متن و ترجمه اهنگ  my immortal

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

[Chorus:]
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

[Chorus]

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

[Chorus]

من از اینجا ماندن خسته شده ام
در حالیکه از طرف ترس های بچگانه ام تحت فشار قرار گرفته ام
و اگر مجبور به رفتن هستی
آرزو میکنم همین حالا بروی
برای اینکه حضورت هنوز همینجا پرسه میزند
و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

به نظر نمیرسد این زخم ها بهبود پیدا کنند
این درد زیادی واقعی است
 چیزهای زیادی وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نیست...

وقتی گریه میکردی تمام اشک هایت را پاک میکردم
وقتی فریاد میزدی با تمام ترس هایت مبارزه میکردم
در تمام این سالها دستت را در دستم گرفتم
ولی هنوز هم تو صاحب تمام وجودم هستی

تو مرا با نور خیره کننده ات جادو میکردی
حالا از طرف زندگی ای که تو پشت سرم گذاشتی زندانی شده ام
صورتت رویاهای مرا که زمانی شیرین بودند زیارت میکند
صدای تو تمام صحت عقلی مرا تعقیب کرد...

تکرار

به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای
اگرچه هنوز هم با منی...من خیلی وقت است که تنها هستم...

عاشق این اهنگ امیلی هستم خیلی قشنگه واسه همینم متن و ترجمه اش رو واستون گذاشتم لینک دانلودش هم ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

شازده کوچولو...

سلااااااااااااام  خوووووبییین؟منم بد نیستم صبحا که از خواب بیدارمیشم خیلی بد اخلاقم اخه میدونین؟!!!شده گاهی اوقات بخواین به یه چیزایی فکر نکنین اما احساس کنین که همه چیز...ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا نذارن که فراموش کنین...!ای بابا...!

به قول مهدی سهیلی شاعر عزیز من!باورنمیکنی که  بگویم حکایتی ست...!خیییلی بده وقتی باید یه چیزی رو فراموش کنی اما هر شب خوابشو ببینی...!در صورتی که قبلا ارزو میکردی خوابشو ببینی البته وقتایی که دلت خیلی واسش تنگ میشد...!

ای بابا به من نیومده سر بسته حرف بزنم...!تا تابلوتر نشده بهتره ساکت شم و برم سراصل مطلب ...!

شازده کوچولوی عزیزم که عکسشم واستون بالا گذاشتم...!انقدر جیگرهههههههههههههههههههههههههههههه!خوندینش؟؟؟؟اگه نخوندین که نصف عمرتوون برفناست!! شوخی میکنم ...نصفش که نه!اما قسمت زیادیش...!خیلی کتاب قشنگیه کوتاه اما ماندگار و دوست داشتنی...! من تا الان۱۲ بار خوندمش دیگه تقریبا عاشقش شدم...!الان دیگه وقت ندارم باید برم شام وگرنه اون قسمتی رو که خیلی دوست دارم واستون میذاشتم!!!البته من پیشنهاد میکنم اگه خواستین بخونینش ترجمه ابولحسن نجفی رو بخونین اخه با تمام احترامی که برای شاعر خوب کشورمون شاملو قایلم اما از ترجمه ی شاملو اصلا خوشم نیومد...!ابولحسن نجفی بهتره اره...!بللللللللللللللله!یه دوستی داره خیلی غمگینم میکنه  این شعرارو واسه من نفرست دوست عزیز منو ناامید میکنیهمیجوریشم حالم خیلی خوب نیست خودمو زدم به کوچه ی علی چپ که اینجوریم شایدم خودمو زدم به بی غیرتی!!!!plzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzاین شعرا رو واسم نفرست خیلی ناراحت میشم!مرسیییییییییی !همتونو دوست دارم!

میگن اب نطلبیده مراده!!!!هست؟اخه داداشم همین الان بی مقدمه واسم یه لیوان اب اورد...! اره دیگه مرادمو گرفتم حتما اون دوست عزیز دیگه واسم شعرای غمگین کننده نمیفرسته!!!

راستی رفتین سایت بنیامین؟

باید فراموشت کنم...

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

 آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....

 فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای .......

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

 این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم....

تست هوش

تست هوش:

به تصویر نگاه کنید...

قطار به سمت چپ حرکت میکند یا راست؟

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

مشاهده ی پاسخ ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

وقتی فرشته ها رفتند...

ادامه نوشته

شب یلدا...

نمي نويسم كه عده اي بگويند چه زيباست يا بخندند و يا بعضي در اوج احساس بگريند،مي نويسم براي دلي كه گاهي عطشش را نوشتن آرام مي كند.

شب يلدا نزديك است و باز،يادمان مي رود آنهايي را كه آرزو مي كنن كاش يلدايي نبود،نه كه يلدا،هيچ شبي نبود،آنهايي كه شب را با شكمي پر از خالي سير سير مي خوابند،آنهايي كه حسرت يك بار نخفتن در زير جل كهنه ي فلك را به دل دارند،آنهايي كه سوزش سرما تك رفيق باوفاي پوست ترك خورده شان است،آنهايي كه در ضمير دلشان هر آن نوايي مي آيد كه:اندكي صبر،صبح نزديك است.

ما كه به استقبال اين شب اهورايي مي رويم،اي كاش فراموش نكنيم چشمان تري را كه دلخوش هيچند....

 

میراث پدر

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمي در پهلو دارم. زخمي كه به دشنه اي
 
تيز، پدر برايم به يادگاري گذاشته است.
 
هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم
 
پدر وصيت كرده است كه هرگز براي نوشدارو، برابر هيچ كي كاووسي، گردن
 
كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در گرده، خوشتر تا طلب نوشدارو
 
ازناكسان و كسان.
 
زيرا درد است كه مرد مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند.
 
پدرم گفته است: قدر هر آدمي به عمق زخمهاي اوست. پس زخم هايت را گرامي
 
دار. زخم هاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است، تو اما در پي زخم هاي
 
بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد؛
 
و هيچ نوشدارويي، شگفت تر از عشق نيست.
 
و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست
 
او كه نامش خداست.
 
پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر.
 
اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد،
 
دستهايش اين همه از نمك عشق پراست ونگفته بود او هر كه را دوست تر دارد
 
بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد !
 
زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد. من پيچ مي خورم و
 
تاب مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم
 
من اين پيچ و تاب را واين رقص خونين را دوست دارم،
 
زيرا كه به يادم مي آورد كه سنگ نيستم، چوب نيستم،
 
خشت و خاك نيستم، كه انسانم...
 
پدرم وصيت كرده است و گفته است: از جانت دست بردار، از زخمت اما نه،
 
زيرا اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد
 
در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي بود
 
و عاشق اگر نباشي، خدايي نخواهي داشت...
 
دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم كه اين زخم عشق است و
 
عشق ميراث پدر است.
 

ميراث پدر عليه السلام....!

نوشته ی خانم عرفان نظراهاری

قصه ی تمام رود...

شنيده بود از ركود به غم ميرسد و از غم به نااميدي

به دنبال آرامش بود كه در ظاهر داشت اما شنيده بود آرامش واقعي در درياست.

هيچ تصويري از دريا نداشت جز نامي زيبا و پر عظمت

روان شد

روان شد تا خود را به دريا به ساحل امن آرامش خود برساند

از در و دشت ميگذشت

از صخره ها سقوط ميكرد

خروشش زيبا بود و گوش سپردن به آن براي رهگذران آرامش بخش

اما آرامشي نداشت

هميشه در حركت و خروش بود

به ناگاه ترسي غريب به سراغش آمد كه دريا سراب است يا حقيقت

"آرامشم را دادم و خروش خريدم"

ايستاد...

توقف كرد...

سكوت كرد...

و باز ركود!!!

اين است قصه رود

رودي كه پشت سدي از سكوت اسير است

براي روان بودن بايد سد سكوت را در هم شكست

و براي آرمش بايد به دريا رسيد

و رود براي قدرت يافتن و حركتي دوباره نياز به باور دارد

اين است قصه تمام رود ها...

درباره ی عشق...

ادامه نوشته

یک تنها همیشه تنهاست...

        

دیشب بر روی بالشی از اشکهایش خوابید....

اشکهایش نیز با او غریبی می کردند ،آری حتی اشکهایش....!

 و دلش از دست همه شکسته است ،حتی خدا....!

همیشه در خلوت، دستهایش لرزان و اشکهایش روان ،((یک تنها همیشه تنهاست))

او فکر میکرد که بالاخره باید به این تنهایی عادت کند ولی فکر کنم که نتوانست و او از تنهایی هم تنهاتر شد

تنهای تنهای تنها....

کسی تجربه دیدن اشکهایش را ندارد ولی کاش می شد کسی در خلوت او بود تا سوزنده ترین هق هق گریه را بشنود ،ای کاش!!!

شاید به خاطر دل بزرگش است که همه چهره خندان او را می بینند

                  

تنهایی سخت ترین غم دنیاست....سخت ترین...!!!