حاج قاسم

شعری از استاد محمدرضا جعفری برای یار با وفای ولی امر مسلمین جهان حاج قاسم سلیمانی فرمانده شجاع سپاه قدس

حاج قاسم السلام ای یاور مولا علی
همچو مالک میدرخشی در اطاعت از ولی
آفرین از این همه اخلاص و پاکی در نبرد
یادگار با وفای لشکر مردان مرد
کربلا داند که قاسم کیست در میدان جنگ
عرصه را بر دشمنان دین چو شیری کرده تنگ
گشته آمریکا ز نام قاسم و قدس و سپاه
گیج و مبهوت و نداند این همه هست از خدا
نام آمریکا چو اسرائیل شد ننگ تمام
بار دیگر باز شد دستش برای خاص و عام
گرچه بر شیطان فتاده لرزه ها از نام تو
زین فضیلت ، کرده شیرین حقتعالی کام تو
مرحبا ای مالک اشتر خدا همراه توست
در تمام عرصه ها نور ولایت راه توست
خشم آمریکا زتو یک هدیه ای از ماوراء ست
در دفاع از رهبری جان دادن ماها بجاست
ماجرای ظلم آمریکا دگر نابود شد
کاخ اهریمن به فرمان الهی دود شد
جعفری ، آمد ندا از سوی آیات خدا
کاین همه لطف الهی هست از ذکر و دعا

کربلا

 

ارباب ...

 

گیج و حیرانم نکن در وادی کرب و بلا...

 

یک کلامش کن بگو,..

 

فعلا حرم جای تو نیست ...

 

تنهایی رهبر




این روزها دلهره امانم نمی دهد.

نمی دانم شاید ازتکرار برخی صفحات تاریخ می ترسم.

...بوی سیاست زدگی کلمات شما، حال ملّت رابد می کند.شما را به خداکمی انقلابی باشید.

... مابوسه برسینه هایی می زنیم که سپر دفاع از ولایت شده باشند.آقایان و عالیجنابان! کاش

کمی از بصیرت عوام در وجود شما یافت می شد.

از این روز به بعد برای ولی و امام ما نامه می نویسند.

نامه هایی که چه باسلام باشند و چه بی سلام، هدفی جز بستن رسن بر دست مولا ندارند.

بچه ها امام روح الله! قلمهایتان کجاست؟ صاحبان منبر!چراخاموش شده اید؟ هیئتی ها! محکم

ترلطمه بزنید شاید گره از کار انقلاب بازشود!

اعتکاف؛ پاتک به جبهه نرم دشمن

فرصتی می‏خواهی تا فارغ از هیاهوی پایان‏ناپذیر زندگی، چند روزی با خودت خلوت کنی.
فرصتی می‏خواهی تا بر سفره عشق میهمان شوی و جامه تعلقات برکنی، با خدای خویش خلوت کنی و پا به پای ام داود، زیارت رجبیه بخوانی.
فرصتی می‏خواهی تا معتکف کوی عشق شوی.
اعتکاف، فرصت خلوتی عاشقانه است.
اعتکاف، استوارسازی شانه‏های لرزانی است که از بار سنگین گناه، دیگر قامت ایستادن ندارد.
اعتکاف، سجده دوباره فرشتگان است بر اشک‏ها و ندبه‏ها و سجده‏های آدمیان.
اعتکاف، احرامی‏ست در میقات حضور، با نور و شعور.
اعتکاف، تطهیر قلب‏هاست در سجاده سبز «توبه».
اعتکاف، گستره محراب عشق است در کوی دوست؛ عشقبازی روح است دور از نفسِ سرکش، در سبزترین مکان، در نورانی‏ترین زمان.
اعتکاف، تلاوت «آیه‏های سوره حضور است» در سجاده اشک.
اعتکاف، لبیک لب‏هایی است که عاشقانه به زمزمه نیایش، روح پریشان خود را شستشو می‏دهند.
اعتکاف، تفرج روح است در خلوت عشق.
اعتکاف؛ یافتن حقیقت پنهان روح است در فراموشی نفس.
اعتکاف، بهترین بهانه برای صعود به ملک نفسانی و بازگشت به فطرت رحمانی است.
اعتکاف، غوطه‏ور شدن در دریای روشن امید است؛ فرصت سبزی است برای آموختن طریقت دلدادگی و رسم و راه عاشقی.
اعتکاف، بریدن است و وصل شدن؛ پایان است و آغاز.
اعتکاف، شکستن است و پیوند خوردن؛ شکستن قفس نفس و پیوند خوردن به آسمان.
اعتکاف، میقاتی است دوباره.
اعتکاف، تمرین خودسازی است.
اعتکاف، مبارزه برای رسیدن به یقین است.
اعتکاف، فرصتی است برای سبز شدن.

التماس دعا

نویسنده: فاطمه حیدری

کارت شناسایی

جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد

 نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه

 می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."

گفت: "ندارم."

گفتم:"ندارید؟"

گفت:" نه ندارم."

گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"

گفت:"تو محوطه"

گفتم: "نمی شه"

گفت: "بهت میگم بروکنار."

گفتم:"نه آقا نمیشه."

گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟

 رضایی بزنم یا می زنی؟"

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"

دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"

مشخصات کارت را با دقت خواندم:

نوشته بود:

"حاج حسین خرازی.

گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم."

حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس"

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟"

 

شهید

روزگاری جنگی در گرفت

نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟

سر کلاس؟

سر کار؟

سر زمین کشاورزی؟

جبهه؟

یه ویلای امن دور از شهر؟

نمی دانم

اما می دانم خودم کجا بودم ، در گهواره!

روزگاری جنگی در گرفت .

من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!

و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی!

روزگاری جنگی در گرفت و عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند

و امروز تو ای دوست من:

مواظب قدمهایت باش!

پا گذاشتن روی این خون ها آسان نیست.

کاروان عشق

 

 

کاروان می آید از شهر دمشق

                           برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 کاروان با خود رباب آورده است

                          بهر اصغر شیر وآب آورده است

 کاروان آمد ولی اکبرنداشت

                         ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 کاروان آمد ولی شاهی نبود

                         بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...

اسلام علیک یا بنت الحسین (ع)

    

            نمك طعنه به زخم جگرم نگذاريد

          به زمين خوردم اگر، پاي پرم نگذاريد

                                                      چقدرسنگ به لبهاي كبودش زده ايد !

                                                       گريه ام را به حساب پدرم نگذاريد

           يادتان رفته مگرتشنه بريديد سرش !؟

            كاسه ي آب دگر دوروبرم نگذاريد

 

آقاي شوشتري خوش به حال تو!

مطلبي كه خواهيد خواند، خاطره اي است از سردار شهيد نورعلي شوشتري كه توسط سردار محمدجعفر اسدي در هفتادمين جلسه شوراي راهبردي پژوهشگاه علوم دفاعي در سال 1389 نقل شده است.

«سال پيش من به عنوان فرمانده نيروي زميني سپاه و سردار شوشتري جانشين نيرو به همراه فرمانده كل سپاه برادرمان سرلشكر عزيز جعفري طي پروازي راهي استان سيستان و بلوچستان شديم تا برادرمان سردار خضرايي را به عنوان فرمانده آنجا معرفي كنيم. پس از آنكه در فرودگاه استان پياده شديم، بلافاصله سوار بالگردي شديم كه انتظار ما را مي كشيد. سري به مناطق مرزي زديم و مسائل مهم منطقه مانند موضوع عبدالمالك ريگي و اشرار را پيگيري كرديم. حدود يك ساعت بعد، وقتي در راه برگشت به مركز استان بوديم، در بالگرد، من و سردار جعفري كنار هم نشسته بوديم. ناگهان ايشان بي هيچ مقدمه اي گفت: مي خواهم به جاي خضرايي، آقاي شوشتري را فرمانده استان معرفي كنم، نظر شما چيه؟ از شنيدن خبر جا خوردم! با تعجب گفتم سردار جعفري! آخر الآن كه جمعيت همه منتظر معرفي سردار خضرايي هستند و خود او هم الآن همراه ماست، اين ممكنه قدري خوب نباشد. حال كه اصرار داري اول به سردار شوشتري بگو. او را صدا زدم، جلو آمد و كف بالگرد نشست و در حالي كه يك دستش روي زانوي من و يك دستش روي زانوي فرماندهي كل بود، گفت: در خدمتم چيزي شده آقا عزيز؟

سردار جعفري گفت: من تصميم دارم پياده شديم شما را فرمانده معرفي كنم، نظرت چيه؟ سردار شوشتري براي لحظاتي دستش را بالا برد، انگار كه بخواهد اجازه بگيرد، ولي بلافاصله دستش را پايين آورد و گفت هر چه شما امر كنيد، قبول مي كنم.

در ميان ناباوري مسئولان و فرماندهان، سردار شوشتري به عنوان فرمانده ارشد معرفي شد. پس از مراسم معرفي و توديع به همراه سردار جعفري به تهران برگشتم. چند روز بعد سردار شوشتري به دفتر من آمد و پس از احوالپرسي و مقدمات، گفت: سردار اسدي وقتي در بالگرد يك مرتبه آقا عزيز گفت مي خواهم تو را جاي خضرايي معرفي كنم جا خوردم. دستم را بلند كردم كه بگويم من مشكل دارم اجازه بدهيد خود سردار خضرايي باشد. من هنوز خانواده ام در مشهدالرضا(ع) هستند، ولي يك حسي در جانم گفت از امام رضا خجالت نمي كشي؟ او مشكلات تو را حل مي كند، تو قبول كن. لذا دستم را سريع پايين آوردم و مخالفتي نكردم. من از اين همه معنويت و اعتقاد ايشان لذت بردم. به او گفتم اين حال و روز تو، قيمت دارد، ولي چه قيمتي، هيچ كس غير امام رضا(ع) نمي داند. آقاي شوشتري خوش به حال تو.»

پایگاه بصیرت  

صدای پای ماه رمضان

ماه رمضان شد،  می و میخانه بر افتاد                                                                           

 عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 افطار به می كرد برم پیر خرابات

 گفتم كه تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

 با باده وضو گیر كه در مذهب رندان

 در حضرت حق این عملت بارور افتاد

 صدای پای ماه رمضان می آید. به یمن آمدنش جان حلاوتی تازه یافته است.طبل وجودم می نوازد .تمام ذرات وجودم را بدین ضیافت بشارتی داده شده است.اكنون هنگام در رسیده است. موسم است. موسم رمضان. موسم عبادت و شستشوی جان در نهر پاك رمضان است.رمضان چونان كوره ای است كه هستی آدمی را می سوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر می آورد.اینك هنگامه ای است كه در طول یك ماه ضیافت الهی، من حقیقی انسان كه در سایه من های دروغین قرار گرفته است مجالی دوباره می یابد تا از حصار و سایه برون آید و خویشتن آدمی گردد. ان شاء الله که رمضان با سحرها و افطارهایش ، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد .

 و اما در این ماه دعا كردن در حق یكدیگر فراموشمان نشود.

التماس دعا