آه...مهم نیست پنیرش تازه باشد
همین کافی است.
مهم نیست قارچ و دولمه فلفلی
سبزی هم کافی است.
مهم نیست سس فلان درست کنم
معمولی هم کافی است.
بدون این دستور سخت هم
می‌شود لازانیا پخت.

آه... چه عطر اشتها آوری
چه سیاره‌ای شده سینی فر
که خورشید دورش می‌چرخد
چه گرمی دلچسبی!

وای... وای... چرا مثل سنگ شد؟
چرا پوسته داده؟
زیرش سوخته و
بوی زهم می‌دهد
طعمش که اَه...
از سیاه چاله تلخ‌تر!

آه... از این مجله‌های فیک!
دستور پخت مزخرف چاپ می‌کنند
و این فر فکستنی
با من لج کرده!

اوف... شماره‌ی آن رستوران
برای سفارش فوری
چند بود؟

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵ |

صدای تاریکی شنیدم
از زنی در بانک:
«کمکی می‌کنید آقا؟
برای نان... کمی پول...»

دزدکی در شیشه‌ی باجه می‌دیدم
سایه سنگین زن برگشت سمت خروجی
صدایش پیر و لرزان بود و
نان نخورده.

خورشید صبح، حضورش را
به چشم‌ها فرو می‌کرد.
چشم‌های کارمند بانک
در پژواکی رویایی درخشید
قهقه خنده‌ای صورتش را پُر کرد
یک بسته اسکناس سبز
از بالای باجه شوت کرد
زن، پروانه‌ای رنگی شد
از پیله‌ی لباس تیره‌اش بیرون پرید
و پول را در هوا قاپید.

صدای رقص پاشنه در بانک پیچید
باجه‌ها با آهنگی شاد تاب می‌خوردند
و خودکارهای خودسر
فرم‌های پراکنده را در هوا
امضا می‌کردند
پول در افسون زن، نان شد
بوی تازه‌ی خمیر
اژدهای صبحانه را بیدار می‌کرد.

وقتی چشم‌ از خلسه‌ی خورشید دزدیم
امضاها در نور صبحگاهی محو ‌شد
و انعکاس پچ پچ رهگذرها
به شیشه‌ها برگشت
و صدایی که
به سوی مرگ می‌رفت:
«کمکی می‌کنید آقا؟
برای نان... کمی پول...»

در کف تی کشیده‌
اخم رئیس بانک برق می‌زد.
و کارمند با دقتی لیزری
پول‌های کهنه را می‌شمرد.

صدای خالی از نان
هنوز در گوشم سنگینی می‌کند.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ |

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
این‌قدر پوستم را خاراندم
که قرمز شد.

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
سکوت مرا بغل کرده بود
انگشت هیچ رئیسی
به سویم اشاره نمی‌کرد
و اعصاب لرزانم خراش نمی‌خورد.

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
کلید خاموشی دنیا دستم بود
نه داد و گرفتی و
نه لبخند اجباری بود.
لذت خاراندن
با چشم‌های بسته
تا مغز استخوانم می‌رسید.

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
آن‌قدر پوستم را خاراندم
که سرخ پوستی شدم
رئیس قبیله‌ی خودم

سر آخر باز اشتباهی کردم
ناخن گرفتم و سوهان زدم
برگشتم به دوزخ هر روز و
روزگار قرمز شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ |

باد در گلوی چمن چکش زد
و چراغ
روی نور
چکه کرد.

کوچه‌ی چشمم خلوت شد
و چمن کوچ کرد.

چرخی که باد را
به چهل چراغ آویزان می‌کرد
با نور
پیر شد.

باغی در گلویم ریشه کرد
و چهچهِ چکش
به گلوی باد افتاد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ |

دل به دریا زد
که دیوار، دور باطل بود
با گل سرخی خشک در گلو
و انگشتانی لرزان در جیب.

دل به رویا زد
که زبان کوتاه می‌آمد
و دریا دورتر می‌رفت
با رودی در چشم
و طبل خاموشی در دل.

دل به دیوار زد
که دریا کویر آمد
سایه‌ها دور شدند در ساحل
و رازها در خط افق لرزیدند
دریایی در دل داشت
که در جیبش جا می‌شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ |

سوسن سرمایی
سوزن را نخ کرد
سوز و سرما از زخم جورابش می‌گزید


سوسن سرمایی
ناسزایی به زبانش گره زد
حرف همسایه روحش را زخمی کرده بود


سوسن سرمایی
سکوت را نخ کرد
لبهایش را دوخت
و روحش را با اشک رفو کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵ |

روزی دو دنیا
کف دستم جا داشت

دنیای اول نیزاری
و دوم، پوست دنیای اولی.

از اولی بیزارم
دومی دوستم دارد.

پوست می‌کنم: نی!
نی می‌زنم: دنیا!
که دو روز است
روز اول پوست کندن!
روز دوم نی زدن!

روزی دو دنیا
جای دستم
دو کفه داشت.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ |

چرخ بزرگ ایستاد
و سقوط
کوچک شد.

چانه شکست و
زیان سوخت.

صنعت سقوط
به چاره آمد و
فک دوخت.

تا چرخ
به سقوطی بزرگ
چاه زد.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ |
 
مطالب قدیمی‌تر