تابستان خودرا چگونه گذراندید؟!
ابوذر رمضانی
بعدازظهر گرم و شرجی مرداد سال 77...
زیر باد مرطوب و کسل کننده کولر آبی که هر از چند گاهی صدای چیسک چیسک تسمه اش بگوش میرسید, و کند و تند شدن باد کولر که بخاطر افت همیشگی و عادی برق بود دل آدمو میلرزوند , از اینکه نکند باز هم برق بره ومجبور شویم ساعتها برویم زیر ساگ کُنار بشینیم و هرم داغ لوار را تحمل کنیم, و همزمان بازی کوتَلا بکنیم و یا همبازی گزوکی شویم که دارد کنار خشک شده ای را به سمتی پِل میدهد, با تصور این صحنه مو بر تنم راست می شد.
اما مگر از ذهنم بیرون میرود؟ غرق این افکار بودم که بله....
برق رفت, و آن سکانس خیالی را باید عینا بازی کنم, ای خدا,,,,!
کاش توی حیاط خانه مان مثل عمو اسفند ،آدوربندی بسته بودیم تا این وقتا می رفتیم راحت پا رو پا ، سر بر متکا میذاشتم, خوش بحالشان,حتما الان دارن کیف میکنن از خنکای آدوربند,! هر چه لوار بیشتر بهتر,,!
چند دقیقه ای را با اندک هوای مرطوب و ملایم اتاق سپری کردم , اما کم کم هوا دم کشیده و تفت زده شد , اصغر برادرم که از سر ظهر با خیال راحت زده بود بخواب و ماشاله یه پتوی نازکی هم رو خودش کشیده بود , همچنان غرق خواب بود , خواستم بیدارش کنم , منصرف شدم. با خود گفتم فعلا که خوابیده اگه گرمش بشه بیدار میشه , اصلا شاید خبردار نشد و برق هم بیاد , بیخیال..!
بلند شدم رفتم بیرون, فاصله بین در اتاق تا سایه کُنار برایم مثل تونل وحشت بود, عجیب گرم بود, شرط میبندم اون لحظه حدود 60 درجه ای دمای هوا بود, دل را به دریا زدم و خودم را به کُنار رساندم , حصیر پیشی که لوله شده و روی شاخه کنار بود آوردم پایین و پهن کردم, پتو را انداختم روش و نشستم,
کاش صبحی همراه باوا و ننه میرفتم باغ خرماَ چینی , لااقل اونجا می پریدم توی حوض موتور براهیم چند تا سربوکی می زدم و خنک می شدم.
چند دقیقه ای گذشت , و من دراز کش به شاخه های کنار نگاه می کردم, با هر تکان شاخه ها چند کنار خشک به زمین می افتاد, چند تایی هم به سروکله ام فرود اومدن , بعضی هاشون کمی نرم بودن و با احتیاط بررسی می کردم که کرم توشون نباشه و بعد می خوردم , در همان حال چیزی رو تو پاچه شلوار کردی ام حس کردم ! پاچه مو زدم باال, یه مورچه (سَگک) بود , با کمک انگشتان شصت و اشاره,منجنیقی ساختم و هدف گرفتم,مورچه چند متری آنطرفتر پرت شد, سرگرمی خوبی بود تا حداقل وقت بگذره و گرما را فراموش کنم, اطرافم رو نگاه کردم, شولَک خشک شده ای را پیدا کردم که روی شاخه هاش چند تا لولِک قرمز خوابیده بودن,
آنطرفترهم سوراخی دیدم که گزوک کنده بود, اول تکه چوبی پیدا کردم و داخل سوراخ قرار دادم , کزوگ اومد بیرون و با سرعت از اونجا دور شد.
دیگه داشتم کلافه می شدم , رفتم پای شیر آب ,شیلنگ رو که باوا گذاشته بود پای نارنگی و قطره قطره آب رو باز گذاشته بود تا درخت حسابی سیراب بشه, شیلنگو از سر شیر درآوردم , سرمو گرفتم زیر شیر آب و حسابی خودمو خیس کردم, همینجور نیم خیز بودم که آب موهام چکیده بشن که صدای در حیاط اومد , رفتم باز کردم , کاسِم پسر خالو با یه نفر دیگه رو موتور ایژی بودن , دوسه سالی می شد که کاسم رو ندیده بودم , اول نشناختم ولی وقتی سلام علیک کردیم از حالت و رواجش که شبیه خالو رضا بود شناختمش , گفت جمعه عیش محمده , و نامه عروسی ما و چند تا از آشناها رو داد دستم که بهشون بدم, بعدش فلوت موتور رو گرفت , هندلی زد , بعد از دوسه بار هندل فلوتی موتور روشن شد و دود سیاهش رفت تو حلقم , از بوی دود موتور خوشم میومد , یه بوی خاصی میداد.
خلاصه,,, اونا رفتن و من دوباره به زیر کنار برگشتم , نزدیک غروب بود , هوا هنوز گرم بود و لوار ملایمی هم میومد , ولی بهتر شده بود.
نشستم و نامه رو باز کردم: محمد و ...؟, و...
پذیرایی روز جمعه 1377/05/02
ازساعت 10 صبح الی 12 شب.!
الان که به ساعت پایان عروسیها فکر می کنم برام جالبه,چراکه الان دیگه ساعت شروع عروسیها 12 شب هست تا طلوع آفتاب و محو ستاره ها!
اصغر رو دیدم که از اتاق اومد بیرون , خیس عرق بود و تازه گرما رو حس کرده بود و بیدار شده بود , گفتم: صبح بخیر زو بلندبودی?! اونم باورش شده بود که واقعا صبحه ! سرشو می چرخوند و دنبال روز(خورشید) بود,!
باوا و ننه هم از باغ اومدن و تولَکی پر از رطب مرداسنگ هم دستشون بود , هوا دیگه کم کم داشت تاریک می شد ولی هنوز برق نیامده بود!
با تاریکی هوا و دیدن لامپ روشن خونه همسایه معلوم شد بخاطر اُفت ولتاژ برق فیوز کنتور پریده بود,
حسرت دیر فهمیدن موضوع ،حالت من و اصغر بود , اصغر که دیگه فهمیده بود صبح نشده و هنوز تو دیروزه ! یه جورایی پکر شده بود,
باوا فیوز کنتور رو زد و چیسک چیسک کولر آبی دوباره بگوش می رسید, ولی چند دقیقه بعد طبق معمول کولرو خاموش کرد و همه رو دعوت به بیرون کرد,
چون هر شب حصیر و پتو بیرون می انداخت و تا موقع خواب اونم روی بمبلوک باید از هوای بیرون لذت می بردیم , منم تلویزیون سیاه سفید رو بردم بیرون و روشن کردم, خوده من از اون موقعیت لذت می بردم , همیشه بیرون نشستن و تلویزیون دیدن رو بیشتر از تو خونه بودن ترجیح می دادم , ننه هم فلاکس آب رو پر از یخ کرد و آورد کنار دست باوا گذاشت , بساط چای هم فراهم بود,
صدای حیاتی گوینده اخبار از خونه همسایه بگوش می رسید و همین کافی بود که باوا رو بیاد اخبار بندازه و دستور عوض کردن کانال رو از دو به یک صادر کرد.
نامه عروسی محمد رو به باوا دادم و قرار شد پنجشنیه بعدازظهر بریم روستا ,عروسی پوس خالو...
ادامه دارد....