فتنه ولایت مآبی


ابوالحسن بنی صدر قبل از کاندیداتوری درانتخابات دوره اول ریاست جمهوری، سفرهایی را به شهرهای مختلف کشور ترتیب داده بود که دراین سفرها منافقین در اقدامی هماهنگ، شعارهایی در دعوت از وی برای حضور در انتخابات سرمی دادند. لیکن بنی صدر ضمن رد این موضوع اعلام می کرد تا نظر مساعد حضرت امام(ره)  را در این خصوص دریافت نکنم اقدام به کاندیداتوری نخواهم کرد.

پس از بیان این مطلب در شهرهای مختلف، فضای ذهنی مردم منتظر پاسخ امام(ره) به این موضوع بود. در این میان بنی صدر با یک پوشش خبری و رسانه ای به ملاقات امام(ره) می رود و پس از این دیدار طی مصاحبه ای اعلام می کند که هم اکنون تصمیم قطعی خود را برای حضور در عرصه انتخابات گرفته است. این بیان منجر به تبادر مسئله دعوت و یا احیاناً امر امام(ره) به کاندیداتوری او در اذهان عمومی گردید و اقبال عمومی را متوجه بنی صدر ساخت... .

صرف نظر از نتیجه آن انتخابات، با برداشتهایی دیگر از این شگرد پلید در جذب آراء مردم، چند سناریوی فتنه می توان متصور شد:

1 . عدم کاندیداتوری فرد: در این صورت نظرِ رهبری عدم حضور وی بوده و فرصتِ قرار گرفتن در رأس قوه مجریه از فردی که حاضر به خدمت و ایفای نقش در این جایگاه بوده سلب شده است.

2 . تقدم رأی رهبری بر رأی مردم: رأی رهبری مقدم بر رأی آحاد مردم است فلذا آنان موظفند به گزینه رهبری رأی دهند. درحالیکه این امر با مبانی جمهوری اسلامی تضاد جدی دارد که رد این امر بارها مورد تأکید امام خامنه ای بوده است که «رهبری تنها یک رأی دارد...».

3 . عدم انتخاب گزینه رهبری: درصورت عدم انتخاب گزینه مورد تأیید رهبری، ایشان بازنده اصلی انتخابات خواهند بود و نظراتشان فاقد مقبولیت عمومی است.

4 . انتخاب گزینه رهبری: در صورت انتخاب فرد مدنظر رهبری، برنامه ها، تصمیمات و عملکرد وی مبرا از انتقاد بوده چون با توجه به شناخت رهبری از وی از ایشان دعوت یا امر به حضور وی کرده است.

این نوع تحمیل خود بر ولایت و امت از پلیدترین روشهایی است که در ادوار مختلف، افرادی آن را با ادبیات متنوع بیان کرده اند که بسته به جسارت آنان متفاوت بوده است.این درحالیست که مردم بارها این بیان را مؤکداً از امام خامنه ای شنیده اند که ایشان در قبال مجموعه افرادی که جهت اعلام کاندیداتوری به ایشان مراجعه می کنند هیچگاه نفیاً و یا اثباتاً اعلام موضع نمی کنند و از همه می خواهند فضا را بسنجند و سپس وارد عرصه شوند.

اینک جای این سوال باقی است که امروز افراد مدعی انقلابی گری – که زوایای خود با ولایت را در مقاطع مختلف به رخ عالم کشیده اند و امام خامنه ای نیز این اختلاف نظرها را به صراحت اعلام فرموده اند -  با چه اغراضی تصمیم گیری های خود را موکول به امر ایشان می نمایند؟ آیا نطفه فتنه جدیدی درحال انعقاد است؟

راستی مراقب بنی صدرها باشیم!


مصطفی؛ جوان مظلوم و برجسته و سرافراز ره بر


به بهانه سالروز عروج مصطفای شهید، این صفحه را به حکایت گوشه ای از کردارش متبرک می کنم.

باشد که چراغ راه عشاق شهادت در این زمانه گردد...



بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

به بهانه به روز رسانی...

آقا مسعود ... سلام

نوروز امسال «اخراجي ها3» را خيلي ها به تماشا نشستند. برنامه هفت شبكه سوم سيما نشستي را دو شب پيش با حضور «مسعود ده نمكي»(نويسنده، كارگردان و تهيه كننده) تدارك ديد. آقامسعود در اين گفت و گوي زنده تلويزيوني، خاطرات بسياري را در ذهنم متبادر می كرد.

ياد آن روزها بخير... مسعود ده نمكي كه در اوج هجمه به اعتقاداتش از سوي مطبوعات آن روزها- كه بوي خون مي داد- ، رنج نامه هايي از جماعت پابرهنه منتشر مي نمود كه با عناوين غريب و مهجوري چون: "شلمچه"،"جبهه"،"صبح دوكوهه" جاي نشريات وزين را تنگ مي كرد. هركسي پيگير نشرياتش بود مي فهميد كه با دست خالي و خون دل اين اوراق به گيشه ها رسيده. هفته نامه اش از بي پولي گاهي دوهفته نامه مي شد و گاهي هم ماهنامه و...؛ چون سر در آخور بيت المال نداشت و اسپانسري نبود كه از اين چرند و پرندِ اين جماعتِ انصارصفتِ گداگشنه حمايت نمايد. اصلا به آنها چه مربوط است جوانيِ خود را اتلافِ انباشت سرمايه همين حضرات و حراست از ناموس و خاك و در كنار اينها هزينه مفاهيم نامأنوسي چون امتثال امر مولي كرده بودند؟ يا نه ... اصلا خدا قبول كند ... بس است ديگر! ديگر چه مي خواهيد؟! ... و يا سهميه هاي آنچناني هم آنقدر بگيريد و بي خيال شويد. بايد حرفهاي قشنگ تري براي تعالي مردم زد. چرا بايد نام خياباني را "شهيد خالد اسلامبولي" گذاشت؟ "مردم" نامهاي بنفشه و ميخك و لاله را مي خواهند... ديگر دوران این جماعت پردرد تمام شده بود و هرچند كه سخنانشان ناتمام... .

ولي آقامسعود را اين حرفها كر و كور و مرعوب نكرد. از پا ننشست و برخاست. به هر قيمت و هر توسري خوردني بود قيام كرد كه "«(قل إنما أعظكم بواحده أن تقوموا لله...)»".

اين جماعت مستضعف كه بقول امام روح الله صاحب انقلاب و هميشه بهترين پاسبان انقلابش بوده، بُغضي سي و اندي ساله دارد و مُهري بر زبان. اينكه اين مُهر چگونه بر دهانش نشست خود بحث مفصلي است كه گروهي را به تزوير بوده و گروهي به استناد اصل: "آنكه را اسرار حق آموختند..." و گروهي... (كه بماند).

آقامسعود از جماعت ديگري است كه ضرورت انتقال مفاهيم را درك كرده. فهميد كه بايد رسانه داشت. "شتاب زده" به اين عرصه شتافت و البت از سرتكليف تا اين مقدار هم به تاراج و اين بُغض نيز به خاك نروند. فهميد پابرهنه ی صاحب انقلاب تريبون مي خواهد كه ناگفته سخن بسيار است. ولي صدايي نمي رسد به آنانكه بر سفره پابرهنگان نشسته اند و بدمستي مي كنند. شايد هم صلاح و قرار نيست كه صدايي برسد.

بالاخره اين بُغض ميتركد و مسعودِ قشر "پابرهنه و مستضعف" وارد اين حوزه ها مي شود و البته "پابرهنه". بُغض سي و اندي ساله اين جماعت كه مي تركد، مي شود: پرفروش ترين هاي تاريخ يك ملت؛ همچون «اخراجي ها»ي آقامسعود و «دا» سيده زهرا خانم. و با اين ناگفته هاي خاك خورده "سخن كز دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند"  تضمين مي شود.

حالا اين پابرهنه جماعتي كه تريبون نداشت، امروز رسانه هايي يافته كه شايد ديگر هيچگاه نداشته باشد و به آن اضافه كنيد اين همه مخاطب بي نظير و اين همه چشم و گوش مشتاق. حالا بيا و حرفهايت را در اين مجال، اصلي و فرعي كن كه خود بحث مفصلي است... حالا مسعود از كجا بگويد؟ از كدام سال شروع كند؟ به كدام ماه و روز بزند؟ اين هنر آقا مسعود هست كه بايد ديد چه مي كند. اين همه گوش و چشم كه در پس طنز و گاهي هجو بتواند مفاهيم ناگفته اي را لمس كند يا حداقل فقط يكبار هم كه شده با اين معاصرين حاضر در زمان خود برخورد كند به عنوان يك نگاه ، يك انديشه و...؛ همان كه بقول امروزي ها نبايد قضاوتي از آن داشت چون هريك براي خودشان، عقيده شان عزيز است. بماند كه زوال اين سخن را توسط داعيان آن به نظاره نشسته ايم... .

و اما سخني با آقا مسعود عزيز كه دو شب پيش چشيدم:

نوجواني بيش نبودم كه با نشرياتت آشنا شدم و به سالهاي نوجواني ام به رفاقت برگزيدمش. خوب مي دانم كه هنوز هم بُغضهاي بسياري هست... اصلا معتقدم که تو هر روزت بُغض شده است و نمي داني از كجا بگويي. از روزهاي سخت جنگ وآتش و خون كه هم حواشي آن را مي داني و هم سلامتِ جماعت همرنگ و يكرنگ را لمس كردي و معجوني از خون و دود و آتش را در خاكهاي تفتيده جنوب نهان كرده اي و ثمره تاراج جهادت در ايام سازندگي و اصلاحات و پس از آن، خون نامه هايي شد كه روزي نشريه بود وانگهي مستند و فيلم سينمايي و فردا هر آنچه بتوان پيامت را رساتر به همه برساند.

آن شب آنچه در چشمان آقامسعود عيان بود، اضطراب بود و دغدغه... . چشمانت مثل هميشه نگران بود كه اين "قالب هاي غرب نگاشته" لگد به اعتقاداتت نزند. در ميداني كه از آنِ ديگران است(البته خود انگاشته) و قومي سند منگوله دارش را دارند. مدعي اند كه  اصلا تا «اصغر فرهادي»ها هستند چه كسي جواز اكران فيلم يك چماق بدست را صادر كرده؟ چه كسي اجازه داده مردم صداي جديدي بشنوند؟ مگر نوآوري در بيان مطلب براي هركس مجاز است؟ اين يعني خلاف جهتِ جوي ترسيم شده است و يعني هرج و مرج در هنر... در سينما... اين خلاف مفاهيم ديكته شده است... پس بايد شكسته شود! تحـــــــــــــريـم!

در آن ديكته اينگونه خوانده شده بود كه سينما "مردم" خودش را دارد نه اينكه هر مردمي را به سينما بكشانيم. كشاندن اقشار بيگانه به سينما و معارفه صندلي سينما براي شان، هنر آقامسعود بود، بعد از سالها انزوا و سقوط سالنهاي سينما... برگرديم به آن اول كه شايد دليلش آن بوده كه حرف و درد و نياز و پسند جامعه اي بيگانه بود با آن سينمايش و شايد بالعكس.

در هر حال؛ آقا مسعود!

با چند پلان صورتم را شست و شو دادي و با چند تايش خنداندي و با برخي عصباني ام كردي ولي تمام قامت احساس و بُغض پاكت را ارج مي نهم. در این میان نیم نگاهی هم به اطرافم داشتم که اینگونه بودند البته بعضا با اندکی تفاوت.

شايد بخاطر همين احساس بود كه دلم مي خواهد بارها و بارها بيايم و پاي احساس و بُغض پاكت در «اخراجي ها3» بنشينم. يا شايد هم دليلش برائت از آنهايي است كه براي خشكاندن صدايت از هر حربه اي بهره بردند(از توقيف نشريه بگير تا عدم اعطاي مجوز و دريوزگي امروزشان در قاچاق فيلم). ديدند حناي بيانيه تحريم شان رنگي نداشت، فيمت را از كوچه تا خيابان پراكندند... بي خيال! عدو شود سبب خير...  شايد دليل ديگر اشتياق امروزم، بيم از فردايي باشد كه ديگر فرصتي نيابيم تا همين اندك سوسويي كه از بُغض هايي ناگفته از جماعتي پابرهنه است، را بر پرده سينماهايشان شاهد باشيم...

 

لینک این پست در وبلاگ مسعود ده نمکی

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: از اینکه برایم کامنت نمی گذارید:"چه عجب! بعد قرنی...." بسیار متشکرم. حتی شما دوست گرامی!!

حتم دارم...

دلم امروز گواه است کسی مي‌آيد

حتم دارم خبری هست ... گمانم بايد ...

 

فال حافظ هم، هر بار که می‌گيرم باز

«مژده ‌ای دل که مسيحا نفسی ... » می‌آيد

 

بايد از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد

مست موسيقی گامی شده باشد شايد

 

ماه در دست، به دنبال که اينگونه زمين

مست، می‌گردد و يک لحظه نمی‌آسايد ؟!

 

... گله کم نيست، ولی لب ز سخن خواهم بست

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشايد

 

(محمدمهدی سیار)

 لحظه ها

مشكل برخى از افراد و مجموعه‌ها اين است: بى‌ايمان نيستند، بى‌شوق و بى‌محبت هم نيستند؛ اما لحظه‌شناس نيستند.

لحظه را بايد شناخت، نياز را بايد دانست. فرض بفرمائيد كسانى در كوفه دلهاشان پر از ايمان به امام حسين بود، به اهل‌بيت محبت هم داشتند، اما چند ماه ديرتر وارد ميدان شدند؛ همه‌شان هم به شهادت رسيدند، پيش خدا هم مأجورند؛ اما كارى كه بايد بكنند، آن كارى نبود كه آنها كردند؛ لحظه را نشناختند؛ عاشورا را نشناختند؛ در زمان، آن كار را انجام ندادند. اگر كارى كه توابين در مدتى بعد از عاشورا انجام دادند، در هنگام ورود جناب مسلم به كوفه انجام ميدادند، اوضاع عوض ميشد؛ ممكن بود حوادث، جور ديگرى حركت بكند. شناسائى لحظه‌ها و انجام كار در لحظه‌ى نياز، خيلى چيز مهمى است.

آی آنهایی که اهل کوفه نیستید علی تنها بماند، هرآنچه که در بالا خواندید از علی بود! به نظر نمی رسد که «هل من ناصر ینصرنی» شاخ و دم داشته باشد. در این میانه جنگ مرفهین بی درد و پابرهنه ها که مرزهایش هر روز پررنگ تر می شود، این کارزار به «هل من ناصر ...» مولایمان رسید. جنگ فقر و غنا به ظهر عاشورا نزدیک است و این جنگ دیگر بی پرده و بر همگان عیان گشته. همان جنگی که روح الله «هل من ناصر...»ش را در پیام پذیرش قطعنامه سر داد. البته به نظرم جناب صدام یزید با تحمیل جنگ هشت ساله، جنگ مرفهین بی درد و پابرهنه ها را متوقف ساخت و بیان حضرت روح الله در آن پیام تذکاری بیش نبوده.

آری کوفه ی علی چه زیبا از پس غبار قرن ها خود را به تهران سیدعلی کشانده است و فریادهای شیطانی اش را بی هیچ پیرایه و آرایشی، درست به همان صورت کهن خود، به تیترهای روزنامه های پایتخت رسانده..... همه با هم یک صدا: حکمیت!!

همان که سالهای سال در تاریخش خوانده ایم و بر کوفیان لعن نثار کردیم و بر علی اشک!!

البته این بار شیطان ِ ذوق زده که در "اشتباه أسترات أجیر سبز" بی درنگ پرده از چهره برافکنده و شمشیر عریان بر همه مقدسات کشید، هراسان سعی در اختفای رخ اهریمنی اش دارد ولی  بعد از عاشورا مفرّی پیش رو نمی بیند. هرچند به قول امروزین فرار رو به جلو را در دستور کار قرار داده.

اینک شیطان و فرزندان "خداجوی" وی قصد ایام الله کرده اند تا به نام خویش مصادره اش نمایند و به نام یوم الخبیث ابلیس مبدل سازند. غافل از آن که هنوز از در افتادن با یوم الحسین یارای ایستادن شان نیست وای به روزی که با یوم الله در بیافتند.

حضرت ابلیس چندی پیش در دعوتنامه های ایمیلی خود برای هواداران فریب خورده اش به آنان عاجزانه و مؤکدّا گوشزد می نماید:

«سعی کنید همچون سبزهای مذهبی، شئونات دینی را رعایت کنید و به مقدسات ملی و دینی اهانت نورزید.»

امروز شیطان روسیاه مایل به سبز که قصد آن داشت به قول خود پنجه در پنجه ولایت نماید، کمرش شکسته و از حضرت بهاءالله و عطاءالله و بازرگان و بنی صدر و امثالهم استمداد جسته و این چنین بود که این جمله از قاموس ادبیات مان محو نگشت که: «کوری عصاکش کوری دگر بود!».

از روحانیون مقدس مآب بی شعور تا دین ستیزان گستاخ، از ملی مذهبی های ترسو تا طاغوتیان خبیث، از مرفهین بی درد تا تروریسم و بهائیت و به اصطلاح "جنبش" سبز و ... در یک کلام سپاه شیطان که بنا داشتند جلوی قامت رعنای ولایت قد عَلم کنند، حتی نتوانستند به حریم آن وارد شوند، چون غافل از آن بودند که: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء».

جنگ فقر و غنا در آستانه تعیین سرنوشت است. اگر گوش خود بینا کنی و چشم خود شنوا ، نیک درخواهی یافت که «هل من ناصر ینصرنی» محمد(ص) بلند است و لبیک های علی و بلال و فاطمه و یاسر و سمیه و عمار و میثم و مالک و حبیب و اصغر و عباس و اکبر و زهیر و... می آید و می رسد تا    روح الله، که همگی تمام قامت چشم به امت سیدعلی دوخته اند، از این سو نظاره گرند و دعاگو. از آن سو مردم همیشه در صحنه کوفه، سعد ابی وقاص و فرزندش عمر سعد، مرحوم ابوموسی اشعری و معاویه صدیق و بوجهل و بوسفیان و... در یک کلام جنود شیطان به کف و سوت و تهییج فرزندان "خداجوی" خویش و سایر اقمار و فریب خوردگان مشغولند.

و پناه بر خدا از آخرالزمان! برگه ماموریت دجّال از سوی شخص شخیص شیطان به امضاء رسیده و به انتظار آخرین تحرکات سرنوشت سازند تا ابلاغ کنند خروج دجّال را از برای خونین ترین جنگها. البته اگر... .

و در پایان یک جمله به باقیماندگان افتان و خیزان لشکر شیطان:

«تا آخرین نفس نخواهیم گذاشت یوم الله مان را به نام خود مصادره کنید»

__________________________________________

پی نوشت:

۱- خواهشا این کلیپ رو حتما بشنوید! دیگه چی بگم؟!

۲- نمردیم و دیدیم صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم به فکر "اسلام ناب" افتاده و البته از منظر حکیم والا مقام اسفندیار رحیم مشایی(همان که پیامکها یارای انتقال نام مبارکش را ندارند)! إن شاءالله که با این خشت اول تا ثریا بلکه فرسنگ ها بالاتر هم دیوار راست برود. ما که بخیل نیستیم.

۳- نامه سید حسن خمینی به حاج عزت الله عزیزمان را هم یکی دیگر بابصیرتی های حاد به اصطلاح آقایان خواص می بینم(إنّا مأمورون بالوحدة!) چه می دانیم شاید آیندگان نامه اش را جور دیگری بخوانند ما که... .

۴- از اینکه رونق مجدد وبلاگ نویسی را در جامعه می بینم سران فتنه را دعاگویم. امیدوارم که رسانه باشد و بماند.(البت نه برای خواص بابصیرت!!)

۵- از اینکه برایم کامنت نمی گذارید:"چه عجب! بعد قرنی...." بسیار متشکرم.

 

راه اینجاست... (2) <شورای نگهبان>

اگر شما، اگر ملت ما این طایفه را حفظ نکنید، بدانید که سرنوشت شما سرنوشت زمان مشروطه خواهد شد، که روحانیون این کار را (انقلاب مشروطه) درست کردندو دست استبداد را کوتاه کردند، لکن دوباره به واسطه اینکه ملت مجتمع نبودند و با روحانیت آن طور سازش و اطاعت محکم نداشت،... استبداد به تمامی معنی خودش، به تمام کلمه بر ما حکومت می کرد چه در زمان قاجار که من یاد هست و چه بعد از او.

صحیفه نور / ج 15/ ص222

چون عمل شورای نگهبان، حفظ نظام است، از هیچ کوششی و تلاشی برای حفظ نظام نباید دریغ نمایید.

صحیفه نور / ج 19/ ص106

(در پاسخ به انتقادات و بی مهری ها نسبت به شورای نگهبان) شما توقع نداشته باشید که مورد اهانت واقع نشوید، همه می دانید تا کسی کاری انجام ندهد، کسی به او توهین نمی کند؛ توهین برای کسانی است که می خواهند زنده باشند. هیچ کدام از ما نباید انتظار تعریف داشته باشیم. باید به حکم خدا عمل کنیم و به این هم کار نداشته باشیم که چه کسی از کارها که برای خدا می کنیم خوشش می آید و یا چه کسی بدش می آید.

صحیفه نور / ج 17/ ص257

تضعیف و توهین به فقهای شورای نگهبان امری خطرناک برای کشور و اسلام است.

صحیفه نور / ج 18 / ص280

راه اینجاست...

 

امام روح الله«من باز به همه اين آقاياني كه مي‌خواهند نطق كنند و اعلاميه بدهند و نمي‌دانم نامه سرگشاده بفرستند و ازاين مزخرفات، به همه اينها اعلام مي‌كنم كه برگرديد به اسلام! برگرديد به قانون ! برگرديد به قرآن كريم ،‌ بهانه درست نكنيد كه اسباب اين بشود كه شما همه به انزوا كشيده بشويد.من به بسياري از شما علاقه دارم و ميل دارم كه همه به قانون عمل كنند و همه در جاي خود باشند و چنانچه اين‌طور نباشد،‌ مسئله طور ديگر خواهد شد.»

(صحيفه امام، جلد 14، صفحه 415)

******

 

امام روح الله

*نمي‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط مي‌كني قانون را قبول نداري!قانون تو را قبول ندارد نبايد از مردم پذيرفت، از كسي پذيرفت ، ما شوراي نگهبان را قبول نداريم. نمي‌تواني قبول نداشته باشي. مردم رأي دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريباً يا يك قدري بيشتر رأي دادن به قانون اساسي.

 

مردم كه به قانون اساسي رأي دادند منتظرند كه قانون اساسي اجرا بشود؛ هر کس از هرجا صبح بلند مي‌شود بگويد من شوراي نگهبان را قبول ندارم ،‌ من قانون اساسي را قبول ندارم ،‌من مجلس را قبول ندارم ، من رئيس‌جمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه ! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ،‌ ولو برخلاف رأي شما باشد. بايد بپذيريد، براي اين‌كه ميزان اكثريت است ؛ و تشخيص شوراي نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم.

(صحيفه امام، جلد 14، صفحه 378)

******

* اگر يك جايي عمل به قانون شد و يك گروهي در خيابان‌ها برضد اين عمل بخواهند عرض اندام كنند،‌ اين همان معناي ديكتاتوري است كه مكرر گفته‌ام قدم به قدم پيش مي‌رود،‌ اين همان ديكتاتوري است كه به "هيتلر" مبدل مي‌شود انسان،‌اين همان ديكتاتوري است كه به "استالين" انسان را مبدل مي‌كند. اگر قانون در يك كشوري عمل نشود ، كساني كه مي‌خواهند قانون را بشكنند اينها ديكتاتوراني هستند كه به صورت اسلامي پيش آمده‌اند يا به صورت آزادي و امثال اين حرفها.

اگر همه اين آقايان كه ادعاي اين را مي‌كنند كه ما طرفدار قوانين هستيم ، اين‌ها با هم بنشينند و قانون را باز كنند و تكليف را از روي قانون همه شان معين كنند و بعد هم ملتزم باشند كه اگر قانون برخلاف رأي من هم بود من خاضع‌ ام ، اگر بر وفاق هم بود من خاضع‌ام ،ديگر دعوايي پيش نمي‌آيد؛ هياهو پيش نمي‌آيد.

(صحيفه امام، جلد 14، صفحه 415)

******امام روح الله

* قانون معنايش اين است كه{ همه} چيزها {را} به حسب قانون اسلامي ، به حسب قانون كشوري كه منطبق با قوانين اسلام است ، همه را، ‌وظيفه‌شان را قانون معين كرده‌. بعد از اين كه قانون وظيفه را معين كرد ، هر کس بخواهد كه برخلاف او عمل بكند، اين يك ديكتاتوري است كه حالا به صورت مظلومانه پيش آمده است و بعد به صورت قاهرانه پيش خواهد آمد و بعد اين كشور را به تباهي خواهد كشيد و اين كشور وقتي به تباهي كشيده شد و اين مردم متفرق و مختلف با هم شدند ، اين همان وظيفه اي است كه براي ابرقدرتها بايد انجام بدهد اين آدم انجام داده،‌ ولو خودش نمي فهمد، اگر بفهمد كه ديگر مصيبت بالاتر است،‌لكن خودشان ملتفت نيستند.

(صحيفه امام، جلد 14، صفحه 415)

******

جناب آقاى موسوى!

نخست‌وزير محترم

نامه استعفاى شما باعث   تعجب شد. حق اين بود كه اگر تصميم بدين كار   داشتيد، لااقل من و يا   مسئولين رده بالاى نظام   را در جريان مى‌گذاشتيد.

در زمانى كه مردم حزب‌اللّه براى يارى اسلام   فرزندان خود را به   قربانگاه مى‌برند، چه   وقت گله و استعفا است؟! شما در سنگر نخست وزيرى، در چارچوب اسلام و قانون اساسى، به خدمت خود ادامه دهيد. در صورتى كه نسبت به بعضى از وزرا به توافق نمى‌رسيد، چون گذشته عمل مى‌شود.

اين حق قانونى مجلس است كه به هر وزيرى كه مايل بود رأى دهد. تعزيرات از اين پس در اختيار مجمع تشخيص مصلحت است كه اگر صلاح بداند به هر ميزان كه مايل باشد، در اختيار دولت قرار خواهد داد. همه بايد به خدا پناه بريم و در مواقع عصبانيت دست به كارهايى نزنيم كه دشمنان اسلام از آن سوء استفاده كنند.

مردم ما از اين‌ گونه مسائل در طول انقلاب زياد ديده‌اند، اين حركات هيچ تأثيرى در خطوط اصيل و اساسى انقلاب اسلامى ايران نخواهد داشت. از آنجا كه من به شما علاقه‌مندم، انشاءاللّه عندالملاقات مسائلى است كه گوشزد مى‌نمايم.

والسلام

                                                 (صحيفه امام / جلد 21؛ 15/6/67)

کمی از ره توشه...

سلام

کات ... دوباره بعد از مدتها تعطیلی با چند عکس از مشاهد شهدای دفاع مقدس بروز شد. عکسها هم کار خودمه(محض ریا)

امیدوارم....

یادمان فکه

قدمگاه شهیدان...

برای مشاهده بقیه تصاویر به .:: ادامه مطلب ::.مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

به کجا چنین شتابان...؟!

زمانی برای مان عجیب بود که در کارتون های تلویزیونی می دیدیم که کامپیوتر کوچکی بهمراه داشتند که با آن هم تماس صوتی و تصویری برقرار می کردند، هم فیلم می دیدند، هم مطالعه می کردند، هم یادداشت می کردند و ... . اما امروز به برکت تکنولوژی، این «شیءٌعجاب» به همراه خیلی از ماست.

کودکان دوچرخه سوار یا سرگرم فوتبال و دویدن در کوچه و خیابان، به کودکان همدم ماوس و کیبرد تبدیل شده اند. کودک امروز از بین آنهمه همسن و سال خود، تنها دوستش آن جنگجوی رایانه ای است که همه را می درَد و به مرحله آخر پس از پشت سر گذاشتن موانع مجازی عدیده با چند دکمه بر همه چیز فائق می آید. کودکی که اگر خدای ناکرده معلمش موضوعی جهت تحقیق به او معرفی کرد، دیگر سراغ کتابهای مختلف نمی رود؛ تورق کتابها، چک نویس و پاک نویس و... معنی ندارد. و او زحمت آن را به دوش خواهد کشید تا عنوان تحقیق را تایپ کند و به مدد جناب گوگل یاسایر همکارانش چنان پژوهشی کند که چشم هر خواننده ای – اگر موجود باشد – از حدقه بیرون زند و اگر وقت و لطفش موسع باشد، تغییر فونتی عنایت کند.

تصاویر نامتعارف بر روی لباس ها، اسباب بازی ها و حتی لوازم التحریر کودکان ما جا خوش کرده اند. پدر و مادر های بی حوصله امروز، تربیت پدر و مادرهای فردا را به چه کسی سپرده اند؟ تلویزیون؟ اینترنت؟ کامپیوتر؟ بازی های کامپیوتری؟ مدرسه؟ یا ....؟

لباس های مضحک دیروز، لباس های رسمی امروز می شوند. موها و لباس های دوستان ما مُبلّغ مدل های «شیطان پرستی» شده است.

«شیطان پرستی»!

آیینی به نام «شیطان پرستی»!!

شخص شخیص «شیطان» صاحب آیینی رسمی شده است بی پرده و عیان و پشت نقاب هیچ کس!

و ما هنوز به تبیین و تفسیر "ناتوی فرهنگی" وقت می گذرانیم!!

آیا هنوز لشکر شیطان که در اعماق جامعه رسوخ کرده نیاز به معرفی دارد؟!

طبقه بندی نسل ها از قرن و نیم قرن و دهه و سال، به «ثانیه» نزدیک می شود و بهمراه خود فاصله بین نسل ها... .

 

دیوانه ای در اوج دیوانگی اش چنین نوشت: ...

جمله ای به ذهنم می آید. این جمله هوایی ام کرده است و امروز و این لحظات اوجش بود. جمله ای که قبلاً نیز بارها و بارها شنیده ام (و شنیده اید)؛ اما انگار به تازگی این جمله را شنیده ام: ...

« یَومَ یَفِرُّ المَرءُ مِن أخیهِ وَ  اُمّهِ وَ بَنیهِ وَ...» (یوم الفرار) روزی که  همه از هم می گریزند. همه و همه حتی محکم ترین هم پیمانان روی زمین : مادر و فرزند.

آری همه جا و به هرکسی که برمی خورم این جمله می پرد جلوی چشمم. کلافه شده ام. انگار همه چیز برایم رنگ دورویی گرفته است.

جلوی آیینه می روم. از همین امروز احساس می کنم که نه تنها اعضایم برایـــم نیست، بلکه با من هم نیست. به چشمانم در جلوی آیینه خیره می شوم، به گوش هایم دقت می کنم، دستهایم و پاهایم... همه می خواهند فردا رسوایم کنند. راستی در دهانم تکه گوشتی است که اگر از شر همه شان رهایی یابم، فردا این تکه گوشت کارم را می سازد.

به چه دل بسته ام؟ به اعضا و جوارحم؟ به خانواده ام؟ به دوستانم؟ به آشنایانم؟ به شهرتم؟ به ... ...؟ آری به هر چیز فناپذیر دل بسته ام و گم کرده ام ریسمانم را.

دوستان و بستگانی را بخاطر می آورم که به این کوچکترین و کمترینِ در این قهقرایِ فرش می گفتند ما را از دعا فراموش نکن!  و امروز آنان در زیر خاکند و تنها. خوشا بحال شان اگر خود توشه ای نیک برای خویش برگزیده اند. زیرا همچون منی که دعایم از اتاقم هم فرا تر نمی رود آنها را فراموش کرده ام؛ حتی از یادشان هفته ای یکبار.

آخر تو ای خاکیِ مغرور! همه اینها را دیده ای و خود باز دل به هیچ و پوچ بسته ای؟تو خودت مگر می خواهی چند سال زنده بمانی و حداکثر چه مدت می خواهند تو را بخاطر داشته باشند؟ غرق شده ام در روزمرگی و عادت به آن کرده ام. و چوب خدا هر بار بسیار محکم تر از قبل بر سرم می خورد و دقایقی به راهم می کشاند و باز هم.....

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

...یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

الهی! مدتهاست که با تو خلوت نکرده ام و تو همیشه ناظر بر اعمالم بودی.

الهی! به هر چه فانی بود دل بستم الا حضرت باقی.

الهی! برای رسیدن به خواسته های فنا پذیرم به هر چه سبب دوری از تو بود تن دادم و پشت پا زده ام اسباب نزدیکی ات را.

الهی! امروز حتی چگونگی راز و نیاز با تو را هم فراموش کرده ام.

الهی! می دانم که از همه به من نزدیکتری و من از همه نسبت به تو دورتر. چه کنم که غرق شده ام در روزمرّگی. انگار در قعر چاهی عمیق بسر می برم. نمی دانم که امروز که به در خانه ات آمدم چگونه سرم را بلند کنم؟

 

از دست چو من عاشق، دانی که چه برخیزد

کاید به سر کویت، در خاک درت افتد

 

الهی! هرچند از کرم بی حد و حصارت آگاهم و می دانم که گمراهی هایم را نادیده می گیری ای مهربان ترین مهربانان؛ اما خود چگونه فراموش کنم بدی هایم را؟

 

هر چند دورم از شما، انگار نزدیکم

دور از شما هستم ولی اینبار نزدیکم

از دور بوی مهربانی می وزد ای دوست

اینجا به اوج لحظه دیدار نزدیکم

 الهی! رو بسوی قبله ات بودم و دل بسوی هرچه غیر تو. «ایاک نعبد» می گفتم و در عمل ربــّــم همه چیز بود الا قادر متعال. «ایاک نستعین» می گفتم و دست و دل پیش هر نامحرمی می گشودم. و چه زیبا فرموده ای که شرط هدایت به صراط مستقیم: «ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستَعین» (فقط تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می طبیم)

الهی و ربی من لی غیرک

ای آفتاب خوبان! می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

 

 

سلامی به رنگ.....

خواستم بروز رسانی کنم ........ نشد!

کات.....!

 به امید دوباره.....شاید ساعتی دیگر........شاید فردا........ یا شاید........!

یاعلی

التماس دعا

آوارگانِ بیانیه های تکراری

عجب سکوتی حاکم است در روزمرگی کشتارها در فلسطین، لبنان، عراق، افغانستان، سودان و... در جهان 2008. راستی غزه هنوز درخت زیتون دارد؟ در دنیا شاخه های زیتون از خاک تغذیه می کنند؟ نماد مردم فلسطین شده اند یا غاصبان صهیونیست؟ و در این سکوت گرگ های بی عفت چه می تازند بر نسلی «مسلمان». جایی که در آن «نوزادان» نیز «تروریست» متولد می شوند. کفن پوش و خون آلود. نوزادی که هم کیشان همسایه اش به اوج رسانده اند بی غیرتی را. نوزادی که آواره سکوتها و بیانیه های تکراری است. نوزادی که چشم انتظار است سالی یکبار در راهپیمایی دولتی و رسمی روز قدس عده ای بگویند مرگ بر اسراییل. نوزادی که از آدم(ع) است و از حوا(س). نوزادی است که بر زبان «لاإله إلا الله» دارد و به کیش محمد(ص) است. و بغض و آهی شصت و اندی ساله در سینه.

گرگ طعمه ای معصوم را به دندان کشیده و تهدید بلعیدن جدی است. و اعراب در آناپولیس برای رهایی طعمه با گرگ به مذاکره می نشینند. در صورت رهایی این طعمه، اعراب صاحب معجزه ای بی مثال می شدند و آن: رهایی طعمه از دهان گرگ با مذاکره !!

فریادهای ولی امر مسلمین جهان امام خامنه ای – روحی فداه – در منع از حضور دولت های اسلامی در کشتارگاه خون آلود آناپولیس بی نتیجه می ماند. لبخند و مصافحه گرم دولت های عربی و آقای نماینده فلسطین با سرکرده گرگ ها در آناپولیس چه خاطره ای شد برای آقای تاریخ! و مرا مصمم تر می کند که باز هم تکرار کنم:« امروز کوفه چه وسعت گرفته است! به وسعت نیل تا فرات، نه بلکه فراتر به وسعت تمام کره خاکی!»

و ملت همیشه در صحنه ایران همیشه منتظر فراخوان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی خواهد ماند تا اگر آنها خواستند چند قدمی را مرگ بر اسراییل بگویند. شاید در گوشه و کنار ایران هم چند دانشجو کلاسهایشان را تعطیل کنند یا از آن بزنند و تجمعی داشته باشند. و فریاد از یک میلیارد و اندی انسان خفته که نمی خواهند... .

یاد چمران بخیر و نگاهش به فلسطین....

 

 یادداشتی از شهید چمران پیرامون فلسطین  

این روزها هرچه می جویم چمران را نمی یابم که بر نتابد از کشتار کودکان فلسطین.

و من می خوابم و گرگ در آرزوی این سوی فرات... .

ألا یا أیها المسلمون! چه خوب پاسخ دادید زحمات پیامبر أعظم را و از کربلای غزه بیرون آمدید که سربلندی و سر بزیری اش بر همه عیان است.

 

.::( إن الله لا یغیر ما قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم )::.

 

 

سلامی به پرونده منشور روحانیت

مدتی پیش مطلبی می خواندم از یکی از فعالان دانشجویی: « در عالم اتفاقی افتاده است که متأسفانه خبرش هنوز به دانشگاهها و حوزه های علمیه ما نرسیده است. خبر این است که انقلاب اسلامی اتفاق افتاده است و یکی از معانی این خبر این است که بعد از چهارده قرن ، "اسلام" عهده دار جامعه شده است ...» .

در همین راستا مطلبی می نوشتم پیرامون پیام منشور روحانیت حضرت امام و مقایسه آن با امروز حوزه ها که جملاتی از آن قلم مرا از حرکت باز ستاند:

« روحانیون وابسته و مقدس نما و تحجرگرا کم نبودند و نیستند. در حوزه های علمیه هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی فعالیت دارند. امروز عده ای با ژست تقدس مآبی چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام می زنند که گویی وظیفه ای غیر از این ندارند . خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه های علمیه کم نیست. طلاب عزیز لحظه ای از فکر این مارهای خوش خط و خال کوتاهی نکنند، اینها مروج اسلام امریکایی اند و دشمن رسول الله. آیا در مقابل این افعی ها نباید اتحاد طلاب عزیز حفظ شود؟»

« خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است.»

« تردید ندارم اگر همین روند ادامه می یافت، وضع روحانیت و حوزه ها ، وضع کلیسای قرون وسطی می شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزه ها را حفظ نمود.»

«البته هنوز حوزه ها به دو تفکر آمیخته اند و باید مراقب بود که تفکر جدایی دین از سیاست از لایه های جمود به طلاب جوان سرایت نکند.»

« یکی از مسائلی که باید برای طلاب جوان ترسیم شود همین قضیه است که چگونه در دوران وانفسای نفوذ مقدسین نافهم و ساده لوحان بی سواد عده ای کمر همت بستند و برای نجات اسلام و روحانیت از جان و آبرو سرمایه گذاشتند

« دیروز مقدس نما های بیشعور می گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز می گویند مسئولین نظام کمونیست شده اند! تا دیروز مشروب فروشی و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان برای ظهور امام زمان – ارواحنا فداه – را مفید و راهگشا می دانستند، امروز فریاد «واإسلاما» سر می دهند.»

«طلاب جوان باید بدانند که پرونده تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه مقدس مآبی و دین فروشی عوض شده است.»

راستی این الفاظ چرا اینقدر غبار گرفته اند؟؟

«اسلام ناب محمدی»

«اسلام امریکایی»

«مارهای خوش خط و خال»

«مرگ آباد تحجر و تقدس مآبی»

«مقدسین نافهم و ساده لوحان بی سواد»

«مقدس نمای واپسگرا»

«متحجرانِ ...»

........................................

«پرونده همچنان باز است...»

آهای تویی که دنبال مصداق می گردی! خودت شامل آن نباشی؟

بگذریم... مطلبی می نوشتم پیرامون پیام منشور روحانیت حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه). اصلا چرا رحمت الله علیه؟ مگر امام مرده است؟ مگر این اندیشه های روح الله که همان اسلام ناب است مرده است که بگوییم امام مرده است؟ پس می نویسم: امام خمینی (مدظله العالی). خصوصا در این روزها که عده ای (نمی دانم بگویم دوستان یا دشمنان) تا می توانستند بر امام تاختند، ولی امروز فریاد «وا اماما» سر داده اند – چقدر هم شباهت است میان آنچه که امام در این پیام «وا إسلاما» گفتن عده ای «مقدس نمای بیشعور» می خواند – ولی بی خبر که امام زنده است و فریاد می زند سخنش را به سراسر عالم.

بگذریم... مطلبی می نوشتم پیرامون پیام منشور روحانیت حضرت امام که در تاریخ 3 اسفند 1367هـ.ش. (یکصد و دو روز مانده به زمان ارتحال خویش) صادر فرمودند. تفاوت چندانی میان این سخنان با آنچه که ایشان سالها قبل یعنی در دوران سیاه ستم شاهی و ایام تبعید در کتاب «مبارزه با نفس یا جهاد اکبر» آمده است، نمی یابم. و همچنین نقد هایی که هنوز وارد است. نوزده سال از صدور پیام منشور روحانیت می گذرد و حدود چهل سال از «جهاد اکبر». در آن روزهای آخر، روح الله سخنانی را برای عموم خصوصا حوزه های علمیه به یادگار گذاشت که اگر هرکس غیر او می گفت می شد «کسروی زمان»!

مدتی پیش نائب بر حق مهدی فاطمه، حضرت امام خامنه ای - روحی فداه – سخنرانیی در جمع اساتید و مدیران حوزه های علمیه داشتند. چه در دل آقا می گذرد؟ هر دو از حوزه بر خاسته اند و شده اند علمداران زمان خود.  اضافه کنید شهید مطهری و برخی دیگر را. نامش را می گذارم «غربت در خانه». ان شاءالله چهل سال بعد (اگر عمری بود) مطلبی هم درباره سخنان اخیر آقا می نویسم و بعد... .

بگذریم. مطلبی می نوشتم پیرامون پیام منشور روحانیت حضرت امام که در تاریخ 3 اسفند مصادف با سالروز کودتای رضا پهلوی صادر فرمودند.

راستی 3 اسفند امسال جمعه بود درست مثل بقیه سالها ... .

بگذریم. مطلبی نوشتم پیرامون پیام منشور روحانیت حضرت امام سپس بر گزینه Microsoft office word…کلیک نمودم.

تایپ کردم و سپس Save به نام «سلامی به پرونده منشور روحانیت» در F:\New Folder .

سپس مجددا به درایو F رفته و New Folder را گشودم. بر روی گزینه «سلامی به پرونده منشور روحانیت» راست کلید کرده و گزینه Delete را انتخاب نمودم.

Are you sure you want to delete'…..'?

Yes

 

بگذریم... می خواندم «نشت نشای امیرخانی» را طبق معمول همه کتاب ها به شیوه خودم: «تورق». درد دلی است مثل سیب درس و گاز نزده ای که قورت داده ام.

ارزش خواندن دارد.

 

راستی یادمان نرود که:

«پرونده همچنان باز است...»

 

ای امیدِ روح الله! ... چه شدی؟

 

.::امید من به شما دبستانی هاست::.

 

از کتاب های درسی آن سال ها

عکس صفحه اولش را یادم است

که امیدش به ما دبستانی ها بود

حالا ما بزرگ شده ایم آقا

حالِ امیدتان چطور است؟ ...

محمد مهدی سیار

 

إنالله و إنا إلیه راجعون....

إنالله و إنا إلیه راجعون

من کلمه مبارکه استرجاع را نه برای جنایات اسرائیل و شهادت و آسیب بسیاری از مسلمانان مظلوم جنوب لبنان می گویم، گرچه آن هم استرجاع دارد، و نه برای شهرها و روستاهای آن کشور اسلامی که به دست جنایتکار رژیم صهیونیستی کافر اسرائیل، اشغال و خراب شده است، گرچه آن هم استرجاع دارد، و نه برای آواره شدن هزاران خواهران و برادران آن محیط مظلوم اسلامی، گرچه آن هم استرجاع دارد، و نه برای فلسطینی های مظلوم زیر ستم اسراییل، گرچه آن هم استرجاع دارد، و نه برای شهادت بیش از چهل نفر زن و مرد و کودک شیر خوار ایلام که به دست جنایتکار صدامیان، در حال شعار بر ضد امریکا و اسرائیل خونخوار، هدف بمب واقع و آسیب بیش از دویت نفر مسلمان عشایری بیگناه و خرابی مسجد، تکیه، بیمارستان و خانه های مظلومان، گرچه آن هم استرجاع دارد، بلکه برای بی تفاوتی کشورهای اسلامی یعنی حکومت های آنها استرجاع می کنم و ای کاش فقط بی تفاوتی بود؛ من استرجاع برای پشتیبانی بسیاری از حکومت ها از اسرائیل و صدام، این دو ولد نامشروع امریکا می کنم. من و هر مسلمانی در هرجا هست باید استرجاع کنیم برای کمک های مادی و معنوی دولت های کشورهای اسلامی به امریکا رأس جنایتکاران و اسرائیل و بعث عفلقی عراق، پیاده کننده منویات شوم امریکا و صهیونیسم جهانی.

امام خمینی (ره) 17/3/1361

إنّ قارونَ کانَ مِن قَومِ موسی!

 

حضرت موسی علیه السلام!

سلام!

این روزها کجایی که ببینی

قارون که نفرینش کرده بودی

در زمین فرو رفت و

                         فرو رفت

آن قدر که ناگهان

- با همان گنج افسانه ایش-

سر برآورد از آن سرِ زمین!

و فرعون

از آن سر نیل،

و تا آن سر فرات را می خواهد!

پا برهنه شو و ببین

در هر گوشه ی طور سینا

آتشی به پا کرده

شیطان!

و در تجلی است...

قوم توأند اینان

چه بخواهی و چه نخواهی

عصبانی شو و بشنو

نفیر گوساله سامری را

از تمام رادیوهای جهان

داوود را بگو

آتش بزند ستاره داوود را

یعقوب را بگو، بگوید :

« مرگ بر اسرائیل »

 

                              محمدمهدی سیار

كودكي در غزه دارد مي سپارد جان

به کدامین قومیم؟

در نگاهی به تاریخ حماسه حسینی، مخاطب با چند مدل شخصیتی برخورد می کند که خود نیاز به تفاسیر فراوان دارد و در قالب یک مطلب وبلاگی نخواهد گنجید.

انواع افرادی که در این حماسه به شکل های مختلف حضور داشتند همیشه برایم جالب بوده است. آنچه می توان بصورت بسیار مختصر از افراد دخیل در حماسه کربلا یاد کرد، اینچنین است.

انسان افرادی همچون یزید بن معاویه و ابن زیاد را می بیند،

از سویی عُمر بن سَعد و شُرَیح یَمَنی را،

و از دیگر سو حُر بن یزید و زُهیر را،

از سوی دیگر یارن با وفای اباعبدالله الحسین(ع)

و در سمتی دیگر آنانکه تا کربلا آمدند و شب عاشورا گریختند.

با نگاه اولیه به گروه اول (یزید بن معاویه و ابن زیاد و...) در می یابیم که آنها از بُنیه و ریشه و خانواده مشکل داشتند که خود بحث بسیار مفصل و مستقلی است. یزید را علاوه بر موارد ذکر شده انواع شهوت پرستی ها به اینجا کشاند و ابن زیاد را نیز همچنین. از آنجا که این گروه در نتیجه گیری من در این نگاشته جایگاه مهمی ندارند از تفصیل بیشتر خودداری میکنم.

در دسته دوم که تأمل کنیم و به پیشینه این افراد بنگریم، می یابیم که اینها افرادی عالم به علوم دینی بودند. در صدر اسلام رسم بر این بود که طلایه دار سپاه مسلمین فردی موجّه باشد که معمولا از افرادی همچون حافظان و کاتبان وحی و نیز یاران پیامبر(ص) استفاده می نمودند. عمر سعد نیز به علت حافظ قرآن و همراه پیامبر(ص) بودنش به فرماندهی لشکر یزید در جنگ منصوب شد.

درباره زندگی شُرَیح یَمَنی آمده است، او 60سال قاضی کوفه بود یعنی از زمان پیامبر اعظم(ص). قاضی سرزمین مسلمین، قاضی شهر امیرالمؤمنین علی (ع) که با پنجاه هزار دینار، نه امام حسین (ع) بلکه خود را فروخت و حکم به جهاد علیه فرزند پیامبر اعظم(ص) و فرزند سَرور و خانم تمام زنان دو عالم و امیرالمؤمنین سیدالوصیین علی(ع) را داد و با قلم بشکسته اش حکم قتل سرور جهانیان و امام زمانش را صادر کرد. چرا؟ او مگر حسین بن علی(ع) را نمی شناخت؟ خدا می داند که چه کرد صدای پنجاه هزار دینار در گوشهایش که وَقَع ما وَقَع (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل).

در دسته سوم به افرادی برمی خوریم که نه تنها سوابق خوبی در ارادت خدمت ائمه اطهار(ع) نداشته اند بلکه بیشتر از در دشمنی وارد شده اند. همانطور که همه می دانید و بارها شنیده اید «حر بن یزید» فرمانده لشکر کفرِ یزید بود که راه را بر کاروان امام حسین(ع) بست و به آنها گفت نه حق برگشت دارید و نه حق جلو رفتن و نه این طرف و نه آن طرف. باید همین جا بمانید و اعلام بیعت با یزید کنید. او بود که آب را بر خاندان پیامبر اعظم(ع) بست. اما قلب او که هنوز مهر نخورده بود، بازگشت و تسلیم حق و حقیقت گردید.

« زُهیر » را گویند که عثمانی بود و از طرفدارن و قیام کنندگان برای خونِ عثمان. یَلی بود رزم آور و دشمن علی(ع) و علویان. به قصد دشمنی با امام(ع) با کاروان همراه شد تا مانع از آن شود که در میان راه کسی هل من ناصر ایشان را لبیک گوید به امام گرایش پیدا کند. به تحریک همسرش وارد خیمه اباعبدالله الحسین(ع) شد و خدا می داند چه شنید که توفیق یافت با معرفت کامل در رکاب حضرت ثارالله (ع) به درجه شهادت ارتقاء یافت. در رجزخوانی هایش در روز عاشورا آمده است: اگر کشته شوم سپس متلاشی شوم و دوباره زنده شوم و باز هم کشته و متلاشی شوم تا 1000بار نخواهم گذاشت خون حسین(ع) و جوانان بنی هاشم بر زمین ریخته شود. در مَقاتل معتبر آمده است: در عصر عاشورا که همه یاران به شهادت رسیدند و امام (ع) تنها مانده و وارد میدان شدند، آنگاه که هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنیِ آخرین را سر دادند، پیکر بی جان زهیر به خود تکانی خورد که من باز هم آماده جان دادن در رکاب تو أم. که امام فرمودند: نه زهیر تکلیف از تو ساقط است.

خدایا!

یکی با صدای سکه به خواب می رود و دیگری با سخن امام زمانش بیدار می شود. چه خواب عظیمی بود آن خواب و چه بیداریی اینگونه؟!

و اما دسته چهارم گروهی بودند که همواره و در تمام مراحل پایبندی خود را به دین اسلام و خاندان پیامبر اعلام داشته اند تا ریختن آخرین قطره خون خود از حریم ولایت دفاعی بی مثال را به نمایش گذارند.

و پنجمین گروه کسانی بودند که حضرت را می شناختند و با او تا سرزمین کربلا آمدند و شب عاشورا امام زمانشان را تنها گذاشتند و به سوی دنیای خویش شتافته و به آن چنگ زدند و در مراحل آخر در جنگ میان دنیا و آخرت، دنیا خواهی پیروز میدانشان شناخته شد. و بزودی فهمیدند که برایشان سودی نداشت جز ننگ ابدی.

جای تفصیل بیشتری دارد ولی هدفم از اینهمه حرفهای تکراری چه بود؟ هرچه بیشتر تأمل می کنم از ترس ز خود بی خود می شوم زیرا بارها گفته ایم و شنیده ایم:

 

.::   کُل یَوم عاشورا و کُل أرضٍ کَربَلا   ::.

آری دیروز عاشورا بود.

 

و امروز عاشوراست .

 

و فردا نیز عاشوراست .

 

در کربلای امروزمان چه کارزاری به پاست و من و تو در برابر حسین زمانمان در کدامین گروهیم؟

 

صدای « هل من ناصر » حسین را نمی شنوی؟

دوباره محرم آمد و فصل عزا و ماتم شد. عزایی که متأسفانه هر سال بر شدت آن افزوده می شود. آری میزان و علل عزا و ناراحتی بیشتر می شود از پیروان یزید. منظورم خارجی ها نیست بلکه آنهایی است که دست به تحریف حماسه عاشورا می زنند. آنهایی که می خواهند( و صد بدتر ناخواسته ) کار ناموفق یزید ملعون را به پایان برسانند.

یزید چه می خواست؟ یزید خواست شمع فروزان شیعه ناب با آن مفاهیم عالی را خاموش کند و دست به تحریف آن بزند و شجاعت و رشادت و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و ... را از این پایگاه فرهنگی بگیرد اما ناخواسته با حماسه کربلا و ریختن خون مطهر سرور جوانان اهل بهشت و یاران بی مثالش به این راه رونق بخشید و این شمع فروزان را پر فروغ تر نمود.

امروز پس از قرن ها از آن حماسه جاودانه و عظیم عده ای ناشیانه و عده ای همانند یزیدیان دست به تحریفات گسترده ای زده اند که مشکل بزرگ اینجاست که در میان حسینی ها و محبان او این حرکت در حال شکل گیری است. آنها بجای نشان دادن عزت و عظمت و افتخاری که حسین(ع) آفرید با بیان اشعار و سخنان سست و بی مایه سعی در تحقیر و بسیار ضعیف و مظلوم نشان دادن آن یگانه تاریخ دارند تا شاید بتوانند اشک بیشتری بستانند. گویی که مستمع می انگارد که (نعوذبالله) امام حسین(ع) قدرت مقابله نداشت و خواهش و تمنای آب نمود و به او ندادند. در حالیکه بر همه عیان است که او اگر به بیابان بی آب و علف می فرمود نهری بسوی ما جاری ساز، علاوه بر سیراب شدن اهل بیت (ع) تمام بساط یزیدیان را بر هم می زد؛ اما مگر سخن امام حسین(ع) بر سر آب بود؟

آن قدر حضرت زینب(س) را ضعیف جلوه می دهند که (نعوذبالله) گویی زنی بی دست و پا بوده و قدرت دفاع از خود نداشته. نمی دانم چرا از آن خطبه والای آن بزرگوار در محفل یزید گفته نمی شود؟ چرا آن خطبه تفسیر نمی شود؟ چرا رابطه ایشان با امام حسین (ع) را، رابطه برادر و خواهری جلوه داده اند در حالیکه رابطه آن دو رابطه امام زمان و یک شیعه تمام عیار بود. هرچند که از خاندان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود.

در رابطه حضرت اباالفضل العباس(ع) و امام حسین نیز این چنین است. ایشان دفاع از حریم ولایت نمود نه دفاع از حریم خانواده خود.

از سوی دیگر عده ای، از امام و اهل بیت(ع) آنچنان تعریف و غلو می کنند که (نعوذبالله) به مقام ربوبیت می رسانند و از آن حد نیز فراتر می روند. عده ای نیز ایشان را محدود به چشم و ابرو و صورت زیبا می نمایند.

براستی آیا حسین(ع) این است؟ آیا هنوز صدای حسین(ع) به گوش نمی رسد که می فرماید: «کیست مرا یاری کند»؟ آیا آنانی که ساعتها وقت خود را تلف می کنند به شنیدن اشعاری کفرآمیز، غلوآمیز، سست (صد البته بعضا) دارند حسین(ع) را یاری می کنند؟ آیا گریه بر حسین(ع) و یارانش کافی است؟ پس جایگاه معرفت حسینی کجاست؟ اگر این دسته حبّ منهای معرفت را کافی می دانند، پس چرا در زیارت عظیم عاشورا که خود ذکر مصیبتی است از جانب حضرت باریتعالی، آمده است:

أسئل الله الذی أکرمنی بمعرفتکم و معرفة اولیائکم

 امثال من بسیارند که بعد از ده سال یا بیشتر حضور مداوم در هیئات مختلف مذهبی هنوز از مسائل اولیه قیام حسینی غافلند. افرادی که هر هفته در مراسم ها مختلف بارها این زیارت را می خوانند آیا به این جمله برخورد نکرده اند؟

سال گذشته وزارت فرهنگ و ارشاد «اسلامی» ما دست بکار شده و دستور جمع آوری تصاویر ساختگی و غیر واقعی ائمه اطهار را صادر کرده است. صدا و سیما نیز با دعوت از روحانیون و افراد سرشناس سعی در اجرایی شدن آن دارد. متأسفانه زمانی که این عکس ها در منازل، واحدهای کسبی، حسینیه ها و سایر اماکن عمومی گسترش یافته است. چه زمانی قرار است این بت های تحت عنوان عَلم یا علامت را جمع آوری و نابود کرد خدا می داند.

آیا اگر معرفت حسینی منتقل می شد این بود اوضاع کوچه و بازار که چه عرض کنم، اوضاع اماکن مذهبی ما در ایام عزا؟

آجرک الله یا بقیة الله(روحی لتراب مقدمه الفداء)

 

*** این یادداشت دلیلی بر آن نیست که این حقیرترین فرا تر از آنجه بر آن انتقاد نمودم باشم.

به بهانه سومین روز ارتحال استاد وارسته اخلاق آیت الله مجتهدی تهرانی(رضوان الله علیه)

 

العلماء باقون ما بقی الدهر

 زندگینامه آیت الله احمد مجتهدی تهرانی

پیام امام خامنه ای(حفظه الله تعالی)

آخرین تصاویر از ایشان

گزارش تصویری از تشییع پیکر آیت الله مجتهدی تهرانی

پس از مدتی «کات»... امروز «دوباره»...

سلام

بعد مدتی وقفه برگشتم و بعضی دوستان رو سرزنده تر از قبل، بعضی دیگر هم stand by ، و با تعجب فراوان تعطیلی وبلاگ خوب « انجمن مبارزه با تهاجم فرهنگی » که اصلا ازش انتظار همچین کاری رو نداشتم.

توی ایام تعطیلی این وبلاگ وقایع زیادی بود که بهانه خوبی برای نوشتن یه مطلب وبلاگی بود.

سفر مقام عظمای ولایت امام خامنه ای به یزد، بارش بی سابقه برف در مناطق شمالی پس از سالها، افت فشار گاز، کشتار بی رحمانه ملت مظلوم فلسطین که از دستاورد های نشست خزان زده آناپولیس بود که جای تشکر فراوان دارد از اعرابی که خود را بزرگ منطقه و شیخ المسلمین میدانند که دوباره لکه ننگی در تاریخ سیاسی خود آفریدند، کشته شدن بی نظیر بوتو، سفر بزرگترین حامی رژیم اشغالگر قدس به خاورمیانه و پاچه خواری برادران نا تنی ما در حاشیه خلیج همیشه فارس و..... .

پیامک های این ایام هم بماند که خود سوژه ایست بس مفصل. ازجمله اونها اینکه وسط امتحانات و من هم حسابی درگیر کتابهایی که تازه اولین بار بود که داشت چشمم به جمال کلماتش منور می شد، SMS هایی بدستم میرسید از اینکه :

 ... روز مانده به عاشورا

... روز مانده به ...............................

نکته جالب اینجاست که بعضا در یک روز چند روایت از تعداد روزهای باقیمانده بدستم می رسید که حتی اگر مقلد آیةالله .......... هم بودند اینقدر با تقویم ما فاصله نداشتند. بعنوان نمونه روزی یکی فرستاد «21روز تا روز واقعه » فرداش همون فرد فرستاد «13 روز تا اسارت» من هم به ناچار میگفتم به روی چشم. تا آنکه معضلی معظمش دیدم سر به تقویم گشتمی.

بماند اصلا این حرفها که ارزش نوشتن نداره.

ولی قشنگترین این روزها وقتی بود که ولی امر مسلمین جهان امام خامنه ای (حفظه الله تعالی) به کویر تفتیده یزد قدم نهادند و کویرنشینان صبور یزدی بیعتی عظیم را با مقتداشان به نمایش گذاردند. همه آمدند تا از حماسه آفرینان بزرگترین استقبال تاریخ خطه شان باشند. بزرگترین استقبال، بزرگترین بیعت، بزرگترین دیدار و ابراز برترین احساس برای نائب بر حق مهدی فاطمه (عج). شاید آن را ابراز آمادگی عظیمی بتوان تلقی کرد برای استقبال یادگار خدا در زمین (روحی لتراب مقدمه الفداء)

اللهم لبیک...

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

با اینهمه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما برده شمایید

 

من موندم و ۱۸واحد نخونده و چند روزی به امتحان پایان ترم.

پس اگه رخصت بفرمایید ـ یا نفرمایید ـ بالاجبار باید اینجا رو تعطیل کنم.

این حقیر ترین رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

یاعلـــــــــی

 

تسلیت سفر نهمین اختر پاک

 

شهادت مظلومانه و جانگداز جوان ترین رهنمای شهید

امام محمد بن علی الجواد (علیه السلام)

بر همه ارادتمندان اهل بیت(علیهم السلام)

تسلیت باد.

 

یا جوادالائمه ادرکنا

 

ألا بذکر الله تطمئن القلوب

 

. . . . . . . . .خدایا خودت خوب می دونی که نمی تونم سفره دل پیش هیچ نامحرمی باز کنم ولی تو تنها کسی هستی که سفره دلم، چه بخوام و چه نخوام پیشت پهنه.

پس خدای خوب من!

یکی یکی گره هایی که برام کوهی شده رو به چشم به هم زدنی باز کن که هیچ کس قادر به این کار نیست.

یا اللهُ   یا رحمنُ   یا رحیمُ   یا مُقلِّب القلوب

ثـَبّت قلبی علی دینِک

ثـَبّت قـُلوبَنا علی دینِک

نهضت وبلاگی

باید گفت جنبش و نهضت وبلاگی ـ به راه خواهد افتاد و لینکها را باید داد و دستها را به هم :

مجسمه قهرمان ملی در برابر تاسیسات نطنز ساخته می شود!(لبیک یا حسین)

عکسهای تجمع دانشجویان در برابر قوه قضاییه (دفترچه آبی)

ناله پروین اعتصامی از دست قاضی های بی تقوا

برد دزدی را سوی قاضی، عسس(عالم و آدم)

مجرم هسته‌اي را تبرئيداندند (ریپورتر)

آخرین شاهکار(مجاهد مسلمان)

تعلیق عدالت(خمینیسم)

متهم درشت(وب نگاشت)

چه کسی بیش از همه از تبرئه ی "جاسوس" خوشحال می شود؟(کافه اندیشه)

شاگرد دیروز "آیت الله صدر"، صاحبخانه ی امروز "ویرانه ی بزرگ(خاکریزیسم)

در مقابل تبرئه موسویان، تکلیف پیر جماران را چه کنیم؟(خبرنگارمسلمان)

مگر اتفاق عجیبی افتاده که انقدر شلوغش می کنید ؟!!(توهمات)

مرخّصی اضطراری

 

·         دور دوم سفرهای استانی دولت نهم آغاز شد.

·         سه شنبه گذشته در مریلند امریکا، کنفرانس آناپولیس برگزار شد.

·          محمود عباس به پاس زحمات اولمرت دستش را به گرمی فشرد.

·         پیرمرد فلسطینی زیر کتک سربازان رژیم صهیونیستی جان سپرد.

·    سفیر ایران در اردن بعلت تجمع اعتراض آمیز علیه کنفرانس آناپولیس جلوی سفارت این کشور در تهران به وزارت خارجه اردن احضار شد. به وی گوشزد شد تجمع اخیر در زمانی که اکثر کشورهای منطقه در تلاش برای از سرگیری فرایند صلح بین اعراب و اسرائیل در این کنفرانس هستند، غیر قابل توجیه بود.

·         رهبر معظم انقلاب اسلامی تذکرات صریحی به حوزه های علمیه دادند.

·         چند روزی بیشتر به 16 آذر، روز دانشجو نمانده است.

·         موسویان از اتهام جاسوسی تبرئه شد.

·    ۲/۶درصد مردم دنیا از کمبود سرویس های بهداشتی رنج می برند. سازمانهای جهانی بهداشت از وقوع فاجعه انسانی هشدار دادند.

·         سیاست های سارکوزی در فرانسه، هر روز بر تعداد مخالفان وی می افزاید.

·         نشست وحدت حوزه و دانشگاه با حضور وزیر علوم و مدیر حوزه علمیه قم برگزار شد.

·         وزیر آموزش و پرورش استعفا داد.

·         وزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی خواهان منع گسترش سلاح های اتمی در خاورمیانه شد.

·         در همین نزدیکی آقای م . ر (22ساله) کراک مصرف می کند.

·         در همین نزدیکی آقای ح . م با سیلی صورتش را سرخ می کند.

·         اصولگرایان و اصلاح طلبان در حال بستن لیست های انتخاباتی خویش هستند.

·         حزب الله با ریاست جمهوری میشل سلیمان موافقت کرد.

·         مادر شهیدی منتظر بازگشت فرزندش است.

·         در انتخابات پارلمانی روسیه حزب «روسیه متحد» حائز اکثریت آرا شد.

·         فیدل کاسترو نامزد انتخابات مجلس شد.

·         جلیلی وارد مسکو شد.

·    میلیون ها نفر راهی حج می شوند. تا طوافِ «الله» کنند؛ تا نَفس را به قربانگاه بَرند؛ تا جمرات را رَمی بسوی ابلیسهای خویش نمایند؛ تا در عرفات معترف به لغزش ها شوند؛ تا در عرفه با شرح پریشان حالی و درماندگی، با تنوع زبانهاشان طلب ظهور منجی کنند؛ تا هروله کنان با مهدی فاطمه(عج) همراه شوند؛ تا نمایانگر امت واحده باشند....

و هزاران حرف دیگر از این دهکده ی ........

یک سینه حرف دریغ از چند دقیقه وقت!

نیاز مبرم به مرخصی اضطراری دارم.

ان شاءالله بزودی برمی گردم.

لاجرم کات...

به امید دوباره...

 

 

در هفته بسیج ... در گوشه ای از ایران...

دیروز ایران اسلامی نمایش اقتدار بسیج عمومی ملت غیورش را در جای جای خود شاهد بود. همه آمده بودند، از همه اقشار.

من هم سهم کوچکی در این ادای تکلیف داشتم. وقتی به محل تجمع رسیدم، توجهم به پیرزنی جلب شد که به علت کهولت سن قادر نبود خود را به محل استقرار خانم ها برساند. ناگزیر در گوشه ای بر روی یک صندلی نشسته بود.

پیرزنی با کهولت سن که چشمان کم بینایش از زیر عینکی قدیمی نظاره گر جمعیت بود؛ به دستهای لرزانش عصایی گرفته بود تا کمکی باشد برای پاهای ناتوانش.

برایم سوال بود که او با این وضع، اینجا چه می کند که ناگهان صدایم کرد: آقا پسر! چرا شهدای گمنام رو نمیارند؟

گفتم: امروز که قرار نیست شهید بیارند.

با عتاب خاصی گفت: نه شهیدهای گمنام هنوز هم هستند.

متوجه کم شنوایی اش شدم. گفتم: می دونم ولی امروز قرار نیست شهید گمنام بیارند.

چهره ش دگرگون شد و گفت: قرار نیست؟!

بیشتر کنجکاو شدم که خودش ادامه داد: پسرم مفقود الاثره. اون بیست و پنج سال پیش رفته و هنوز خبری از اون ندارم. توی تشییع جنازه همه شهدای گمنام شرکت می کنم شاید پسر من باشه.

دیگه نفهمیدم چی می گفت. مات و مبهوت مونده بودم تو چهره پیر و چشمهای خسته اون مادر که سالها در انتظار پسرش طی کرده. حتی نفهمیدم که کِی از جاش پا شد و رفت.

مراسم تموم شد و تقریباً همه رفته بودند. من هم لحظاتی بود که از یاد اون پیرزن فارغ شده بودم که دوباره چشمم افتاد به یه مادر قد خمیده، با عینک قدیمی، که با دستای لرزونش تکیه به عصا داشت و تک و تنها برمی گشت.

تو دلش چی می گذشت خدا می دونه.

 

 

وظیفه «من» چیست در قبال آن...  نه این جوانان و این مادران؟

 

فکر کنم ارزش داشته باشه گوشه ای از درد دل های یه مادر که بچه ش مفقودالاثره رو بخونیم:

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

یک زن قد خمیده

روی زمین نشسته

 

یک زن قد خمیده

یک زن دلشکسته

که چادرش خاکیه

روی زمین نشسته

 

دست میذاره رو زانوش

زانوشو هی می ماله

تند تند میگه یاعلی(ع)

درد می کشه می ناله

 

شکسته و تکیده

صورت خیس و گلفام

دست می کشه روی قبر

قبر شهید کمنام

 

آب میریزه روی قبر

با دستای ضعیفش

قبرو می شوره و بعد

دست می کنه تو کیفش

 

از تو کیفش، یه جعبه

خرما میاره بیرون

میذاره روی اون قبر

بهش میگه مادر جون

 

به قربون بی کسیت

چرا مادر نداری؟

پنج شنبه ها به روی

پای کی سر میذاری؟

 

بابات کجاست عزیزم؟

برادرت، خواهرت؟

حرف بزن عزیزم

منم، جا مادرت

 

نیگا نکن که پیرم

نیگا نکن مریضم

تو هم عین بچه می

راست میگم عزیزم

 

تو هم عین بچه می

بچه بی نشونه م

همون که رفت و با خود

برده گرمی خونه م

 

میزنه زیر گریه

سرش رو تکون میده

در میاره یه عکسی

از کیفش، نشون میده

 

عکسو می بوسه و بعد

می ذاره روی سرش

عکس بچه خوبش

عکس علی اکبرش

 

تو هم عین بچه می

بچه بی نشونه م

همون که رفت و با خود

برده گرمی خونه م

 

همون که آخرین بار

وقتی که ترکم میکرد

نذاشت برم دنبالش

گفت که مامان تو برگرد!

 

برو کنار بابا

نمی تونه راه بیاد

من خودم دارم میرم

اونه که تو رو می خواد

 

گریه ش یهو بند میاد

فکر می کنه و با مکث

بغض می کنه دوباره

خیره میشه به اون عکس

 

دلم رضا نمی داد

ولی بخاطر اون

دیگه پی اش نرفتم

گفتم برو مادرجون

 

صورت من رو بوسید

برگشتش و دویدش

لبخند زدم زورکی

سر کوچه رسیدش

 

تحملم تموم شد

به دنبالش دویدم

ولی دیگه بچه امو

ندیدم و ندیدم

 

وقتی رسیدم خونه

بابای پیرمردش

یواشی زیر پتو

داشتش گریه می کردش!

 

چه شبها که با یادش

با گریه خوابم می برد

باباش چقدر زورکی

بغشو هی فرو خورد

 

لبخندهای زورکی

بغض های پیرمرد

کارشو آخرش کرد

مرد خونه م سکته کرد

 

الهی که بمیرم

چشماش به در سفید شد

آخر نفهمید، علی

اسیره یا شهید شد

 

سرت رو درد اوردم؟

بگم بازم یا بسه؟

آخ الهی بمیرم!

سنگت چرا شکسته؟

 

عیب نداره مادرم

یک کمی طاقت بیار

یه کار نو دستمه

دندون رو جیگر بذار

 

یک سنگ قبر خوشگل

خودم برات میارم

با فاطمه میامو

رو قبر تو میذارم

 

اون نامزد علی بود

همین علی اکبرم

عینهو دخترم بود

صِدام می کرد مادرم

 

راستی یادم رفت بگم

از دخترم بهاره

اونم شوهر کرد و رفت

شوهرشو دوست داره

 

خواستگار که خیلی داشت

ولی جواب نمی داد

می گفت عروسی باشه

وقتی داداشم بیاد

 

همسنگر علی بود

دامادو میگم ننه

برای من از علی

یه حرفهایی میزنه

 

همه اش چرا تو حرفام

یاد علی می افتم

کجا بودیم عزیزم؟

دخترمو می گفتم

 

کنار سفره عقد

وقتی اونو نشوندن

یادم نمیره هیچ وقت

وقتی خطبه رو خوندن

 

وقتی که گفتن عروس

رفته که گل بچینه

با گریه گفت که رفته

داداششو ببینه

 

دوباره و سه باره

جلوی چشم داماد

تمام جبهه رو گشت

گریه کرد و جواب داد.

 

رویم سیاه مادرم

سرت رو درد اوردم

آخ، آخ، راستی ببینم

قرص قلبمو خوردم

 

بغضی کرد و دستای

لرزونو کرد تو کیفش

دستای پینه بسته ش

اون دستای ضعیفش

 

دستهایی که جا داره

آدم براش جون بده

اون دست های ضعیفش

که عرشو تکون می ده

 

اون دستهای ضعیفی

که پر شده ز پینه

اون دست های ضعیفی

که مردآفرینه

 

دست گذاشت رو زانوش

همون کوه عشق و صبر

با یا علی بلند شد

بلند شد از روی قبر

 

گفت دیگه باید برم

قرصهامو نخوردم

حلال بکن عزیزم

با حرف سرت رو بردم

 

بازم میام کنارت

عزیزکم شنیدی؟

تو هم عین بچه می

بوی اکبرو میدی

 

مادر بلند شد از جا

گفت ببخش که رفتم

چه خوب ببین پا شدم

جون تازه گفتم

 

هِی اشکهای پیرزن

ز صورتش می چکید

دور شد از سر قبر

سر قبر اون شهید

 

شهیدی که سکته کرد

بابای پیرمردش

خواهر اون وقت عقد

همه ش گریه می کردش

 

دستهای اون شهید

به پشت مادرش بود

مادر نفهمید اون قبر

علیِّ اکبرش بود

 

مادرو همراهی کرد

گفت که مهربونم

غصه نخور مادرم

تمامشو می دونم

 

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

خواهری که با گریه

سر سفره نشسته

 

یک زن قد خمیده

سنگ قبر شکسّه

گریه های پیرمرد

بگم بازم یا بسّه؟

 

حذف شد!!

 

باز کن در را که چشم از آبشار آورده ام

این همه شهر در این عالم، این همه جاهای دیدنی و زیبا. از اون همه جاهایی که رفتم و نرفتم. نمی دونم چه سرّیه که یه جا تو این دنیا حالم رو عجیب دگرگون می کنه. حقیقتاً خودم هم نمی دونم.

نیاز به مقدمه چینی نداره. مناسبت و عکسها خودش گویای همه چیزه.

آره درسته «شهر مقدس قم».

شهری که ...

خودم هم حتی نمی دونم که چطور توصیفش کنم. اصلا اجازه بدید از آخرین باری که به اونجا رفتم براتون بگم.

 

بعد مدتها دوباره موقعیتی جور شده که بیام «قُم». اصلا می دونید چرا بهش می گن «قُم»؟

عفان بصرى مى گويد: امام صادق (سلام الله علیه) به من فرمود:

مى دانى چرا قم ناميده شد؟ گفتم: خدا و پيامبرش و شما آگاه تريد. فرمودند: قم ناميده شد چون اهل آن با قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همراه مى شوند و با او قيام مى كنند و او را يارى مى كنند و استوار خواهند بود.

بعد طی مسیر به آخر آزاد راه تهران – قم رسیدیم.

 شهر مقدس قم.

 شهر موعود.

 میان چراغهایی که از دور سوسو می زنه بدنبال میعادگاه می گردم. می یابمش در کمال ناباوری که آیا درست می بینم یا نه. وارد خیابونی می شیم که روبرو مون صحنه ایست که دلبری می کنه. انگار تصویری جلو مون قرار دادند.

آری سرای بی بی مبلغه آستان ولایت، کریمه اهل بیت، پناهگاه عالمان علوم آل محمد(سلام الله علیهم اجمعین) حضرت فاطمه معصومه که سلام و درود بیکران خداوند بر او باد.

 

 

ز جای خود برخاسته و سر به زیر انداخته زمزمه می کنم:

السلام علیکِ یا فاطمة

با این سلام دلم می شکند از این همه شباهت بین او و مادرش. بیاد مادرش و غربت و ... و ... .

دلم پر می کشه سوی حرم. بعد از اون همه مدت که هرچند تو تقویم سالشمار یکسال و اندی نگذشته ولی به تقویم دلم سالها و قرنها بر من گذشت.

این دقایق انگار خیلی کند تر می گذرند. با حضرتش نجوای زیر لب دارم. خدمتش عرض می کنم که به چه علت مرا مستحق این دوری گردانیدی. خوانده بودم که از درهای بهشت، دری به این دیار گشوده می شود. واقعاً اینجا می توان بوی بهشت را استشمام نمود.

و اینگونه سفارش نمود صادق آل محمد(سلام الله علیه):

«زمانى كه رنج و زحمت و گرفتارى به شما رو آورد، به قم روى آوريد، زيرا قم پناهگاه فاطميان و محل آسايش مؤمنان است.»

هنوز هم نمی دونم تو دلم چه خبره. باشد که در دلم بماند این احساسات و نماند فراق ای سرزمین مقدس.

آری مقدس. فاخلَع نَعلَیک انّک بِالوادِ المقدس

 

 

 

قم رو ترک می کردم در حالی که هنوز تو دلم چیزی بود که قابل توصیف نیست یا من بلد نیستم. دوباره از تو ماشین سرم رو برمی گردونم و به گنبد نگاهی می ندازم. اصلا انگار به زیارتش نرفته بودم و مثل یک مسافر درحال عبور دارم سلام میدم.

عشق و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

و امروز به یاد حضرتش این نوای مرحوم آغاسی دل انگیز است:

 

مرغ دلم راهی قم می شود

در حرم امن تو گم می شود

 

عمه سادات سلام علیک

روح عبادات سلام علیک

 

کوثر نوری به کویر قمی

آب حیات دل این مردمی

 

عمه سادات بگو کیستی

فاطمه یا زینب ثانیستی

 

از سفر کرب و بلا آمدی

یا که بدنبال رضا(سلام الله علیه) آمدی

 

کاش شبی مست حضورم کنی

با خبر از وقت ظهورم کنی....

 

خیلی خوشحالم که اولین پستم را به بی بی(سلام الله علیها) دادم.

 

 

میلاد سراسر نور کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) بر شما مبارکباد

بسم الله الرحمن الرحیم

آزمایش می شود...

الو...

یک...

دو...

سه...

کات ... دوباره...