بعد از یه غیبت طولانی.

یک سال  دوره آموزش ما در اصفهان تموم شده بود که سال گذشته ،همین موقع، وارد عسلویه شدیم ولی اینروزا این دم و دستگاه بیشتر ما رو به سمت ناامیدی سوق داده تا شور و شوق کار کردن .

 شش ماه اول همین جوری ول میشی تو پالایشگاه ،نه جایی داری و نه مکانی و نه کسی تو رو تحویل میگیره .

بعد شش ماه تازه رسیدیم به این وضعیت که هنو ادامه داره :



یه دونه کاغذ میخوای که حداقل یه نقشه سایت و تجهیزات رو دستت بگیری که اونم شده کیمیا و بحث صرفه جویی و جهاد اقتصادیی( که فقط هم محدود شده به این چیزا). حالا کامپیوتر و دفتر و دستکشون به جهنم .

خلاصه فعلا خودم بصورت خودخواسته و خودجوش داریم اینور و اونور اون چیزایی رو که دنبال اش  بودیم  رو تو این پالایشگاه دنبال می کنیم در کنار همه اینا مجبوریم خوش باشیم و بقول نیما که : کا چای ات را بنوش ، نگران فردا نباش ...............






سر آخر : پسسسسسس!!!!  :)



شاد باشید و پیروز


جمعه و کوه صفه

جمعه بود و ما هم بیکار ، جمع شدیم و رفتیم سر کار.


نه ، رفتیم کوه صفه ، سحر (همون گرگ و میشی بودن هوا ) ،رفتیم طرف کوه صفه (دانشگاه صنعتی - دروازه تهرون - مستقیم کوه صفه ) . همینطور میرفتیم بالا و تو سرو کله هم میزدیم و هر کی هم بهمون می رسید میگفت :  نرین بالا ،هیچ خبری نی ، آش هم تموم شده !

رفتیم بالا تا پهلوی اون دکلای مخابراتی ،سر قله اش ،اصفهون کامل زیر پامون بود و حالا ،ولی بین خودمون باشه ها ،می خواستیم برا برگشت با تله کابین بیایم پایین ولی تله کابین پیدا نمی کردیم که .هی این طرف بگرد هی اونظرف بگرد هی از کوه برو بالا، هی بیا پایین خلاصه کار به بقیه اش نداشته باشین .فقط بدونین ساعت 3 کنار زاینده رود و سی و سه پلش بودیم . آخه یکی انجا نبود بگه آخه بابات کوهنورد بود جدّ آبادت کوهنورد و هیمالایا نورد بود  ( آخه بچه بوات کوهنورد بی، جدّ و آبادت کوهنورد بی ) خلاصه کار به بقیه اش نداشته باشین .فقط بدونین ساعت 3 کنار زاینده رود و سی و سه پلش بودیم .

خلاصه کوه صفه هم جای خوبیه برا رفتن .

پ.ن : خواستین توی اصفهان غذا بخورین برین "نیکان" یا "خوان گستر "، این خوان سالار غذاش خوب نی .

پ.ن 2 : می خواستم چندتا عکس از کوه صفه و زاینده رود آپلود کنم که نتونستم .



یه بار خواستیم تقلب کنیما !!!

کاکا!! شوما دعوا نکنین جواب رسوندنتون پیشکش :
6 نفر بودیم ،رفتیم آخر کلاس نشستیم وامتحان شروع شد، تستی بود و چهار گزینه ای ، از سوال اول شروع کردیم.
- اولی گفت : گزینه الف میشه .
- دومی :نه بابا گزینه دال درسته.
-سومی :گه خوردی ، ب درسته .
-چهارمی : بشین بابا ، غلط اضافی نکن ،ج درسته .
- پنجمی : اصلا بی .... سوالش اشتباهه ،دوتا گزینه الف و ب درسته .
ششمی هم که خودم بودم شانسی همه سوالا رو زدم و بلند شدم و برگه رو تحویل دادم. نخواستیم تقلبتون رو .

حس و حال شرجی

روز تعطیل ،دار و دسته  رو جمع بُکنی وُ ببری پارک ساحلی رو به دِریا ،سازها رو کوک بُکنی و دِ برو ،شروع بکنی  به زدن الان نزن کی بزن ،هی بزن و بزن و بزن و بزن و بزنو ،شبم ،شبای بندر و شرجی و تو و دار و دسته و ساز و رقص و تنبک و نی همبون و لباسا خیس عرق و چسبیده به تن و صدای نازک و آروم موج و تار موهای خیس خورده افتاده رو پیشونیت و باز هم شرجی و مردمی که دور و برت همه شاد و خوش و خرم و بزن و بکوب ، فقط برا لحظه ای شادی و خوشی و خنده ،بگو بعدش پشت سرت حرف بزنن، بگو بعدا بگن روی کولی رو سفید کردی،بگو بعدش نیرو انتظامی بیاد جمع ات کنه و بازداشت و تعهد از اینا ...............   .................. . ...  همه رو بیخیال کا .

ولی دو تا مشکله کا، دو تا !!!!!   یکی اینه که نه دیگه دار و دسته ای مونده که حتی با هم بریم بیرون و بزن و از اینا و دیگه اینکه اگه دار و دسته ای هم باشه مشکل اینه که هیچ کدوممون هم ،هیچ سازی بلد نیستیم  !!!!!!


پ.ن : عکس مربوط به احمد خمّاس ،که زمان قدیم صدای نی همبونش شادی بخش شبای ساحل نشینان بود .اینم مصاحبه پسرش (خمّاس نی انبان نواز جنوبی ) .


از خاطرات سربازی

یواش یواش می اومد و با موبایلش (ببخشید تلفن همراهش ) صوبت میکرد همین که رسید به من .

- ببخشید یه لحظه گوشی !!! گوشی !!! رو داشته باشید . رو کرد به من و با تمام وجودش از اون ته ته دلش گفت: چطورییییییییییی کََََََََََََََََََََ ََََََ َچل آش خور ؟ آش خوریییییییییییی خوش بگذره .




پ.ن : اصفهان ، حد فاصل بین دروازه شیراز و سه راه ارتش ، تفنگ به پشت و در حین نگهبانی ،( باید یکی از تیرام رو خرج دختره میکردم ولی دلم نیومد. :دی )

کا کورمون کردی .

 اصلا باید ای راننده ای که از روبرو میاومد رو میگرفتم یه ماچش میکردم و میگفتم کا مرامتو ،گواهینامه چیه ، تو رو بایدمیبردن خلبانت کنن ،از همووووووو دوووووورا نور رو پایین داد ،نور رو پایین دادم و دستم آوردم بالا که دمت گرم کا .

ماشین بعدی نور رو بالا و پایین زدم که هی داداش کورمون کردی .نور رو پایین ،بالا ،پایین زد که "داداش نوکرتم به مولا حواسم نبود".همی که اومدم ، بالا و پایین بزنم و بگم اشکال نداره تنت سالم باشه کا ،که رد شد و رفت. 

بعدیه مثل اون ماشین خط اولیه بود ولی بعدا معلوم شد که معلوم نیست آقا تو چه دنیایی داشت سیر می کرد . نور پایین بودا یه مرتبه به ما رسید شد نور بالا ، هیچی بوقی زدم که ای تش بگیری واپیچی روزگار !!!

ماشین بعدی از بس که نور رو بالا و پایین کرد که آخرش ما نفهمیدیم این که رد شد نور بالا بود یا نور پایین .

این یکی دیگه از اون نامردای روزگار بود هر کار کردم نور رو پایین نداد خواستم هم تلافی کنم که رد شد و رفت و تش بگیری واپیچی روزگار !!!!

این آخریه زنون نصب کرده بود دیگه دیدم فایده نداره این پایین و بالاش یکیه همینجوریش از دور داره کورمون میکنه نور رو پایین ندادم ،نور بالا ،تندی گذشتم که آخه دِ نامرد این لامپ رو حداقل فابریک و استانداردش رو ماشینت میذاشتی ، خُب منم هر دو جفت چشمتُ  کور کردم نور پایین نزدم کا .

 پ.ن : ما خودمون هم حاضر نیستیم بهمدیگه رحم کنیم تش بگیری واپیچی روزگار !!!!

پ.ن 2: دوباره باید کوله بارم رو ببندم و بند پوتینم رو سفت کنم .

هدفمند می شویم .

 

همونجوری سوار موتورش داد زد که : کا خودت بنزین رو میدونی که. راهت نزدیکه میرسونمت ، دوره هم که خودت پیاده برو . گفتم دمت گرم، نه از نوع همون پیاده رفتنه اس .

عبادت

خسته و گرفته  از پاسداری سر کلاس سیاست .

برمی گردد و می گوید : پاسداری عبادت است و اجرش برابر هزار سال نماز خواندن .

کلاس می ترکد از خنده ، تو این مملکت همه نوع عبادتی را دیدیم .

عذاب دنیوی

۱) اگه میدونستم که اینهمه کتاب و امتحان رو باید تو خدمت پاس کنم میرفتم ارشد می نشستم بهتر بودا ،والله ،به عبارتی پدرمون رو درآوردن به امتحان دادن .آی تف !!!!!!!!

۲)هیچی بدتر از این نیست که امتحان عقید*تی سی *اسی داشته باشی و کتاب ارائه شده برا اون کتابِ     "  نظریه ول ایت   مطع لقه   ا فق یه  " نوشته جناب استاد ......... (همون که نیک آهنگ کاریکاتورش رو همیشه میکشه تمسا ). چه چرتا و پرتایی رو تو برگه نوشتم  کلا امروز هنگیده بودم .

۳) سر صبحی تو اون هوای بس ناجوامردانه سرد ،که از سرما داشتیم مثل بید میلرزیدیم و به اصطلاح جنوبی ها بلرزون میرفتیم و در حال دویدن حرکات موزون کُردی از خودمون در میاوردیم و گاهی لُری رو قاطی اون میکردیم و گاهی با صدای بلند خونه مادر بزرگه رو میخوندیم دیدیم یکی مثل تیر داره میاد، اومد و ما رو نگه داشت و کلی تهدید و ارعاب که جون من نکنید این کارا رو ،همه مون بازخواست میشیماو اونوقت من میدونم و شما ،مرخصی ها بعد از ظهر لغو میکنم و از این حرفا، پس خلاصه شروع کردیم ممد نبودی خوندن و همینکه از میدون رفت باز روز از نو روزی از نو . 

۴) همچنان در اصفهان منتظر ترخیصیم و معرفی یگان جدید . شاد باشین کاکا

خدانگهدار پادگان /داریم میریم سر یگان

 1)روزای آخر دوره کد داره میره و تموم میشه . تو این دو ماهه کم وبیش خوندمتون ولی حس و حال نظر نوشتن  رو هم نداشتم  نسبت به دو ماه قبلی سخت تر بود به هر حال روزای بعد خواهیم نوشت .

2) شهری بعدی کجا خواهد بود الله اعلم . فعلا عنوان دیدبان(چشم و چراغ) توپخانه رو دارم یعنی باید هی دید بزنم و چشم بچرونم و گرا و سمت بدم .

3) اون بیت بالایی رو هم این روزای آخر ، دم صبحی ، ساعت هفت ،توی سرما موقع ورزش ودویدن می خوندیم .

                                              

                                          شاد باشین و پیروز . ایام به کام .


بچرخ تا بچرخیم دیگه !!!

1) ایرانگردی به سبک ارتش

این ارتش هم احتمالا میخواد ما رو دور ایران بگردونه ها . دو ماه آموزشی اول تهران بودیم ،این دو ماهه دوم رو هم باید بریم اصفهان . بعدش هم خدا کریمه یه جای این کشور جاگیر میشیم و میره .فعلا بگردون بگردونه کا :))))


2) هتل یا پادگان ؟ 

نمیدونم این هتل ها تغییر کاربری داده و تبدیل شدند به پادگان یا این پادگانا تبدیل شدن به هتل ؟ از هر کی میپرسیم که سربازی کجا افتادی میگه : هتل خاتمی یزد ، هتل 29 زرهی اهواز ،هتل 01 تهران ،هتل 02 تهران ،هتل احمد بن موسی شیراز ،هتل امام صادق بوشهر و............ فقط 05 کرمان و عجب شیر و پسوه و مهاباد هنو هتل نشدن والله .

3)  روی سکوی نماز خونه ، ساک کوچیک کنارم رو تکیه گاه دستم قرار داده بودم و پشت به نمازخونه و روبرو به مدرسه ، بهت زده ،تک و تنها نشسته بودم گمونم اولین نفری بودم که دم عصری تو آخرین روز شهریور آورده بودنم توی مدرسه و دِخداحافظ ،شاد و شنگول از اینکه آقازاده شون شاخ غول شکسته و  دبیرستان نمونه دولتی و دبیرستان دانشگاه  قبول شده ،ولم کرده بودند و رفته بودند . اگه تیرم میزدند آخ نمیگفتم ، از سنگ صدا در می اومد از من نه ،خلاصه اونروز با یاد خاطرات دوره راهنمایی و فضولیاش و به هر مصیبتی که بود به پایان رسوندم و فرداش شد اول مهر ،از همون 14 سالگی یه بوایی برده بودم که رو پیشونیم همچین محکم زدند" زندگی در خوابگاه " ، بعد از اون فکر نمی کنم درست و حسابی خونه بوده باشم یه تیرماه می اومدیم و شهریور هم ،همیشه خدا جل و پلاسمون رو دستمون بود و باز دِبرو تو خوابگاه ،خلاصه این زندگی خوابگاهی و خوابیدن رو تخت های عهد بوق که با هر تکونی بصورت خودجوش( همه چیزمان خودجوشه ) انواع صداها و حرکات رو انجام میداد شده برامون یه عادت و هر چند وقت یه بار هم تکرار مکررات میشه(مثل الانم کاکا ) ،یه جورایی زندگی رو این تخت ها مثل یه وصله ناجور به ما چسبیده احتمالا آخر سر ما رو با یکی از این تخت ها  بزارن تو قبر و الفاتحه !!.


پ.ن : خلاصه همه اینا رو که گفتم یعنی اینکه که فردا مرخصی یه هفته ای ما تموم میشه و باز باید جل و پلاسمون رو بندازیم رو کولمون و اینبار برا دو ماه بریم اصفهان. آی جای خوبی افتادیم بریم اصفهان گردی. :))


چند گانه سربازی

۱)مرخصی .

میخوای مرخصی بگیری ،میگن مرخصی فقط برا متاهلاست برو زن بگیر !!!!

میری زن بگیری باز هم میگن هنو سربازی نرفتی ، بعد هی به آدم هم میگن نگو تش بگیری وایچی روزگار !!! مملکته داریما !!!

۲) عقیدتی س*یاس*ی - پای درس احکام .

آخونده طرف رو بزور  آورده جلو کلاس میگه :شیوه غسل کردن رو برا بچه ها توضیح بده .

اونم شروع کرد به توضیح دادن اول نیت میکنیم بعد هم شروع کرد طرز وضو گرفتن را گفتن اونم از وسط و نصف نیمه "یه مشت آب با دست راست ورمیداریم میریزم رو آرنج دست چپ و تا نوک انگشتها می کشیم بعد یه مشت دیگه آب ور میداریم میریزیم رو دست راست ،والسلام ."

۳) بهترین روزای ما روزایی که درس احکام داریم راحت میگیریم سر کلاس میخوابیم .ای کلاس احکام و عقیدتی آی خوبه والله .تا حالا تو عمرم اینجوری شیرینی این درس رو درک نکرده بودم .

۴) تو این تهران هنو دو کلمه حرف نزدیم میگه" ای ول بچه ی آبادان!! ولک چه جوری کا "،اونوقت ما هم برو خودمون نمیاریم که بچه بوشهریم میگم .ها کا.ای بد نمیگذره .  

چندگانه

1) سیاهی شب بود و گلنج گلنج ِ بهم خوردن پاتیل های {ما شهریا میگیم پاتیل شما دهاتیا میگید قابلمه :)) } روی گاری ،که با هر برخورد چرخ ها با قلوه سنگ های جلو راه سکوت شب رو میشکست ساعت هم ساعت 3 شب بود.تا اینجای کار راحت بود .رسیده بود به آشپزخونه  ، قابلمه ها رو بردیم تو .یه پاتیل خورشت قیمه و پاتیل دیگه برنج بود .پاتیل ها رو رو گاری که صفحه تخت داشت گذاشتم اول خورشت قیمه بعدهم برنج . گاری رو هل میدادم سنگینیش مشکل نبود ،مشکل سراشیبی و شیب تند بعد از آشپزخونه بود و من هم به تمام معنا یه گاو .بی خیال ،با سرعت هل دادن گاری تو سراشیبی از یه طرف و رفتن پاتیل برنجی از رو گاری یه طرف . پاتیل برنجی راه خودش رو گرفت و صاف روانه زمین شد و این شد اولین و آخرین ماموریت من تو سلف سرویس گروهان و به عبارتی اولین سوتی ما.

2) احساس میکنم بعد از خدمت تنها دو کار رو میتونم انجام بدم یکی پاکبان شهرداری بشم و جارو کنم و دیگری هم نگهبانی بدم وجدانا دارم دوره تخصص رو میگذرونم .

3) دیروز که بخونه برگشتم در خونه رو که باز کردم یه احترام نظامی گذاشتم و وارد شدم اولین چیزی که بهم گفتن هم این بود مردم میرن تهران رنگ پوستشون روشن میشه تو رفتی و سیاه  شدی و برگشتی .

4)هر چند احساس میکنم دوران علافی را دارم طی میکنم ولی ارتش داره یه چیز قشنگ رو بهم میگه اونم اینه که : لذت بردن از شزایط سخت زندگی خودش یه هنره .

5)از دنیا و مملکت هم بی خبر ،بی خبرم .

6)" کار عادلانه ای نیست" ، اینجا رو هم بخونید .

7) توصیف فصل های جنوب رو میخوای اینجا رو بخون .



پادگان

۱) یه هفته ای است که سخت نمیگیرند احتمالا گذاشته اند ماه رمضون تموم شه بعد از تو دلمون دربیارن .یه درخواستی که از خدا دارم اونم اینه که دمت گرم این ماه رمضون رو بکنش دو ماه یه تبصزه ای ،لایحه ای ،چیزی وجود نداره . :))

۲)بدبختی اینروزای من پست های نگهبانیه که داغونم کرده از سه شنبه به بچه ها مرخصی دادن ولی من چیزی حدود ۲۰ ساعت نگهبانی داشتم البته داوطلبانه با این شرط که تا آخر دوره نگهبانی نداشته باشم . اینروزا ای سوتی دادم که میام اینجا می نویسم .:))))))

۳) اینم یه بیت از سرود گروهانمون : "به خدمت سرافراز شو ای جوان /  به صبح صفاپرور پادگان "  اسمایلی تش بگیری واپیچی روزگار !!!!!!۱

پ.ن ۱: این کافی نت های خیابون های پیروزی ،خیلی گرون میگیرنا انگار قیمت خون باباشونه .

پ.ن ۲: از دوستان بابت سر نزدن معذرت میخوام فقط یه پنج شنبه و جمعه بهم مرخصی میدن اینم بزور میرسم به بعضیا سر میزنم فعلا ما رو ببخشید . :)

پ.ن ۳: شاید پنج شنبه ها یا جمعه ها بتونم پست بزارم اونم ببینم چی میشه .

شاد و پیروز باشید .

 

یه جورایی خداحافظ .

خداحافظ

خب میخوام خداحافظی کنم تا مدتی تو عالم وبلاگستان و دنیای مجازی نخواهم بود. خوبی اینجا به داشتن دوستای گلی مثل شما بود البته بر خواهیم گشت ولی کی؟ فعلا خودمم توش موندم پس چند مدتی از دست این کاکاتون راحت هستین.

آخرش این شتره دم خونه ما هم خوابید . فقط خداکنه حالا این شترِ سربازی مست نکنه بزنه درب و داغونمون کنه البته یه نمه مست کرده در کمال ناباوری دیدم افتادم نیرو زمینی ارتش ،بازهم جای شکرش باقیه و میگم خدایا دمت گرم (همون شکرت دیگه ) حداقل نیروانتظامی نیافتادیم .شاد باشین و پیروز :)))))))))))))))))))


پ.ن : ولی دارم حال میکنم که میرم سربازی هر چه زودتر این گرهه از سر ما وا بشه بهتره .این هفت هشت ماهه کلاً داغون بودم و انتظارش رو میکشیدم که ای انتظاره هم بسر اومد . :)

ای داد و بیداد .

1) پارسال ماه رمضون این مسجد کناریمون،یه آخوندی داشت با سه مدل روضه،یکی روضه 10 تومنی بود که گمونم ساخت چین بود (یه جورایی همون made in china) ،یه نمونه دیگه بود بازار مشترک بود و 15 هزارتومن قیمتش . یه نمه دیگه 20 هزارتومنی بود و جاپونی اصل به عبارتی مِیدِن ژاپن بود و این بی بی ما هم همش سفارش جنس جاپونی میداد ولی امسال هنو خبر نرسیده قیمت ها چه تغییری کرده و تحریم ها و تورم رو قیمت روضه ها چه تاثیری داشته ، خداکنه حداقل مثل این مرغ هایی که بازرگانی توزیع می کرد این روضه ها هم با نرخ بازرگانی عرضه بشه و مردمون بی بهره نمونن . (پیشرفت ها چشمگیره کاکا ،نزدیک ای چشامون کور شه یکم یواش تر ،دمت گرم )

2)یکی نیست این کلنگ رو از دوش مسئولین ما برداره هر جا رفتن یه دایره میکشن و یه یا علی میگن و چندتا کلنگ میزنن و میرن خونشون ،نمونه اش بیمارستان شهر ماست باور کن حساب کلنگ های خورده شده اش از دستم در رفته هیجده نوزده سالی میشه که این زمینش داره کلنگ می خوره .فقط میتونم بگم هوووووووووووی عامو جمع که اون بیل و کلنگت رو یه وقت نمیییییییییری .


عامو خو صفه دیگَه !! مگه کوری !!!!!

ژانر اینایی که ته یه صف دراز ایستادن و ازشون میپرسی ، کاکا اینجا چه خبره؟ با اخم وتخم جوابت میدن، خب عامو صفه دیگَه! مِی کوری !!! 

خو حالا این صف چیَه ؟ چی میدن ؟

باز با اخم تخم جوابت میده :والله خودمم نمیدونم چی میدن ،ولی آخرش یه چی میدن دیگه !!! خو تو چرا ای همه جواب سوال میکنی .خب برو تو صف ، تو این مملکت نپرس چی میدن فقط برو تو صف !!!!!!!!!!!!!

بازی وبلاگی آینده نگری

نمیدونم چندماه پیش بود که  وبلاگ نوشته های یک دختر اصفهانی ما رو  به بازی وبلاگی آینده نگری 5 سال دیگه پنج تا وبلاگ دعوت کرد.اینم بازی .

1) نوشته های یک دختر اصفهانی (مهرشید ) : فوق لیسانس رو در یکی از  گرایش های علوم اجتماعی گرفته و حالا آماده شده برا کنکور دکترا (الان دیگه دکترا هم کنکوری شده ) که اونرو هم براحتی قبول میشه جای نگرانی نیست .دیگه از هاش هم که خبری نیست ولی الان نوشته هاش رو روی هاست شخصیش مینویسه .

2) وارش : هنو سرمدار اعتراضات و جنبش های مدنی جامعه مجازی هستش البته اوضاع رو به بهبود رفته ولی گاهی کم و کاستی هایی وجود داره . الان دیگه محمد داخمونش هم داره میره مدرسه و  مثل خودش همه رو حریفه . ویزای کانادا رو هم گرفته و دست  همسر و فرزندش رو هم می خواد بگیره بره اونطرف آب .

3) روح الله (بی قرار )  :ایشون الان مدیریت یکی از واحدهای فولاد مبارکه رو بعهده داره و دیگه هم نیاز نداره از این شرکت به اون شرکت بپره . راستی یه بچه بلوند هم  بغلشه و با اون یکی دستش داره پستهای وبلاگش رو مینویسه .

4)ناشناس دوست داشتنی : این ناشناس همچنان دوست داشتنیه . تو سنتور زدنم هم پرویز مشکاتیانی شده واسه خودش  همچنان داره سربسر نسوان فضای وبلاگی میزاره . احتمالا هم الان انور آب باشه .

5) شنگول آباد : اینجا آبادِ آباده .هر وقت شنگول خونمون اومد پایین اونجاییم و همچنان محل عبور افراد سرخوش. همچنان همه در حال خوندن نظرات شنگول زیر هر عنوان و پستی هستند . باغت آباد شنگول .


پ.ن1 : علاوه بر مهرشید احتمالا ناشناس دوست داشتنی و حوری هم من رو به این بازی دعوت کردن به هر حال اگر دیر شده معذرت . اگه کسی هم ما رو بازی وبلاگی دعوت کرده و بازی نکردیم به بزرگی خودش ببخشه چون حتما چیزی به ذهنم نرسیده .

پ.ن 2: هر کی دلش خواست بازی کنه .

پ.ن 3 : حال ما خوش است امّا تو باور مکن .

تش بگیری واپیچی روزگار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

1) حساب  کتاباش رو کرد میگفت خیلی بدهکار نیست دو تا نماز صبح ،چهارتا نماز ظهر و عصر ، سه تا نماز مغرب و عشاء . یا علی روگفت و شروع کرد به خوندن نمازا .هر چی میخوند تمومی نداشت آخرای آخرین نماز عصر بود ،از سجده  بلند شد ، همین طور  که تشهّد رو میخوند سرش رو کرد طرف آسمون و با حالت عجز گفت : .......تش بگیری واپیچی روزگار !!!!

2) میری کنار دریا و رو شنهای ساحل میشینی ،پاهات رو جمع میکنی تو سینه ات و دستت رو دورش قلاب میکنی و بی خیال دنیا ،میری تو فکر ،تو دنیای خودت ، تو خوشی ها  که یهو میبینی  یکی   شِتلَق میزنه به کمرت که   "بسوزه پدر عشق! نگران نباش یا خودش میاد یا نامه اش" .......تش بگیری واپیچی روزگار !!!!

3) ولوم رو داده آخر ، ریتم وار دستش رو میکوبونه به فرمون و رفته توحس ، حبیب داره فریاد میزنه " آفتاب مهتاب چه رنگه ....... تنهاتر از همیشه /چون مرغ پرشکسته /دوستت دارم عزیزم/دنیا با عشق قشنگه " . اونوقت پشت تریلیش نوشته  " گور پدر عشق !!! " .......تش بگیری واپیچی روزگار !!!

4) با شوق از بالهای هواپیما میگی ،از لایه های مرزی هوا رو بالها میگی ،از جریان هوای زیر و زبر بالها میگی ،از چگونگی ایجاد اختلاف فشار و پرواز هواپیما میگی ،خلاصه گرم صحبتی که سرش رو بالا میاره و بهت میگه : تو اصلا تا حالا سوار هواپیما شدی ؟ .............تش بگیری واپیچی روزگار !!!!!!!!

5) از یه طرف 500 تومن ،500 تومن به بلیط اتوبوساشون اضاف میکنن از طرف دیگه هم به جای آب میوه ،بسکویت نان روغنی میدن ...........تش بگیری واپیچی روزگار !!!!


"تش بگیری واپیچی روزگار !!!! " تک جمله ای جنوبی هستش برای نالش از روزگار به معنی آتیش بگیری و درهم بپیچی روزگار .این جمله را بیشتر از پیرمردها می شنیدیم و گاهی از مادرها که وقتی اذیتشون میکردیم و ناله شون به آسمون میرفت .خلاصه چندتا از دوستان یه وبلاگ گروهی راه انداختن به نام تش بگیری واپیچی روزگار !!! و ما هم هر از گاهی اونجا می نویسیم .احتمالا صفحه فیس بوک اون فعال تر هستش .


***** اینجا در مورد تحریم فارسی 1 ، بخوانید .

ژانر ظهور


ژانر اینایی که همه عمرشون گیر قاچاق گازوئیل هستن و برا تولد امام زمانشون شربت و کیک و آب میوه و رانی و شانی و ....  نذری میدن .

منتظرن این امام ظهور کنه و بیاد تو قاچاق سوخت کمکشون کنه آیا ؟

پس از سالها

یادم نمیاد که اینروز رو تا حالا  به یاد آورده باشم ولی هر وقت که فرم ثبت نامی، چیزی رو پر می کردم تازه دو زاری جا می افتاد که بعله ما هم یه تاریخ تولدی داریم . و یه روز تولدی . خلاصه امسال فیس بوک مارک زوکربرگ ما رو یاد این روز انداخت وگرنه من یکی از کجا می دونستم دو روز پیش تولدمه .

خلاصه فیس بوک دمت گرم .

پ.ن : اینم عکس ماست. نمیدونم تو چند ماهگی ولی از همون کوچیکی این نیش ما همیشه خدا باز بود به چه می خندیدیم والله خودمم هم نمیدونم .تنها باید تشکری از دوربین 110 امریکایی و مادر گرام کنیم برا این عکس .

پا منبری

شما نگاه کنید هزار تومن ،همون هزارتومنه ، نه کم میشه و نه زیاد میشه .مثلاً هزار تومن ، هیچوقت نهصد تومن نمیشه یا هزار و صد تومن نمیشه همیشه هزارتومن باقی میمونه به این میگن ثبات پولی .

ولی حالا شما یه نگاه به پول آمریکا بندازین  ،همین دلار رو میگم یه روز نهصدتومنه روزدیگه میشه هزار تومن فرداش میشه هزار و صدتومن و دوباره میاد هزار تومن .هی کم و زیاد میشه .به وضوح می بینیم اینا پولشون هم مثل سیاستشون ثبات نداره .عزیزان اینه تفاوت  ما و اونا .

پ.ن : از افاضات سخن پراکنی ها بعضی از برادرانمون بود دیگه .

تابستانه

 1) یه طرف سنگ رو به آرومی بلند کرد ، امّا زیر لب گفت :لامصب چه فرزه . هیچ کوتاه اومدنی در کار نبود، ردش رو دنبال کرد، رفت زیر گشیرها * . انگشتان کوچکش رو یکی یکی در سوراخ فرو میکرد ، تا اینکه ماهی کوچکِ سفید با خال های سیاه (ما بهش میگیم هامور** ) از یه سوراخی دیگه فرار میکرد .ولی مگه این بچه های کوچک و آفتاب سوخته جنوب دست بردار بودن .

صبح که می شد منتطر جزر (عقب رفتن آب دریا ) میشدن .همین که آب خالی می شد و گشیرها(سنگ های مرجانی دریا ) نمایان میشدن .سرگرمی بچه های جنوب شروع میشد ماهی های گیر افتاده بین این سنگ ها رو، دنبال میکردن تا اینکه بگیرنشون .ابزار چندان پیشرفته ای نداشتن یه پلاستیک فریزری بود و دست های کوچیکشون که هماهنگ باهم دستها را دور گشیرها حلقه میکردن و راه فرار ماهی رو می بستن و تنها راهی که برا ماهی باز بود دهانه باز پلاستیک فریزری (  که بصورت افقی در آب نگه داشته شده بود و نیمه آن پر از آب بود و نزدیک سوراخ های سنگ نگه داشته میشد. ).خلاصه ماهی های گرفته شده رو در قوطی هایِ حلبیِ زنگ خورده میانداختن و دِ  برو  خونه.

2) تابستون  وتعطیلی مدرسه ، تابستون و شرجی جنوبیش ، تابستون و برق رفتن های سر ظهر وشبیش . تابستون و دمای بالای 40 درجه اش .تابستون و پریدن تو کوچه و خیابوناش ،تابستون و خوش کورای میگوییش(نام درختی در جنوب نمیدانم از تیره کهور باشه یا نه ولی ما بهش میگم کُور ) ، تابستون و معلق واروهای تو دریاش  ، تابستون و مسابقه های غوص زیر دریاش (هرکی نفسش بیشتر،بهتر ) ، تابستون و رطب های رو نخل هاش ،تابستون و شکستن هندونه رو دیوار ساحلیش،  خلاصه تابستون و برچک سرخ فاطو، تابستون و .............

تابستون هم بهاری بود و میگذشت !!!!


پ.ن 1 : *گشیر :همون سنگ های مرجانی جنوب هستش سنگ هایی پر از سوراخ که مأمن خوبی برا بچه ماهی ها و تخم گذاری ماهی مرکب .

پ.ن 2 : ** هامور ماهی سریعی هستش و گرفتنش سخت ،خلاصه  هرکی یه ماهی میگرفت که چهارتا خال توش بود بهش میگفت هامور و مهارت خودش رو نشون میداد که مو یکی همچین مهارتی نداشتم .اینجا فقط برا نشون دادن مهارت بعضی از این بچه ها آوردم و الا خودم که هیچم .

بهشت زدگی

از بس تو تلویزیونشون از  جویبارهای روان  و بهشت و شرایطش دم زدن و گفتن، به هر کی میرسی میگه :من یکی که می خوام برم جهنم ،شما رو نمیدونم .

بازی وبلاگی نقد نوشت !

یه فضایی ساده روستایی بدور از هیاهوی شهری ،پر از صمیمیت و دوستی و اینروزا هم توأم شده با بوی بهارنارنج  .دیدن یه باغ و درخت هاش با میوه های آویزونش میتونه خستگی رو از تنتون در کنه و یه نفس اکسیژن تازه رو بفرسته تو ریه هاتون و بفهمین که زندگی تو خونتون جریان داره .  

  

 حسین ترابی عزیز با وبلاگش ترسیم گر  همچین لحظه هایی شده و با یه بیان ساده و شیوا همراه با  عکس های زیبا ، توصیف زیبایی از روستای محل زندگیش میده . خوبی  نوشته های کاکا حسین به اینه که در عین کوتاهی جملات با آوردن عکس های مربوطه حق مطلب رو ادا میکنه و به نوشته هاش زیبایی دو چندان میبخشه و یه حس طراوت و تازگی رو هم تو خواننده های وبلاگش ایجاد میکنه بطوری که طرف رو مجبور میکنه خواننده ثابت وبلاگش باشه .

    

به هر حال شما در اونجا در هر فصل با کار و فعالیت روزانه اهالی و میوه ها و کشت های مربوط به اون فصل و حتی گاهی آداب و رسوم روستا آشنا میشید ونکته مهمتر اینه که حسین ، حس تعاون و همکاری در مزرعه یا به عبارتی کار گروهی رو هم در لفافه به رخ میکشه و نتیجه اونرو در پایان هر فعالیت نشون میده .و جالب اینجاست که حسین در کنار کار سخت و طاقت فرسای مزرعه ،پروژه کارشناسی ارشدشم رو هم انجام میده .خلاصه اینکه اگه بالزاک ،پاریس رو به تصویر کشیده و محمد بهمن بیگی زندگی ایل را و هوشنگ مرادی کرمانی زندگی روستاهای کرمان رو ، حسین هم زندگی روستانشینان استان گلستان و بندر گز رو به خوبی روی فضای مجازی به تصویر کشیده و خواننده هاش رو به دامن طبیعت میبره و در راستای هدفش داره حرکت میکنه .

اما عیب وبلاگ ،هر چی گشتیم یه عیب پیدا کنیم چیز خاصی به ذهنمون نرسید مگه اینکه ،کاکا آخه یکی پیدا نمیشه یقّه این پسر مزرعه دار رو بچسبه و بهش بگه عکس این میوه ها رو میزاری نمیگی ما هم دلمون میخواد. تازه میاد یه شلیل رو ور میداره یه گاز هم میزندش و میگه اینم اولین شلیل فصل ،آخه نمیگی مو تو این گرمای جنوب برم شلیل از کجا بیارم. :دی .

اینم یه چند خط در مورد وبلاگ یادداشت های یک پسر مزرعه دار بود که ازم خواسته بود تو بازی شرکت کنم و نقدش کنم  هرچند ،به نقد و زیر وزبر کردن چندان وارد نیستم و نقد دعوا رو هم بلد نیستم بازی کنم .

مثل اینکه باید چند وبلاگ رو هم دعوت به بازی کنم که منو نقد کنن که اگه بخوام این کار رو هم بکنم باید کل پست های وبلاگها صرف نقد های وبلاگی بشه بهمین سبب این کار رو نمیکنم هر چند ممکنه به خراب کردن بازی متهم بشم .iالبته اگه کسی خواست نقد و نقددعوا کنه ما ممنونش هستیم .

پ.ن 1: عکسا رو هم بدون اجازه از وبلاگ حسین ورداشتم .

پ.ن2 :یه پیشنهاد هم دارم برات .اون گوجه سبزا رو وردار بیار جنوب با هم بریم دریا ،نمک هم نمیخواد اینجا آبش شوره  .:دی 

 

عمو فیل تر باف ..... فیل تر من بافتی ....

........................

........................................

..............................................

با عرض معذرت این پست پاک شد .

خواب

 میگفتن خواب امامزاده ای دیده که سالهاست زیر درخت کنار کوه خفته است و کس را خبر نبوده .

گفتم خواب امامزاده ندیده است بلکه خواب زمین های اطراف امامزاده را دیده است.چقدر هم گران بود این زمین ها.

اوضاع و احوال


1)يه کتاب ترموديناميک  اين طرف  يه طراحي اجزا اونطرف  يه ديکشنري لانگمن هم روش  يه چندتايي دفترچه و سررسيد هم کنار اين کتابها ، براخودشون همين طور افتادن ، تنها وسط اينها يه راهي باز شده که منتهي شده به يه بالشت و لپ تاپ ،زير لپ تاپ هم واسه خاطر در امان موندن فن از پرزهاي قالي يه کتاب مهندسي کنترل جانمايي شده (کاربرد کتاب رو حال ميکنين ).
همه اين کتابا رو دور خودم چيده بودم برا کنکور ارشد بخونم اين ترم آخريه پنج واحد بيشتر نداشتم گفتيم خوب چه کارييه ميشينيم ميخونيم با اين اميد که همه درساي ما ميفته تو يه روز بقيه رو تعطيليم و راحت به درسمون مي رسيم ولي زهي خيال باطل تازه نزديک بود يه واحد آز فيزيک 1 رو هم ارائه ندن اونوقت بايد ترم بعدش هم يه واحد ميگرفتم مياومدم دانشگاه که ديگه تو آموزش صدام دراومد و ختم بخير شد .حالا يه نصيحت به کنکوري هاي عزيز مي خواين کنکور بديد يه دانشگاه درست و درمون قبول بشين حداقل يه امکاناتي داشته باشه و هر ترم حداقل تو انتخاب واحد مشکل نداشته باشين و با کمبود درس مواجه نشين اين از ما گفتن بود .حالا اون کتاباي موصوف هشت يا نه ماهي ميشن همين جوري  افتاده تو اين هشت نه ماه حوصله خوندن يه دونه کتاب هم نداشتم جالب اين جاست که دوستان هم کلاسي که فارغ التحصيل شدن هم همچين مشکلي دارند همه درب داغونن  .
حالا برا اينکه از اين اوضاع درب داغون دربيايم مجبورم هي تلنگر بزنم به اين ذهنم و يکي از اون خاطرات گذشته رو بيان کنم . ما کوچيک که بوديم تقريبا چهارم پنجم دبستان غروب که ميشد جامون تو مسجد بود گذشته از اون شيريني ها و خيرات هايي که تو مسجد پخش ميشد و يکي از عوامل اصلي کشوندن ما به مسجد بود يه جورايي مسجد رفتن يه نوع  تفريح و سرگرمي برامون بود . خلاصه بگم که اينجوري شد که ما مکبّر مسجد شديم تو يکي از اين شبا مکبّر مسجد وسط نماز دستشوييش ميگره (از اون شماره يک ها، نه بزرگاش ) خلاصه اين بنده خدا خودش رو گرفته بود تا آخراي نماز ديگه بدجور بهش فشار اومد وسط سلام آخري السلام عليکم  نصف ونيمه رو گفت و بلند گو رو گذاشت و دويد طرف در که نرسيده به در از لنگ شلوارش ، شُر شُر آبشاره زد بيرون  و به اصطلاح ما مسجد پنچر شد ديگه بعد از اون ديگه مکبّره نياومد مسجد و ما و بچه هاي محل نوبتي شديم مکبّر مسجد جامع شهرمون  و هر چند به دلم موند که يه بار تو بلند گو بگم "پيکان ، راننده پيکان حرکت کن آقا ! " ولي دلمون خوش بود که يه بلندگويي دستمون بود و صدامون تو کوي و برزن مي پيچيد .حالا هر از گاهي که حالمون ميگيره مجبوريم يه چندتايي از اين خاطرات روبياد خودم بيارم تصويرش رو تو ذهنم مرور کنم يه لبخندی اون گوشه صورتم بندازم والسلام .


پ.ن : مثل اینکه دوست وبلاگی عزیزمون حرفای یه دیوونه تو بیمارستان بستری هستش برا سلامتیش دعا کنید انشالله سالم وتندرست برگرده .


روزگارِ داریم ؟

1) زندگی به سبک ایرانی :

اول می پیچن بعد راهنما می زنن .


2)طراحی نوین : خر همون خره پالانش عوض شده .

هر چی می خوام احساس  کنم این خودرو جدید واقعا یه فناوری نوین هستش این احساسه در می آید میگه تو خیلی هم غلط می کنی این همون پراید کما فی سابق هستش در جُل تیبا . مثل 206 پلاس با جل 207 .

احساس هستش دیگه نمیشه کاریش کرد شما ببخشید .

همین جوری

 اوضاع ما اینجوری شده . میگن طرف لبنیاتی داشت یه پارچه ای برا خودشیرینی زده بود دم دکونش که : خدا با ماست .

این مغازه روبرویش هم فکر کرده بود خبریه رفته بود پارچه بزرگی زده بود دم دکونش که : پیغمبر با چلو کباب . 

حالا قضیه ما شده یکی بلند میشه تو تهران فریاد وا حجابا و زلزله سر میده .فرمانده انتظامی بوشهر و دهات اطراف جو میگیرتش خیال میکنه خبریه شروع میکنه به دادن بیانیه و از این حرفا .