همه ما از مرده می ترسیم . اگر بگویند قرار است نیم ساعت ، فقط نیم ساعت با یک 

مرده ، با یک جسد در یک اتاق تنها باشی ،

به سختی جلوی اضطراب و ترسمان را میتوانیم بگیریم .

اما یک جسد که ترس ندارد ، جسد یک تکه گوشت و مقداری استخوان بی خاصیت 

است که نه میتواند حرف بزند ، نه قضاوت کند ، نه خیانت .

جسد بیشتر از ترسناک بودن ، خنده دار است !

اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید ، صحبت میکنید ، میخندید ،

گریه میکنید ، قدم میزنید ، چقدر خواهید ترسید ؟!


عینکم را بدهید...

گفتند عینک سیاهت را بردار…
دنیا پر از زیبایست!!!
عینکم را برداشتم…

وحشت کردم از هیاهوی رنگها…

آدمها هزار رنگ میشوند…
عینکم را بدهید…
میخواهم به دنیای یک رنگم پناه ببرم…!!!

امام زمان (عج)....


امام زمان(عج)

روزی شاگردی پیش استادش میرود ومیگوید یک سوال داشتم استاد میگه بپرس .

شاگرد گفت چه کار کنم که خواب امام زمان {عج} را ببینم .

استاد گفت شب غذا ی شور بخور اب هم نخور و بخواب.

شاگرد به دستور استاد عمل کرد و فردا برگشت .

شاگرد به استاد گفت دیشب مدام خواب اب میدیدم

خواب دیدم بر لب چاهی دارم اب مینوشم .کنار نهر ابی در حال اب خوردن هستم .

سپس استاد به شاگرد گفت تشنه ی اب بودی خواب اب دیدی

تشنه ی امام {عج} بشو تا خواب امام زمان{عج} را ببینی .

گذشته ها گذشته....

به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف كرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد كمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تكرار كرد تا اینكه دیگر كسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی كه نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یكسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مشكلات  یكسان زندگی ادامه میدهید؟

مشكلا ت را فراموش كنید و به جلو نگاه كنید.

 

 

داستان خنده دار......

سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم : صندوقدار : کدوم بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ، منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم.

http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2009/08/labkhand.jpg



يه لحظه خنده...

*سه تا از بهترین خوابیدن های دنیا:/
1- خوابیدن رو پای مامان، وقتی کلی تنهایی./
2- خوابیدن رو یه بالش پر، وقتی خیلی خسته ای./
3- خوابیدن با چشمای باز، وقتی استاد داره درس می ده!/

*اگر از بچگی به جای سیگار به بعضیا می گفتن مسواک ضرر داره، الان هیچ کدومشون دندون درد نداشتن. همه دور هم جمع می شدن و یواشکی مسواک می زدن!!/

*اولین پرسش دخترا در شروع ترم:/
استاد، منابع امتحانی کدوما هستن؟/
اولین پرسش پسرا در شروع ترم:/
استاد، نه و نیم رو ده می‌دین؟؟!/

*داشتیم با مامانم تو پاساژ راه می رفتیم، یهو مامانم هلم داد، داشتم با مخ می خوردم زمین! می گم: چرا این جوری می کنی؟ می گه: قوز نکن!/

*یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی... همه وسایلتو که می ریزی بیرون، تازه می فهمی _ دور از جون شما _ چه غلطی کردی!/


*آقای دست و دلباز تصادف می کنه، وسط خیابون داد می زنه: آخ ماشینم! آخ ماشینم! پلیسه می گه: این قدر حرص ماشینو نخور، دست چپت قطع شده! آقای دست و دلباز دستشو نگاه می کنه، می گه: وای! ساعتم کو؟/

شاد باشين دوستاي گلم...

شب قدر

 

شب قدر:شبی است که «لیلة البراتش» خوانند: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند

جالبه...


یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند :
تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم !
اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم !
شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم !
سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند 
.
.
.
.
.
.
آبادانی قهوه خود رو هم زد. خیلی با حوصله قاشق رو روی میز گذاشت،
یه کم قهوه خورد، یه نگاهی به اونها انداخت و با آرامی گفت:
نمیفروشم....!!

من به سیبی خشنودم

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

من صدای پر بلدرچین را می شناسم

ماه در خواب بیابان چیست؟

يه كم بخنديم....

 *زبل خان می ره تو داروخانه و می پرسه شما ”اسید استیل سالیسیلیک" دارید؟/

فروشنده می گه: منظورتون آسپرینه؟/

جواب می ده: آره، خودشه. اسمش همش یادم می ره!/

 

*زبل خان داشته گریه می کرده، می پرسن چی شده؟/

می گه: پشیمونم. کاش به حرف بابام گوش کرده بودم./

می گن: مگه چی می گفت؟/

می گه: نمی دونم، گفتم که گوش نمی کردم!/

 

*زبل خان ساعت نو می خره. دوستش ازش ساعت می پرسه. می گه: حالا هی بپرس تا خراب شه!/

 

*دکتر به زبل خان می گه زنت سکته ناقص کرده؛

می گه ای بابا! از اولشم هیچ کاری رو درست انجام نمی داد!/

 

*زبل خان می ره پیش دکتر متخصص. می بینه ویزیتش بیست هزار تومان شده! به دکتر می گه: اگه تخفیف می دی، بگم کجام درد می کنه  و گرنه خودت بگرد پیداش کن!/

 

*زبل خان شنای قورباغه می ره، لک لک میاد می خوردش!/

*چند دلیل عمده کشته شدن لشکریان شهر زبل خان اینا:/

۱- آزمایش ماشه تفنگ!/

۲- پرتاب اشتباهی ضامن به جای نارنجک!/

۳- پاره کردن ماسک شیمیایی برای ورود بهتر هوا!/

۴- دنبال کردن پروانه در میدان مین!/

۵- نگاه کردن به داخل لوله تفنگ جهت اطمینان از خروج صحیح گلوله!/

علت بعضی ها نیز هنوز فاش نشده...!/

یک داستان جالب(مرگ)

آقاهه نشسته بود، داشت تلویزیون می دید که یهو مرگ اومد پیشش.../

مرگ گفت: الان نوبت توست که ببرمت... /

مرد یه کم آشفته شد و گفت: داداش! اگه راه داره بی خیال ما شو، بذار واسه بعد./

مرگ گفت: نه، اصلا راه نداره. همه چیز طبق برنامه است. طبق لیستِ من، الان نوبت توست./

مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره، بعد جونمو بگیر./

مرگ قبول کرد و مرد رفت تا شربت بیاره... توی شربت 2 تا قرص خواب آور انداخت... مرگ وقتی شربت رو خورد، به خواب عمیقی فرو رفت... مرد وقتی مرگ خواب بود، لیست رو برداشت، اسمش رو پاک کرد و نوشت آخر لیست! و منتظر شد تا مرگ بیدار شه.../

 

مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش! حسابی حال دادی، خستگیم در رفت... به خاطر این محبتت من هم بی خیال تو می شم و می رم از آخر شروع به جون گرفتن می کنم!/

 

نتیجه اخلاقی:/

سر هر کسی رو می شه کلاه گذاشت الا سر مرگ.../

لیلی و مجنون

بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده و می خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید امیدوارم طوری بیان کنم که در آخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!/

لیلی و مجنون نام یکی از منظومه های نظامی گنجوی شاعر بزرگ ایران است./

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب. نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند، چرا که او دیوانه وار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت، رسوای عالم شدند و قصه دلدادگی آنها به همه جا رسید./

پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند؛ پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی، بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند./

مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد، ولی دست بردار نبود. بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند، البته بر خلاف میل لیلی. نام این مرد "ابن سلام" بود. عروسی مفصلی برگزار شد. پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد. خلاصه خدا می داند در آن موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد. غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد. لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد و پس از مدتی جان سپرد ./

این خبر را به مجنون رساندند. مجنون دو تا پا داشت دوتای دیگر هم قرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت. سرتان را درد نیاورم خوشبختی مجنون ما دیری نپایید چرا که چراغ عمر لیلی زیباروی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد./

قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت "اینقدر می گردم و اینقدر خاک ها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم" و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت. مجنون بر سر قبر لیلی آنچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند ./

مادر.....

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد: امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. گفتم من که پریروز نون گرفتم. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم. دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم من اصلا نونوایی نمیرم. گفتم اگه مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم. اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلا انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود. راستش پشیمون شدم. هنوز هم فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم، اما غرورم قبول نمی‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده بود. مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود. دیگه خیلی نگران شدم. یاد خواب دیشبم افتادم. راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوایی سنگکی اما مامان اونجا نبود. با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی‌ها و فداکاری‌های مامانم فکر می‌کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش نکردم می‌سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباه رو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم. وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی که داشتم یک زنگ کشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که داد زد: بلد نیستی درست زنگ بزنی .....؟ تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه ....! یه نقس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر و با خودم گفتم قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره./

مادرم دعایم کن


در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست
عزیزترین عزیزانم ، روزت مبارک

من......

 

 

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت.

پرم از راه، از پل، از رود، از موج.

پرم از سایه‌ی برگی در آب.

چه درونم تنهاست!

اسمان مال من است...!!!!!!!!!!!!!!

 

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

این روزا تو کانون.....

سلام دوستان:

بچه های مرکزمون تو این روزا حضورشون پررنگتر از همیشه توی کانون شده...

ما دخترا که درگیر نمایش عروسکی شدیم و دارایم عروسکامونو میسازیم..پسرای مرکزمونم درگیر انیمیشن سازین...واسمون دعا کنید توی نمایش عروسکی رتبه بیاریم...خواهشششششش...التماس دعا

 

یک لحظه لطفا...

 

 

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
  

خنده ی کوچولو..........................

*باید تو چشم اونایی که واسشون کاری می کنی، اما تشکر نمی کنن، زل بزنی بگی: وظیفه ام نبود، لطف کردم!/

 

*تو «اسم، فامیل»، سر غذا دعوامون می شد،

می رفتیم پیش بزرگترها تأییدیه می خواستیم که مثلا  گوسفند پلو داریم یا نه؟! موز پلو حتی!!/

 

* حالا همه دکتر و مهندس و خلبان هم نشدین نشدین ها، مملکت به نجار، بقال و میوه فروش و بنا و ... هم نیاز داره. از ما گفتن بود!/

 

*دارم مسواک می زنم، بابابزرگم دندون مصنوعیش رو آورده گذاشته تو جیب پیرهنم، می گه: یه دستی هم به دندونای ما بکش!/

 

* دوستم گفت فقط پیاز می تونه اشک آدم رو دربیاره... منم واسه اینکه ثابت کنم اشتباه گفته، با نارگیل زدم تو سرش./

 

* اگه یه موقعی تو یه موقعیتی گیر کردین که یکی می خواست بکشتتون، زودی بگین: بکش! بکش راحتم کن! معطل چی هستی؟ د یالا لعنتی! تو همه فیلما امتحان خودشو پس داده!!/

 

* می گن پول چرک کف دسته؛ دست ما هم که کلا آنتی باکتریال!!/

 

* مدرسه: سه سیب داریم، دو تای دیگر از مجید

می گیریم، حالا چند تا سیب داریم؟/

مشق شب: اگر یک هندوانه سه کیلویی را بین پنج نفر تقسیم کنیم، به هر یک چه مقدار می رسد؟/

امتحان: مجید 12 موز دارد، قطار او هفت دقیقه تأخیر دارد، وزن خورشید را حساب کنید!/

راه آسماني شدن .....

راه آسمانی شدن را نشانم دادی و یاریم کردی تا بتوانم در آن قدم بردارم ...

حال که در آغوشت هستم و لحظات شیرینی را سپری میکنم

میخواهم بنویسم از خوبی ها و مهربانی هایت

میخواهم بنویسم از پیام ها و هشدارهایت

میخواهم به همه بگویم که آرامش چیزی جز داشتن تو نیست ...

میخواهم همه بدانند که چقدر زیباست لمس دستان توانگر تو ...

میخواهم بنویسم از لحظات در کنار تو بودن ، لحظات به یاد تو بودن و لحظاتی که قلبم

بهانه ات را میگیرد و با چیزی جز یاد تو آرام نمیشود ...

میخواهم از بهترین بندگانت بنویسم ، از پدر غایبم که

مدت هاست چشم انتظارش هستم

میخواهم از دعاها و مناجات های معصومین بنویسم تا عشق را در آن بیابم

میخواهم راه آسمانی شدن و احساس آسمانی بودن را با همه در میان بگذارم ...

میدانم که رنگ و بوی تو برایشان آشناست و یقین دارم همانطور که وعده داده ای

قلب هایشان با یاد تو آرام میشود ...

میخواهم در دنیایی که کافران جهان را پر از بوی گناه کرده اند

یاری گر حسینی باشم که هنوز صدایش در جهان طنین انداز است که فریاد می زند :

هَل مِن ناصر یَنصُرنی

میخواهم پدر غایبم را یاری کنم و با آسمانی بودنم او را راضی و خوشنود نگه دارم

و در تلاش باشم که با گناه هایم قلب مهربانش را نرنجانم ...

مسلمانم و در تلاشم که درجه ایمانم را بالا برم و وقتی

پیامت را میخوانم که فرموده ای :

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصَارَ اللَّهِ  

خستگی برایم بی معنی میشود و تمام توانم را به کار میگیرم

تا دعوتت را لبیک گویم و از یاران تو باشم ...

کمکم کن تا آسمانی باشم و آسمانی بمانم ...


فقر

فقر همه جا سر می کشد... /

فقر، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ... /

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست .../

طلا و غذا نیست ... /

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتاب های فروش نرفته یک کتاب فروشی می نشیند ... /

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که

روزنامه های برگشتی را خرد می کند ... /

فقر ، کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ... /

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود ... /

فقر ، همه جا سر می کشد ... /

فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ... /

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است... /

هر چیز كه خوار آید، روزی بكار آید./

 این مثل را بیشتر برای تشویق به صرفه جویی بكار می برند و می خواهند بگویند هر چیز اندك و بی اهمیت هم یك روز به درد می خورد./
آورده اند كه .../
یك روز مردی روستایی با پسرش می خواستند از دهی به ده دیگر بروند؛ پدر سفره نان را برداشت و گفت: آب هم در صحرا پیدا می شود. وقتی از كوچه باغ ها
می گذشتند در راه یک نعل آهنی افتاده بود، پدر گفت: این را بردار كه به كار خواهد آمد. پسر گفت: پدر جان، یك پاره آهن شكسته به چه كاری می آید ، به زحمت برداشتن نمی ارزد./
پدر دید كه پسر هنوز زندگی را خوب نمی شناسد و به سختی نیفتاده و هر چیز كم ارزش در نظرش بی فایده می آید. دیگر حرفی نزد و خودش خم شد و نعل پاره را برداشت. رفتند و در آخر آبادی به دكان نعلبندی رسیدند، پدر آن نعل را به نعلبند فروخت و دو پول گرفت و رفتند تا رسیدند به دوره گردی كه طبق گیلاس روی سرش گذاشته بود و می برد در ده بفروشد. پدر با آن دو پول، یك مشت گیلاس خرید و در پاره كاغذی نگاهداشت و راه صحرا در پیش گرفتند .
روز گرمی بود و در راه آب نبود و پسر تشنه بود، و پشت سر پدر می آمد. پسر پرسید: بابا اینجاها آب نیست دهنم خشك شده؟ پدر گفت: چرا ، آب هست به آن می رسیم، وقتی پدر دانست كه پسر تشنه است، یك دانه گیلاس به زمین انداخت. چون پسر به آن رسید آهسته گیلاس را برداشت و خورد. دهنش كه از تشنگی خشك شده بود تر و تازه شد. صد قدمی كه رفتند باز پدر یك دانه گیلاس به زمین انداخت و سپس آهسته آن را برداشت و خورد و همین طور ، هر صد قدم كه می رفتند پدر یك دانه گیلاس به زمین می انداخت و پسر بر می داشت تا گیلاس ها تمام شد و به آب رسیدند و زیر درختی نشستند . پدر گفت : یادت هست كه گفتم نعل را بردار و گفتی به زحمتش نمی ارزد ؟/
پسر گفت : یادم هست . پدر گفت : دیدی كه من آن را برداشتم و با پول آن گیلاس خریدم ؟ پسر گفت : دیدم .
پدر گفت : من این گیلاس را برای تو خریدم اما یكجا به تو ندادم تا این مطلب را بفهمی . گیلاس ها ۳۷ دانه بود و تو یكبار به خود زحمت ندادی كه آن نعل را از زمین برداری اما ۳۷ بار به خودت زحمت دادی و دانه دانه گیلاس ها را برداشتی و دیدی كه نعل پاره كه در نظر تو خردو بی مقدار بود ، چگونه برای رفع تشنگی بكار آمد ، پس همیشه به یاد داشته باش كه هر چیز كه خوار آید ، روزی بكار آید ./

زنگ تفريح

*زن در حالی که در آینه نگاه می کنه، به همسرش

می گه: من جدیدا خیلی وحشتناک، چاق و زشت به نظر می رسم. لطفا یه چیز خوب به من بگو./

همسر: بیناییت فوق العاده است عزیزم!/

 *توصیه یکی به یکی دیگه: اگر به یکدیگر احترام بگذاری، یکدیگر نیز به تو احترام خواهد گذاشت!/ 

*فسقلی رو می فرستند دنبال نخود سیاه، پیداش

می کنه!/

 *یکی می ره دکتر، می گه: آقای دکتر، من فراموشی گرفته‌ام./

دکتر می گه: چند وقته این بیماری رو دارین؟ /

یکی می گه: کدوم بیماری؟/ 

*مریخی ها اولین کسانی هستند که کشف کردند باتری قلمی با ضربه شارژ می شه. زمانی که باتری کنترل دستگاهی ضعیف می شه و کار نمی کنه، تق و تق می زنن روش تا مجبور بشه کار کنه!/

سلام مهربان خوش آمدید

چرا

چرا از دیدن عکس‌های خودمان، ‌نفرت داریم؟/

این من هستم؟! چرا این طور در عکس بد افتاده‌ام؟/
بسیاریضبط ‌شده ما با صدایی که ما خودمان هنگام صحبت می‌شنویم، تفاوت‌هایی دارد./
اما چرا این طور است؟/
در مورد صدا، قضیه به سادگی توجیه می‌شود: از آنجا که صدایی که ما از خودمان می‌شنویم، حاصل ترکیب صدای هدایت شده توسط هوا و صدای هدایت شده به گوشمان از طریق استخوان‌ها و سینوس‌های سرمان است، پس صدای دریافتی‌ مان تا حد زیادی با صدایی که دیگران تنها از طریق هدایت هوایی می‌شوند، تفاوت دارد./
اما در مورد عکس، پاسخ را می‌توان در تنها در یک کلمه خلاصه کرد: آینه!/
علت اینکه عکس ‌هایمان به نظرمان اینقدر عجیب می‌آیند و تصور می‌ کنیم با خودمان شباهت کمی دارند، این است که ما پیوسته برای دیدن خودمان از آینه استفاده می‌ کنیم./
منظره‌ای که ما در

حالا سؤالی که پیش می‌آید این است که آخر چرا ما همیشه به تصاویر آینه‌ای خودمان بیشتر علاقه داریم، مگر نمی‌شود که شخصی از زاویه دیگری جذاب‌تر باشد، طوری که خودش هم قانع شود؟/
رابرات زاجونک در دهه شصت میلادی، پدیده‌ای را به نام پدیده مواجهه انحصاری ارائه داد، بر اساس این پدیده اشخاص تنها بر اساس مواجهه تکراری با یک چیز، ترجیحی نسبت به آن پیدا می‌کنند. این چیز می‌تواند یک صدای تکراری، نقاشی تکراری یا کلمات تکراری باشد./
برای تسلی شما، باید اضافه کنم، که حس بدی که شما بعد از دیدن تصاویر غیرآینه‌ ای ‌تان پیدا می ‌کنید، در اشخاص دیگر وجود ندارد و آنها منطقا چون به دیدن تصاویر آینه‌ای شما عادت ندارند، عکس ‌های شما را طبیعی و شبیه خود واقعی ‌تان می‌بینند./

راست و دروغ

راست و دروغ/

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است./

کسی که راست و دروغ برای او یکی است، متملق و چاپلوس است./

کسی که پول می گیرد تا دروغ بگوید، دلال است./

کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد، گداست./

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد، قاضی است./

کسی که جز راست چیزی نمی گوید، بچه است./

کسی که به خودش هم دروغ می گوید، متکبر و خودپسند است./

کسی که دروغ خودش را باور می کند، ابله است./

کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد، پرحرف است./

 

معاون...

معاون بانک جهانی/

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی./

پسر: نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم./

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است./

پسر: آهان!! اگر این طوریه، قبوله./

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید: برای دخترت همسری سراغ دارم./

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند./

پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است./

بیل گیتس: اوه، که این طور! در این صورت قبول است./

پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود./

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم./

مدیر عامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم./

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است./

مدیرعامل: اوه، اگر این طور است، باشد!!/

... و معامله به این ترتیب انجام می شود./

 

حتی اگر چیزی نداشته باشید، باز هم می توانید چیزهایی به دست آورید؛ اما باید روش مثبتی را برگزینید. آری ... می شود با فکر، از هیچ، همه چیز ساخت./

 

گزارش تصویری یک هفته با کانون

موفقيت در زمينه ي جشنواره ي رضوي........

امسال بچه هاي كانون توي فعاليت هاي زيادي در زمينه ي جشنواره ي رضوي شركت كردند.

از جمله اين فعاليت ها :

پژوهش رضوي ، كتابسازي رضوي، قصه گويي رضوي ، نمايشنامه خواني ، وبلاگ نويسي و...بوده است.

در پژوهش رضوي سه گروه داشتيم  كه يك گروه از آنها با عنوان زائران خورشيد  رتبه ي سوم كشوري را كسب نموده و ان شاء ا.. در تهران مورد تقدير و تشكر قرار خواهند گرفت.

لازم است ياد آوري كنم اين گروه سال گذشته نيز  جزء چهل گروه برگزيده بوده اند .

سال گذشته اعضاي پسر مركز ما نيز رتبه ي چهارم كشوري را كسب كردند . 

روزمون مبارک......

اس ام اس روز دختر - www.radsms.com

اگه فقط یه دونه دختر خوب و مهربون توی دنیا باشه ، اون تویی . . .

روزت مبارک عزیزم