زرتشت
فرمود چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
فرمود چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
دکتر میگه : کجا دخترم ؟ دانشکده پزشکی الان تعطیله!
بازپاییزاست...
اندکی ازمهرپیداست
حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست
پاییزتان خجسته...
فرشتگان روزی از خداپرسیدند:توکه بشررااینقدردوست داری غم را
چرادیگربه اودادی؟ خداوند گفت:غم رابه خاطر خودم
آفریدم چون این مخلوق من که خوب میشناسمش تاغمگین نباشد
به یاد خالق نمی افتد....
.
.
.
یکی قشنگی منظره رو میبینه یکی کثیفی پنجره رو.واین تویی که
تصمیم میگیری چی ببینی امیدوارم همیشه
قشنگ ترین منظره رو ببینید
حتی ازپشت پنجره ی کثیف...
سلام به دوستای خوبم ک تو این مدت ک نبودم منو فراموش نکردن
و بهم سرزدن من برگشتم البته با کمی تاخیرشرمنده امانتم قطعه
ب حول قوه الهی دیگه کنکورم دادیم رفت
سلام دوستای گلم چطورین؟
سلا نو مبارک عذر میخوام از این که دیر اومدم آخه میدونین که امسال کنکور دارم
با آرزوی بهترین آرزو ها واسه شما دوستای گلم
میخوام وبو بسپارم دست شما تا بعد کنکور منو یادتون نره ها خیلی بدین اگه نیاین پیشم حالا شاااااااااید گاهی اوقات اومدم اما قول نمیدم اما شما بیایین
واسم دعا کنین دوس جونا یادتون نره ها بعد کنکور میامو جبران میکنم
دوستون دارم
بدرود...
به آرامی آغاز به مردن میکنی...
اگر برده ی عادت خود شوی و همیشه از یک راه تکراری بروی....
اگر روزمرگی را تغییر ندهی و اگر رنگهای مختلف به تن نکنی....
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت و از احساسات سرکش و از چیزهایی که
چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی...
و تو آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت یا
عشقت شاد نیستی آنرا عوض نکنی
امروز زندگی را آغاز کن...
مدام با خودم فکر میکنم...
چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و
وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق میخورندو
وضعشان آن است!
نمیدانم مشکل در نوع عرق است
یا در نوع ریختن و خوردن آن...
(دکتر شریعتی)
راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است...
اگر روزی دستت را نگیرم روز وداع من بادنیاست
اگر چشمانم را به چشمای همچون آفتاب پرنور تو ندوزم و آرام نگیرم
میخواهم آب شوم درگستره ی افق
آنچا که دریا به آخر می رسد وآسمان آغاز می شود
از تو می خواهم
تورا به شرافت دستان لطیفت تو را به گرمی چشمانت قسم
تو کفن دورم بپیچان و سرود وداع را بخوان...
با تمام وجود گناه کردیم اما او نه نعمتش را از ما گرفت
نه گناهمان را فاش کرد حال اگر اطاعتش کنیم چه خواهد کرد!!!
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بودکه دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه ی آرزو هاش پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاهشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا باهم پر بکشیم
بریم اون بالاها سوار ابرها بشیم
یه دفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش رو گونه اش جای شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و مرد.مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد...
گوشهایم را می گیرم سکوت را حس می کنم
چشمهایم را می بندم سکوت را لمس می کنم
لبانم را می گیرم که سکوت کنم
باید سکوت کرد
آنقدر سکوت کرد..........
که فریادت را بشنوند...
ببین دل خاموش است.....!!!
مرا به یاد خواهی آورد آنچنان که باران
غبار را ازسنگ قبر کهنه ای می شوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد
و از پس سالهامرا به یاد خواهی آورد
می دانم روزی خواهم آمد
که از پشت خاطرات مدفون شده
یاد این همه مهربانی خالص فراموش شده دیوانه ات کند
تا سر حد جنون.اما دیگر دیر شده خیلی دیر...
همه ی دلنوشته های به یاد تو را
نه دیگر به تو که به دستان باد سپرده ام می گذارم
و می روم و این بار مصمم مصمم مصمم می روم...
حتی خداحافظی هم نخواهم کرد با توئی که دیر شناختمت...!
هم اینک همین جا زندگی کن!
زندگی کردن در امیدزندگی کردن در آینده است و این خود
به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است.
این نه راه زندگی کردن بلکه راه خود کشی است.
هیچ احتیاجی به اساس نومیدی نیست
هم اینک همین جا زندگی کن
زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است.
همین جا دارد می بارد تو جای دیگری می نگری...!
سرم را در تاریکی گودالها فرو می برم
لباس سکوت را برتن می کنم و دیگر به تو نمی گویم بمان.
کنار می روم تا راه زندگی خود را به تنهایی طی کنی
می فهمم اما وانمود به نفهمیدن می کنم
حس را در خودم می شکم
عشق را سرکوب می کنم تا با تنهایی خود خوش باشی
من با خنجر زدن به روح و جسمم آنچه را که تو می خواستی برایت فراهم کردم
آسوده باش که به آنچه می خواستی رسیدی...
در حالی که حتی لحظه ای به آنچه من می خواستم فکر هم نکردی...
یه غریبه پا می ذاره روی جاده های تردید
یه پرنده پر می گیره زیر سا یه های خوشید
یه مسافر عزیزی داره آرزوی رفتن
داره می رسه به پایان نمیده تن به شکستن
یه هوای تازه می خوام برای نفس کشیدن
واسه نوشتن از شب طرحی از غروب کشیدن
تو دلم پر از غروره دل من یه دنیا نوره
اما افسوس همه دنیا واسه من سوت و کوره
من و این دل شکسته تو شبای گنگ پاییز
می خونیم از غم و دوری که بشیم از گریه لبریز
من و فردا و دل من روزای خوشی ندارن
ما چه تنها و غریبیم همیشه چشم انتظاریم...
ای که یادت همراه لحظه هایم
به سوی آسمان به دنبالت چشم هایم
بچینم تو را از بین ستاره ها
یا بجویم تو را از بین پرواز زیبای پرنده ها
احساس وجودت دوستی آسمانی
از او بخواهم همیشه برایم باقی بمانی
اگر همیشه تو را بخواهم ببینم
شاخه ای گل مریم در گلدان بکارم
به او محبت می کنم صبح ظهر شب
تا تو را همیشه شاد و خندان ببینم
گلی عادی نیست روحی زنده است
برای من او بهاری پاینده است...
وقتی به هم لبخند می زنیم
در آن سوی جهان
کودکی زانو میزند
تا شیشه شکسته را
از زیر پای عابران بردارد
و در آن سو
مردی خم می شود تا سنگی بردارد
به اندازه ی زدن یک کبوتر!
وقتی همدیگر را در آغوش می گیریم
در یک سوی جهان کودکی کتابهایش را بر می دارد و
به مدرسه می رود
ودر آن سو
دزدی تفنگی بر می دارد
به اندازه سرقت یک خانه!
ببین من و تو
در چه زمانه ای
همدیگر را دوست داریم...!
باز هم تنهایم
باز هم غمگینم
باز هم سر گردان
از خودم می پرسم:
به که باید دل بست؟
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به امینی که امانت خوار است؟
یا به افسانه ی دوست؟
.....گریه ام می گیرد.....
-جونم
-بابایی رو چجوری می نویسن؟
-دفترتو بیار......اینجوری
-من رو چجوری می نویسن؟
-...اینجوری....می خوای چیکار؟
-دوست دارم رو چجوری می نویسن؟
-....اینجوری...بذار کارمو بکنم.دیگه بسه
-بابایی؟
-بابایی و درد برو بازی کن
-باشه می رم فقط می خوام بدونم قدر یه دنیا رو چجوری می نویسن؟؟؟
دیشب رویایی داشتم!
خواب دیدیم بر روی شنها راه می روم همراه با خود خداوند
بر روی پرده ی شب تمام زندگیم را مانند فیلمی می دیدم
همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم.روز به روز زندگی را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد یکی مال من و یکی مال خداوند
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته پایان یافت
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط یک پا وجود داشت...
اتفاقا آن روزها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنجها دردها سختیها....
آن گاه از او پرسیدم:
خداوندا تو به من گفتی در تمام روزهای زندگیم با من خواهی بود!
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام روزها با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.حتی برای لحظه ای چنین نکردم
آن روزها که یک رد پا بر روی شنها دیدی
در آن هنگام من بودم که تو را به دوش کشیده بودم...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگرشادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه عاشقیم محزونم!
و به یاد همه خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب
وچراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند...می ترسم
من صبورم اما...
آه...این بغض گران صبر نمی داندچیست!!!
آه چقدر نیازمند به سجاده ام
و این مژگان بی شکیب چه بی قرارانه
با اشکهای مسافر وداع می کنند.
و چه آشوب تمدن شکنی در قبایل احساسم افتاده است.
امشب اشکم به جامه ی شقایق در آمده است و...
امشب جهان را به رنگ غروب می بینم
و چون از فراز این آتشفشان خاموش
به کهکشان های مجاور می نگرم
مشایعت ستارگان و میلاد آفتاب پدیدار است...!
<<قلب بشر>>
<<هولمن هانت>>هنرمند بزرگ تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده که در آن
مسیح در باغی ایستاده است در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد.
یکی از دوستان به هانت گفت:
ـ هولمن!تو در این نقاشی مرتکب اشتباه شده اید این در دستگیره ندارد.
هانت پاسخ داد:
این اشتباه نیست زیرا این در قلب بشر است که فقط می تواند از درون باز شود!
نه به خاطره این که فردی کامیابید نه به جهت ثروت فراوان بدست می آورید فقط به این دلیل
که شما چنین باور و اندیشه ای را برگزیده اید...!
(وین دایر)
به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از نااشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم زین همه ناز افرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی اشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
امیدخسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در ان هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت انجا که او بود
"دو تنها و دو سرگردان دو بی کس"
ز خود بیگانه از هستی رمیده
از این بی درد مردم رو نهفته
شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی هم زبانی ها فسرده
تن از نا مهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت سر به زیر بال برده
به خلوت سر به زیر بال برده
"دو تنها و دو سرگردان دو بی کس"
به خلوتگاه جان با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
می پرسید ای سبکباران!مپرسید
که این دیونه ی از خود به در کیست؟
چه گویم!از که گویم!با که گویم!
که این دیوانه را از خود خبر نیست!
به ان لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی در افتد بیکرانه
لبی از قطره ابی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف ان دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید...!
(فریدون مشیری)
دیگه تو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
دلی که حتی وقت مردن باز سراغت رو می گیره
می رسه روزی که قعر دریا می شه خونم
ولی تو دریا ی عشقت باز یه گوشه ای می مونم...
در روزگاری که بر روی عاشق قیمت می گذارند
چرا عاشق شوم؟
درروزگاری که خیلی راحت پا روی قلب می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که دل شکستن عادت بی هنران است
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که فرهادهای دروغین با تیشه به کوه نمی زنند
بلکه با تیشه به ریشه می زنند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که شیرین ها لحظه به لحظه در روی یک پیمانند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که عاطفه کالای بازاری شده
چرا عاشق شوم؟
چون باور ندارم دلم را بازیچه هر کس کنم
به راستی چرا عاشق شوم؟
عاشق که شوم؟
تو بگو.....!
یک روز اموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودندپرسید:
ایامی توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟
برخی از دانش اموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند
برخی دادن گل و هدیه و حرفهای دلنشین را راه بیان عشق
بیان کردند.شماری دیگر هم گفتند با هم بودن در تحمل رنجها
ولذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق می دانند
در ان بین پسری برخاست و پیش از این که شیوه ی
دلخواه خود را برای بیان ابراز عشق بیان کند داستان
کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن وشوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند
طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.انها وقتی به
بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند...
یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به
انها خیره شده بودند.
شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی
برای فرار نبود...
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر
جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند...
ببر ارام به طرف انها حرکت کرد.همان لحظه مرد
زیست شناس فریاد زنان فرار کرد وهمسرش را
تنها گذاشت...بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید
و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش
زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به این جا که رسید دانش اموزان شروع
کردند به محکوم کردن ان مرد.پسر پرسید ایا می دانید
ان مرد در لحظه های اخر زندگیش چه فریاد می زد؟؟؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته
که او را تنها گذاشت!
پسرک جواب داد:نه اخرین حرف مرد این بود که
"عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسرمان خوب
مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود"
قطره های بلورین اشک صورت پسرک را خیس کرده
بود که ادامه داد:همه زیست شناسان می دانند ببر
فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد
و یا فرارمی کند پدر من در ان لحظه وحشتناک با فدا کردن
جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد...
این صادقانه ترین بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود
به ماردم و من بود...!