

حتی

صدای بم هم

وقتی دل زمین

پر است

می لرزد

...

هر روز

کوچه

می نالد

خروس راست می گفت!

سر کوچه

درد است

___________________

من

سالن تئاتر

و دلقک بازی

تنها یک تشت صابون

برایم کف می زند!

___________________

عزراییل!

عزراییل است

آن نیمه نگاه سردت

که تنم را

می لرزاند

____________________

و ما انسان را

از خاک آفریدیم

سوره مومنون/آیه12

...و اینگونه شد که از آغاز

دهان مرا

گل گرفتند!


...

وقت دیدنت

جلوی چشمانم

شطرنجی می شود

اما من

در برابر تو

کیش نشده

مات تو هستم

___________________

وای اگر من

رنگ فروش بودم

در قمار دیدنت

سطل سطل

رنگ می باختم!

__________________

جای تو

همیشه ترکستان است!

...ذهنم

منحرف است

___________________

این شهر

این طویله

جای خوبی برای چریدن

چشمهاست!

ومن

تنها جانداری هستم

که هنوز نشخوار می کنم!





...

وقتی شیرین

فرهاد را به هپاتیت

مبتلا کرد

هیچکس ندانست

شیرین

شیرین است!

__________________

بعد از دیدن تو

حالا من

بهتر از فیثاغورس

فرمول مساحت

نصف شب را می دانم!

__________________

در حیاط شما

غرق در خون شده

شاید

چیزی لابه لای آن

گیر کرده باشد!

_________________

دو درخت باغ ما

در یک نگاه

عاشق شدند

حالا

تبر

برایشان آرزوست!

...

مادر بزرگ!

یادت بخیر

بعد از رفتن تو

چه کسی در شب های سرد زمستان

برایم از کامواهایش

خیال ببافد!

__________________

مرغ یک پا دارد

پدر بزرگ می گفت

وفلامینگو ها

به ریشش می خندیدند!

...

خواب

رویا

تو

و گاز زدن پوچی ها

و بوسه بر یک وجب خاک

روی یک قاب خالی

خیره شدن بر رنگ تکرار اتاق

و گزیده شدن چرخشی

از عقرب های ساعت

روی دیوانگی پنجره ها

من

اینجا

ویرانی ام را با خود

گل یا پوچ میکنم

...

صهیونیست بودن تو

فکرم را اشغال کرده

وقتی که سربازان نگاهت

روی ذهنم رژه می روند

و مغز من

زیر پوتین هاشان

له می شود

...چه بی رحمانه

قلبم را

به اسارت می گیرند!

شب ها...

شب ها

بام ها

زیباست!

شب ها با مادر بزرگ

دست به یکی می کنند

مادر بزرگ با نخ و سوزنش

چشم هایم را به ماه می دوزد

تا از خیالت خارج شوم

اما

ای شب!

من کور هستم


ترس من

ترس من از آنست

که تو له شوی!

چون دل من

هر روز تنگ و تنگتر می شود

قایق کاغذی من

قایق کاغذی من

پرواز کن!

واز طوفان نترس

چون که من قبل از ساختنت

تو را در خیالم غرق کرده ام

چرخه ظلم

جوهر می چکد

و من آن را سیقل می دهم

نشانه هایی از رفتن را

در کشاکش اینکه

هم بغض مرا می گیرد و هم دل!

گاه بس که بر سر فریاد می کوبم

دلم می سوزد

گاهی هم جوهر می چکد و فریاد او را می زند

زندگی من شده است یک چرخه ظلم

ظلم من بر فریاد و ظلم فریاد بر...

موج هاي زيبا

موج هاي زيبا

ساحل را دوست دارند

و مشتاق رسيدن به آنند

...وقتي كه مي رسند

مي بينند كه ساحل هم آنقدر زبيا نيست!

پس تهي وارانه بر مي گردند

مرا ببخش

مرا ببخش

چون که همیشه

با نگاهم به تو پشت پا می زنم

و تو با دست و پایی خونین در خیالم می افتی

و من با اشک هایم دستت را می گیرم

و تو را از روی خیالم جمع می کنم

اما...

حتی معذرت خواهی من

جای افتادنت را پاک نمی کند!

دویدم و دویدم

دویدم و دویدم

به بچگی رسیدم

بچگیام ناز بود

حس یه آواز بود

بچه که بودم خام بودم

عاشق بادام بودم

دنیا برام قشنگ بود

خوشگل و رنگارنگ بود

عاشق قصه بودم

دشمن غصه بودم

آسمونم آبی بود

شبام مهتابی بود

بچگیام خوش گذشت

عمر منم می گذشت

دویدم و دویدم

به جوونی رسیدم

بچگی تنهام گذاشت

رفت و چش به رام گذاشت

بچگی هام وداع کرد

خدا اونو صدا کرد

دنیا دیگه غریب بود

کثیف و پر فریب بود

بچگیام یه خواب بود

یه خواب پر سراب بود

دویدم و دویدم

بچگی رو ندیدم

پاهای من خسته بود

بچه گیام رفته بود!


کفتری بی بالم

کفتری بی بالم

شوق پرواز

مرا خواهد کشت

آه هایم پر از غبطه شده

غبطه به کفتر ها

چون همه درشرف  پروازند

اما من...

دفتر نقاشی من پاره است

توی دفتر نقاشیم

آسمانی ابریست

رود نقاشی من یخ زده است

درخت سرو خشکیده و

چوپان گله اش را گم کرده است

در نقاشی من

کرکسان آواز عشق می خوانند

خورشید در نقاشی من می بارد

ابرها میتابند

نقاشی من خالی از رنگ است

دفتر نقاشی من پاره است


اي كاش هميشه كودك بوديم...

كودك كه بودم

كوچك كه بودم

صاف و ساده بودم

بي ناز و بي افاده بودم

آرزويم هم مثل خودم كوچك بود

نام من در نزد همه وروجك بود

مرا دوست مي داشتند

عزيز و معصوم مي پنداشتند

چند سال از كودكي ام گذشت

روز ها از پي هم مي گذشت

شب كه مي شد

ماه پشت ابر كه ميشد

آسمان براي من بهانه بود

بهانه پوچ كودكانه بود

چند سال ديگر هم گذشت

روز ها از پي هم مي گذشت

آنان سرنوشت مرا نوشته بودند

كودكي ام را از دستم ربودند

آرزويم ديگر توتك نبود

آلوچه و پفك كوچك نبود

هر شب چو وقت خواب مي رسيد

ذكر آرزو در دلم مي دميد

من در فكر تو و تو ياد يار بودي

اي كاش يه كم وفادار بودي

چه مي شد ما هنوز در پي توتك بوديم

اي كاش هميشه كودك بوديم...